1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏14/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - آرام باش ، بئاتریس .
    بیلی وین نیز خنده کنان روبی را روی صندلی اش نشاند و به سلامت از معرکه گریخت .
    بئاتریس در حالی که با یک انگشت به آن دو زن اشاره می کرد و با دست دیگرش موهایش را مرتب می کرد گفت :
    - حتی به ذهنتان هم راه ندهید که می توانید در مراسم ختم شرکت کنید . هردوتان را مثل سگ بیرون می اندازم .
    ناتالی سرش را تکان داد . جای تعجب بود که با وجود آشفتگی و شدت گرفتن ضربان قلبش بابت حرفهای بئاتریس ، خونسردی خود را حفظ کرده بود . او گفت :
    - تو نمی توانی منکر وجود ما بشوی و فرصت آخرین وداع را با ریموند از ما بگیری .
    - حالا می بینی .
    روبی دوباره به سمت او یورش برد . اما این بار مسترسون و گیلیام خود را آماده کرده بودند . بالاخره مجبور شدند صندلی های خود را بین آن دو زن قرار دهند .
    گیلیام در گوشی به بئاتریس گفت :
    - یادش باشد هنوز خیلی کار داریم . بهتر است برویم سر قرار داد ، باشد ؟
    ناتالی سینه اش را جلو داد و گفت :
    - من هیچ چیزی را امضا نمی کنم . مگر این که در مراسم خاکسپاری شرکت کنم .
    روبی حرف او را تایید کرد :
    - آره .
    وقتی نگاهشان در هم تلاقی کرد ، دهان بئاتریس به هم دوخته بود . اما از چشمانش معلوم بود آرام تر شده است . او گفت :
    - اصلا برای چه می خواهید بیایید ؟
    ناتالی لبانش را با زبان خیس کرد ولی صدایش در نیامد .
    «برای چه ؟ برای این که دوستش داشتم .»
    ناتالی برای لحظه ای احساس کرد نوعی همسبتگی با بئاترس دارد و حدس می زد این زن آن طور ها هم که ظاهرش نشان می دهد ، ترشرو نیست .
    بیلی وین که ظاهرا در خواندن کند بود ، انگشت خود را روی نوشته ای از قرار داد کشید و گفت :
    - این قرار داد به درد نمی خورد .
    گیلیام صبورانه پرسید :
    - چرا ؟
    بیلی وین با لبخندی محکم گفت :
    - چون زن اول ریموند تنها وارث او نیست .
    رنگ از روی بئاتریس پرید و پرسید :
    - چی گفتی ؟
    روبی پوزخند زنان دستی به شکم صاف خود زد و گفت :
    - چون من از ری باردارم .
    ناتالی به سختی آب دهان خود را قورت داد . این مرتبه نوبت بئاتریس بود که به روبی حمله ور شود ، و با ناخن های لاک زده اش گلوی روبی را هدف گرفت .


    پایان فصل پنجم
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    6

    ناتالی فکر کرد برای وقت گذرانی و فرار از افکار تحمل ناپذیر به خرید برود و برای مراسم تدفین لباس سیاه بخرد . بالاخره بئاتریس از سر اکراه موافقت کرده بود که مراسم روز بعد در پدوکا ، خاک بی طرف ، برگزار شود .
    اما وقتی ناتالی با بی خیالی به کمد مرتب لباسهایش نگاهی انداخت ، متوجه شد که کت و دامن کرپ سیاه رنگی که برای مراسم عزاداری همه رزمری خریده بود ، مناسب است . می توانست آن دستمال گرن مارک هرمس را هم که ریموند برایش خریده بود ، ببندد . او دستی به دستمال گردن ابریشم رنگارنگ کشید . سعی می کرد مناسبت این هدیه را به یاد بیاورد ، اما موفق نمی شد . حالا این سوال برایش پیش آمده بود که چند تا از هدایایی که با دست و دلبازی به او داده شده بود ، ناشی از شرم و تقصیر بوده است .
    آهسته در سمت دیگر کمد را باز کرد . کت و شلوارهای ریموند ، شلوارهای تکی و پیراهن هایی که هنوز در نایلون از جالباسی آویزان بود ، منتظر بازگشت او بود . ناتالی دولا شد تا یکی از کفش های او را صاف بگذارد .
    خیلی دلش می خواست بداند آیا ریموند در خانه بئاتریس و روبی هم کمدی را اشغال کرده بود ؟
    او خشمگین کف اتاق نشست و زانوانش را در بغل گرفت . مردی که به حفظ و نگهداری سه زن اهمیت نمی داد ، قطعا آخر و عاقبت سه کمد لباسش هم برایش علی السویه بوده است .
    ناتالی همچنان که زانوانش را در بغل گرفته بود ، سرش را روی دستانش گذاشت و نالید :
    - چرا ، ریموند چرا ؟
    مدتی طولانی به همان وضع نشست و از میان بافت خوش بوی آستین پلوور پشمی نازکش نفس کشید . این سرما دیگر هرگز از تن او بیرون نمی رفت . دو زن دیگر .... و یک نوزاد .

    «یک نوزاد »

    چشمانش را محکم بر هم فشرد و تک اشکی ریخت . او هرگز در آرزوی مادر شدن نبود . معتقد بود غریزه مادری به طور کامل در او پرورش نیافته است ، چون مادر خودش نمونه مادری خوب و دلچسب نبود . ریموند می گفت خیالت راحت است که ناتالی بچه نمی خواهد چون در این دنیای فاسد به دنیا آوردن بچه ظلم است . اما آیا این عقیده ناشی از وجدان فاسد ریموند نبود ؟ مردی که او و زندگی او را تباه کرده بود ، حالا برای او بیگانه بود . اکنون او هیچ چیز نداشت . حتی خاطرات خوشش هم چرکین شده بود . از همه بد تر ، چقدر بدبخت بود که حتی ذره ای به ریموند شک نکرده بود .
    ذهن او نجوا کنان می گفت : «حقیقت ندارد .» فکر می کرد که عمق خیانت ریموند را دست کم گرفته است .
    به نظرش می رسید زنگی از راه دور در دنیای بدبختی و فلاکت او طنین افکنده است . بالاخره متوجه شد که صدای زنگ در خانه است . سماجت کسی که پشت در بود باعث شد او از جا بلند شود . بعد از ظهر ،همسایه ها و آشنایان یک روند برایش غذا می آوردند . سارای آمده به خدمت ، خبر مرگ ریموند را همه جا پخش کرده بود و به نظر می رسید اهالی شهر های کوچک سالاد را غذای مخصوص تسکین دادن می دانند . اصلا دلش نمی خواست کسی را ببیند یا با کسی حرف بزند . فقط می خواست روی زمین بنشیند و با خودش حرف بزند . از این گذشته ، بشتر ملاقات کنندگان به محض دیدن چشمان پف آلود و بینی پوست پوست او ، فورا جیم می شدند .
    آهسته شروع به پایین آمدن از پله ها کرد . تمام بدنش درد می کرد . دو شب از آن شب هولناک و مشمئز کننده در بیمارستان گذشته بود . این مدت را روی کاناپه ای با روکش مخمل آبی در اتاق مطالعه می خوابید . کاناپه آن قدر ها راحت نبود . به علت کابوس هایی که در خواب دیده و از کاناپه افتاده بود ، طرف راست بدنش درد می کرد و چند نقطه اش کبود شده بود .
    وقتی در را باز کرد ، زیر لب گفت :
    - خانم راچیت !
    با دیدن آن زن ضربان قلبش شدت گرفت . این پیرزن ریز نقش دوستداشتنی علاوه بر اینکه همسایه بغل دستی فوق العاده فضولی بود ، در هفته نامه ی خبری اسمایلی تریبون هم مقاله می نوشت که بیشترش اخبار مربوط به کلیسا بود .
    ایلین راچیت حالتی مغموم به چهره ی همچون پرنده اش داده و ظرف پلاستیکی نارنجی رنگی که روی آن را آلومینیوم کشیده بود ، در دست داشت .
    - خانم کارمایکل ، متاسفم . برای شوهرت واقعا متاسفم .
    - متشکرم .
    زن لاغر اندام این پا و آن پا می کرد تا شاید ناتالی او را به داخل تعارف کند . ولی انتظارش بیهوده بود . کاسه را به سوی ناتالی دراز کرد و گفت :
    - سالاد نخود فرنگی .
    ناتالی ظرف را گرفت . لبخندی زد و گفت :
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - لطف کردید که به من سر زدید .
    خانم راچیت کمی به جلو خم شد و در گوش او گفت :
    - شنیده ام او در تصادف اتومبیل در جا کشته شد .
    ناتالی چند بار پلک زد و گفت :
    - اوه ، نه ریموند بعد از تصادف دچار حمله قلبی شد .
    شانه لاغر و نحیف زن پایین افتاد و گفت :
    - اوه !
    به نظر می رسید خانم راچیت از اهم اخبار عقب است .
    - بسیار خوب ، اگر دلت بخواهد می توانم در روزنامه یک آگهی درگذشت یا شرحی مختصر از زندگی او بنویسم .
    - دلم می خوهد این کار را بکنید ، خانم راچیت .
    یپرزن همسایه نگاهی اجمالی به داخل خانه انداخت و گفت :
    - عکسی از او داری که دلت بخواهد چاپ شود ؟
    - نه ، راستش نه .
    همسایه یک دفتر یادداشت کوچک و یک مداد از جیبش در آورد . ناتالی انتظار داشت او نوک مدادش را با زبان خیس کند که از قضا همین کار را کرد . خانم راچیت گفت :
    - من به موسسات کفن و دفن محلی زنگ زدم اما هیچ کدام از آنها هیچ خبری از مراسم تدفین نداشتند .
    - شو .... شوهر من در ایالتی دیگر دفن می شود .
    - کجا ؟
    ناتالی آب دهان خود را قورت داد و گفت :
    - هنوز خانواده اش تصمیمی نگرفته اند . لطفا مطلبتان را خیلی ساده و کوتاه بنویسید :ریموند کار مایکل ، چهل و دو ساله ، فروشنده لوازم پزشکی ، در اثر حمله قلبی در گذشت .
    - چند سال بود ازدواج کرده بودید ؟
    انگار غده ای در گلوی ناتالی گیر کرده بود . «هرگز»
    - خانم کارمایکل ؟
    عضلات گلوی ناتالی به شدت گرفته بود :
    - ش .... شش سال . اما لزومی ندارد این را چاپ کنید .
    زن از نوشتن دست کشید :
    - چرا ؟
    - چون ... چون ... به نظرم مطالب باید مربوط به زندگی او باشد نه ارتباطش با ... با من .
    «دروغ گو ، دروغ گو ، دروغگو دشمن خداست . »
    - بسیار خوب ، هر طور میل داری ، چه ...؟
    - راستش من باید بروم ، خانم راچیت .
    - کاری هست که من بتوانم برایت انجام بدهم ، عزیزم ؟ مثلا علفهای باغچه ات را بکنم . گفتم نکند علفهای هرز باغچه شما زیاد شده باشد .
    - از لطف و محبت شما ممنونم ، اما نه .
    ناتالی در حالی که در را می بست گفت :
    - بابت سالاد سیب زمینی خیلی متشکرم .
    - سالاد نخود فرنگی .
    - درست است . متشکرم .
    سپس کمی عقب رفت ، با حرکت سر و لبخند در را بست
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    سپس کمی عقب رفت ، با حرکت سر و لبخند در را بست و بعد به در چوب ماهون زهوار در رفته تکیه داد و در فکر فرو رفت . فکر کرد اگر هرگز پایش را از این خانه بیرون نگذارد ، آیا کسی هست که دلش برای او تنگ شود ؟ شاید . چفت در را چرخاند . حالا او در انواع و اقسام سالاد غرق بود : سالاد نخود فرنگی ، سالاد سیب زمینی ، سالاد والدورف ، سالاد ماکارونی ، سالاد ژله ، سالاد لوبیا ، سالاد پاستا ، سالاد میوه و از همه حیرت آور تر سالاد واترگیت . به هر زحمتی بود خود را به آشپزخانه رساند . می بایست سعی می کرد در لابه لای سالاد ها برای سالاد خانم راچیت جا باز کند .
    همان طور که سالاد ها را جا به جا می کرد ، چشمش به شیشه نیمه پر ماهی کولی خشک افتاد . تنقل مورد علاقه مخصوص نیمه شب ریموند ترجیح می داد نوع ممتاز آن را نگه دارد . ناتالی اشک تازه سر بر آورده خود را فرو برد و شیشه بلند را که آن قدر ها جا نمی گرفت ، جایی دیگر گذاشت .
    دوباره زنگ به صدا در امد . احتمالا خانم راچیت فکر بکر دیگری به ذهنش رسیده بود تا جزئیات بیشتری بنویسد . وقتی همان راهی را که آمده بود ، بر می گشت ، موهایش را از روی صورتش کنار زد و آهی کشید و به خود گوشزد کرد که باید خدا را شکر کند که کسی به یاد او هست ....
    وقتی در را باز کرد ، سعی کرد لبخندی صبورانه بزند ،اما با دیدن برایان باتلر جا خورد . نفسی عمیق کشید و گفت :
    - چطور جرات کردی به خانه من بیایی ؟
    باتلر شتاب زده گفت :
    - آمده ام به شما تسلیت بگویم ، دکتر کارمایکل .
    چشمان تیره اش را پشت عینک پنهان کرده بود ، اما به نظر می رسید نمی داند با دستان پهن و بزرگش چه کند .
    - خبر ریموند را شنیدم .
    - متشکرم ، حالا برو .
    - می خواستم ازت عذرخواهی کنم .
    ناتالی چند لحظه چشمانش را بست و گفت :
    - گوش می کنم .
    باتلر گره کراواتش را سفت کرد . می دانست چه دلهره ای به جان آن زن بی گناه انداخته بود .
    - وقتی فکر می کنم ، می بینم هفته پیش چه ضربه ای به تو وارد کردم . چاره ای نداشتم . نمی توانستم طور دیگر رفتار کنم .
    - درست است ، مجبور بودی .
    - دایی برایان !
    ناتالی سرش را به سمت صدا برگرداند . وانتی خاکستری رنگ آن جا ایستاده بود که روی در طرف راننده نوشته بود گرویی باتلر و شماره تلفنی با رنگی زننده هم در زیر آن بود . دختری کوچک نیز سرش را از شیشه بیرون آورده بود و داد می زد .
    - جینی من را زد .
    کله ای سیاه پیدا شد :
    - اول آلی من را زد .
    باتلر آهی ملالت بار کشید و گفت :
    - هیچ کس کسی دیگر را نزند ، باشد ؟درست بنشینید و کاری به هم نداشته باشید .
    سپس به ناتالی نگاه کرد و گفت :
    - عذر می خواهم .
    ناتالی اخم کرد . برای لحظه ای صدایش گرفت .
    مرد ادامه داد :
    - به هر حال ....
    - دایی برایان ! جینی دارد با رادیو بازی می کند !
    - آلی ساکت نمی شود تا من آهنگ را بشنوم !
    - هر دو ساکت شوید و سرجایتان بنشینید .
    و دوباره لبخند به لب رو به ناتالی کرد :
    - دوباره عذر می خواهم .
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    چشمان قهوه ای رنگش سرخ شده بود . جای زخم روی پیشانی اش همچنان بر جا بود . سایه اش که در ساعت پنج بعد از ظهر روی زمین افتاده بود ، نشان می داد بد وقتی را انتخاب کرده است . خسته و کوفته به نظر می رسید .
    - به هر حال ، یک چیزی برایت آورده ام .
    خود را کمی کج کرد و پاکت قهوه ای چروک خورده ای را بیرون آورد .
    - بگذار حدس بزنم ... سالاد است ؟
    باتلر گیج شد :
    - ها ؟
    اما پاکت سبک تر از آن به نظر می رسید که خوراکی داخلش باشد . ناتالی از داخل آن یک جعبه جواهر کوچک بیرون آورد و درش را باز کرد . با دیدن گوشواره های الماس عمه اش نفسش بند آمد . چون زبانش هم بند آمده بود ، نگاهی پرسشگر به باتلر کرد .
    باتلر شانه های پهن خود را بالا انداخت و گفت :
    - وجدانم راضی نمی شد این ها را بردارم . این ها برای تو خیلی ارزش دارد .
    ناتالی سرش را به نشانه تشکر تکانی داد . تند تند چشمانش را به هم می زد .
    - در غمت شریکم ، هرچند شوهرت را به خوبی نمی شناختم ، به نظر می رسید آدم خوبی است .
    خود ناتالی هم آن طور که باید و شاید او را نشناخته بود و از قضای روزگار ، آن قدر ها هم خوب نبود .
    - دایی برایان ، گرسنه ام .
    - من هم همین طور .
    باتلر لبخندی زد و گفت :
    - فعلا لازم نیست نگران بدهی باشی . یک جوری با هم کنار می آییم .
    وقتی باتلر رفت ، ناتالی گوشواره ها را به سینه اش چسباند و بابت وجدان نهفته مرد ، خدا را شکر کرد .
    - دکتر کارمایکل .
    باتلر در انتهای پیاده رو ایستاده و طوری به طرف ناتالی خم شده بود که انگار دلش نمی خواست برود . موهایش در آن نسیم خنک تکان می خورد .
    - حالا داغ هستی و احساساتی ، ولی باور کن زمان التیام دهنده جراحات و غصه هاست .
    حرفهایی تکراری که همین امروز دست کم ده - دوازده بار آن ها را شنیده بود . اما چیزی در حالت و چهره باتلر بود که ناتالی را تحت تاثیر قرار می داد . آیا او هم همسرش را از دست داده بود ؟
    - دایی برایان !
    - دارم می آیم .
    باتلر سوار وانت شد و قبل از این که آن را روشن کند و به راه بیفتد ، از سر محبت موهای دم اسبی دخترک را کشید و نیشگونی از گونه اش گرفت .
    «زمان التیام دهنده جراحات و غصه هاست . »
    ناتالی دلش می خواست حرف مرد را باور کند .اما خیال نمی کرد دیگر هرگز بتواند خوشحال باشد یا به حالت عادی برگردد . یک جای امیدواری برایش باقی مانده بود . مطمئن بود زندگی اش مغشوش تر از این که هست ، نخواهد شد .
    همین که برگشت تا وارد خانه شود ، درخشش خودرویی زرد در کنار خیابان توجهش را جلب کرد و همچنان که تاکسی ایستاد و مردی با کیف ورزشی در دست از آن پیاده شد ، آن را تماشا می کرد . تاکسی به راه افتاد و مرد را همان جا گذاشت . ناتالی اخمی کرد . چیزی در قد و قامت مرد به نظرش آشنا می آمد ...
    مرد دستی تکان داد و به طرف حیاط آمد :
    - ناتالی .
    ناتالی خشکش زد . او برادرش را بدون لباس یکسره نارنجی رنگ (لباس مخصوص زندانیان) و در لباس عادی نشناخته بود .
    تونی که نیشش تا بناگوش باز بود گفت :
    - سلام خواهر ، امیدوارم بی موقع مزاحم نشده باشم .


    پایان فصل ششم
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند




    7


    - مونارک یکی از بهترین مدل های ماست .
    آقای روبین مسئول موسسه کفن و دفن مموریال چنان با تانی و کارشناسانه حرف می زد که اعصاب بئاتریس را خرد کرده بود . این مرد مبادی آداب با آن کت و شلوار رسمی اش دستی روی تابوت کشید و چنان از آن تعریف می کرد که انگار می خواست یک دستگاه ردیاب بفروشد .
    - جنس این تابوت از فولاد است که روکش برنج دارد .
    بئاتریس زیر چشمی نگاهی به او انداخت و فکر کرد :«رژ لب مالیده ؟»
    او با جلال و جبروت در تابوت را باز کرد و گفت :
    - داخلش از مخمل بنفش سلطنتی است و تزئیناتش هم کار دست است ، قسمت ....
    - قیمتش چند است ؟
    آن جا بوی کافور می داد ، یا شاید هم بوی خود آقای روبین بود .
    مرد گلویش را صاف کرد و گفت :
    - شش هزار .
    - دلار ؟
    مرد سری تکان داد :
    - مطمئنم شما طالب تابوتی هستید که نشان دهنده محبت و دلبستگی به آن مرحوم باشد .
    بئاتریس به اطراف آن محل وحشتناک نگاهی کرد و گفت :
    - تابوت های چوبی تان کجاست ؟
    - معذرت می خواهم ؟
    بئاتریس آهی کشید و دستش را روی مخمل بنفش داخل تابوت کشید . آن حرامزاده لیاقت نداشت تا ابد در این جای گرم و نرم لم بدهد . اما بئاتریس مجبور بود حفظ ظاهر کند . حتما چند تا از کله گنده های باشگاه کانتری نورث بند برای فضولی هم که شده بود ، به پدوکا می آمدند . او مجبور بود هر طور هست نقش بیوه ای عزادار را بازی کند و در عین حال مراقب باشد زن های شماره دو و سه ریموند از نظرها مخفی بمانند .او موافقت کرده بود آن دو در مراسم تدفین شرکت کنند به شرط این که خفقان بگیرند . ناتالی مثل آدمهای حسابی رفتار می کرد ، اما آن یکی حتما او را به مرز جنون می رساند . ای کاش گیلرد آن روز صبح وساطت نمی کرد و می گذاشت او آن زنیکه هرزه را خفه کند تا خیال همه راحت شود .
    این حقیقت که ریموند پدر می شد ، او را دیوانه کرده بود . او اعصابش خرد بود که بچه نداشت و حالا ریموند او را دست انداخته بود . سالها برای بچه دار شدن به هر دری زده بودند تا بالاخره ناامید شده بود . حتی بدش نمی آمد بچه ای را به فرزند خواندگی بپذیرد ، ولی ریموند تن نداده بود . ریموند وسواس به خرج می داد و می گفت می ترسد بچه عقب مانده ذهنی باشد . بئاتریس سرش را تکان داد . «دیگ به دیگ می گوید رویت سیاه .»
    - خانم کارمایکل ؟
    مرد لبان قرمز خود را لیسید و گفت :
    - میل دارید یک تابوت دیگر نشانتان بدهم ؟
    - نه همین خوب است .
    - چه انتخاب عاقلانه ای ، خانم .
    این بی عدالتی که آن زن هرزه از ریموند باردار شده بود ، حالتی در بئاتریس ایجاد کرده بود که انگار یکی یکی ناخن هایش را کشیده باشند . آیا او مستحق ذره ای شادی در زندگی نبود ؟
    اقای روبین او را به سوی میز تحریری برد که روی آن پر از اوراق نمونه های تدفین و ختم بود و گفت :
    - برنامه های ما این است :موعظه ای مجلس ختم ، یادداشت تشکر، کارت های تشکر با پاکت ، در صورتی که کسی بخواهد برایتان تسلیت بفرستد ....
    - دوست ندارم موسیقی و کشیش در کار باشد . خودم یادداشت تشکر دارم و اگر کسی بخواهد کارت تسلیت بفرستد ، می تواند به مغازه کارت فروشی برود و کارت بخرد .
    او با خطی خرچنگ قورباغه آنچه را بئاتریس می گفت ، یادداشت می کرد .
    - کار دیگری هم هست ؟
    - روال کار ما این است که از خانواده مرحوم دعوت می کنیم قبل از این که مجلس عمومی شود ، بیایند و مدتی با مرحوم تنها باشند .
    بئاتریس گفت :
    - من تنها کسی هستم که ریموند دارد .
    طبق تحقیقات گیلرد ، ریموند در این مورد حقیقت را گفته بود . باز هم خدا را شکر .
    - شاید بخواهید دوستی صمیمیی را با خودتان بیاورید .
    نام ده ، دوازده تن از آشنایان به ذهن بئاتریس رسید ، اما هیچ کدامشان آن قدر صمیمی نبود که جزو اقوام به حساب بیاید به جز چند تن از اقوام پدری و مادری اش ، او از همه خویشاوندانش مسن تر بود . بئاتریس ترجیح می داد به جز خودش ، مصاحب دیگری نداشته باشد .
    - من تنها هستم .
    روبین سرش را تکان داد و گفت :
    - لازم است محل دفن را به راننده ی نعش کش بگویم .
    - گورستان باغ بلوط در نورث بند ، ایالت تنسی .
    چشمان آقای روبین گرد شد :
    - تا ان جا دو ساعت رانندگی است .
    - خوب که چی ؟
    - هیچی ، مسئله ای نیست ،خانم کارمایکل .
    - مطلب دیگری هست یا می توانم این خراب شده را ترک کنم .
    مرد در حالی که خودکار را به دست بئاتریس می داد ، گفت :
    - این جا را امضا کنید بعد می توانید بروید .
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    بئاتریس امضا کرد . سپس با گام های بلند از آن جا بیرون رفت و هوای تازه ای خیابان را به درون ریه هایش فرستاد . دل آشوبه داشت . به هرجان کندنی بود ،خودش را به اتومبیل مرسدس بنزش رساند ، درش را باز کرد و همین که خواست روی صندلی چرمی اتومبیل بنشیند ، ساختمانی توجهش را جلب کرد . ابتدا سعی کرد به جاذبه ای که او را می کشید بی اعتنا بماند و سوار اتومبیل شد . اما قبل از این که موتور را روشن کند ، تحریک شد نگاهی دیگر بیندازد . آب دهانش را قورت داد سپس از سر تسلیم اهی کشید ، فکر کرد :«شاید خیری در این کار باشد . »
    حدس می زد فاصله اش با آن ساختمان دو بلوک است .هواس وسوسه کننده ای بیرون را با هوای خفه داخل اتومبیل مقایسه کرد و ترجیح داد پیاده برود .
    روی پرچمی سه گوش که بر فراز تیر چراغ برقی قدیمی در اهتزاز بود ، نوشته شده بود : به پدوکا خوش آمدید . سر تا سر خیابان پر از درخت سیاه توسه بود و شکوفه های سفید رنگ لطیفشان مثل قالی تمام پیاده رو را پوشانده بود . پدوکا شهر بدی نبود و به هر حال به درد مراسم ختم می خورد . در واقع برگزاری مراسم خارج از نورث بند باعث می شد از لحاظ روحی و روانی از زندگی نکبت بار ریموند و مرگ او فاصله بگیرد . همچنان که پیش می رفت ، به صلیب طلایی که همیشه به گردن داشت ، دست کشید . هرچند ریاکاری بود ، عادات قدیمی به سختی ترک می شود .
    تقریبا دو بلوک را رد کرده بود که گام هایش را آهسته کرد . سرش را کمی عقب برد تا ناقوس قدیمی و شیشه های رنگی سر در چوبی حکاکی شده را ببیند . دلهره گرفت . نفسی عمیق کشید و قبل از این که وارد کلیسا شود ، روسری ابریشمین را از کیفش در آورد و روی سرش انداخت .
    داخل کلیسا همچون غاری با هیبت و خالی بود . وقتی در پشت سرش بسته شد ، از صدای آن ، جا خورد . دیوارها و سقف آکوستیک باعث انعکاس صدا می شد . نوری خفیف پنجره های رنگی را روشن می کرد . مقابل محراب مجسمه مریم مقدس قرار داشت که انگار از لابه لای ردیفی از نیمکت های چوب ماهون دستش را به سوی بئاتریس دراز کرده بود .
    چشمان بئاتریس پر از درد بود . به سختی آب دهانش را قورت داد و به تشت آبی که در مدخل ورودی قرار داشت ، نزدیک شد . انگشتان لرزانش را در آب فرو برد . خود را برای شوک الکتریکی آماده کرده بود ، چه واقعی چه خیالی . همیشه وقتی آّب مقدس به دستش می خورد ، حالت برق گرفتگی به او دست می داد . بی درنگ صلیبی روی سینه خود کشید .سپس به سوی میزی رفت که شمع هایی در اندازه های مختلف روی آن شعله ور بود . دستش را در کیفش کرد ، صد دلار در آورد و در صندوق صدقات انداخت . سپس شمعی بزرگ برداشت و آن را با شعله یکی از شمع ها روشن کرد .
    بعد از این که صلیبی دیگر روی سینه کشید ، محتاتانه روی نیمکت مخصوص دعا زانو زد . درد زانوانش از اخرین باری که به کلیسا رفته بود ، بیشتر شده بود . وقتی دوباره صلیبی بر سینه کشید ، ضربان قلبش شدت گرفت . صلیب دوست داشتنی اشت را از زیر بلوزش بیرون آورد و آن را بوسید . سپس آن را در میان دستش گرفت و سرش را خم کرد .
    «خدایا شوهرم را بیامرز . مدت زیادی نیست این کره خاکی را ترک کرده . خودت می دانی چقدر دوستش داشتم ، با این که کم عیب و ایراد نداشت . زحمت بیکرانت را از او دریغ نکن . گناهانش را که کم هم نیست ، ببخش . او را عفو کن . آمین . »
    دوباره روی سینه اش علامت صلیب کشید ، سر پا ایستاد و اشکهایش را از روی گونه پاک کرد . احساس کرد سبک شده است . به رسم احترام عقب عقب رفت . از اتاقک اعتراف رد شد و گام های خود را سریع تر کرد تا مجبور نشود روی تقصیراتش انگشت بگذارد .اما وقتی به آخرین اتاقک رسید ، ناخودآگاه قدم هایش را آهسته کرد .
    شمع روشن درون اتاقک حاکی از ان بود که کشیشی در آن آماده به خدمت است . در حالی که احساس می کرد از شدت ناراحتی دل پیچه گرفته است ، وارد اتاقک شد و پرده را پشت سرش کشید . وقتی روی نیمکتی کهنه زانو زد ، بوی نفتالین و پارچه کهنه بینی اش را پر کرد . خاطرات مدرسه ی کاتولیکی دخترانه سکریدهارت در ذهنش زنده شد. سرتاپایش به لرزه افتاد . شانه هایش تکان میخورد . در کشویی اتاقک کنار رفت و او را از جا پراند .
    کشیش گفت :
    - رحمت خدا بر تو باد .
    از صدایش به نظر می رسید جوان است .
    بئاتریس به طور خودکار گفت :
    - رحمت خداوند بر تو هم باد .
    - می خواهی اعتراف کنی ؟
    - بله پدر .
    بئاتریس نفسی عمیق کشید . هوا گرفته و خفه بود ، اما هوای متبرک را به ریه هایش فرستاد و گفت :
    - از آخرین باری که اعتراف کردم ، هجده سال می گذرد .
    - ادامه بده .
    - زیاد سیگار می کشم . زیاد مشروب می نوشم . زیاد قسم می خورم .
    - ادامه بده .
    - از آدم ها خوشم نمی آید ، از حیوان ها خوشم نمی آید ، بیشتر بچه ها را دوست ندارم .
    - ادامه بده .
    - آیا قانون مربوط به رازداری کشیش تغییر کرده ، پدر ؟
    - نه .
    - پس به ذکر گویی ات ادامه بده .


    پایان فصل هفتم
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند



    8



    روبی احساس کرد ری درون تابوت خیلی بهتر از ان به نظر می رسد که از مرده انتظار می رود . او اشک چشمانش را پاک کرد . قبلا جنازه زیاد دیده بود اما هیچ یک از آنها مثل این یکی لبخند به لب نداشت . یک بار با مدیر یک موسسه کفن و دفن دوست شده بود که به او اجازه دهد وارد محل نگهداری اجساد شود و دوز و کلک هایی را که برای آراستن جنازه به کار می برند ، ببیند . به عنوان مثال ، پلک ها را با چسب به هم می چسباندند و لبها را می دوختند تا وقتی جنازه را برای آخرین وداع به تماشا می گذارند ، چشم و دهانشان باز نشود که مردم بترسند و پا به فرار بگذارند . دوست روبی سعی می کرد مرده را طوری آرایش کند که به نظر برسد در آرامش ابدی فرو رفته است . کمی رژ به گونه های جنازه می زدند و نوری صورتی رنگ به تابوت می تاباندند . دوست روبی معقد بود این کار نوعی هنر است . به هر حال ، هر کسی ری را آرایش کرده بود ، حسابی خبره بود چون ری کاملا خوب و دلچسب به نظر می رسید .
    او دلش می خواست با دوربین مستعملی که در کیف داشت ، عکسی از ریموند بیندازد ، ولی بئاتریس مثل اجل معلق بالای تابوت ایستاده بود بی آن که ذره ای چشمانش نمناک باشد . آن عفریته به او و ناتالی اجازه داده بود قبل از ورود دیگران بیایند و ریموند را در تابوت ببینند و حالا روبی می ترسید فلاش دوربین او را عصبی کند . ناتالی هنوز نیامده بود ولی هنوز یک ربع به ساعت ورود مردم باقی مانده بود . بئاتریس عده از آشنایان خودشان را دعوت کرده بود . همچنین چند نفری از همکاران ریموند را که در کار فروش دست و پا بودند . روبی هم دلش می خواست چند تا از همکاران خودش را که ری را می شناختند ، دعوت کند .اما وقتی این موضوع را مطرح کرده بود ، بئاتریس نوکش را چیده بود .
    روبی به تابوت نزدیک تر شد . از برخورد پارچه ی لطیف لباس قرمز ابریشمی تازه اش به پاهایش لذت می برد . او جهت صرفه جویی ، خودش تعدادی منجوق به دامن لباسش دوخته بود . یکی از دوستانش هم چکمه ساق بلند نوک تیزش را به او قرض داده بود . اگر ری او را در این هیبت می دید ، به او می بالید .
    روبی ناغافل آروغ زد . بئاتریس جا خورد و به او خیره شد . روبی دستش را جلوی دهاشن گرفت و زیر لب معذرت خواهی کرد . بارداری وضع دل و روده او را دگرگون کرده بود . صبح آن روز ، در اثر فشار عصبی نتوانسته بود مثل همیشه کورن فلکس بخورد . بیلی وین به او اطمینان داده بود چون باردار است از این جور چیزها ، حتی اگر قانونا زن ریموند نبود ، باز هم می توانست پول خوبی به جیب بزند .اما می بایست صبر می کرد تا بچه به دنیا بیاید و بعد ثابت می کرد ریموند پدر بچه است . اگر هم نمی خواست صبر کند ، می بایست اجازه می داد سوزنی به اندازه میل قلاب بافی در نافش فرو می کردند و مقداری مایع درون رحم را برای آزمایش بیرون می کشیدند .
    هرچند تخت مخصوص حمام آفتاب که در اتاق میهمان بود ، مصادره می شد ، روبی مصمم بود صبر کند ، چون رئیسش هیچ خوشش نمی آمد که او به علت بارداری تقاضای مرخصی کند . بخصوص که روبی این مسئله را از او پنهان کرده بود . تا چهارماهگی می توانست با پوشیدن لباسهای ابتکاری به کارش ادامه بدهد ، شاید هم تا پنج ماهگی ، قبل از این که کسی متوجه بارداری او شود .
    او از بئاتریس پرسید :
    - تابوت را تو انتخاب کردی ؟
    زن ری سری تکان داد :
    - خوب است . چون ری در زمستان مرده ، رنگ بنفش مناسب است . به موهای جو گندمی اش هم می آید .
    بئاتریس زبانش را در دهانش چرخاند و گفت :
    - متشکرم .
    - خواهش می کنم .
    بئاتریس با تمسخر به لباس نو او نگاه کرد و گفت :
    - از این جا یک راست می روی سر کار ؟
    روبی فکر کرد :«ای عجوزه ی حسود!»
    - دیشب دو نوبت کار کردم تا بتوانم یک روز کامل پیش ری بمانم .
    زن مسن لبانش را غنچه کرد و گفت :
    - یک روز کامل پیش او بمانی ؟
    - اوهوم . مگر نمی دانی ؟ در زمان های قدیم ، سرخپوستان آزتک مرده های خود را تا ابد در خانه نگه می داشتند . لباس تنشان می کردند ، با آن ها حرف می زدند ، حتی آن ها را سر میز شام می آوردند .
    روبی این چیزها را از برنامه تلویزیونی تی . بی . اس یاد گرفته بود .
    بئاتریس دستش را روی شقیقه اش گذاشت و گفت :
    - حرف نزن .
    - سردرد داری ؟ من آسپرین دارم . البته از ک . مارت (فروشگاه های زنجیره ای در آمریکا که اجناس ارزان قیمت دارند . ) خریدمشان ولی به خوبی آسپرین های گران قیمت است .
    - گفتم حرف نزن .
    - حتی وقتی مدعوین آمدند ؟
    بئاتریس انگشت استخوانی اش را به طرف او تکان داد و گفت :
    - مخصوصا جلوی آنان . راستش اگر ببینم با کسی حرف می زنی ، با این لباس هایی که به درد کاسبی می خورد ، قبل از این که جیک بزنی با لگد می اندازمت بیرون .
    روبی لب زیرین خود را گاز گرفت و گفت :
    - اگر کسی با من حرف بزند ، چی ؟
    - وانمود کن لالی .
    - تو زن بدجنسی هستی .
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - آره . پس یادت نره چی گفتم .
    سر و صدایی از پشت سرشان آمد . برگشتند و ناتلای را دیدند که لرزان و رنگ پریده وارد شد . نگاهی به آنان کرد . از کنارشان رد شد و به طرف تابوت رفت . انگار زانوانش خم بود . روبی بی درنگ در کنار او قرار گرفت و وقتی بئاتریس را نیز در طرف دیگر ناتالی دید ، تعجب کرد . هرچند بئاتریس اخم کرده بود . آنان با گام هایی لرزان و شمرده جلو رفتند تا به تابوت رسیدند . ناتالی لبه تابوت را گرفت و اشک هایش سرازیر شد . روبی پشت او را مالید و یک قلمبه دستمال توالت که از دستشویی مجلل انتهای راهرو برداشته بود ، به دست او داد . ناتالی دستمال را گرفت و محکم در آن فین کرد . مثل بچه ای که پستانکش را از او گرفته اند ، گریه می کرد . وقتی آرام شد ، او را بردند و روی صندلی تاشوی جلوی سالن نشاندند .
    سر و کله مدیر بوگندوی کفن و دفن با یک جعبه دستمال کاغذی پیدا شد .
    «ماتیک زده ؟»
    با لحنی شل و ول گفت :
    - شما خویشاوند خانم کارمایکل هستید ، خانم ها ؟
    روبی و ناتالی به بئاتریس که به خود می پیچید ، نگاه کردند .
    - اِ ... اِ نه . این ناتالی بلانکن شیپ است و ... این هم ....
    روبی پیشدستی کرد :
    - روبی هیکز .
    بئاتریس تایید کرد و هرچند زبانش نمی گشت ، گفت :
    - این ها ... این ها خواهر های من هستند .
    روبی سرفه ای کرد تا خنده اش را قورت بدهد . خواهران ؟ ناتالی هم به همان نسبت تعجب کرده بود .
    مرد که دستان کپل و نرمش را بالا و پایین می برد ، گفت :
    - از دیدنتان خوشحالم . چقدر خوب کاری کردید آمدید تا در این موقعیت دردناک به خانم کارمایکل تسلا بدهید .
    روبی در حالی که یک دستش را روی شانه بئاتریس می انداخت ، البته بیشتر برای این که لج او را در بیاورد ، با لبخند گفت :
    - خواهر به درد چنین مواقعی می خورد .
    بئاتریس بدنش را منقبض کرد ولی او را از خورد نراند .
    - آقا ممکن است یک عکس از ما بگیرید ؟

    مرد چشمانش را به هم زد و مواقت کرد . روبی دستش را در کیفش کرد و مجبور شد کیف لوازم آرایش و دستگاه فر مو را بیرون بیاورد تا دوربین را پیدا کند .
    بئاتریس بی آن که لبانش حرکت کند ، گفت :
    - الان وقت این حرفها نیست .
    ناتالی اعتراضی نکرد . اما وقتی مرد عکس می گرفت ، لبخند نزد . روبی هم فرصت را غنیمت شمرد و چند عکس از ریموند گرفت . به جز دو عکس تار و نامشخص که در مراسم ازدواجشان گرفته بودند ، حتی یک عکس هم از ریموند نداشت تا در آلبوم بگذارد .
    بئاتریس به او نزدیک شد و در گوشی گفت :
    - چه غلطی می کنی ؟ عکس می گیری ؟
    روبی چشمانش را به هم زد و گفت :
    - بچه ام هرگز پدرش را نخواهد دید . دست کم می توانم این عکس ها را نشانش بدهم .
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    لبان بئاتریس روی هم محکم شد . سپس از لای دندان های به هم فشرده اش گفت :
    - دوربین را بگذار کنار . خودم عکس ریموند را به ات می دهم .
    گل از گل روبی شکفت :
    - راستی ؟
    - راستی !
    - قسم بخور .
    بئاتریس دستش را بالا برد و گفت :
    - بس کن .
    سپس به طرف در ورودی نگاه کرد . دو مرد کت و شلوار پوش و زنی را دید که در کناری ایستاده بودند .
    بئاتریس گفت :
    - رئیس ریموند و همکارانش هستند .فعلا برو .
    بئاتریس از کنار روبی رفت تا به غریبه ها خوشامد بگوید . روبی دید که آنان از سر همدردی روی بازوی بئاتریس می زدند و دلداری اش می دادند و حسادت تمام وجودش را فرا گرفت . دلش می خواست تمام دنیا او را زن ری بداند . نگاهی به سمت تابوت انداخت و اشک در چشمانش جمع شد .
    «ری ، چرا به من دروغ گفتی ؟ چون لیاقت نداشتم ؟ چون از طبقه پایین بودم ؟چون یک استریپ تیز کن بی سر و پا بودم ؟ ری ، بگذار چیزی به ات بگویم . زن های بی سر و پای طبقه پایین هم احساس دارند . »
    روبی آب دهانش را قورت داد و به طرف ناتالی رفت و آهسته به او گفت :
    - هی ، پاشو برویم یک چیزی بخوریم .
    اول به نظر می رسید ناتالی حرف او را نشنید ، اما بالاخره سرش را تکان داد و بلند شد . روبی قدم هایش را کوتاه تر کرد تا هم پای ناتالی راه برود و به سمت ته سالن رفتند . ناگهان در کنار آن زن لاغر اندام احساس امنیت کرد . بالاخره به قسمتی رسیدند که دستگاه خودکار فروش نوشابه در ان جا بود و او ناتالی را پشت میزی نشاند .
    - من می خواهم یک چیزی بخورم ، تو چطور ؟
    ناتالی جواب نداد . روبی کیف پولش را بیرون آورد . صدقه سر انعامی که گرفته بود ، پول کافی در شکاف دستگاه ریخت و دو بسته چیپس و دو نوشابه رژیمی خرید . آن ها را روی میز گذاشت و گفت :
    - بابت آن شب در بیمارستان به تو مدیونم . یادت می آید برایم شکلات گرم خریدی ؟
    ناتالی به او نگاه کرد ولی چشمان آبی اش درست متمرکز نبود . روبی دوباره از ذهنش گذشت که او با کمی آرایش و مدل موی جدید خیلی خوشگل می شود .
    او دستش را روی دست ظریف ناتالی گذاشت ، آن را فشرد و گفت :
    - حالت خوبه ، دکتر ؟
    ناتالی کم کم به خود آمد . سرش را تکان داد و گفت :
    - چطور .... چطور می توانی این طور آرام باشی ؟
    روبی در نوشابه و چیپس را باز کرد و گفت :
    - منظورت چیه ؟
    - تو هم با او ازدواج کرده بودی . چطور با این مسئله برخورد می کنی ؟
    روبی جرعه ای نوشید و گفت :
    - این ماجرا الم شنگه به پا کرده ، اما خوب ، چه کار کنم ؟
    - ازش متنفری ؟
    ناتالی طوری سوال کرد انگار می خواهد مجوز تنفر بگیرد.
    - نمی توانم ازش متنفر باشم . او پدر بچه ام است .
    - اما ببین چه بلایی سرمان آورد ؟ سر تو ...
    روبی اخم کرد :
    - می دانم ری اشتباه کرد . اما حالا مرده و به نحوی تقاص پس داده . گمان نمی کنی این طور است ؟
    ناتالی زیر لب گفت :
    - هرچه کنی به خود کنی ، گر همه نیک و بد کنی .
    روبی خندید و گفت :
    - همیشه دلم می خواسته معنی این ضرب المثل را بدانم .
    گوشه لب ناتالی بالا رفت :
    - تا به حال پیش دکتر رفته ای ؟ منظورم برای خاطر بچه است .
    روبی سرش را تکان داد و گفت :
    - آزمایش حاملگی را در خانه انجام دادم . دو بار این کار را کردم و هر دو بار هم جواب مثبت و آبی رنگ بود . به نظرم معنی اش این است که پسر می زایم .
    ناتالی سرش را تکان داد :
    - نه .