پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - شاید او هنرپیشه ای ماهر است و یا شاید به پیشخدمت پول داده که چنین حرفهایی تحویل شما بدهد. - در این صورت پیشخدمت هنر پیشه ای ماهر است. - اما بئاتریس فهرستی از طرق کشتن ریموند تهیه کرده بود .، مگر نه؟ ناتالی سرش را تکان داد و گفت : - همان طور که گفتم، او انکار نمی کند که می خواسته ریموند را بکشد. - با این حال معتقدی که این کار را نکرده؟ - احساسی درونی به ام می گوید، نه، او نکشته. - تازگی ها با او حرف زده ای؟ - دیروز برایش پیغام گذاشتم. اما جوابم را نداده. برایان صاف ایستاد و گفت : - مادرم آمده به خانه ما تا مراقب بچه ها باشد. بعد از این که داروی بچه ها را دادم، بیا با هم به نورث بند برویم. ناتالی چهره در هم کشید و گفت : - والا نمی دانم.... - من رد شمعدانهای نقره ای بئاتریس را دنبال کردم و فهمیدم دست کیه، وقتی او به مغازه ام آمد، آنها را فروخته بودم. حالا گیرشان آورده ام . می خواستم آنها را برایش پست کنم، اما چون نورث بند یک ساعت و نیم تا این جا فاصله دارد، فکر کردم خودم به اش تحویل بدهم. ناتالی مکث کرد . آخرین باری که او و برایان با هم سوار اتومبیل شده بودند، کارشان به عقب وانت کشیده شده بود. ناتالی گفت : - فقط به یک شرط . - چه شرطی؟ - با ماشین من برویم. پایان فصل سی و هشتم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 39 رانندگی کردن او یک بدی داشت و آن هم این بود که بعد از یک کیلومتر ناتالی متوجه شد مسافر رایگانش همین طور به او خیره شده است. - چیزی روی صورت من است؟ چه ات است به من زل زده ای ؟ برایان گت : - آره، کک و مکهایت. - علتش باغبانی است. وقتی باغجه ی حیاط خلوت را رو به راه می کردم. - باعث تاسف است . همین ثابت می کند که تو این خانه را دوست داری. هر شب بالش ناتالی از اشک های او خیس می شد. گفت : - من مجبورم کار طبابتم را دنبال کنم و این کار در اسمایلی عملی نیست. - به نظرم حسابی خودت را باخته ای . - اوهوم. تو که به جای من تمام مدت در بقالی و قصای پچ پچ کردنها و زل زدن ها را تحمل نمی کنی! - اوه، در مورد من هم همین کار را می کنند. مردم خیال می کنند من گانگستر یا از این جور چیزها هستم. ناتالی گفت : - برای خاطر زخم صورتت؟ چطور این طور شد؟ برایان به راحتی گفت : - از دست برادرم . وقتی بچه بودیم، دائم با هم جنگ بازی می کردیم . او یک پاره آجر به طرفم پرتاب کرد و خورد به صورتم . - خدا رحم کرد نمردی. برایان خندید و گفت : - گمان می کنم مادرم برای خاطر من و برادرم یک جایی را در درمانگاه اورژانت رزرو کرده بود. - حالا برادرت کجاست؟ - در آلمان، در ارتش خدمت می کند. - و پدر و مادرت؟ - وقتی نوجوان بودم، پدرم مرد. بعد از این هم که خانه را ترک کردم و به کی ولی رفتم مادرم دوباره شوهر کرد. - آن طرف سنت لوئیس؟ - آره، برادرت می گفت تو و ریموند هم مدتی در ان جا زندگی می کردید. ناتالی آب دهانش را قورت داد. برایان گفت : - متاسفم، نمی بایست این موضوع را پیش می کشیدم . - منظورت پیش کشیدن اسم اوست؟ خل نشو. او بخش بزرگی از زندگی من بوده. نمی توانم توقع داشته باشم کسی اسمش را نیاورد یا اصلا فکر نکنم. ناتالی از گوشه چشم نگاهی به او انداخت و گفت : - ریموند را چه جور آدمی می دیدی؟ برایان شانه ای بالا انداخت و گفت :
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - به نظر می رسید آدم خوبی است. اما می دانستم مشکل مالی پیدا کرده. به هر حال مستاصل شده بود و شرط بندی های احمقانه می کرد. - این شرط بندی ها را می کرد تا بلکه ببرد و بتواند از عهده خرج سه خانوار بربیاید. تو گمان می کنی او... اصطلاحی که تونی به کار می برد، چه بود؟ آهان، هنرپیشه! تو می گویی او هنرپیشه بود؟ - مطمئنا. ناتالی محکم فرمان را گرفت و گفت : - چطور؟ - نمی دانم . درست همان طور که تو خیال می کنی بئاتریس بی گناه است، من هم به دلم آمده. ناتالی دلش می خواست بداند چرا موقعی که پیمان زناشویی می بست، اضطراب و دلشوره ای را که به جانش چنگ انداخته بود، به جای این که ذوق و شوق تعبیر کند، تردید و عدم اطمینان تعبیر کرده بود. او اسیر نیروی روحی شوهرش شده و هیچ چیز غیر عادیی در حرکات او حس نکرده بود. - ناتالی ؟ - هوم. - از پرسیدم با آن زن جوانتر هم حرف زدی ؟ - روبی را می گویی؟ آره، یکی دو بار به اش زنگ زدم تا مطمئن شوم مراقب خودش هست. - احساست در این مورد چیه؟ ناتالی منظور او را نادیده گرفت. گفت: - مثل هر دکتری. - منظورم این است که حالا که او از ریموند حامله است، چه احساسی داری؟ ناتالی آهی کشید و گفت : - راستش دلم برایش می سوزد . او خیلی جوان است و کس و کاری هم ندارد تا مراقبش باشد. از ریموند متنفرم که به ام خیانت کرد، اما برای بلایی که سر این دختر بیچاره آورد، هرگز نمی بخشمش. حالا او تا آخر عمر باید با زندگی بجنگد . حتی کارش را هم از دست داده .بیرونش کردند. - به نظرم تونی این را برایم گفته بود. - دل تونی برای او رفته . به هر حال، من که نمی توانم تصورش را بکنم او چطور گلیم خودش را از آب بیرون می کشد. - مگر پول بیمه عمر به او تعلق نمی گیرد؟ تامین اجتماعی هم مبلغی بابت نگهداری از بچه می دهد. - چون شرکت بیمه تا به حال با چنین موردی رو به رو نشده. ترجیح می دهد به جای پرداخت پول بیمه بابت مرگ، حق بیمه را پس بدهد. شک دارم بعد از پرداخت بدهی های ریموند ، مال و اموالی باقی بماند که ارثیه ای قابل ملاحظه برای بچه بشود. شاید از دولت و سازمان تامین اجتماعی چیزی بگیرد. من خیلی دلم می خواست می توانستم کمکش کنم، اما اول باید کارهای خودم را سر و سامان بدهم. - هرگز دلت بچه می خواسته؟ لحن کلام باتلر معصومانه بود، اما حتی تصور این مسئله خیانتی بود به احساسش. ناتالی صادقانه گفت : - نه، هرگز دلم نمی خواسته از ریموند بچه داشته باشم. خودش هم نمی دانست چه چیزی باعث شد انکار کند. پرسید : - از کدام طرف بپیچم؟ باتلر نگاهی به نقشه انداخت و گفت : - یک کیلومتر جلوتر، بپیچ سمت چپ، به طرف ویلوبای. بعد سمت راست به طرف سدلبروک شماره 2525. - شاید اگر چشمم به خانه اش بیفتد، آن جا را بشناسم. هرچند روز ترحیم حالم زیاد خوش نبود. خداوندا! به نظر می رسید آن روز ناخوشایند مربوط به سالها قبل بود. پیدا کردن خانه خیلی راحت بود، چون به اندازه یک بلوک کامل بود، با پنج گاراژ و منظره ای بدیع و باورنکردنی، و هیچ نشانه ای از تحرک و زندگی در آن دیده نمی شد. وقتی ناتالی اتومبیل را پاک کرد، گفت : - شاید خانه نیست. ناتالی قبل از این که راه بیفتد، زنگ زده بود اما تلفن روی پیغام گیر بود. - ماشین مرسدس بنزش اینجاست.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند برایان از سوراخ کوچکی که روی در گاراژ بود، به داخل نگاه کرد. - ماشین یک بری پارک شده. در سمت راننده هم باز است. اگر مدتی طولانی همین طور بماند، باتری تمام می کند. شاید وقتی آمده خانه، عجله داشته. «شاید هم مست بوده. »ضربان قلب ناتالی تند شد. برایان اشاره کرد و گفت : - روزنامه هنوز روی پله جلوی در خانه است. ناتالی گفت : - حتما اتفاقی افتاده . تو زنگ در خانه را بزن. من هم سعی می کنم به اش تلفن بزنم. او تلفن همراه خود را بیرون آورد و شماره بئاتریس را گرفت. - بئاتریس ، من ناتالی هستم. گوشی را بردار. من و برایان جلوی در خانه ات هستیم. نگرانت شده ایم . لطفا گوشی را بردار. برایان گفت : - جواب نمی دهد. سپس به طرف پنجره رفت، چشمانش را نیمه باز کرد و دستش را سایبان چشمانش کرد تا از پنجره داخل را ببیند، ولی گفت : - کرکره ها کشیده است . نمی توانم چیزی ببینم. با هم خانه را دور زدند اما تمام درها و پنجره ها بسته بود. افکاری آزار دهنده به ذهن ناتالی راه یافت . آیا او خودکشی کرده بود؟ در خواب مرده بود؟ از پله ها افتاده بود؟ از حال رفته بود؟ ناتالی تصمیم گرفت به 911 زنگ بزند که یکدفعه در جلویی باز شد و بئاتریس با پیراهن بلند و گشاد و رنگارنگ در آستانه در ظاهر شد. بی شک لباسش بسیار گران قیمت بود. او با دیدن ان دو گفت : - خدایا، از دیدنتان خوشحالم. زود بیایید تو. ناتالی و برایان وارد خانه شدند. خانه که چه عرض کنم ، وارد قصر شدند. بوی خوش گلهای داخل سرسرا آدم را مست می کرد. ده دوازده گلدان که روی هر کدام یک کارت بود. بئاتریس در را محکم به هم زد و چفتش را انداخت. برایان نجوا کنان گفت : - ناتالی. و با سر به میزی اشاره کرد. چشمان ناتالی با دیدن هفت تیری به روی میز گرد شد ، پرسید : - چه خبر شده بئاتریس؟ بئاتریس در حالی که محکم سرش را گرفته بود گفت: - کاش خودم می دانستم. تمام شب را سعی کردم از این قضیه سر در بیاورم. از بطری خالی مشرب کنار تپانچه معلوم بود. - اتفاقی افتاده؟ بئاتیرس در روز روشن و بدون آرایش، هنوز هم زیبا بود. ابتدا قیافه اش در هم رفت. کاملا معلوم بود که سعی دارد حواسش را جمع کند تا به یاد بیاورد. سپس گفت : - به طور واضح یادم است که چه اتفاقی افتاد . هرچه بود، خیلی مرا ترساند. - این تپانچه برای چیه، بئاتریس؟ حالت چهره بئاتریس تغییر کرد و گفت : - آهان، حالا یادم آمد. دیشب یک نفر به من تیراندازی کرد. ناتالی دستش را روی قلبش گذاشت و پرسید : - توی خانه؟ - نه، رانندگی می کردم. برایان گفت : - بهتر است بنشینیم. بئاتریس گفت :
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - آه . چقدر حواسم پرت است، بله، بله، بفرمایید. ناتالی کنار برایان روی کاناپه نشست و بئاتریس هم روی صندلی . - چرا از اول همه چیز را تعریف نمی کنی؟ بئاتریس با صدایی آرام گفت : - دیشب در باشگاه جشن بود. سپس خندید و گفت : - می خواستند جایزه ای را که به نام پدر من بود، اعطا کنند. همیشه این کار به عهده من بود، اما دیشب نگذاشتند پایم را از آن در لعنتی آن ورتر بگذارم. باورت می شود؟ وقتی در فکر فرو رفت، ناتالی پرسید: - بعدچه شد؟ بئاتریس به خود آمد و گفت : - آن جا را ترک کردم . البته آن حرامزاده های لعنتی را . تصمیم گرفتم مدتی طولانی رانندگی کنم تا حالم جا بیاید. اشک در چشمانش جمع شد و گفت : - بعد یک سیب گندیده زیر صندلی ماشینم پیدا کردم و آن را از پنجره بیرون انداختم. ماشینی که پشت سرم بود، برایم چراغ زد. خیال کردم سیب خورده به شیشه ماشین و راننده را عصبانی کرده. بئاتریس در حالی که پیشانی اش خیس عرق شده بود، ادامه داد: - همین طور سپر به سپر من می آمد و رد هم نمی شد. بالاخره من سرعتم را کم کردم و رسید کنار من. به این جا که رسید بغض داشت، ادامه داد: - راننده نقاب سیاه زده بود و تفنگی را رو به من نشانه گرفته بود. من جیغ کشیدم. خوشبختانه گلوله به من نخورد. من ماشین را کشیدم کنار جاده، او سرعت گرفت و رفت. بعد از این که حالم جا آمد، ترسان و لرزان برگشتم خانه. برایان پرسید : - ماجرا را به پلیس گزارش دادی؟ - نه. - چرا نه؟ در قبال انداختن یک سیب گندیده واکنشی احمقانه بوده. - به پلیس گزارش ندادم چون کسی که رانندگی می کرد همان بانوی گل رز بود. یک دفعه آرواره های ناتالی سست شد: - چه گفتی؟ - او سوار یک فورد تانوس قرمز بود. برایان گفت : - به همین دلیل باید به پلیس تلفن بزنی. بئاتریس در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود، گفت : - حرفم را باور نمی کنند.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند برایان نگاهی به ناتالی انداخت که انگار می خواست بگوید، بئاتریس دیوانه شده است. ناتالی به آرامی گفت : - بئاتریس، وقتی این ماجرا اتفاق افتاد، مست بودی؟ زن موهای طلایی اش را تکان داد و گفت : - خیلی هم هشیار بود. سپس ابرو در هم کشید و گفت : - اصلا شما دو تا این جا چه کار دارید؟ ناتالی گفت : - برایان شمعدانهایی را که فروخته بود، گیر آورده. راستش من هم آدم چون دلم برایت شور می زد. بئاتریس سرش را کج کرد . خندید و گفت : - اوه چه بامزه، اما لازم نیست دلت برای من شور بزند. من تپانچه دارم و می توانم از خودم محافظت کنم. ناتالی گفت : - اول کمی قهوه و خوراکی به خورد تو می دهیم، بعد هم می رویم اداره پلیس. او بئاتریس را تا طبقه بالا همراهی کرد که حمام کند، سپس در آشپزخانه به برایان پیوست . برایان که یکی از چهار....؟ قهوه جوش را راه انداخته بود، گفت : - ببین چقدر وسیله دارد. لوازم برقی طاق و جفت روی پیشخوان ردیف شده بود. برایان گت : - قبول کن که آدمی عجیب و غریب است. ناتالی یک فنجان قهوه از برایان گرفت و گفت : - قصه اش را باور می کنی؟ - تو بودی که می گفتی او بی گناه است. در این صورت بانوی گل رز هنوز جایی همین دوربرهاست. - اما چرا به دنبال بئاتریس است؟ اگر واقعا قاتل ریموند است و ول می گردد، بهترین فرصت برایش پیش آمده که بئاتریس مقصر قلمداد شده. نباید واهمه داشته باشد. - بله، اما اگر بئاتریس غزل خداحافظی را بخواند..... - یا خود کشی ممکن است پرونده مختومه اعلام شود، اما تیراندازی آن هم از ماشینی در حال حرکت.... این طوری که پلیس می فهمد قاتل هنوز ول می گردد. ناتالی سرش را تکان داد و گفت : - گمان نمی کنم این جوری باشد. در غیر این صورت ، چرا به پلیس اطلاع نداد؟ برایان گفت : - سعی نکن از کار مردم سر در بیاوری. سپس لب و لوچه ای آمد و گفت : - یک نفر هست که مخصوصا مرا خیلی اذیت می کند. ناتالی به روی خود نیاورد. فقط چشم غره ای رفت و آه کشید. سپس گفت: - به نظر من ، بئاتریس در مورد بانوی گل رز خیالاتی شده . یادم می آید می گت مادرش بیماری روانی داشته . شاید او هم اسکیزوفرنی را از مادرش به ارث برده. - با این حساب باید به او پیشنهاد بدهی به روانکاو مراجعه کند. - ناتالی ابرویش را بالا برد، برایان پوزخندی زد و گفت : - به ات گفته بودم؟ مدرک روانشناسی از دانشگاه پن استیت. چشمان ناتالی گرد شد : - حالا نوبت توست که مرا بترسانی. سپس فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت : - به مسترسون زنگ می زنم تا عقیده اش را بپرسم. - لازم نیست به آن آشغال زنگ بزنی . خودم یک راه چاره پیدا می کنم. ناتالی وارد سرسرا شد. به قدری بزرگ بود که می شد در آن بولینگ بازی کرد . به محض این که ناتالی پایش را روی سنگ مرمر سرسرا گذشت، زنگ در به صدا در آمد. ناتالی مثل سگ ترسید. بئاتریس از پله ها پایین می آمد و در حال بستن کمربند ربدوشامبرش بود. دستش را به نشانه این که ناتالی جواب زنگ را ندهد، بالا برد. قلب ناتالی تند تند می زد. بئاتریس به اتاق طبقه دوم رفت و یواشکی از لای پرده کرکره بیرون را نگاه کرد. سپس از سر آرامش خیال شانه هایش را رها کرد. - بازهم از گلفروشی است. گلهای لعنتی برای خاطر ریموند. ناتالی گفت : - می خواهی در را باز کنی؟ - آره، ولی محض رضای خدا به پسره انعام نده . آن قدر به اش داده ام که برای شهریه دانشگاهش کافی ست. حتی در چنین وضعیتی هم بئاتریس دست از شوخی بر نمی داشت. ناتالی چفت در را کنار زد و آهسته در را باز کرد . اولین فکری که به ذهنش رسید، این بود که آدم چقدر باید دست و دلباز باشد که سبد گلی به این بزرگی بفرستد؟ و دومین فکری که کرد این بود که الان است که به عمه رز محبوبش محلق شود، آن هم زوتر از موعد مقرر. پایان فصل سی و نهم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 40 درست مانند حرکت هسته صحنه های فیلم ، بئاتریس شاهد خرد شدن گلدان رز روی زمین و قرار گرفتن تفنگ جلوی صورت ناتالی بود. کسی که گل را آورده بود، روپوشی گل و گشاد روی هیکل خمیده اش پوشیده بود. دستکش به دست داشت و کلاه سرش بود. اما چند تار مو از زیر کلاهش بیرون زده بود، چند تار موی بلند قرمز. بئاتریس احساس کرد الان است که بالا بیاورد. زن با لحنی آمرانه گفت : - برو عقب. سپس با لگد در را بست. شاید اگر بئاتریس کاملا بی حرکت می ماند، می توانست بی آن که مهاجم متوجه شود، به طرف راهرو برود و بعد کمک بطلبد . انگار ذهنش از کار افتاده بود. تپانچه اش روی میز اتاق نشیمن بود . بر شیطان لعنت! نذر کرد که اگر از این مهلکه جان سالم به در ببرد، به جز نوشابه لب به هیچ نوشیدنیی نزند. زن نعره کشید : - خبر مرگت راه بیفت بیا این جا ، بئاتریس. زودباش. بئاتریس دیگر نمی توانست مخفی شود. زن دائم تفنگش را این ور و آن ور می برد تا به آنان بفهماند که هر لحظه اراده کند، می تواند ماشه را بکشد. این نره خر تن لش خوش قیافه که حالا وجودش لازم بود، کدام گوری رفته بود؟ بئاترس آهسته از پله ها پایین آمد و کنار ناتالی ایستاد . ظاهرا هر دو با هم توانستند آن زن جوان را شناسایی کنند، چون با هم گفتند: - این کار را نکن روبی. زن صاف و محکم مقابل آن دو ایستاد و گفت : - روبی؟ سپس خندید. چنان قهقهه ای زد که یک دفعه خاطره ای در ذهن بئاتریس زنده شد. زن گفت : - در یک مورد حق با شماست. من می خواهم تقصیر را گردن روبی بیچاره بیندازم. اما به نظرم مزه اش این است که او حقیقت را بفهمد. و با یک حرکت کلاه را از سرش برداشت. موهای قرمزش پریشان شد. کلاه گیس قرمز. اما چهره، چهره روبی نبود. جوان هم نبود. برای لحظه ای آشنا هم نبود. و ناگهان زهره بئاتریس ترکید. - بلانچ کروگن! زن لبخندی زد و گفت : - سلام، بئاتریس. خیلی وقت است یکدیگر را ندیده ایم. شوهر حقه باز متقلب دروغگویت چطوره؟ می دانی کی را می گویم؟ همان مردی که تو از من دزدیدی اش و بعدش هم به ریش من خندیدی. سپس زن یک دستش را روی شقیقه اش گذاشت و گفت : - اوه، صبر کن... او مرده. ناتالی که از شدت ترس راه گلویش بند آمده بود، سعی کرد حرف بزند: - تو.... تو ریموند .... را .... کشتی؟ - دلم نمی خواست بکشمش . چند ماه یپش اتفاقی در یک کنفرانس به هم برخوردیم و یکدفعه فیلمان یاد هندوستان کرد. حالت چهره زن خبیث و چشمانش زل شد. : - همیشه می دانستم عاشق من است، اما تو را گرفت چون پدرت پولدار بود. دستان زن شروع به لرزیدن کرد . به نظر می رسید گیج است و در دور دست ها سیر می کند. - ریموند گفت که همیشه عاشقم بوده و تو را طلاق می دهد تا من را بگیرد. اما این بار خر نشدم . اول تحقیق کردم . او نه تنها تو را طلاق نداده بود، دو تا زن دیگر هم داشت. بئاتریس که سعی می کرد حالتی منطقی در چشمان زن پیدا کند، پرسید: - چه کار کردی؟ بلانچ گفت : - تو می دانستی من ازدواج کردم؟ - آره، یادم است . با یک دکتر. - ازش متنفر بودم . مرا توی بیمارستان نگه می داشت و به مردم می گفت من دیوانه ام. او برای خاطر قلبش آبین مصرف می کرد و اشتباهش همین بود که روزی به من گفت مصرف بیش از حد آن آدم را می کشد. من هم کمکش کردم که زودتر به درک واصل شود. - ریموند چی؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - باورت می شود او آن قدر دل و جرات داشت که از من تقاضای ازدواج کرد؟ وقتی به اش گفتم از تمام دوز و کلکهای کثیفش خبر دارم، گفت مهم نیست چون هیچ کس حرفهای یک زن دیوانه را باور نمی کند. بلانچ خندید و گفت : - اما همین زن دیوانه توانست دخل او را هم بیاورد و مطمئن شود که شما سه تا خودتان را به بیمارستان می رسانید. بئاتریس دلم می خواست تو عذاب بکشی. چه کسی پیش بینی می کرد اوضاع به این خوبی پیش می رود؟ و من شاهد بودم که شما سه تا قبرتان را گودتر و گودتر می کنید. بئاتریس از گوشه چشم برایان را یدد که آهسته وارد سرسرا شد. - خیلی خوب، ریموند که مرده، من هم عذاب کشیدم . حالا دیگر چه می خواهی؟ زن با صدای بلند گفت : - فهمیده ام که این طوری می توانم از شر سه تا زن ریموند خلاص شوم. او ساک نایلونی اش را تکان داد و گفت : - پلیس مرده شما دو تا را به همراه چند تار موی بلند قرمز پیدا می کند. اوه، راستی ماشین فورد را هم به اسم روبی اجاره کرده ام و پایین همین خیابان گذاشته ام. طوری هم رانندگی کردم که نظر چند نفر جلب شد. روبی روانه زندان می شود و حدس بزن بعد چی می شود. چه کسی آن قدر پول و پله دارد که بتواند بچه ریموند را به فرزند خواندگی قبول کند؟ «تو نه، دیوانه زنجیری» بئاتریس گفت : - تو مادر معرکه ای خواهی شد، بلانچ. چطور است تفنگ را کنار بگذاری و با هم حرف بزنیم. - حرف بزنیم؟ زن تفنگ خودکار را به طرف او نشانه گرفت و گفت : - چطوره اشهدت را بگویی؟ برایان نعره زنان بئاتریس و ناتالی را به طرفی هل داد و به قدری با قدرت این کار را کرد که هر دو روی زمین پرت شدند. بئاتریس با برخورد روی سنگ مرمر کف سرسرا ، صدای خرد شدن یکی دو تا از استخوانهایش را شنید. اما تنها فکری که در سر داشت ، برداشتن تپانچه بود. سه تیر هوایی ای تفنگ بلانچ شلیک شد و صدایش در فضا پیچید. بئاتریس به جلو می خزید تا تپانچه را بردارد و چون نمی توانست از دستش استفاده کند، فهمید صدای شکستن استخوان مربوط به دست راستش بوده است. تپانچه را با دست چپ برداشت . به طرف سرسرا دیود و وقتی دید که ناتالی بی حرکت روی زمین است و برایان نیز در اثر زخمی نامعلوم غرق خون در حال کلنجار رفتن با بلانچ است که هنوز تفنگ را در دست نگه داشته بود، وحشت برش داشت. البته به قدر و قواره بلانچ نمی آمد بتواند در برابر هیکل گنده برایان مقاومت کند، اما به همان نسبت ، دیوانگی بلانچ هم با برایان قابل مقایسه نبود. بئاتریس با دست چپ لرزانش تپانچه را نشانه رفت و ماشه را کشید. بلانچ نقش زمین شد و برایان را هم با خودش انداخت. برایان او را به کناری هل داد و سعی کرد سر پا بایستد. پلهویش را گرفته بود. وقتی چشمش به ناتالی افتاد ، رنگ از رویش پرید. بئاتریس گفت : - تو را به خدا، تو دیگر غش نکن. سپس خم شد. نبض ناتالی را گرفت و چشمکی اطمینان بخش به برایان زد و گفت : - حتما وقتی ما را هل دادی، سرش به جایی خورده. بئاتریس وزن برایان را روی سمت چپ بدنش تحمل کرد، او را روی مبل نشاند و سعی کرد در مورد لکه های خونی که روی مبل چهار هزار دلاری اش می ریخت، فکر نکند. یا در مورد وقایعی که به فیلم سینمایی شبیه بود. و یا در مورد زنی که بیست سال پیش او را دوست خود می دانست. او با دست چپ شماره 911 را گرفت . برایان با صدایی ضعیف نجوا کرد: - چه نشانه گیری معرکه ای ! - خدا را شکر که تمرین تیراندازی می کردم و تمرین می کردم و نقشه کشیده بودم ریموند را بکشم. - اوه! - بله... الو؟ موردی اضطراری در خیابان سد لبروک شماره 2525 پیش آمده . یکی مرده ، یکی در حال موت است، یکی هم فردا که از خواب بیدار می شود، می گوید کاشکی مرده بود. پایان فصل چهلم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 41 روبی جلوی در اتاق بیمارستان ایستاد و انگشت اشاره و میانی اش را روی هم قلاب کرد تا خدا کمکش کند و شانس بیاورد. سپس دستگیره در را چرخاند که البته با آن حالت انگشتانش کاری سخت بود . وقتی در باز شد، اوس رش را از لای در تو برد و بئاتریس در اثر سر و صدا چشمانش را باز کرد . روبی لبخند زد : - سلام. در کمال تعجب ، بئاتریس هم به او لبخند زد و گفت : - سلام روبی . بیا تو . روبی گفت : - به ات قول می دهم زیاد نمانم . یک خرده بیسکویت برایت آورده ام . سپس ظرفی پلاستیکی را بالا گرفت و گفت : - بیسکویت شکلاتی . - بیسکویت مورد علاقه من. - بیسکویت مورد علاقه میس میم هم هست. روبی به تخت نزدیک شد و گفت : - چه قالب گچ باحالی ! می گذاری به عنوان اولین نفر روی آن امضا کنم؟ بئاتریس خندید و سرش را همان جا روی بالش تکان داد. شکر خدا، روبی یکی از آن ماژیک گنده ها که دو رنگ می نویسند، در کیفش داشت. یک علامتyکشید ، بالایش را با یک نیمدایره به هم وصل کرد و دو تا چشم وی ک لب خندان در فضای خالی آن کشید . - آهان، خوب شد. حالت چطوره؟ - احساس پیری می کنم. - اما سر حال به نظر می آیی؟ - برایان و ناتالی را دیدی؟ روبی خودش را روی صندلی کنار تخت انداخت، سرش را تکان داد و گفت : - ناتالی که هنوز خیک باد است، ولی می گوید حالش خوبه. برایان گفت تا چند روز دیگر مرخص می شود. او خوشگله، نه؟ بئاتریس سرش را تکان داد. - به نظر تو، آن دوتا عاشق هم هستند؟ - امیدوارم این طور باشد. روبی نخی را که از درز آستینش بیرون زده بود، کشید و گفت : - بئاتریس می خواستم ازت تشکر کنم. بئاتریس ابرو در هم کشید و گفت : - برای چی؟ - کارآگاه آلدریچ می گفت زنی که ریموند را کشته بود، برای بچه هم نقشه کشیده بوده ، متشکرم که مانعش شدی. - خواهش می کنم، اما به هر حال آنان اجازه نمی دادند دیوانه ای مثل بلانچ بچه تو یا هر بچه دیگری را به فرزند خواندگی قبول کند. روبی لبش را گاز گرفت و گفت : - مسخره است ، مگر نه؟ آدم باید پولدار و موفق باشد. تا بچه ای را که ننه باباش او را نمی خواهند یا از عهده نگهداری اش بر نمی آیند، به فرزند خواندگی قبول کند، نه خل و چل. وگرنه هر خل و چلی که خودش می تواند بچه داشته باشد. بئاتریس خندید : - در مورد این قسمتش فکر نکرده بودم .اما به نظرم حق باتوست. - گمان می کنی من به اندازه کافی لیافت مادری دارم؟ هرچه تکان های بچه در شکمش بیشتر می شد ، روبی نگران تر می شد که آیا می تواند مادری خوب برای فرزندش باشد. او دلش نمی خواست در هیچ یک از جنبه های زندگی ناکام بماند. بئاتریس در حالی که چشمکی به او می زد، سعی کرد کمی خود را بالا بکشد و صاف بنشیند روبی به جلو خم شد تا اگر لازم بود کمکش کند. - روبی، به نظر من، همین که تو نگرانی آیا مادر خوبی برای فرزندت خواهی بود یا نه، نشانه این است که مادری خوب می شوی. - منظورت این است که حتی مادرهای خوب هم نگرانند که آیا مادری خوب هستند یا نه ؟ - البته من در این مورد چندان تجربه ای ندارم. اما گمان می کنم همین طور است. روبی از شنیدن این حرف چهره اش باز شد .خندید و گفت : - چون مادرهای بد که اهمیتی نمی دهند. - دقیقا همین طور است.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند روبی به صندلی تکیه داد . احساس مهم بودن می کرد، حتی بدون روپوش کارش. - چه موقع از بیمارستان بیرون می آیی؟ - به محض این که بتوانم کسی را استخدام کنم که چند هفته ای پیشم بماند تا خوب شدن دستم کمکم کنند. - مطمئنم خیلی ها منتظر چنین فرصتی هستند. - راستش روبی ، من امیدوار بودم تو این کار را قبول کنی. دهان روبی از شدت تعجب باز ماند. : - من؟ بئاتریس سرش را تکان داد : - به ات حقوق هم می دهم. البته حالت میهمانی ندارد باید در حمام کردن و لباس پوشیدن کمکم کنی، مرا به این ور و آن ور ببری ، غذا هم بپزی. روبی لبخند زد و گفت : - صبر کن تا ببینی چه ساندیچ پنیر تنوری با حالی برایت درست می کنم. - خیلی وقت است ساندویچ تنوری نخورده ام . هرچند به نظرم دستگاهی دارم که این کار را می کند. روبی خندید . در این فکر بود که چه چیزهایی از بئاتریس یاد می گیرد. سپس لبخند روی لبش ماسید. - چی شده؟ - راستش.... میس میم چی؟ - اووم ...به هر حال او هم باید در خانه جدید راه و چاه را یاد بگیرد. مگر نه؟ روبی دستانش را به هم زد و گفت : - معرکه است. بئاتریس گفت : - این شد یک چیزی. حالا بیایید ببییم چی پیش می اید. در این فکرم که اگر تو بعد از به دنیا آمدن بچه هم بخواهی پیش من بمانی، اوضاع ما دو تا چطور می شود. روبی نمی دانست چه بگوید، گفت : - زبانم بند آمده. - فقط بگو که در این مورد فکر می کنی . روبی ذوق زده گفت : - تو در این مورد فکر کن! او به قدری خوشحال بود که روزی شگفت انگیز تر از این را در زندگی اش تصور نمی کرد . پایان فصل چهل و یکم