پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - آرام باش ، بئاتریس . بیلی وین نیز خنده کنان روبی را روی صندلی اش نشاند و به سلامت از معرکه گریخت . بئاتریس در حالی که با یک انگشت به آن دو زن اشاره می کرد و با دست دیگرش موهایش را مرتب می کرد گفت : - حتی به ذهنتان هم راه ندهید که می توانید در مراسم ختم شرکت کنید . هردوتان را مثل سگ بیرون می اندازم . ناتالی سرش را تکان داد . جای تعجب بود که با وجود آشفتگی و شدت گرفتن ضربان قلبش بابت حرفهای بئاتریس ، خونسردی خود را حفظ کرده بود . او گفت : - تو نمی توانی منکر وجود ما بشوی و فرصت آخرین وداع را با ریموند از ما بگیری . - حالا می بینی . روبی دوباره به سمت او یورش برد . اما این بار مسترسون و گیلیام خود را آماده کرده بودند . بالاخره مجبور شدند صندلی های خود را بین آن دو زن قرار دهند . گیلیام در گوشی به بئاتریس گفت : - یادش باشد هنوز خیلی کار داریم . بهتر است برویم سر قرار داد ، باشد ؟ ناتالی سینه اش را جلو داد و گفت : - من هیچ چیزی را امضا نمی کنم . مگر این که در مراسم خاکسپاری شرکت کنم . روبی حرف او را تایید کرد : - آره . وقتی نگاهشان در هم تلاقی کرد ، دهان بئاتریس به هم دوخته بود . اما از چشمانش معلوم بود آرام تر شده است . او گفت : - اصلا برای چه می خواهید بیایید ؟ ناتالی لبانش را با زبان خیس کرد ولی صدایش در نیامد . «برای چه ؟ برای این که دوستش داشتم .» ناتالی برای لحظه ای احساس کرد نوعی همسبتگی با بئاترس دارد و حدس می زد این زن آن طور ها هم که ظاهرش نشان می دهد ، ترشرو نیست . بیلی وین که ظاهرا در خواندن کند بود ، انگشت خود را روی نوشته ای از قرار داد کشید و گفت : - این قرار داد به درد نمی خورد . گیلیام صبورانه پرسید : - چرا ؟ بیلی وین با لبخندی محکم گفت : - چون زن اول ریموند تنها وارث او نیست . رنگ از روی بئاتریس پرید و پرسید : - چی گفتی ؟ روبی پوزخند زنان دستی به شکم صاف خود زد و گفت : - چون من از ری باردارم . ناتالی به سختی آب دهان خود را قورت داد . این مرتبه نوبت بئاتریس بود که به روبی حمله ور شود ، و با ناخن های لاک زده اش گلوی روبی را هدف گرفت . پایان فصل پنجم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 6 ناتالی فکر کرد برای وقت گذرانی و فرار از افکار تحمل ناپذیر به خرید برود و برای مراسم تدفین لباس سیاه بخرد . بالاخره بئاتریس از سر اکراه موافقت کرده بود که مراسم روز بعد در پدوکا ، خاک بی طرف ، برگزار شود . اما وقتی ناتالی با بی خیالی به کمد مرتب لباسهایش نگاهی انداخت ، متوجه شد که کت و دامن کرپ سیاه رنگی که برای مراسم عزاداری همه رزمری خریده بود ، مناسب است . می توانست آن دستمال گرن مارک هرمس را هم که ریموند برایش خریده بود ، ببندد . او دستی به دستمال گردن ابریشم رنگارنگ کشید . سعی می کرد مناسبت این هدیه را به یاد بیاورد ، اما موفق نمی شد . حالا این سوال برایش پیش آمده بود که چند تا از هدایایی که با دست و دلبازی به او داده شده بود ، ناشی از شرم و تقصیر بوده است . آهسته در سمت دیگر کمد را باز کرد . کت و شلوارهای ریموند ، شلوارهای تکی و پیراهن هایی که هنوز در نایلون از جالباسی آویزان بود ، منتظر بازگشت او بود . ناتالی دولا شد تا یکی از کفش های او را صاف بگذارد . خیلی دلش می خواست بداند آیا ریموند در خانه بئاتریس و روبی هم کمدی را اشغال کرده بود ؟ او خشمگین کف اتاق نشست و زانوانش را در بغل گرفت . مردی که به حفظ و نگهداری سه زن اهمیت نمی داد ، قطعا آخر و عاقبت سه کمد لباسش هم برایش علی السویه بوده است . ناتالی همچنان که زانوانش را در بغل گرفته بود ، سرش را روی دستانش گذاشت و نالید : - چرا ، ریموند چرا ؟ مدتی طولانی به همان وضع نشست و از میان بافت خوش بوی آستین پلوور پشمی نازکش نفس کشید . این سرما دیگر هرگز از تن او بیرون نمی رفت . دو زن دیگر .... و یک نوزاد . «یک نوزاد » چشمانش را محکم بر هم فشرد و تک اشکی ریخت . او هرگز در آرزوی مادر شدن نبود . معتقد بود غریزه مادری به طور کامل در او پرورش نیافته است ، چون مادر خودش نمونه مادری خوب و دلچسب نبود . ریموند می گفت خیالت راحت است که ناتالی بچه نمی خواهد چون در این دنیای فاسد به دنیا آوردن بچه ظلم است . اما آیا این عقیده ناشی از وجدان فاسد ریموند نبود ؟ مردی که او و زندگی او را تباه کرده بود ، حالا برای او بیگانه بود . اکنون او هیچ چیز نداشت . حتی خاطرات خوشش هم چرکین شده بود . از همه بد تر ، چقدر بدبخت بود که حتی ذره ای به ریموند شک نکرده بود . ذهن او نجوا کنان می گفت : «حقیقت ندارد .» فکر می کرد که عمق خیانت ریموند را دست کم گرفته است . به نظرش می رسید زنگی از راه دور در دنیای بدبختی و فلاکت او طنین افکنده است . بالاخره متوجه شد که صدای زنگ در خانه است . سماجت کسی که پشت در بود باعث شد او از جا بلند شود . بعد از ظهر ،همسایه ها و آشنایان یک روند برایش غذا می آوردند . سارای آمده به خدمت ، خبر مرگ ریموند را همه جا پخش کرده بود و به نظر می رسید اهالی شهر های کوچک سالاد را غذای مخصوص تسکین دادن می دانند . اصلا دلش نمی خواست کسی را ببیند یا با کسی حرف بزند . فقط می خواست روی زمین بنشیند و با خودش حرف بزند . از این گذشته ، بشتر ملاقات کنندگان به محض دیدن چشمان پف آلود و بینی پوست پوست او ، فورا جیم می شدند . آهسته شروع به پایین آمدن از پله ها کرد . تمام بدنش درد می کرد . دو شب از آن شب هولناک و مشمئز کننده در بیمارستان گذشته بود . این مدت را روی کاناپه ای با روکش مخمل آبی در اتاق مطالعه می خوابید . کاناپه آن قدر ها راحت نبود . به علت کابوس هایی که در خواب دیده و از کاناپه افتاده بود ، طرف راست بدنش درد می کرد و چند نقطه اش کبود شده بود . وقتی در را باز کرد ، زیر لب گفت : - خانم راچیت ! با دیدن آن زن ضربان قلبش شدت گرفت . این پیرزن ریز نقش دوستداشتنی علاوه بر اینکه همسایه بغل دستی فوق العاده فضولی بود ، در هفته نامه ی خبری اسمایلی تریبون هم مقاله می نوشت که بیشترش اخبار مربوط به کلیسا بود . ایلین راچیت حالتی مغموم به چهره ی همچون پرنده اش داده و ظرف پلاستیکی نارنجی رنگی که روی آن را آلومینیوم کشیده بود ، در دست داشت . - خانم کارمایکل ، متاسفم . برای شوهرت واقعا متاسفم . - متشکرم . زن لاغر اندام این پا و آن پا می کرد تا شاید ناتالی او را به داخل تعارف کند . ولی انتظارش بیهوده بود . کاسه را به سوی ناتالی دراز کرد و گفت : - سالاد نخود فرنگی . ناتالی ظرف را گرفت . لبخندی زد و گفت :
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - لطف کردید که به من سر زدید . خانم راچیت کمی به جلو خم شد و در گوش او گفت : - شنیده ام او در تصادف اتومبیل در جا کشته شد . ناتالی چند بار پلک زد و گفت : - اوه ، نه ریموند بعد از تصادف دچار حمله قلبی شد . شانه لاغر و نحیف زن پایین افتاد و گفت : - اوه ! به نظر می رسید خانم راچیت از اهم اخبار عقب است . - بسیار خوب ، اگر دلت بخواهد می توانم در روزنامه یک آگهی درگذشت یا شرحی مختصر از زندگی او بنویسم . - دلم می خوهد این کار را بکنید ، خانم راچیت . یپرزن همسایه نگاهی اجمالی به داخل خانه انداخت و گفت : - عکسی از او داری که دلت بخواهد چاپ شود ؟ - نه ، راستش نه . همسایه یک دفتر یادداشت کوچک و یک مداد از جیبش در آورد . ناتالی انتظار داشت او نوک مدادش را با زبان خیس کند که از قضا همین کار را کرد . خانم راچیت گفت : - من به موسسات کفن و دفن محلی زنگ زدم اما هیچ کدام از آنها هیچ خبری از مراسم تدفین نداشتند . - شو .... شوهر من در ایالتی دیگر دفن می شود . - کجا ؟ ناتالی آب دهان خود را قورت داد و گفت : - هنوز خانواده اش تصمیمی نگرفته اند . لطفا مطلبتان را خیلی ساده و کوتاه بنویسید :ریموند کار مایکل ، چهل و دو ساله ، فروشنده لوازم پزشکی ، در اثر حمله قلبی در گذشت . - چند سال بود ازدواج کرده بودید ؟ انگار غده ای در گلوی ناتالی گیر کرده بود . «هرگز» - خانم کارمایکل ؟ عضلات گلوی ناتالی به شدت گرفته بود : - ش .... شش سال . اما لزومی ندارد این را چاپ کنید . زن از نوشتن دست کشید : - چرا ؟ - چون ... چون ... به نظرم مطالب باید مربوط به زندگی او باشد نه ارتباطش با ... با من . «دروغ گو ، دروغ گو ، دروغگو دشمن خداست . » - بسیار خوب ، هر طور میل داری ، چه ...؟ - راستش من باید بروم ، خانم راچیت . - کاری هست که من بتوانم برایت انجام بدهم ، عزیزم ؟ مثلا علفهای باغچه ات را بکنم . گفتم نکند علفهای هرز باغچه شما زیاد شده باشد . - از لطف و محبت شما ممنونم ، اما نه . ناتالی در حالی که در را می بست گفت : - بابت سالاد سیب زمینی خیلی متشکرم . - سالاد نخود فرنگی . - درست است . متشکرم . سپس کمی عقب رفت ، با حرکت سر و لبخند در را بست
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند سپس کمی عقب رفت ، با حرکت سر و لبخند در را بست و بعد به در چوب ماهون زهوار در رفته تکیه داد و در فکر فرو رفت . فکر کرد اگر هرگز پایش را از این خانه بیرون نگذارد ، آیا کسی هست که دلش برای او تنگ شود ؟ شاید . چفت در را چرخاند . حالا او در انواع و اقسام سالاد غرق بود : سالاد نخود فرنگی ، سالاد سیب زمینی ، سالاد والدورف ، سالاد ماکارونی ، سالاد ژله ، سالاد لوبیا ، سالاد پاستا ، سالاد میوه و از همه حیرت آور تر سالاد واترگیت . به هر زحمتی بود خود را به آشپزخانه رساند . می بایست سعی می کرد در لابه لای سالاد ها برای سالاد خانم راچیت جا باز کند . همان طور که سالاد ها را جا به جا می کرد ، چشمش به شیشه نیمه پر ماهی کولی خشک افتاد . تنقل مورد علاقه مخصوص نیمه شب ریموند ترجیح می داد نوع ممتاز آن را نگه دارد . ناتالی اشک تازه سر بر آورده خود را فرو برد و شیشه بلند را که آن قدر ها جا نمی گرفت ، جایی دیگر گذاشت . دوباره زنگ به صدا در امد . احتمالا خانم راچیت فکر بکر دیگری به ذهنش رسیده بود تا جزئیات بیشتری بنویسد . وقتی همان راهی را که آمده بود ، بر می گشت ، موهایش را از روی صورتش کنار زد و آهی کشید و به خود گوشزد کرد که باید خدا را شکر کند که کسی به یاد او هست .... وقتی در را باز کرد ، سعی کرد لبخندی صبورانه بزند ،اما با دیدن برایان باتلر جا خورد . نفسی عمیق کشید و گفت : - چطور جرات کردی به خانه من بیایی ؟ باتلر شتاب زده گفت : - آمده ام به شما تسلیت بگویم ، دکتر کارمایکل . چشمان تیره اش را پشت عینک پنهان کرده بود ، اما به نظر می رسید نمی داند با دستان پهن و بزرگش چه کند . - خبر ریموند را شنیدم . - متشکرم ، حالا برو . - می خواستم ازت عذرخواهی کنم . ناتالی چند لحظه چشمانش را بست و گفت : - گوش می کنم . باتلر گره کراواتش را سفت کرد . می دانست چه دلهره ای به جان آن زن بی گناه انداخته بود . - وقتی فکر می کنم ، می بینم هفته پیش چه ضربه ای به تو وارد کردم . چاره ای نداشتم . نمی توانستم طور دیگر رفتار کنم . - درست است ، مجبور بودی . - دایی برایان ! ناتالی سرش را به سمت صدا برگرداند . وانتی خاکستری رنگ آن جا ایستاده بود که روی در طرف راننده نوشته بود گرویی باتلر و شماره تلفنی با رنگی زننده هم در زیر آن بود . دختری کوچک نیز سرش را از شیشه بیرون آورده بود و داد می زد . - جینی من را زد . کله ای سیاه پیدا شد : - اول آلی من را زد . باتلر آهی ملالت بار کشید و گفت : - هیچ کس کسی دیگر را نزند ، باشد ؟درست بنشینید و کاری به هم نداشته باشید . سپس به ناتالی نگاه کرد و گفت : - عذر می خواهم . ناتالی اخم کرد . برای لحظه ای صدایش گرفت . مرد ادامه داد : - به هر حال .... - دایی برایان ! جینی دارد با رادیو بازی می کند ! - آلی ساکت نمی شود تا من آهنگ را بشنوم ! - هر دو ساکت شوید و سرجایتان بنشینید . و دوباره لبخند به لب رو به ناتالی کرد : - دوباره عذر می خواهم .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند چشمان قهوه ای رنگش سرخ شده بود . جای زخم روی پیشانی اش همچنان بر جا بود . سایه اش که در ساعت پنج بعد از ظهر روی زمین افتاده بود ، نشان می داد بد وقتی را انتخاب کرده است . خسته و کوفته به نظر می رسید . - به هر حال ، یک چیزی برایت آورده ام . خود را کمی کج کرد و پاکت قهوه ای چروک خورده ای را بیرون آورد . - بگذار حدس بزنم ... سالاد است ؟ باتلر گیج شد : - ها ؟ اما پاکت سبک تر از آن به نظر می رسید که خوراکی داخلش باشد . ناتالی از داخل آن یک جعبه جواهر کوچک بیرون آورد و درش را باز کرد . با دیدن گوشواره های الماس عمه اش نفسش بند آمد . چون زبانش هم بند آمده بود ، نگاهی پرسشگر به باتلر کرد . باتلر شانه های پهن خود را بالا انداخت و گفت : - وجدانم راضی نمی شد این ها را بردارم . این ها برای تو خیلی ارزش دارد . ناتالی سرش را به نشانه تشکر تکانی داد . تند تند چشمانش را به هم می زد . - در غمت شریکم ، هرچند شوهرت را به خوبی نمی شناختم ، به نظر می رسید آدم خوبی است . خود ناتالی هم آن طور که باید و شاید او را نشناخته بود و از قضای روزگار ، آن قدر ها هم خوب نبود . - دایی برایان ، گرسنه ام . - من هم همین طور . باتلر لبخندی زد و گفت : - فعلا لازم نیست نگران بدهی باشی . یک جوری با هم کنار می آییم . وقتی باتلر رفت ، ناتالی گوشواره ها را به سینه اش چسباند و بابت وجدان نهفته مرد ، خدا را شکر کرد . - دکتر کارمایکل . باتلر در انتهای پیاده رو ایستاده و طوری به طرف ناتالی خم شده بود که انگار دلش نمی خواست برود . موهایش در آن نسیم خنک تکان می خورد . - حالا داغ هستی و احساساتی ، ولی باور کن زمان التیام دهنده جراحات و غصه هاست . حرفهایی تکراری که همین امروز دست کم ده - دوازده بار آن ها را شنیده بود . اما چیزی در حالت و چهره باتلر بود که ناتالی را تحت تاثیر قرار می داد . آیا او هم همسرش را از دست داده بود ؟ - دایی برایان ! - دارم می آیم . باتلر سوار وانت شد و قبل از این که آن را روشن کند و به راه بیفتد ، از سر محبت موهای دم اسبی دخترک را کشید و نیشگونی از گونه اش گرفت . «زمان التیام دهنده جراحات و غصه هاست . » ناتالی دلش می خواست حرف مرد را باور کند .اما خیال نمی کرد دیگر هرگز بتواند خوشحال باشد یا به حالت عادی برگردد . یک جای امیدواری برایش باقی مانده بود . مطمئن بود زندگی اش مغشوش تر از این که هست ، نخواهد شد . همین که برگشت تا وارد خانه شود ، درخشش خودرویی زرد در کنار خیابان توجهش را جلب کرد و همچنان که تاکسی ایستاد و مردی با کیف ورزشی در دست از آن پیاده شد ، آن را تماشا می کرد . تاکسی به راه افتاد و مرد را همان جا گذاشت . ناتالی اخمی کرد . چیزی در قد و قامت مرد به نظرش آشنا می آمد ... مرد دستی تکان داد و به طرف حیاط آمد : - ناتالی . ناتالی خشکش زد . او برادرش را بدون لباس یکسره نارنجی رنگ (لباس مخصوص زندانیان) و در لباس عادی نشناخته بود . تونی که نیشش تا بناگوش باز بود گفت : - سلام خواهر ، امیدوارم بی موقع مزاحم نشده باشم . پایان فصل ششم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 7 - مونارک یکی از بهترین مدل های ماست . آقای روبین مسئول موسسه کفن و دفن مموریال چنان با تانی و کارشناسانه حرف می زد که اعصاب بئاتریس را خرد کرده بود . این مرد مبادی آداب با آن کت و شلوار رسمی اش دستی روی تابوت کشید و چنان از آن تعریف می کرد که انگار می خواست یک دستگاه ردیاب بفروشد . - جنس این تابوت از فولاد است که روکش برنج دارد . بئاتریس زیر چشمی نگاهی به او انداخت و فکر کرد :«رژ لب مالیده ؟» او با جلال و جبروت در تابوت را باز کرد و گفت : - داخلش از مخمل بنفش سلطنتی است و تزئیناتش هم کار دست است ، قسمت .... - قیمتش چند است ؟ آن جا بوی کافور می داد ، یا شاید هم بوی خود آقای روبین بود . مرد گلویش را صاف کرد و گفت : - شش هزار . - دلار ؟ مرد سری تکان داد : - مطمئنم شما طالب تابوتی هستید که نشان دهنده محبت و دلبستگی به آن مرحوم باشد . بئاتریس به اطراف آن محل وحشتناک نگاهی کرد و گفت : - تابوت های چوبی تان کجاست ؟ - معذرت می خواهم ؟ بئاتریس آهی کشید و دستش را روی مخمل بنفش داخل تابوت کشید . آن حرامزاده لیاقت نداشت تا ابد در این جای گرم و نرم لم بدهد . اما بئاتریس مجبور بود حفظ ظاهر کند . حتما چند تا از کله گنده های باشگاه کانتری نورث بند برای فضولی هم که شده بود ، به پدوکا می آمدند . او مجبور بود هر طور هست نقش بیوه ای عزادار را بازی کند و در عین حال مراقب باشد زن های شماره دو و سه ریموند از نظرها مخفی بمانند .او موافقت کرده بود آن دو در مراسم تدفین شرکت کنند به شرط این که خفقان بگیرند . ناتالی مثل آدمهای حسابی رفتار می کرد ، اما آن یکی حتما او را به مرز جنون می رساند . ای کاش گیلرد آن روز صبح وساطت نمی کرد و می گذاشت او آن زنیکه هرزه را خفه کند تا خیال همه راحت شود . این حقیقت که ریموند پدر می شد ، او را دیوانه کرده بود . او اعصابش خرد بود که بچه نداشت و حالا ریموند او را دست انداخته بود . سالها برای بچه دار شدن به هر دری زده بودند تا بالاخره ناامید شده بود . حتی بدش نمی آمد بچه ای را به فرزند خواندگی بپذیرد ، ولی ریموند تن نداده بود . ریموند وسواس به خرج می داد و می گفت می ترسد بچه عقب مانده ذهنی باشد . بئاتریس سرش را تکان داد . «دیگ به دیگ می گوید رویت سیاه .» - خانم کارمایکل ؟ مرد لبان قرمز خود را لیسید و گفت : - میل دارید یک تابوت دیگر نشانتان بدهم ؟ - نه همین خوب است . - چه انتخاب عاقلانه ای ، خانم . این بی عدالتی که آن زن هرزه از ریموند باردار شده بود ، حالتی در بئاتریس ایجاد کرده بود که انگار یکی یکی ناخن هایش را کشیده باشند . آیا او مستحق ذره ای شادی در زندگی نبود ؟ اقای روبین او را به سوی میز تحریری برد که روی آن پر از اوراق نمونه های تدفین و ختم بود و گفت : - برنامه های ما این است :موعظه ای مجلس ختم ، یادداشت تشکر، کارت های تشکر با پاکت ، در صورتی که کسی بخواهد برایتان تسلیت بفرستد .... - دوست ندارم موسیقی و کشیش در کار باشد . خودم یادداشت تشکر دارم و اگر کسی بخواهد کارت تسلیت بفرستد ، می تواند به مغازه کارت فروشی برود و کارت بخرد . او با خطی خرچنگ قورباغه آنچه را بئاتریس می گفت ، یادداشت می کرد . - کار دیگری هم هست ؟ - روال کار ما این است که از خانواده مرحوم دعوت می کنیم قبل از این که مجلس عمومی شود ، بیایند و مدتی با مرحوم تنها باشند . بئاتریس گفت : - من تنها کسی هستم که ریموند دارد . طبق تحقیقات گیلرد ، ریموند در این مورد حقیقت را گفته بود . باز هم خدا را شکر . - شاید بخواهید دوستی صمیمیی را با خودتان بیاورید . نام ده ، دوازده تن از آشنایان به ذهن بئاتریس رسید ، اما هیچ کدامشان آن قدر صمیمی نبود که جزو اقوام به حساب بیاید به جز چند تن از اقوام پدری و مادری اش ، او از همه خویشاوندانش مسن تر بود . بئاتریس ترجیح می داد به جز خودش ، مصاحب دیگری نداشته باشد . - من تنها هستم . روبین سرش را تکان داد و گفت : - لازم است محل دفن را به راننده ی نعش کش بگویم . - گورستان باغ بلوط در نورث بند ، ایالت تنسی . چشمان آقای روبین گرد شد : - تا ان جا دو ساعت رانندگی است . - خوب که چی ؟ - هیچی ، مسئله ای نیست ،خانم کارمایکل . - مطلب دیگری هست یا می توانم این خراب شده را ترک کنم . مرد در حالی که خودکار را به دست بئاتریس می داد ، گفت : - این جا را امضا کنید بعد می توانید بروید .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند بئاتریس امضا کرد . سپس با گام های بلند از آن جا بیرون رفت و هوای تازه ای خیابان را به درون ریه هایش فرستاد . دل آشوبه داشت . به هرجان کندنی بود ،خودش را به اتومبیل مرسدس بنزش رساند ، درش را باز کرد و همین که خواست روی صندلی چرمی اتومبیل بنشیند ، ساختمانی توجهش را جلب کرد . ابتدا سعی کرد به جاذبه ای که او را می کشید بی اعتنا بماند و سوار اتومبیل شد . اما قبل از این که موتور را روشن کند ، تحریک شد نگاهی دیگر بیندازد . آب دهانش را قورت داد سپس از سر تسلیم اهی کشید ، فکر کرد :«شاید خیری در این کار باشد . » حدس می زد فاصله اش با آن ساختمان دو بلوک است .هواس وسوسه کننده ای بیرون را با هوای خفه داخل اتومبیل مقایسه کرد و ترجیح داد پیاده برود . روی پرچمی سه گوش که بر فراز تیر چراغ برقی قدیمی در اهتزاز بود ، نوشته شده بود : به پدوکا خوش آمدید . سر تا سر خیابان پر از درخت سیاه توسه بود و شکوفه های سفید رنگ لطیفشان مثل قالی تمام پیاده رو را پوشانده بود . پدوکا شهر بدی نبود و به هر حال به درد مراسم ختم می خورد . در واقع برگزاری مراسم خارج از نورث بند باعث می شد از لحاظ روحی و روانی از زندگی نکبت بار ریموند و مرگ او فاصله بگیرد . همچنان که پیش می رفت ، به صلیب طلایی که همیشه به گردن داشت ، دست کشید . هرچند ریاکاری بود ، عادات قدیمی به سختی ترک می شود . تقریبا دو بلوک را رد کرده بود که گام هایش را آهسته کرد . سرش را کمی عقب برد تا ناقوس قدیمی و شیشه های رنگی سر در چوبی حکاکی شده را ببیند . دلهره گرفت . نفسی عمیق کشید و قبل از این که وارد کلیسا شود ، روسری ابریشمین را از کیفش در آورد و روی سرش انداخت . داخل کلیسا همچون غاری با هیبت و خالی بود . وقتی در پشت سرش بسته شد ، از صدای آن ، جا خورد . دیوارها و سقف آکوستیک باعث انعکاس صدا می شد . نوری خفیف پنجره های رنگی را روشن می کرد . مقابل محراب مجسمه مریم مقدس قرار داشت که انگار از لابه لای ردیفی از نیمکت های چوب ماهون دستش را به سوی بئاتریس دراز کرده بود . چشمان بئاتریس پر از درد بود . به سختی آب دهانش را قورت داد و به تشت آبی که در مدخل ورودی قرار داشت ، نزدیک شد . انگشتان لرزانش را در آب فرو برد . خود را برای شوک الکتریکی آماده کرده بود ، چه واقعی چه خیالی . همیشه وقتی آّب مقدس به دستش می خورد ، حالت برق گرفتگی به او دست می داد . بی درنگ صلیبی روی سینه خود کشید .سپس به سوی میزی رفت که شمع هایی در اندازه های مختلف روی آن شعله ور بود . دستش را در کیفش کرد ، صد دلار در آورد و در صندوق صدقات انداخت . سپس شمعی بزرگ برداشت و آن را با شعله یکی از شمع ها روشن کرد . بعد از این که صلیبی دیگر روی سینه کشید ، محتاتانه روی نیمکت مخصوص دعا زانو زد . درد زانوانش از اخرین باری که به کلیسا رفته بود ، بیشتر شده بود . وقتی دوباره صلیبی بر سینه کشید ، ضربان قلبش شدت گرفت . صلیب دوست داشتنی اشت را از زیر بلوزش بیرون آورد و آن را بوسید . سپس آن را در میان دستش گرفت و سرش را خم کرد . «خدایا شوهرم را بیامرز . مدت زیادی نیست این کره خاکی را ترک کرده . خودت می دانی چقدر دوستش داشتم ، با این که کم عیب و ایراد نداشت . زحمت بیکرانت را از او دریغ نکن . گناهانش را که کم هم نیست ، ببخش . او را عفو کن . آمین . » دوباره روی سینه اش علامت صلیب کشید ، سر پا ایستاد و اشکهایش را از روی گونه پاک کرد . احساس کرد سبک شده است . به رسم احترام عقب عقب رفت . از اتاقک اعتراف رد شد و گام های خود را سریع تر کرد تا مجبور نشود روی تقصیراتش انگشت بگذارد .اما وقتی به آخرین اتاقک رسید ، ناخودآگاه قدم هایش را آهسته کرد . شمع روشن درون اتاقک حاکی از ان بود که کشیشی در آن آماده به خدمت است . در حالی که احساس می کرد از شدت ناراحتی دل پیچه گرفته است ، وارد اتاقک شد و پرده را پشت سرش کشید . وقتی روی نیمکتی کهنه زانو زد ، بوی نفتالین و پارچه کهنه بینی اش را پر کرد . خاطرات مدرسه ی کاتولیکی دخترانه سکریدهارت در ذهنش زنده شد. سرتاپایش به لرزه افتاد . شانه هایش تکان میخورد . در کشویی اتاقک کنار رفت و او را از جا پراند . کشیش گفت : - رحمت خدا بر تو باد . از صدایش به نظر می رسید جوان است . بئاتریس به طور خودکار گفت : - رحمت خداوند بر تو هم باد . - می خواهی اعتراف کنی ؟ - بله پدر . بئاتریس نفسی عمیق کشید . هوا گرفته و خفه بود ، اما هوای متبرک را به ریه هایش فرستاد و گفت : - از آخرین باری که اعتراف کردم ، هجده سال می گذرد . - ادامه بده . - زیاد سیگار می کشم . زیاد مشروب می نوشم . زیاد قسم می خورم . - ادامه بده . - از آدم ها خوشم نمی آید ، از حیوان ها خوشم نمی آید ، بیشتر بچه ها را دوست ندارم . - ادامه بده . - آیا قانون مربوط به رازداری کشیش تغییر کرده ، پدر ؟ - نه . - پس به ذکر گویی ات ادامه بده . پایان فصل هفتم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 8 روبی احساس کرد ری درون تابوت خیلی بهتر از ان به نظر می رسد که از مرده انتظار می رود . او اشک چشمانش را پاک کرد . قبلا جنازه زیاد دیده بود اما هیچ یک از آنها مثل این یکی لبخند به لب نداشت . یک بار با مدیر یک موسسه کفن و دفن دوست شده بود که به او اجازه دهد وارد محل نگهداری اجساد شود و دوز و کلک هایی را که برای آراستن جنازه به کار می برند ، ببیند . به عنوان مثال ، پلک ها را با چسب به هم می چسباندند و لبها را می دوختند تا وقتی جنازه را برای آخرین وداع به تماشا می گذارند ، چشم و دهانشان باز نشود که مردم بترسند و پا به فرار بگذارند . دوست روبی سعی می کرد مرده را طوری آرایش کند که به نظر برسد در آرامش ابدی فرو رفته است . کمی رژ به گونه های جنازه می زدند و نوری صورتی رنگ به تابوت می تاباندند . دوست روبی معقد بود این کار نوعی هنر است . به هر حال ، هر کسی ری را آرایش کرده بود ، حسابی خبره بود چون ری کاملا خوب و دلچسب به نظر می رسید . او دلش می خواست با دوربین مستعملی که در کیف داشت ، عکسی از ریموند بیندازد ، ولی بئاتریس مثل اجل معلق بالای تابوت ایستاده بود بی آن که ذره ای چشمانش نمناک باشد . آن عفریته به او و ناتالی اجازه داده بود قبل از ورود دیگران بیایند و ریموند را در تابوت ببینند و حالا روبی می ترسید فلاش دوربین او را عصبی کند . ناتالی هنوز نیامده بود ولی هنوز یک ربع به ساعت ورود مردم باقی مانده بود . بئاتریس عده از آشنایان خودشان را دعوت کرده بود . همچنین چند نفری از همکاران ریموند را که در کار فروش دست و پا بودند . روبی هم دلش می خواست چند تا از همکاران خودش را که ری را می شناختند ، دعوت کند .اما وقتی این موضوع را مطرح کرده بود ، بئاتریس نوکش را چیده بود . روبی به تابوت نزدیک تر شد . از برخورد پارچه ی لطیف لباس قرمز ابریشمی تازه اش به پاهایش لذت می برد . او جهت صرفه جویی ، خودش تعدادی منجوق به دامن لباسش دوخته بود . یکی از دوستانش هم چکمه ساق بلند نوک تیزش را به او قرض داده بود . اگر ری او را در این هیبت می دید ، به او می بالید . روبی ناغافل آروغ زد . بئاتریس جا خورد و به او خیره شد . روبی دستش را جلوی دهاشن گرفت و زیر لب معذرت خواهی کرد . بارداری وضع دل و روده او را دگرگون کرده بود . صبح آن روز ، در اثر فشار عصبی نتوانسته بود مثل همیشه کورن فلکس بخورد . بیلی وین به او اطمینان داده بود چون باردار است از این جور چیزها ، حتی اگر قانونا زن ریموند نبود ، باز هم می توانست پول خوبی به جیب بزند .اما می بایست صبر می کرد تا بچه به دنیا بیاید و بعد ثابت می کرد ریموند پدر بچه است . اگر هم نمی خواست صبر کند ، می بایست اجازه می داد سوزنی به اندازه میل قلاب بافی در نافش فرو می کردند و مقداری مایع درون رحم را برای آزمایش بیرون می کشیدند . هرچند تخت مخصوص حمام آفتاب که در اتاق میهمان بود ، مصادره می شد ، روبی مصمم بود صبر کند ، چون رئیسش هیچ خوشش نمی آمد که او به علت بارداری تقاضای مرخصی کند . بخصوص که روبی این مسئله را از او پنهان کرده بود . تا چهارماهگی می توانست با پوشیدن لباسهای ابتکاری به کارش ادامه بدهد ، شاید هم تا پنج ماهگی ، قبل از این که کسی متوجه بارداری او شود . او از بئاتریس پرسید : - تابوت را تو انتخاب کردی ؟ زن ری سری تکان داد : - خوب است . چون ری در زمستان مرده ، رنگ بنفش مناسب است . به موهای جو گندمی اش هم می آید . بئاتریس زبانش را در دهانش چرخاند و گفت : - متشکرم . - خواهش می کنم . بئاتریس با تمسخر به لباس نو او نگاه کرد و گفت : - از این جا یک راست می روی سر کار ؟ روبی فکر کرد :«ای عجوزه ی حسود!» - دیشب دو نوبت کار کردم تا بتوانم یک روز کامل پیش ری بمانم . زن مسن لبانش را غنچه کرد و گفت : - یک روز کامل پیش او بمانی ؟ - اوهوم . مگر نمی دانی ؟ در زمان های قدیم ، سرخپوستان آزتک مرده های خود را تا ابد در خانه نگه می داشتند . لباس تنشان می کردند ، با آن ها حرف می زدند ، حتی آن ها را سر میز شام می آوردند . روبی این چیزها را از برنامه تلویزیونی تی . بی . اس یاد گرفته بود . بئاتریس دستش را روی شقیقه اش گذاشت و گفت : - حرف نزن . - سردرد داری ؟ من آسپرین دارم . البته از ک . مارت (فروشگاه های زنجیره ای در آمریکا که اجناس ارزان قیمت دارند . ) خریدمشان ولی به خوبی آسپرین های گران قیمت است . - گفتم حرف نزن . - حتی وقتی مدعوین آمدند ؟ بئاتریس انگشت استخوانی اش را به طرف او تکان داد و گفت : - مخصوصا جلوی آنان . راستش اگر ببینم با کسی حرف می زنی ، با این لباس هایی که به درد کاسبی می خورد ، قبل از این که جیک بزنی با لگد می اندازمت بیرون . روبی لب زیرین خود را گاز گرفت و گفت : - اگر کسی با من حرف بزند ، چی ؟ - وانمود کن لالی . - تو زن بدجنسی هستی .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - آره . پس یادت نره چی گفتم . سر و صدایی از پشت سرشان آمد . برگشتند و ناتلای را دیدند که لرزان و رنگ پریده وارد شد . نگاهی به آنان کرد . از کنارشان رد شد و به طرف تابوت رفت . انگار زانوانش خم بود . روبی بی درنگ در کنار او قرار گرفت و وقتی بئاتریس را نیز در طرف دیگر ناتالی دید ، تعجب کرد . هرچند بئاتریس اخم کرده بود . آنان با گام هایی لرزان و شمرده جلو رفتند تا به تابوت رسیدند . ناتالی لبه تابوت را گرفت و اشک هایش سرازیر شد . روبی پشت او را مالید و یک قلمبه دستمال توالت که از دستشویی مجلل انتهای راهرو برداشته بود ، به دست او داد . ناتالی دستمال را گرفت و محکم در آن فین کرد . مثل بچه ای که پستانکش را از او گرفته اند ، گریه می کرد . وقتی آرام شد ، او را بردند و روی صندلی تاشوی جلوی سالن نشاندند . سر و کله مدیر بوگندوی کفن و دفن با یک جعبه دستمال کاغذی پیدا شد . «ماتیک زده ؟» با لحنی شل و ول گفت : - شما خویشاوند خانم کارمایکل هستید ، خانم ها ؟ روبی و ناتالی به بئاتریس که به خود می پیچید ، نگاه کردند . - اِ ... اِ نه . این ناتالی بلانکن شیپ است و ... این هم .... روبی پیشدستی کرد : - روبی هیکز . بئاتریس تایید کرد و هرچند زبانش نمی گشت ، گفت : - این ها ... این ها خواهر های من هستند . روبی سرفه ای کرد تا خنده اش را قورت بدهد . خواهران ؟ ناتالی هم به همان نسبت تعجب کرده بود . مرد که دستان کپل و نرمش را بالا و پایین می برد ، گفت : - از دیدنتان خوشحالم . چقدر خوب کاری کردید آمدید تا در این موقعیت دردناک به خانم کارمایکل تسلا بدهید . روبی در حالی که یک دستش را روی شانه بئاتریس می انداخت ، البته بیشتر برای این که لج او را در بیاورد ، با لبخند گفت : - خواهر به درد چنین مواقعی می خورد . بئاتریس بدنش را منقبض کرد ولی او را از خورد نراند . - آقا ممکن است یک عکس از ما بگیرید ؟ مرد چشمانش را به هم زد و مواقت کرد . روبی دستش را در کیفش کرد و مجبور شد کیف لوازم آرایش و دستگاه فر مو را بیرون بیاورد تا دوربین را پیدا کند . بئاتریس بی آن که لبانش حرکت کند ، گفت : - الان وقت این حرفها نیست . ناتالی اعتراضی نکرد . اما وقتی مرد عکس می گرفت ، لبخند نزد . روبی هم فرصت را غنیمت شمرد و چند عکس از ریموند گرفت . به جز دو عکس تار و نامشخص که در مراسم ازدواجشان گرفته بودند ، حتی یک عکس هم از ریموند نداشت تا در آلبوم بگذارد . بئاتریس به او نزدیک شد و در گوشی گفت : - چه غلطی می کنی ؟ عکس می گیری ؟ روبی چشمانش را به هم زد و گفت : - بچه ام هرگز پدرش را نخواهد دید . دست کم می توانم این عکس ها را نشانش بدهم .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند لبان بئاتریس روی هم محکم شد . سپس از لای دندان های به هم فشرده اش گفت : - دوربین را بگذار کنار . خودم عکس ریموند را به ات می دهم . گل از گل روبی شکفت : - راستی ؟ - راستی ! - قسم بخور . بئاتریس دستش را بالا برد و گفت : - بس کن . سپس به طرف در ورودی نگاه کرد . دو مرد کت و شلوار پوش و زنی را دید که در کناری ایستاده بودند . بئاتریس گفت : - رئیس ریموند و همکارانش هستند .فعلا برو . بئاتریس از کنار روبی رفت تا به غریبه ها خوشامد بگوید . روبی دید که آنان از سر همدردی روی بازوی بئاتریس می زدند و دلداری اش می دادند و حسادت تمام وجودش را فرا گرفت . دلش می خواست تمام دنیا او را زن ری بداند . نگاهی به سمت تابوت انداخت و اشک در چشمانش جمع شد . «ری ، چرا به من دروغ گفتی ؟ چون لیاقت نداشتم ؟ چون از طبقه پایین بودم ؟چون یک استریپ تیز کن بی سر و پا بودم ؟ ری ، بگذار چیزی به ات بگویم . زن های بی سر و پای طبقه پایین هم احساس دارند . » روبی آب دهانش را قورت داد و به طرف ناتالی رفت و آهسته به او گفت : - هی ، پاشو برویم یک چیزی بخوریم . اول به نظر می رسید ناتالی حرف او را نشنید ، اما بالاخره سرش را تکان داد و بلند شد . روبی قدم هایش را کوتاه تر کرد تا هم پای ناتالی راه برود و به سمت ته سالن رفتند . ناگهان در کنار آن زن لاغر اندام احساس امنیت کرد . بالاخره به قسمتی رسیدند که دستگاه خودکار فروش نوشابه در ان جا بود و او ناتالی را پشت میزی نشاند . - من می خواهم یک چیزی بخورم ، تو چطور ؟ ناتالی جواب نداد . روبی کیف پولش را بیرون آورد . صدقه سر انعامی که گرفته بود ، پول کافی در شکاف دستگاه ریخت و دو بسته چیپس و دو نوشابه رژیمی خرید . آن ها را روی میز گذاشت و گفت : - بابت آن شب در بیمارستان به تو مدیونم . یادت می آید برایم شکلات گرم خریدی ؟ ناتالی به او نگاه کرد ولی چشمان آبی اش درست متمرکز نبود . روبی دوباره از ذهنش گذشت که او با کمی آرایش و مدل موی جدید خیلی خوشگل می شود . او دستش را روی دست ظریف ناتالی گذاشت ، آن را فشرد و گفت : - حالت خوبه ، دکتر ؟ ناتالی کم کم به خود آمد . سرش را تکان داد و گفت : - چطور .... چطور می توانی این طور آرام باشی ؟ روبی در نوشابه و چیپس را باز کرد و گفت : - منظورت چیه ؟ - تو هم با او ازدواج کرده بودی . چطور با این مسئله برخورد می کنی ؟ روبی جرعه ای نوشید و گفت : - این ماجرا الم شنگه به پا کرده ، اما خوب ، چه کار کنم ؟ - ازش متنفری ؟ ناتالی طوری سوال کرد انگار می خواهد مجوز تنفر بگیرد. - نمی توانم ازش متنفر باشم . او پدر بچه ام است . - اما ببین چه بلایی سرمان آورد ؟ سر تو ... روبی اخم کرد : - می دانم ری اشتباه کرد . اما حالا مرده و به نحوی تقاص پس داده . گمان نمی کنی این طور است ؟ ناتالی زیر لب گفت : - هرچه کنی به خود کنی ، گر همه نیک و بد کنی . روبی خندید و گفت : - همیشه دلم می خواسته معنی این ضرب المثل را بدانم . گوشه لب ناتالی بالا رفت : - تا به حال پیش دکتر رفته ای ؟ منظورم برای خاطر بچه است . روبی سرش را تکان داد و گفت : - آزمایش حاملگی را در خانه انجام دادم . دو بار این کار را کردم و هر دو بار هم جواب مثبت و آبی رنگ بود . به نظرم معنی اش این است که پسر می زایم . ناتالی سرش را تکان داد : - نه .