1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏14/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - مدارک تازه؟
    ناتالی عصبانی بود:
    - حالا که چی؟
    آلدریج انگشتش را زیر کمربندش کرد و گفت :
    - ما ماشین آقای کارمایکل را بازرسی کردیم . ترمزش بریده بود و احتمالا همین باعث تصادف شده . یک کیف لوازم اصلاح و اسباب حمام هم پیدا کردیم و یک چیزی که آن قدر آبین در آن بوده که روی قلب تاثیر بگذارد. یک شیشه....
    سپس نگاهی به یک ورق کاغذ انداخت و ادامه داد:
    - یک شیشه ادوکلن. ادوکلن مردانه ی مارک استرلینگ .
    ناتالی نفسی عمیق کشید.
    «چه عطری زده ای ، بئاتریس ؟
    عطر استرلینگ ، سفارشی است. سالهاست همین را می زنم.»
    ناتالی به بئاتریس نگاه کرد که صاف نشسته بود . ناگهان هول برش داشت. باز هم برای او پاپوش درست کرده بودند؟
    مسترسون به حالت سوظن گت :
    - خیال می کردم پزشکی قانونی جنابعالی گفته به کارمایکل سم تزریق شده.
    آلدریچ گفت :
    - غیر مستقیم. نظریه پزشکی قانونی این است که هرکس در ادوکلن آّبین ریخته ، احتمالا خیال می کرده او را می زند.
    ناتالی همچنان به بئاتریس زل زده بود و بئاتریس هم وول می خورد. گفت :
    - اما آبین آن قدر از راه پوست جذب نمی شود که بتواند کسی را بکشد.
    آلدریچ گفت :
    - درست است. اما آن قدر بوده که بعد از تصادف ، قلب او را دچار اختلال کند. و تزریق هم کارش را ساخته.
    آلدریچ به تک تک آنان نگاه کرد و گفت :
    - خوب، حالا شما سه تا چه توجیهی دارید؟
    سر ناتالی گیج می رفت و تمام حرفهای بئاتریس را به یاد می آورد. بئاتریس بود که موضوع ساعت را علم کرده و او را مجاب کرده بود که زنی اسرار آمیز تعلق دارد.
    بئاتریس بود که پیشنهاد سفر داده و آنان را یکراست به کوئینسی برده بود.
    بئاتریس بود که سر نخ ها را از سر رسید ریموند در می آورد و به اصطلاح با صاحب گلفروشی حرف زده بود.
    بئاتریس بود که او را به سراغ چب یانگ فرستاده بود، چون می دانست آن مرد بانوی گل رز را می شناسد.
    چون بئاتریس خودش بانوی گل رز بود.
    ناتالی ایستاد. عضلات گلویش گرفته بود. چیزی نمانده بود روی صندلی بیفتد. نجوا کنان گفت :
    - کار تو بود. تو ما را مضحکه خودت کردی و این قصه مسخره را در مورد زنی دیگر پیش کشیدی.
    بئاتریس با صدای خفه و آرام گفت :
    - این حقیقت ندارد.
    روبی ایستاد و بی اختیار گفت :
    - بئاتریس عطر استرلینگ می زند. وقتی در کوئینسی بودیم ، خودش این را به ما گفت.
    - خانم کارمایکل ، شما آن ادوکلن را برای شوهرت خریدی؟ ما قبلا با مغازه هایی که این جور ادوکلن ها را حراج می کنند، تماس گرفته ایم تا اسامی ثبت شده خریداران را در اختیارمان بگذارند. در صرف وقت کمکمان کنید.
    بئاتریس با رنگ پریده گفت :
    - بله . من آن ادوکلن را برایش خریدم. اما معنی اش این نیست که مسمومش کردم از بریدن ترمز هم اصلا خبر نداشتم.
    دل ناتالی فرو ریخت.
    بازپرس کین دستانش را در هم گره کرد و گفت :
    - خانم کارمایکل . ما فهرستی داریم که در ان چند روش کشتن نوشته شده . از جمله تصادف ماشین و مسموم کردن.
    بئاتریس گفت :
    - من عصبانی بود. اما هرگز قصد کشتن نداشتم . روانکاوم توصیه کرد برای این که اعصابم آرام شود ، هرچه در دل دارم، روی کاغذ بیاورم.
    ناتالی دستی به چشمانش کشید . باور نمی کرد بئاتریس قاتل باشد.
    - خانم کارمایکل، ما کتابهایی پزشکی از خانه شما مصادره کرده ایم که طرز استفاده از آبین در ان ها نوشته شده .
    - این ها کتابهای مرجع پدرم بوده.
    ناتالی احساس می کرد غده ای در گلویش گیر کرده است.
    - به ما بگویید، خانم کارمایکل. تصور می کنید اثر انگشت شما روی شیشه ادوکلن هست؟
    بئاتریس چند رشته از موی بورش را پشت گوشش زد و گفت :
    - گمان می کنم باشد. چون گاهی در بستن وسایل ریموند کمکش می کردم.
    «بگو این طور نیست ، بئاتریس.»
    کین آرام گفت :
    - خانم کارمایکل ، چیزی هست که بخواهید به ما بگویید؟
    گیلرد دستش را روی بازوی بئاتریس گذاشت و چشمانش را پاک کرد و با صدایی لرزان گفت :
    - شما ها متوجه نیستید، من نقشه کشتن شوهرم را کشیدم اما کسی دیگر پش قدم شد و این کار را کرد.
    بدبختانه از قیافه همه معلوم بود که حرف های او کسی را متقاعد نکرده است. ناتالی چشمانش را بست.
    «نه، بئاتریس، تو نه ... تو قاتل نیستی.»



    پایان فصل سی و پنجم
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند



    36



    بئاتریس به دروغ به راشل گفت :
    - موقت است. به محض این که این گرفتاری تمام شود، تو را تمام وقت پیش خودم می آورم.
    راشل اشک هایش را پاک کرد و با ادبی توام با ترس گفت :
    - بله، خانم.
    بئاتریس پاکتی در دست خدمتکار با وفایش گذاشت و گفت :
    - خداحافظ ، راشل.
    - خداحافظ خانم کارمایکل . برایتان دعا می کنم.
    قدر مسلم بئاتریس به دعا و کمک و این جور چیزها احتیاج داشت بنابراین گفت :
    - متشکرم.
    راشل تقریبا به در رسیده بود که دوباره برگشت و گفت :
    - راستی یادم رفت بگویم، خانم . کرست یک سره تان روی یخچال است و لباستان را هم پشت در اتاق نشیمن آویزان کردم . در جشن باشگاه خوش بگذرد.
    بئاتریس آب دهانش را قورت داد و گفت :
    - حتما .
    وقتی در بزرگ بسته شد، صدای توخالی آن در دو طبقه طنین انداخت. بئاتریس مطمئن نبود چه مدت طول می کشد تا دوباره صدای باز و بسته شدن آن در را بشنود. حالا تنها شده بود و حتی اگر می افتاد و گردنش هم می شکست، کسی خبر دار نمی شد . ان قدر می ماند تا جنازه اش بو می گرفتو بالاخره پستچی متوجه بوی تعفن می شد .
    وقتی تلفن زنگ زد، به سرعت دوید تا گوشی را بردارد. امیدوار بود ناتالی باشد، اما می دانست که احتمالش صفر است.
    - الو؟
    - منم بئاتریس، جیم فیسک.
    اوه خدایا، باز هم دردسر مالی؟
    - بله، جیم چه شده؟
    - مثل همیشه، شاید هم بدتر. بدهی است نجومی شده و نقدینگی ات صفر است.
    بئاتریس تشر زد :
    - خدمتکارم را هم که فرستادم برود. دیگر انتظار داری چه کار کنم؟
    فیسک با لحنی جدی گفت :
    - فعلا به سراغ کارت اعتباری ات نرو . شاید هم لازم باشد. ....
    بئاتریس گلوی خود را صاف کرد:
    - لازم باشد که چی؟ حرفت را بزن.
    - لازم باشد که شغلی گیر بیاوری.
    خودش را روی صندلی کنار تلفن انداخت:
    - چی می گویی؟
    - کار ، می فهمی که! چیزی که برایت پول ساز باشد. آن هم به طور مرتب .
    - جیم، مطمئنا اوضاع آن قدر ها وخیم نیست.
    - باید با حقیقت رو به رو شوی، بئاتریس. سرمایه ات تقریبا از بین رفته . به جز خانه ات بیشتر پول هایت ته کشیده . حساب مشترکت هم که مسدود است. تازه ، صورت حساب بیمارستان ریموند، هزینه کفن و دفن، گیلرد هم که نمی تواند همیشه برایت مجانی کار کند. هشت هفته تا شروع محاکمه وقت داری. پیشنهاد می کنم تا ان موقع کاری پیدا کنی.
    سپس با لحنی ملایم ادامه داد:
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - اگر سر خودت را گرم کنی ، ذهنت هم از افکار پریشان دور می شود.
    بئاتریس هرگز تا آن حد به هم ریخته و داغان نبود. گفت :
    - اما چه کسی به آدمی که قرار است به جرم قتل محاکمه شود، کار می دهد؟
    - با پارتی بازی می شود . به چند نفر در باشگاه خودت زنگ بزن.
    - اما مدتها از کار کردن من در آن جا گذشته . منظورم این است که نمی دانم چطور کار کنم.
    لحن بئاتریس نشان می داد که به شدت دلسوخته است.
    - بئا ، بالاخره از هرکسی کاری بر می آید. درباره اش فکر کن.
    در نتیجه ، تمام بعد از ظهر به مشروب خوردن و فکر کردن در این مورد گذشت که در بچگی دوست داشت وقتی بزرگ شود، چه کاره شود. قلم را برداشت و روی کاغذ فهرستی از کارهای مورد علاقه اش نوشت: صاحب بوتیکی منحصر به فرد. معاون فرماندار، سر آشپز رستورانی چهار ستاره....
    بئاتریس خندید . سرآشپز... ظاهرا قرار بود سرآشپز شود. با این همه وسایل آشپزخانه و لوازم عجیب و غریبی که طی سالها جمع کرده بود بی آن که بداند دست تقدیر برایش مقدر می کند از آن ها استفاده کند.یک دفعه ذوق و شوق به سراغش آمد. لیوانش را زمین گذاشت و به آشپزخانه رفت تا بعضی از وسایل را باز کند . دو ساعت بعد، دور و برش پر از منقل و زودپز و سرخ کن و توستر و قابلمه و ماهی تازه بود. اول کار سعی کرد از روی کتاب آشپزی کند، اما بعد از مدتی آزمون و خطا باعث شد کارها را درست انجام بدهد.
    اولین اشتباهش گذاشتن فنجان قهوه در ماکروویو بود. وقتی خواست قهوه را بچشد، فنجان به قدری داغ شده بود که لبش را سوزاند. وقتی آن را تکان داد، دستش را سوزاند و وقتی پرتش کرد، پایش را سوزاند. سپس یک دستمال کاغذی روی زمین انداخت تا قهوه را به خود جذب کند و لنگان لنگان به طبقه بالا رفت تا حمام کند.
    علی رغم حرفهایی که فیسک پای تلفن زده بود، او می توانست در جشن باشگاه شرکت کند و به دیگران نشان بدهد که زنده است و کارش پیش می رود. در ضمن ، فرصتی بود برای این که از آشنایان خیلی قدیمش در مورد پیدا کردن شغل پرس و جو کند. می توانست توجیه کند که مثلا حسابهای او را مسدود کرده اند و غیره...
    در واقع، سال قبل از یکی از مالکان رستوارن معروف فن نک در برنامه ی جمع آوری کمک های مالی با او کار کرده بود، راستی.... مگر این اواخر پدر ساشا هم یک رستوران ایتالیایی باز نکرده بود؟
    حال و های کار او را سر ذوق آورده بود. حمام کرد و به دقت لباس پوشید. خوشحال بود که روز قبل موها و ناخن هایش را درست کرده بود. لباس بلند مارکدار مشکی و قرمزش را انتخاب کرد . آن را در آخرین سفری که به قصد خرید به آتلانتا رفته بود، خریده بود و اطمینان داشت که چشم زنان را در میهمانی آن شب خیره می کند.
    بدترین لحظه، موقعی بود که آماده رفتن بود و متوجه شد باید خودش رانندگی کند. گیلرد و فیسک که کار داشتند و نمی توانستند او را برسانند. پولی هم در بساط نداشت که لیموزین کرایه کند. ورود او به تنهایی آبرو ریزی بود ،اما از طرفی ، شاید این طوری بهتر بود چون بیشتر جلب توجه می کرد و به جای مضحکه شدن، حس ترحمشان را بر می انگیخت. بنابراین تصمیم خودش را گرفت . سوار مرسدس بنزش می شد و ...
    خودش را بزک کرد . کرست یک سره و لباسش را پوشید و دسته گلی کوچک به سینه اش زد . وقتی سوار بنزش می شد، دامنش را جمع و جور کرد و عازم باشگاه نورث بند کانتری شد.
    باشگاه در پیچ تپه ای قرار داشت . چراغ هایش از دور سو سو می زد . انگار به اعضا خوشامد می گت . لیموزین ها و اتومبیل های اشرافی جلوی در ورودی صف کشیده بودند، منظره ای که با منظره خیابان لومبارد در سانفرانسیسکو رقابت می کرد.
    در پایین تپه ، نگهبان باشگاه که به مناسبت جشن لباسی تر و تمیز پوشیده بود، با حرکت دست او را متوقف کرد:
    - شب بخیر، خانم . لطفا کارت دعوتتان!
    بئاتریس خنده ای کرد و گفت :
    - کارتم را فراموش کرده ام. اما اگر به فهرست برنامه ها نگاه کنی، اسم مرا می بینی. اسمم بئارتیس ریچاردسون کارمایکل است. من اعطا کننده جایزه ای هستم که به اسم پدرم دکتر نیل ریچاردسون است.
    مرد جوان به ناچار فهرست را نگاه کرد و گفت :
    - متاسفم، خانم . اما طبق این فهرست، خانم رابرت کرانشاو اعطا کننده ی جایزه است.
    همان زنی که بئاتریس شاهد لاس زدن او با پدرش در پستوی آشپزخانه بود. چقدر نفرت انگیز!
    بئاتریس لبخندی ملیح زد و گفت :
    - دلیلش این است که به علت فوت یکی از اقوام قرار نبود من بیایم ، اما تغییر عقیده دادم.
    مرد جوان سرش را خاراند و گفت :
    - والا نمی دانم خانم.
    بئاتریس ، چشمانش را تنگ کرد و گفت :
    - اگر از سر راهم کنار نروی، جای لاستیک ماشینم روی کفش های کرایه ای ات می ماند، فهمیدی؟
    پسره عقب رفت و او وارد راه ورودی شد .
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    پسره عقب رفت و او وارد راه ورودی شد . به چه جراتی برایش دعوتنامه نفرستاده بودند؟ او اتومبیل را متوقف کرد و با ناز و اطوار پیاده شد تا پیشخدمت اتومبیلش را در جایی پارک کند. سرش را بالا گرفته بود و از سر غرور لبخندی ملیح می زد. زوج ها جلوی در به انتظار نوبت ایستاده بودند تا اسمشان را صدا بزنند و داخل شوند. او خود را برای پچ پج کردن ها و نگاه های خیره آماده کرده بود و به آن هم رسید.
    - با این همه دردسری که برایش درست شده ، آمدنش به این جا باور کردنی نیست.
    - هنوز کفن شوهرش خشک نشده.
    - می دانی او سر شوهرش را زیر آب کرده؟
    دلیا پیکولی و شوهرش جلو آمدند ، اما به جای سلام و علیک ، حالتی سرد داشتند.
    - سلام، دلیا. مونتی.
    دلیا نجوا کنان گفت :
    - تو نمی بایست می امدی، بئاتریس .
    - اما من حسابی سر حالم. دلم نمی خواست برنامه اعطای جایزه ای را که به نام پدرم است ، از دست بدهم.
    - نه، منظورم این است که تو نباید این جا باشی.
    آن زن در حالی که با حالتی ناخوشایند از میان لبانش حرف می زد، اضافه کرد:
    - عضویت تو به حالت تعلیق در امده.
    - اوه . گمان نمی کنم به تو ربطی داشته باشد.
    سپس بئاتریس شال ابریشمی قرمزش را محکم دور شانه اش پیچید . به دلیا زل زد و گفت :
    - از سر راهم برو کنار!
    پچ پچ کسانی که پشت سر دلیا بودند، شروع شد. همگی انان به مناسبتهای مختلف در میهمانی های او شرکت کرده بودند. مونتی به قصد گامی به سوی نگهبان حراست برداشت.
    دلیا آهسته گفت :
    - معرکه نگیر.
    بئاتریس داد زد :
    - معرکه نگیرم؟ حالا جانماز اب می کشی؟ تویی که خودت را پشت اعتبارت قایم کرده ای و ...؟ اصلا تو کثافت به چه حقی داری قبل از صدور حکم محکومیت در موردم قضاوت می کنی؟ هان؟
    دلیا خودش را عقب کشید، دستش را با آن دستکش سیاه روی گردنبند الماسش گذاشت و گفت :
    - خدای بزرگ، تو هیچ وقت این قدر بی ادب نبودی.
    - اما طبق گفته های شوهر ایو، تو همیشه دستمال یزدی دستت بوده .
    همه کسانی که جلوی در ورودی بودند، از این صحنه یکه خورده بودند.
    ایو لومباردی با آن دامن مشکی مد روزش جلو آمد و گفت :
    - برو خانه بئاتریس . تو به این جا تعلق نداری. به خانه ی سوت کورت بگرد.
    بئاتریس حالی شد که انگار سیلی خورده است. تصور این که روزی این جماعت در جرگه دوستانش بودند ، خنده دار بود. البته او کاملا آنان را مقصر نمی دانست. بئاترس به آنان زل زد . به لباس های پر زرق و برقشان که قلب سیاهشان را پوشانده بود.
    مونتی پیکولی با نگهبان حراست برگشت. نگهبان بئاتریس را مخاطب قرار داد و گفت :
    - خانم کارمایکل ، متاسفانه باید از شما خواهش کنم همراه من بیایید.
    بئاتریس در حالی که هنوز دل جمعیت را می شکافت تا جلو برود، دست نگهبان را پس زد و عقب عقب سکندری خورد تا شاید از این حقیقت زشت فرار کند. او به بدی انان نبود. بدتر از انان بود.
    بئاتریس نتوانست به سرعت از ان جا برود. وقتی سوار اتومبیلش شد، صدایی گوش خراش از لاستیک ها به گوش رسید . مثل دیوانه ها به حالت زیگزاگ به سمت راه خروجی می راند. سرش از اشتباهی که مرتکب شده بود سوت می کشید. از ان آدم هایی که او را خوار و خفیف کرده بودند، و از تمام کردارهای نیک که او به آن پشت کرده بود . آیا بعد از رفتن او ، حتی یک نر بود که بگوید بئاتریس باعث شده زندگی او تغییر کند؟ اشک یاس و ناامیدی از چشمانش سرازیر شد و با این امید که شاید جایی خلوت و آرام سلامت عقل او را قبل از بازگشتش به خانه به او برگرداند، راه خارج از شهر را در پیش گرفت.
    «به خانه سوت و کورت بگرد.»
    بئاتریس شیشه را پایین کشید . با دامن گران قیمتش روی پاهایش را پوشانده و بعد سیگاری روشن کرد. یک ایستگاه رادیویی پیدا کرد که آهنگ های قدیمی پخش می کرد . سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را تا آن حد باز گذاشت که بتواند جاده را ببیند. از چه موقع زندگی اش به گند کشیده بود؟از وقتی ریموند کارمایکل چشمش را گرفته بود؟ از وقتی تن به خواسته پدر و مادرش داده و به خانه آنان برگشته بود؟ یا از وقتی اولین نفس را کشیده بود؟
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    نه . شکستن تمام کاسه کوزه ها بر سر ریموند او را در مورد مصیبت ها مقصر داسنتن کاری آسان بود. چه بسا اگر با هر مرد دیگر هم ازدواج می کرد، بدبخت می شد. تمام بلاهایی که به سرش امده بود، حقش بود چون به اطرافیانش اعتماد کرده بود که همیشه دور و برش بپلکند و مجیزش را بگویند.
    او به فرصتی دیگر احتیاج داشت.
    کشیش پدوکا برای نوشتن فهرست قتل او را عفو کرده بود. گیلرد خوش بین بود که او تبرئه می شود و بازپرس هم به او پیشنهاد مصالحه داده بود . طبق توافق قبل از محاکمه آن متهم به گناهی کوچکتر اعتراف می کند و در عوض، دادستان از اتهامات بزرگ او می گذرد و در نتیجه محاکمه زودتر تمام می شود. اما بئاتریس حتی یک روز حبس را هم نپذیرفته بود، حتی اگر منجر به تبرئه او می شد.
    بویی نامطبوع به مشامش خورد. انگار از زیر صندلی می آمد. فرمان را با دستی که سیگارش را گرفته بود، گرفت و دولا شد تا با دست دیگرش زیر صندلی را بگردد . دستش به چیزی گرد و نمناک خورد.
    - آه... این دیگر چیه؟
    آن را بیرون کشید و به سیب زرد گندیده ای که یک برگ هم به دمش وصل بود، زل زد. ناسزاگویان سب را از پنجره بیرون انداخت . سپس در داشبورد به دنبال چیزی گشت تا دستش را با آن پاک کند، ولی چیزی پیدا نکرد . بالاخره دست چسبناکش را با لباس مجللش پاک کرد. به جهنم!
    اتومبیلی که از پشت سر می آمد ، فاصله اش را با او کم کرد. نور بالا زده بود . کنار کشید و سرعت را کم کرد تا اتومبیل رد شود . اما رد نشد. فکر کرد شاید سیبی که بیرون انداخته به شیشه آن اتومبیل خورده و راننده خیال کرده او عمدا این کار را کرده است.
    بئاتریس سرعت اتومبیل را از حد معمول هم کمتر کرد. حساب می کرد بالاخره راننده خسته می شود و راهش را می کشد و می رود. او در این مورد مطمئن بود . تا این که بعد از طی یکی دو کیلومتر که اتومبیل سپر به سپر او با نور بالا می آمد، سبقت گرفت و جلو افتاد. وقتی اتومبیل از کنار او می گذشت، بئاتریس تصمیم گرفت برای عذرخواهی دستی برای راننده تکان بدهد و اگر این کار را نکرده بود ، احتمالا متوجه تفنگ نمی شد.
    چقدر جالب است که مغز می تواند در آن واحد بسیاری از جزئیات را در خود ثبت کند. شلیک گلوله ، نقاب سیاه تیرانداز، رنگ و مدل اتومبیل فورد تانوسی قرمز رنگ و احتمالا کرایه ای بود.




    پایان فصل سی و ششم
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    37



    روبی با چشمان نیمه باز تمام حواسش متوجه این بود که لاک قرمز از ناخن های آن دست یغور بیرون نزند.
    لارون دستش را عقب کشید ، به ناخن هایش نگاه کرد، خندید و گفت :
    - تو استخدام شدی .
    - راستی ؟
    - آره، خوشگله.
    - اوه، متشکرم.
    روبی آن زن را که از گندگی مثل آمازونی ها بود، بغل کرد . سپس سرش را کج کرد، نگاهی به هیکل درشت و آرایش غلیظ و موهایش که ماهرانه آرایش شده بود، انداخت و گفت :
    - تو مرد هستی ؟
    لارون قهقهه ای زد و گفت :
    - دیگر نه. البته اگر بتوانم دوام بیاورم. قرار است تا پاییز بقیه مراحل عمل جراحی هم طی شود. هنوز به دنبال تحقیق در این زمینه هستم. آدم یک شبه نمی تواند تصمیم بگیرد که تغییر جنسیت بدهد و فوری هم این کار انجام شود. تغییر جنسیت مرحله به مرحله پیش می رود. تغییر لباس و مدل مو کار آسانی است. بعد نوبت هورمون ها می شود واویلا! بعدش هم که باید به طور قانونی اسمی زنانه انتخاب کرد. خوشت آمد؟ حالا من آخرین مرحله را می گذرانم و به عنوان زن شغل دارم و زندگی می کنم .
    - ای وای ، گمان نمی کنم من طاقتش را داشته باشم این همه دردسر را برای زن شدن تحمل کنم.
    لارون سر تا پای او را براندازد کرد و گفت :
    - ظاهرا که خیلی کارها برایت آسان است، خوشگله.
    - من حامله ام.
    رئیس تازه اش لبخندی زد و گفت :
    - مبارک است.
    - به نظر تو، بوی لاک و استون بچه را اذیت نمی کند؟
    لارون بشکنی زد و گفت :
    - مسئله ای نیست . می توانی ماسک بزنی. درست می شود تو باید در قسمت برنزه شدن هم کار کنی . اتقاش جایی دیگر است . در برگه سابقه شغلی ات نوشته شده بود در این کار تجربه داری ، آره.
    - اوهوم . مدتی یک تخت برنزه شدن در اتاق پذیرایی ام داشتم، اما دیروز مصادره اش کردند.
    - از کی می توانی کارت را شروع کنی؟
    - از همین الان. واقعا به پول احتیاج دارم.
    - خیلی دلم می خواست کار دائم به ات می دادم، ولی فقط می توانی تا وقتی جنیس از ماه عسل برگردد، جایش کار کنی.
    - باشد، اشکالی ندارد.
    لارون به دقت به او نگاه کرد و گفت :
    - قیافه ات خیلی برایم آشناست.
    - اخیرا اسم من را دائم در اخبار می گویند.
    لارون دستش را تکان داد و آهسته گفت :
    - یادم آمد. روبی هیکز.
    - روبی هیکز نه، روبی کارمایکل. بعد از این که شوهرم مرد، فهمیدم دو تا زن دیگر هم دارد.
    - اوه ، عزیزم ، تو همان هستی؟
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    روبی سرش را تکان داد:
    - حالا اوضاع چه طوره؟ مگر بازداشتت نکردند؟
    - اولش چرا، باید بدانی وقتی شانزده سالم بود، مردی را کشتم ولی حالا به قید ضمانت آزادم کرده اند.
    - حالا حقش بود؟
    - حق حقش بود.
    لارون شانه ای بالا انداخت و گفت :
    - می فهمم چی می گویی.
    - البته از من و زن دوم ریموند رد اتهام شده اما هنوز هم با من کار دارند . وقتی محاکمه زن اول ریموند شروع شود، من باید شهادت بدهم.
    - خوشحال به نظر نمی آیی.
    - اره، بئاتریس .... زن بدی نیست . سگم دوستش دارد.
    - اوه، اما این زن پدر بچه ات را کشته. حالا او پدرت بچه ات که هست ، نه؟
    روبی سرش را تکان داد و گفت :
    - نمی دانم چه جوری بگویم. انگار یک طوری من و بئاتریس با هم اخت شده ایم. دلم نمی خواهد اتفاقی برایش بیفتد.
    - تو چه آدم نازنینی هستی، دختر . سر زن دومش چه امد؟
    - ناتالی را می گویی؟ دیروز به ام زنگ زد که حواسم باشد به موقع پیش دکتر بروم . خودش دکتر است. می گوید خیال دارد به فلوریدا برود و زندگی اش را از نو شروع کند. امیدوارم این طور نشود. چون آن وقت دیگر نمی توانم ببینمش .
    - این جور که پیداست، شما سه تا خیلی با هم دوست شده اید.
    روبی لبش را گاز گرفت و گفت :
    - اولش که این جوری نبود. ولی انگار حالا به هم عادت کرده ایم.
    - هر سه شما یک روزی باید در برنامه اپرا شرکت کنید.
    روبی آهی کشید و به فکر بئاتریس افتاد .
    - فعلا که معلوم نیست روزگار چه خوابی برایمان دیده.
    لارون پارچه ی صورتی رنگ تا شده ای به او داد و گفت :
    - حالا نمی خواهد این قدر خودت را ناراحت کنی، بگیر روپوشت را بپوش.
    ابتدا روبی به آن زل زد و بعد از خوشحالی جیغ کشید.



    پایان فصل سی و هفتم
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند



    38



    ناتالی پر گرد گیری را برداشته بود و مطبش را گرد گیری می کرد که به سرفه افتاد. تعداد بیمارانش کم بود و فاصله ی بین آنان زیاد. تونی به او گفته بود باید صبر کند تا اوضاع رو به راه شود. اما هنوز که از بهبود اوضاع خبری نبود . با این که خانم راچیت در صفحه اول روزنامه اعلام کرده بود که اجازه کار ناتالی از طرف نظام پزشکی به او برگردانده شده است و قول داده بود در آینده ای نزدیک مصاحبه ای اختصاصی با او بکند، هنوز بیماران به سراغ او نمی آمدند . اگر کسی برای غیبت کردن به دنبال خوراک می گشت همه ناتالی را به یاد می آوردند، اما اگر کسی به دنبال دکتر می گشت، نه.
    صدای زنگ به صدا در امد که نشان می داد بیماری مراجعه کرده است. چون ناتالی برای استخدام منشی و پرستار توانایی مالی نداشت، همه کارها را خودش انجام می داد . وقتی وارد اتاق انتظار شد برایان را با خواهر زاده هایش دید که دو طرف او ایستاده و دستشان را به زور به او داده بودند. یکی از آنان مو بور و دیگری مو مشکی بود. هر دو چنان قشقرقی به پا کرده بودند که معلوم بود اعصاب برایان را خرد کرده اند.
    ناتالی حواسش بود که خود را از دیدن او ذوق زده نشان ندهد . او یک هفته ای می شد که با دو دلی و تردید جواب تلفن های برایان را نمی داد. مصمم بود تا زمانی که با این مشکلات رو به روست و معلوم نشده است که بئاتریس قاتل ریموند است یا نه، خود را از همه کنار بکشد. از سوی دیگر، کارش هم تا حدی آشفته اش کرده بود . با توجه به بعد خیانت ریموند هر سه نفرشان، در نوعی حالت بی اعتنایی به سرمی برد. او باور نمی کرد زنی که تا حدی او را شناخته بود، نقشه قتل شوهرشان را کشیده باشد.
    و این خود گواهی بود بر این که این بار هم قضاوتش آبکی بوده است.
    - سلام.
    - سلام دکتر. شنیده ام که سرکارت برگشته ای .
    - این ها حتما جینی و الی هستند.
    دختر ها سرشان را تکان دادند و خودشان را بیشتر به برایان چسباندند.
    - به نظرم خانه مادرم مریض شده اند.
    ناتالی به دختر ها لبخندی زد و گفت :
    - که این طور. تمام سعی خودم را می کنم که حالشان خوب شود.
    الی نگاهی به دور و بر اتاق انتظار انداخت و گفت :
    - دایی برایان، چرا هیچ مریض دیگری این جا نیست؟
    - چون کسی مریض نشده. این خیلی خوب است. مگرنه؟
    ناتالی خنده ای یک بری کرد و گفت :
    - آنان را به اتاق آبی بیاور. به نظرم خودت راه را بلدی .
    برایان لب و لوچه ای آمد و دختر ها را به جلو راند. دختر ها دائم وول می خوردند و هرهر می خندیدند و آب از بینی شان می آمد. بالاخره ناتالی مطمئن شد که بچه ها دچار عفونت خفیف ریه شده اند.
    الی در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود پرسید :
    - می خواهی به ما آمپول بزنی؟
    ناتالی به شوخی موهای دم اسبی او را کشید و گفت :
    - نه ، فقط یک شربت صورتی به تان می دهم که چند روزی باید آن را بخورید.
    الی دستش را جلوی دهانش گرفت که به اصطلاح فقط برایان صدایش را بشنود و گفت :
    - دایی برایان، او خوشگل است.
    برایان به ناتالی زل زد و گفت :
    - آره، درست است.
    جینی گفت :
    - دایی برایان، چرا او را برای خوردن اسپاگتی به خانه دعوت نمی کنی؟
    برایان در حالی که دخترها را از روی تخت معاینه زمین می گذاشت، گفت :
    - اووم..... دختر ها به نظرم یک ظرف پر از آب نبات چوبی در اتاق انتظار دیدم . بهتر است برویم هرکدام یکی بردارید و منتظر شوید تا من بیایم . لطفا ندوید.
    اما قبل از این که حرفش تمام شود، آن دو در اتاق انتظار بودند . ناتالی دست و پای خود را گم کرده بود و جرات نمی کرد حرف بزند.
    برایان گفت :
    - خوب، کار و بارت چطوره؟
    - تعریفی ندارد.
    - اوضاع دوباره رو به راه می شود.
    - خیال دارم نقل مکان کنم.
    برایان چشمانش را به هم زد و گفت :
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - از این جا می روی؟ امیدوارم به نقطه ای دیگر از شهر اسباب کشی کنی.
    - سابقه کارم را به فلوریدا فرستاده ام. خانه را هم برای فروش گذاشته ام.
    - به همین سادگی ؟ داری می روی ، ها؟
    ناتالی ابرو در هم کشید و گفت :
    - نه، همین طوری نه، می دانی ، مدتی در موردش فکر کردم تا تصمیم گرفتم.
    آرواره های برایان منقبض شد و گفت :
    - پس فقط خیالات برم داشته بود که بین من و تو چیزهایی هست؟
    ناتالی سریع گفت :
    - فقط دوستی.
    سپس خودش را با پرونده دخترها مشغول کرد.
    برایان دستش را دور کمر ناتالی انداخت . ناتالی به او زل زد، آب دهانش را قورت داد و گفت :
    - اتفاقی که بین ماافتاد، اشتباه محض بود. زندگی من پر از فراز و نشیب شده و ... هردویمان هم تنها بودیم.
    - این چرندیان را به خورد من نده ناتالی. ما برای هم ساخته شده ایم.
    ناتالی لبان خود را به هم فشرد. دلش نمی خواست احساسات برایان را جریحه دار کند. ادامه داد:
    - راه ما از هم جداست. تو سرپرست یک خانواده هستی و من ، با توجه به وضع موجود باید محیط خودم را عوض کنم و خودم را وفق بدهم.
    - منظورت این است که می خواهی تنها باشی؟
    - می توانی برای این کار ملامتم کنی؟
    برایان آهی کشید و گفت :
    - نه، اما از این حالت خوشم نمی آید.
    - متاسفم، برایان. بابت کمک هایی که به من و تونی کرده ای، متشکرم . و مطمئن باش به محض فروش خانه و دریافت پول بیمه عمرف بدهی ریموند را می پردازم.
    وقتی اسم پول آمد، لب و لوچه ی باتلر آویزان شد. پرسید :
    - تونی هم با تو می آید؟
    - گمان می کنم.
    - کی می خواهی بروی؟
    - به محض این که خانه را فروختم . قرار است اخر هفته یک نفر از باشگاه معاملات املاک به این جا بیاید.
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    باتلر دستی به صورتش کشید و گفت :
    - دست کم تا قبل از رفتنت، می توانیم بیشتر یکدیگر را ببینیم؟
    ناتالی سرش را تکان داد و گفت :
    - این اوضاع را بدتر می کند.
    - برای تو؟
    - بله.
    - نه .
    باتلر لبانش را به هم فشرد. سپس خنده ای طعنه آمیز کرد و گفت :
    - من آدم سمج و یک دنده ای هستم، ولی به نظرم همه چیز دستگیرم شد.
    قلب ناتالی فشرده شد. زمانی دیگر، مکانی دیگر.....
    ناگهان باتلر خنده ای کرد و گفت :
    - هی، ببین ، با این اوصاف باز هم من و تو می توانیم با هم دوست باشیم، درست است؟
    ناتالی که خیالش راحت شده بود ، گفت :
    - حتما.
    باتلر کمی از میز معاینه فاصله گرفت، دست به سینه ایستاد و گفت :
    - قضیه پرونده چه طور پیش می رود؟
    - علیه بئاتریس ؟ به نظرم با سرعت تمام. وکیلم می گوید من باید شهادت بدهم.
    - گمان می کنی او مجرم است؟
    - راستش، نمی دانم . وکیلش خیال دارد این مسئله را مطرح کند که من و روبی هم به جرم قتل بازداشت شده بودیم و همین ممکن است هیات منصفه را دو دل کند.
    - اما خیال می کردم او اقرار کرده.
    ناتالی سرش را تکان داد و گفت :
    - بعد از قضیه ادوکلن سمی که دست بئاتریس رو شد ، او به کارآگاه و بازپرس گفت که قصد کشتن ریموند را داشته، اما کسی دیگر پیشقدم شده .
    - اما حرفش را باور نکردند.
    ناتالی آهی کشید و گفت :
    - نه. ولی از من و روبی رفع اتهام شد چون از ما آزمایش دروغ سنجی کردند.
    - از او هم آزمایش کردند؟
    ناتالی پرونده ها را راست و ریس کرد و گفت :
    - نه.
    - یک چیزی تو را عذاب می دهد .
    ناتالی از داخل گونه خود را جوید . در این فکر بود که اگر عقیده خودش را بگوید، حتما خیال می کنند دیوانه است. گفت:
    - گمان نمی کنم او قاتل ریموند باشد.
    - البته که هست. چه کسی دیگری جز او باقی می ماند؟
    - زن مرموز.
    - اما تو خودت گفتی که بئاتریس همان زن مرموز است.
    - روزی که با آلدریچ و کین حرف زدیم ، با آن همه دلیل و مدرکی که در ذهن آدم تلنبار می شود، همین تصور را داشتم ، اما وقتی سر فرصت در مورد سفرمان فکر کردم ، یادم آمد وقتی پیشخدمت هتل به ما گفت که ریموند می خواست از زنی خواستگاری کند او هم به اندازه من و روبی یکه خورد. می توانم در این مورد قسم بخورم.