پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 42 تونی پرسید : - پس واقعا می خواهی از دستش خلاص شوی؟ ناتالی آهی کشید و گفت : - از دستش خلاص می شوم. دلال معاملات ملکی گفت هیچ خریداری این خانه را با قیمتی که این مشتری پیشنهاد داده نمی خرد. خریدار عکس خانه را در اینترنت دیده و می خواهد فورا معامله سر بگیرد. به همین سادگی. - من که هنوز می گویم تو باید این جا بمانی و .... ببینی چه پیش می آید. اوضاع کاری کم کم دارد رو به راه می شود . مگر نه؟ - ای ، یک کمی . ولی بیشتر آدمهایی می آیند که مثل خبرنگارها خودشان را به مریضی می زنند تا از سر کنجکاوی ریخت و قیافه ی مرا ببینند. دیروز وقتی داشتم فشار خون یکی از مریض ها را می گرفتم، دوربینش را در آورد. ناتالی دست از بسته بندی کتابهایش برداشت، بازوی برادرش را فشار داد و گفت : - ببین، شانس آوردم که در پنساکولا شغلی به ام پیشنهاد شد . تا بتوانم در آن جا زندگی عادی ام را از نو شروع کنم . در جایی که کاملا ناشناس هستم. - با حال به نظر می رسد . - تونی ، می دانم که تو دوست داری این جا بمانی و فداکاری می کنی که می خواهی با من بیایی، خیلی ممنونتم . - فقط دلم نمی خواهد تو تنها باشی. ناتالی لبخندی زد . - البته باتلر هم دلش نمی خواهد تو تنها باشی. ناتالی اخمی کرد و گفت : - تونی، موضوع باتلر را تمام شده تلقی کن . دیگر حرفش را هم نزن. امروز صبح یک چک برایش پست کردم که پس از فروش خانه نقد می شود و بابت بدهی های ریموند بی حساب می شویم. و این پایان به اصطلاح رابط ماست. - آن طور ها هم که خیال می کنی پایانش نیست. - چرا،هست. به تنها چیزی که فعلا احتیاج دارم، آرامش و خلوت است. باتلر هم که همطراز گانگسترها سرش شلوغ است. تونی روی میز خم شد، دستانش را ضربدری روی هم گذاشت و گفت : - هی ، درست نفهمیدم. چیه که سرش شلوغ است؟ - بس کن. - نه، شوخی نمی کنم. لطفا بگو. ناتالی آستینش را بالا زد و گفت : - او خیلی .... نمی دانم.... بدجوری مرا تحت فشار می گذارد. - دیگر؟ - دیگر این که مطمئن نیستم از نوع کسب و کارش خوشم بیاید. به نظر کمی مشکوک..... - او مرد صادق و درست کاری است. کارش هم شرافتمندانه است. - دو تا دختر بچه را هم بزرگ می کند و من آمادگی مادر شدن ندارم. - او هم آمادگی پدر شدن نداشت. - رک بگویم، این مرد مرا جذب نکرده. دروغی بزرگ، اما تکذیب ناپذیر. - همیشه به نظر می رسد تازه از خواب بیدار شده، هیچ چیز جالب توجهی ندارد. - نه، او از آن آدم هایی نیست که هرکسی را تحت تاثیر قرار بدهد. این یکی را مطمئن باش. ناتالی دستانش را با یک ضرب پایین انداخت و گفت : - ببین، خودت هم همین را می گویی و حرف مرا به خودم برمی گردانی . کارت دیر نشده؟ - اوهوم. - خوش بگذرد. تونی سرش را تکان داد و گفت : - من هیچ سر در نمی اورم که چرا این مرد تا این حد دیوانه توست. تانالی اخم هایش را در هم کشید و بعد از این که تونی از اتاق مطالعه خارج شد .او دوباره به بسته بندی کتابها پرداخت . آن مرد دیوانه ی او نبود. صرفا دیوانه بود. والسلام. آنان در تمام مراحل تحقیقات پا به پای هم پیش رفته بودند . اما این مجاورت اساس ارتباط نمی شد . او خدا را شکر می کرد که باتلر جان بئاتریس را نجات داد، هرچند خوش هم به شدت آسیب دیده بود. وقتی ناتالی به هوش آمد او او را خونین و مالین روی کاناپله بئاتریس دید ، چیزی نمانده بود دوباره غش کند. که البته غش کردن دوباره او هم بی دلیل نمی شد.... و نشان می داد که تظاهر به نرت از او می کند. اشک های ناتالی روی گونه هایش سر خورد. احساس او نسبت به مردی که فقط چند هفته ای بود او را می شناخت، بسیار قوی تر از احساسش نسبت به مردی بود که مدت شش سال با او زندگی کرده بود، و همین باعث ترس و حشتش می شد. اگر از کار و زندگی خود دست می کشید و روی مادر شدن سرمایه گذاری می کرد و بعد ها متوجه می شد به قدر کافی لیاقت نداشته که منافع باتلر را حفظ کند چه ؟ او دیگر نمی توانست زندگی خود را از نو شروع کند. صدایی از پشت خانه حواسش را پرت کرد . اشک هایش را پاک کرد و به خود لعنت فرستاد . راه افتاد تا ببیند نیمکت تازه ای را که سفارش داده بود، رسیده است؟ آخرین چیزی که به رزمری مدیون بود، این بود که باغچه را بهتر از زمانی که به آن جا اسباب کشی کرده بود، تحویل دیگری بدهد. اما وقتی به حیاط خلوت رسید، در جا خشکش زد و اعصابش به هم ریخت. باتلر فرقانی پر از سنگ های سفید کنار جاده را هل می داد و سوت می زد . ناتالی با عصبانیت در را باز کرد ، از پله ها پایین می رفت و گفت : - معلوم است که چه غلطی می کنی؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند برایان سرش را بالا کرد و گفت : - اوه، سلام. فکر کردم بهتر است این سنگ ها را لا به لای سنگ هایی بریزم که رویش پا می گذارند تا علف های هرز کمتر شود. - ولی تو نباید چیز سنگین بلند کنی. نیش باتلر تا بناگوش باز شد و گفت : - اوه، تو نگران من هستی؟ ناتالی دستانش را به کمرش گذاشت و گفت : - یادت باشد که من دکترم. از این گذشته، دلم می خواهد راه ورودی خانه ام همین طور که هست ، باقی بماند. برایان فرقان را زمین گذاشت و گفت : - وقتی این علف های هرز را بکنم ، سنگ ها جا باز می کنند. - وقتی چه کار کنی؟ برایان دست به سینه ایستاد. با لبخندی از سر غرور دور و بر خود را نگاه کرد و گفت : - این جا باغچه من است. - تو دیوانه شده ای؟ - نچ، من این خانه را خریده ام و تا جایی که یادم می آید، باغچه هم سر خانه است. باتلر تکه کاغذی را از جیب پشت شلوارش بیرون آورد که مشخصات خانه در آن ثبت شده بود و ناتالی به خوبی آن را می شناخت. او کاغذ را به نشانه تایید تکان داد و گفت : - باغچه فرانسوی با خاک خوب و مستعد در حیاط خلوت. چانه ناتالی فرو افتاد . گفت : - اما .... اما .... او کاغذ را در جیبش گذاشت. - گله گذاری را شروع نکن . من که قیمت خوبی بابتش پرداختم. - اما .... اما .... - البته من چند تبصره هم به مفاد قرارداد اضافه کرده ام، بابت رشوه... در صورتی که بخواهی .... چه طوری بگویم .....؟ بخواهی این جا بمانی..... سپس برایان مانند بچه ها لبخندی امیدوارانه زد . ناتالی دستش ر روی قلبش گذاشت. احساس می کرد قلبش توی دستش است. همین لبخند برایان برای هفت جدش کافی بود. اگر ادم به راستی زمانی قبض روح می شد، زمانش برای ناتالی همین حالا بود. او احساس می کرد خواب می بیند. همه چیز مسخره به نظرش می رسید . ازواجش با مردی که به خیال خودش بی عیب و نقص بود . مردی خوش قیافه ، بلند همت و افسون کننده که دست اخر به طور مفتضحانه صرفا اجازه می داد که ریموند دل او را ببرد. منتها با این فرق که حالا خودش را تسلیم مردی می کرد که به او قول خوشبختی واقعی می داد . - ناتالی؟ ناتالی دلش برای برایان غش می رفت. پایان فصل چهل و دوم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند سخن آخر ناتالی و بئاتریس و روبی سر قبر ریموند ایستاده بودند. هریک از آنان شاخه ای بلند گل رز قرمز در دست داشت . ناتالی تغییرات اخیر زندگی اش را باور نمی کرد . حالا زنی شوهر دار و مادری تمام عیار شده بود که زندگی اش سرشار از لذت و در مقایسه با زندگی قبلی بیهوش کننده بود. دست شکسته بئاتریس کاملا بهبود یافته بود، اما ناتالی مشکوک بود که او عمدا دوره بهبود خود را به تاخیر انداخت تا روبی بیشتر در کنارش باشد و کمکش کند. زن جوان در خانه بئاتریس ماندگار شده بود . با این که مثل سگ و گربه به هم می پریدند، پیدا بود که عاشق یکدیگر هستند. بئاتریس به کلاس آشپزی می رفت و به طور نیمه وقت در یک کتابفروشی که کتابهای قدیمی می فروخت، کار می کرد. شکم روبی حسابی بالا آمده بود. بنا بود تا یکی دو هفته دیگر بچه اش به دنیا بیاید. روبی به خودش می بالید که بالاخره توانسته بود ؟؟؟؟؟؟؟را بگیرد و خیال داشت در فصل بهار وارد کالج شود. دگرگونی و تحول او همه را حیرت زده کرده بود. اشک در چشمان ناتالی حلقه بست . اگر ریموند کارمایکل در دوران حیاتش حتی یک کار درست و حسابی نکرده بود، دست کم مرگش باعث شده بود این سه نر به هم برسند. آنان گلهای رز قرمز را روی سنگ قبر مرمر خاکستری رنگی گذاشتند که روی آن نوشته شده بود: شوهر ما سه نفر. وقتی دست در دست یکدیگر به راه افتادند ، ناگهان روبی ایستاد ، سرش را پایین انداخت و سپس با لبخندی عریض و طویل گفت : - بیست درصد از بچه های اول زودتر از موعد مقرر به دنیا می آیند. پایان