1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏14/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    ناتالی چهره در هم کشید.
    - کدام برایان؟
    - چه خنده دار شده ای؟ یعنی نمی دانی؟
    - شماره مرا از کجا گیر آورده ای؟
    - به نظر می رسد توی غار هستی.
    - چرا زنگ زدی؟
    - از حالت خبردار شوم.
    - که کنترلم کنی؟
    - منظورم این نبود.
    - الان قطع می کنم.
    - دلم نمی خواهد این کار را بکنی.
    - به خانه ات زنگ زدم حالت را بپرسم، تونی گفت یکی دو روز برای تمدد اعصاب به سفر رفته ای.
    در توالت باز شد و یک دفعه صدای موسیقی به گوش رسید . سه زن با سر و صدا و خنده وارد شدند. ناتالی سعی کرد با دستش دهانه گوشی را مسدود کند، اما می دانست برایان با آن گوش های تیزش صداها را گرفته است.
    - خدای بزرگ، اگر دلت داد و فریاد و موسیقی می خواست، می توانستی آخر هفته به خانه من بیایی.
    در یک آن افکار بد به ذهن ناتالی رسید .
    - اگر لطف می کردی و می آمدی، جینی و الی هم خوشحال می شدند.
    ناتالی چشمانش را بست و آب دهانش را قورت داد. پیلی پیلی می خورد .
    - من باید بروم .
    - کی برمی گردی؟
    ناتالی از این همه پر رویی باتلر چشمانش را به هم زد، اما حقیقت این بود که ... خوشش هم می آمد. ناتالی جرعه ای بزرگ بالا انداخت و همزمان روبی و بئاتریس در آستانه در ظاهر شدند و با ابروهای بالا داده به او زل زدند.
    ناتالی با حالتی گناهکارانه مشروب را قورت داد.
    - با تلفن حرف می زنی، ناتالی؟
    - آره، یکی دو روز دیگر بر می گردم.
    آیا آن صدای جیرجیر مانند متعلق به ناتالی بود؟
    - وقتی برگشتی می توانم به دیدنت بیایم؟
    - چی ؟
    او دستش را دور دهانه گوشی گذاشت و ادامه داد:
    - صدا درست نمی آید. وقتی برگشتم بقیه حرفهایمان را می زنیم. خداحافظ.
    - خداحافظ ، ناتالی.
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    تلفن را قطع کرد و با اشاره ای به ان گفت :
    - برادرم بود.
    بئاتریس نیم نگاهی به او انداخت و گفت :
    - میز ما آماده است.
    ناتالی با لحنی شاد گفت :
    - خوب، پس منتظر چی هستیم؟
    روبی بازوی او را گرفت و گفت :
    - تو حالت خوب است؟
    - البته.
    - تونی خوب بود؟
    - تونی؟- تو گفتی با برادرت حرف می زدی... برادر دیگری هم داری؟
    ناتالی بقیه محتویات لیوانش را سر کشید و گفت :
    - اووم ... نه ، تونی خوب بود.
    سپس یخ لیوانش را در دستشویی انداخت و پرسید :
    - شما دو تا چیزی دستگیرتان شد؟
    هر دو سرشان را تکان دادند.
    - من هم هیچی. با این حساب باید منتظر چب باشیم.
    ناتالی سعی می کرد از تماس چشمی با بئاتریس بپرهیزد. می ترسید او از مکالمه اش با برایان بو برده باشد و مچش باز شود.
    خانه؟
    بئاتریس با چنگالی به مردی درشت هیکل اشاره کرد که با تکان دادن دست و هل دادن مردم جمعیت را متفرق می کرد و به سمت بار می رفت، و گفت :
    - حتما این همان کسی است که دنبالش هستیم.
    و وقتی سر مرد با فریاد :
    - چب!
    این ور و آن ور شد ، شک بئاتریس به یقین تبدیل شد.
    روبی احساس می کرد در حال و هوایی دیگر است، گفت :
    - باید نقشه ای پیاده کنیم.
    بئاتریس گفت :
    - بهتر است یکی مان به سراغش برویم. اگر اخبار را دنبال کند، ممکن است ما را بشناسد،به خصوص که هر سه با هم هستیم.
    سپس رو به ناتالی کرد و گفت :
    - تو برو. تو اصلا شکل خودت نیستی. قیافه ات خیلی عوض شده.
    - متشکرم .
    بئاتریس گفت :
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - محشر شده ای.
    ناتالی گفت :
    - باز هم متشکرم.
    و در همین موقع تاثیر الکل به مغزش رسید. سرش تلوتلویی خورد و گفت :
    - من مستم.
    بئاتریس اخم کرد :
    - نمی شود مست باشی . تو که فقط دو تا نوشیدنی پیزوری خوردی.
    در مقایسه با بئاتریس... که حساب نوشیدن خودش از دستش در رفته بود، بله.
    - قبل از این که خواهر زنش موضوع را برایش بگوید، عجله کن.
    - باشد ، پس تو هم حساب میز را بده.
    ناتالی کیفش را قاپید و به سمت چب رفت. سر راه هر میزی را با دست نگه می داشت تا نیفتد. و وقتی به میزی رسید که چب با چند نفر دیگر دورش نشسته بود، احساس کرد باید بنشیند وگرنه می افتد. شانس آورد که صندلی کنار چب خالی بود. بی هیچ خبر یا هشداری، تالاپی خودش را روی صندلی انداخت.
    سپس به مردی که مات و مبهوت او را می نگریست ، لبخندی زد و گفت :
    - سلام.
    چب سریع و خونسرد گفت :
    - به به، خانم کوچولو! چطوری؟ قبلا این دور و برها ندیده بودمت.
    - بار اول است.
    شاید زمانی چب یانگر خوش قیاه بوده است، اما حالا با آن استخوان بندی درشت و قیافه ای عصبی، آدم را فراری می داد.
    او در آن سر و صدای موسیقی و جمعیت ، فریاد زد :
    - اسم من چارلز یانگر است.
    مرد بغل دستی چب گفت:
    - اما دوستانش چب صدایش می زنند.
    چب با آرنج به او زد که یعنی حرف نزند ، و گفت :
    - مرا چب صدا بزن، اسم تو چیه؟
    - اووم ... مری . مطمئنا اسمم مری است.
    چب در حالی که با دست راست حلقه ازدواجش را می پوشاند، گفت :
    - چی می خوری؟
    - رم و کوکا.
    - چب با دست به پیشخدمت اشاره کرد. سپس برای ناتالی رم و کوکا و برای خودش ویسکی سفارش داد و به ناتالی گفت :
    - ویسکی اعصاب آدم را آرام می کند.
    - برای چی؟
    چب سینه اش را جلو داد و گفت :
    - چند دقیه دیگر می روم روی صحنه من خواننده هستم.
    - راستی؟
    - آره. در بهترین باشگاه های شویل آواز خوانده ام.
    - پس این جا چه می کنی؟
    چب چشمکی زد و گفت :
    - می دانی که ... زندگی دائم در حال سفر ، سخت است. بنابراین تصمیم گرفتم کمی کارم را کم کنم.
    سپس لبخندی مکش مرگ ما تحویل ناتالی داد.
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    پیشخدمت با ادا و اطوار لیوان ها را روی میز گذاشت. ناتالی جرعه ای نوشید. با این که می دانست دیگر مغزش کار نخواهد کرد، باز هم برایش جالب بود. او توانست پا به پای چب پیش برود . چب ویسکی اش را لاجرعه سر کشید و قیافه اش در هم رفت. سپس دهانش را با آستین پیراهنش پاک کرد. در همی موقع میزبان چاقالوی رستوران روی صحنه رفت و اعلام برنامه کرد.
    چب از ناتالی پرسید :
    - ترانه درخواستی داری؟
    چه دندانهای ریزی داشت .
    ناتالی فقط یک ترانه محلی می شناخت که از دوران کودکی در خاطرش مانده بود و آن هم هارپرولی پی تی بود.
    چب ابروهایش را بالا برد و پرسید :
    - مطمئنی؟
    ناتالی سرش را تکان داد. حالا دیگر از خودش خوشش آمده بود.
    - باشد، شعرش را بلدم.
    سپس چب از سر میز بلند شد و روی صحنه رفت. او دلهره داشت. بدنش یخ کرده بود. با این که چشمانش تار می دید، حالتی پر شور به خود گرفته بود. این شعری بود که می بایست زن آن را می خواند نه او . اما حاضران یا زیادی مودب بودند یا زیادی مست، چون خوارکی به طرف او پرتاب نکردند که هیچ ، کلی هم تشویق کردند.
    وقتی او صحنه را ترک کرد و سر جایش نشست، پرسید :
    - خوب ، نظرت چیه؟
    ناتالی که به زور خود را کنترل می کرد و هنوز هم از شدت خجالت بابت همنشینی با مردی غریبه بدنش مورمور می شد، گفت :
    - شویل چه آیتی را از دست داده است.
    اما دست کم اجرای آن برنامه باعث شده بود کمی هوش و حواسش را به دست بیاورد و بتواند داستانی سر هم کند.
    - ببین، چب . من دنبال یکی از دوستانم می گردم. به من گفتند تو می توانی کمکم کنی.
    - سعی خودم را می کنم.
    - قرار بود ریموند کارمایکل را در این جا بببینم، ولی خبری ازش نیست.
    چشمان چب گشاد شد. سرش را تکان داد و گفت :
    - خانم کوچولو، باید برایت بگویم که ریموند مرده.
    ناتالی خود را به آن راه زد :
    - مرده ؟
    - اوهوم . سه تا زنش سر به نیستش کردند.
    - سه تا زن؟
    - اوهوم. این مرد همزمان سه تا زن گرفته بود. باورت می شود؟ من که یک زن دارم از دستش....
    چب حرف خود را نیمه تمام گذاشت . احساس کرد راز زندگی زناشویی اش را برای کسی برملا می کند که و را نمی شناسد.
    - منظورم این است که ...
    ناتالی اعضای صورتش را پیچ و تاب داد و گفت :
    - اوه، چه وحشتناک! قرار بود ریموند مرا به دوستش معرفی کند . به یک خانم که قرار بود شغلی به من بدهد.
    - حالا تو چه کاره هستی؟
    - من....من چیز می سازم.... چقدر برای ریموند متاسفم . خیلی ناراحت شدم. من باید با آن زن حرف بزنم. اما حتی اسمش را هم نمی دانم . تو آن دو تا را با هم دیده بودی؟ شاید اهل همین جا باشد.
    چب با انگشتان خپلش بشکنی زد و گفت :
    - نمی شناسمش.
    سپس چهره در هم کشید و گفت :
    - من ریموند را شب قبل از مرگش همین جا دیدم . او ماه ها به دنبال من بود تا معامله ای را با من جوش بدهد. من ریئس یک شرکت پزشکی بزرگ هستم . بالاخره هم به توافق رسیدیم. دست کم این طور تصور می کنم . هر دو تا خرخره نوشیده بودیم.
    ناتالی لبخندی دلگرم کننده زد، اما بابت آن چه بناب بود بشنود، قلبش به شدت می تپید.
    چب لبخندی زد و ادامه داد:
    - بگذریم، چون من در هتل به دنبالش رفته بودم، گفتم که خودم برش می گردانم،اما گفت که کسی هست او را برساند. بد هم نشد، چون وضعیت طوری شد که من مجبور شدم تاکسی بگیر. اما از قیافه ریموند معلوم بود که شانس به اش رو کرده .
    ناتالی آب دهانش را قورت داد و گفت :
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - دیدی با کی رفت؟
    - نه. او به تنهایی بار را ترک کرد. وقتی تاکسی به دنبالم آمد، او هنوز بیرون ایستاده بود. اما وقتی تاکسی به راه افتاد و من پشت سرم را نگاه کردم، دیدم او سوار ماشین زنی شد.
    ناتالی سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد. گفت :
    - چه ماشینی بود؟
    - فورد تانوس قرمز . مثل این که کرایه ای بود.
    سپس چب شانه ای بالا انداخت و گفت :
    - متاسفانه صورت راننده را ندیدم.
    ناتالی شماره تلفن همراه خود را روی دستمال کاغذی نوشت و گفت :
    - می شود اگر فهمیدی آن زن کی بود، به این شماره زنگ بزنی؟ من باید او را پیدا کنم . ریموند به من قول داده بود که آن زن شغلی دایمی به ام می دهد.
    چب دستمال را در جیبش گذاشت و گفت :
    - باشد.
    سپس با انگشت کوچکش به صحنه اشاره کرد و گفت :
    - دلت می خواهد یک ترانه دو صدایی با هم بخوانیم؟
    ناتالی یک دستش را بالا و پایین می برد و مثل هالو ها می خندید، گفت :
    - اوه، نه . متشکرم. بابت مشروب هم متشکرم.
    او امیدوار بود چب به نتیجه ای برسد، اما شک داشت. سرش را برگرداند و وقتی چشم روبی و بئاتریس به او افتاد، با سر به سمت دستشویی اشاره کردند.
    چب امیدوارانه لبخندی زد و گفت :
    - این دور و بر ها می بینمت؟
    ناتالی گفت :
    - حتما .
    سپس مثل برق به طرف دستشویی دوید . از کنار هر میزی که رد می شد، عده ای او را به رقص و مشروب دعوت می کردند. بنابراین کمی طول کشید تا به دستشویی رسید . زن ها آن جا منتظرش بودند و با پاهایشان روی زمین زنگ گرفته بودند.
    بئاتریس پرسید :
    - خوب، چه فهمیدی؟
    ناتالی اهی کشید و گفت :
    - چیز زیادی دستگیرم نشد.
    و حرفهای چب را تکرار کرد.
    بئاتریس گفت :
    - خوب، حالا باید دنبال یک ماشین کرایه ای قرمز بگردیم، اگر زنه ماشین کرایه ای داشته ،اهل این جا نیست.
    ناتالی شانه ای بالا انداخت و گفت :
    - شاید ماشین خودش نقص داشته.
    روبی گفت :
    - شاید هم نمی خواسته شناخته شود .
    ناتالی گفت :
    - دست کم چیزی داریم که دنبالش برویم. فردا می توانیم به بنگاه های کرایه ماشین سر بزنیم.
    روبی به ساعتش نگاهی کرد و گفت :
    - خیلی زود است که به هتل برگردیم. اما دلم نمی خواهد این جا بمانم. جایی که ری هم آن جا بوده، حالتی چندش اور دارد. بهتر است دانسینگی را که سر راهمان از جلویش رد شدیم، امتحان کنیم.
    بئاتریس گفت :
    - من نمی رقصم. دست کم نه با این آهنگ های جدید عجیب و غریب.
    روبی حالت رقص به خودش گرفت و گفت :
    - یالا . بیا خوش باشیم.
    - من که گفتم نمی رقصم.
    ناتالی پیشنهاد کرد:
    - می توانیم تو را به هتل برسانیم. بهتر سات این آخرین آزادی روبی را هدر ندهیم. دیگر از این آخر هفته ها برایش پیش نمی آید.
    بئاتریس نفسی عمیق کشید و گفت :
    - باشد، می آیم. البته فقط برای این که شب را با یک سگ لعنتی سپری نکنم . ولی من اهل رقص نیستم .
    روبی با حالتی بی غل و غش گفت :
    - ما به رقصیدن تو نمی خندیم.
    ناتالی سوئیچ اتومبیل را به طرف روبی دراز کرد و گفت :
    - گمان نمی کنم بتوانم برانم، تو می توانی؟
    - خداجان! من به جز ماشین دنده ای هیچ ماشین دیگری را نرانده ام . اما سعی خودم را می کنم.
    سپس جلوتر از انان به سمت پارکینگ به راه افتاد . اخم های بئاتریس در هم بود. ناتالی خندید و او را به سمت اتومبیل کشاند.



    پایان فصل سی و سوم.
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    34



    بعد از ظهر یکشنبه، وقتی ناتالی اتومبیلش را در گاراژ می گذاشت، احساس می کرد سبک تر و آسوده خاطر شده است. ماجرای آخر هفته که او خیال می کرد با دلهره و نگرانی خواهد گذشت، از قضای روزگار خیلی هم خوب بود و باعث تمدد اعصاب او شده بود. ناتالی پی برده بود که واقعا به چنین چیزی احتیاج داشته است. جمعه شب، بعد از ترک رستوران ریزر، روبی تا کلوپ رقص رانندگی کرده بود. در ان جا مانند زنان بی بند و بار خوش گذرانی کرده بودند. اما فقط این نبود. بئاتریس متوجه شده بود برخلاف تصورش خیلی هم خوب می رقصد. روبی کشف کرده بود که با لباس هم می شود رقصید و ناتالی فهمیده بود برای رقصیدن حتما شریک رقص لازم نیست.
    آنان دیر وقت ، خوشحال و خندان به هتل برگشته بودند. ناتالی و روبی و میس میم روی یک تخت خوابیدند ، و بئاتریس هم تخت دیگر را به خود اختصاص داد . اما وقتی ناتالی و روبی خوابشان برد. میس میم به تخت بئاتریس رفته و روی شانه گرم و نرم او خوابیده بود. آنان که مصمم بودند رد بانوی گل رز را پیدا کنند، به سه بنگاه کرایه اتومبیل سر زده بودند، اما چیزی دستگیرشان نشده بود. بعد از ان ، مستاصل از این که چه کنند، تصمیم گرفته بودند برای وقت کشی به خرید بروند. بئاتریس برای خرید لوازم آرایش یکشر به سراغ غرفه کلینیک رفته بود. و بعد، قبل از وارد شدن به سالن سینما، با خوردن پاپ کورن دلی از عزا در آورده بودند.
    صبح روز یکشنبه هم قبل از این که عازم خانه شوند، خوابشان برده بود. به هر حال، در اتومبیل در مورد ریموند، خواستگاری کردنش ، عادات خوب و بدش، خصوصیاتش، و حتی روابط خصوصی شان برای یکدیگر تعریف کرده بودند.
    بئاتریس گفته بود:
    - چراغ ها خاموش!
    ناتالی گفته بود:
    - بپر زیر دوش!
    روبی گفته بود:
    - کلاه گیس پوش!
    ناتالی و بئاتریس یک صدا گفته بودند:
    - نمی دانستیم او کلاه گیس می گذارد.
    و زن جواب داده بود:
    - تازه از بهترین نوعش.
    به طور کلی، برای همه شان آخر هفته ای رضایت بخش بود. از نظر ناتالی، به حد کافی مدرک جمع کرده بودند تا هرچه زودتر ترتیب ملاقاتی را با کارآگاه آلدریچ و بازپرس بدهند. با وجود اختلاف سن و تفاوت شخصیتی، به خوبی با هم اخت شده بودند . حتی می شود گفت در مقایسه با هر سه زن دیگری روی کره زمین ، بیشتر وجه اشتراک داشتند.
    تونی در خانه نبود. البته ناتالی اصلا ناراحت نشد. خلوتی خانه برایش دلپذیر بود چون رانندگی خسته اش کرده بود. تونی یادداشتی روی میز گذاشته و از او خواسته بود، به محض رسیدن به خانه ، به امانت فروشی زنگ بزند.
    ناتالی به یاد آورد که برایان اخر های هفته در مغازه نیست . بنابراین فکر کرد تلفن زدن به آن جا اشکال ندارد و شماره را گرفت.
    - فروشگاه باتلر، برایان هستم .
    ناتالی گوشی را گذاشت. احتمالا تونی گرفتار بود. تلفن زنگ زد و ناتالی یکه خورد . اما جواب داد.
    - الو؟
    برایان که آهنگ صدایش توام با خنده بود گفت :
    - بالاخره آمدی خانه . گفتم شاید تو باشی . پس حدسم درست بود.
    - چه بی مزه! خیال می کردم آخر هفته کار نمی کنی.
    - سری به این جا زدم تا گرویی ها را بردارم. تو آزادی؟
    - اگر منظورت این است که توی زندان نیستم، بله.
    - خوب است. می خواستم سری به شیک رک بزنم. حراج جواهرات ارثیه ای است. دلم می خواست کسی با من باشد و نظر بدهد.
    - به هر دلیلی که می خواهی بروی، خودت تنها برو.
    باتلر خندید و گفت :
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    - برای جواهر می روم. تا ده دقیقه دیگر می آیم دنبالت.
    - خیال می کردم آخر هفته ل له پرستار بچه ها هستی.
    - بچه ها برای چند روزی به خانه مادرم رفته اند.
    - خوب است.
    - جانمی جان! می توانم یک مصاحب داشته باشم.
    - اما من همین الان از راه رسیده ام و خسته و بداخلاق هستم.
    - می توانی توی راه بخوابی.
    - من خروپف می کنم.
    - اشکالی ندارد گوش های من سنگین است.
    - باید هم باشد.
    باتلر گفت :
    - لباس ساده و راحت بپوش.
    و گوشی را گذاشت. ناتالی قبل از رفتن به طبقه بالا ، چند ثانیه درنگ کرد. نیم ساعت بعد در راه شیک رک بودند.
    ناتالی گفت :
    - پدرم همیشه می گفت به مرد هایی که وانت می رانند، اعتماد نکنم.
    باتلر خندید و گفت :
    - این را هم به فهرستم اضافه می کنم تا به جینی و الی بگویم.
    عکس بچه ها روی داشبورد درب و داغون وانت چسبانده شده بود. در حال خندیدن بودند و دندانهای جلویشان هم افتاده بود.
    -دلت برایشان تنگ شده؟
    - اصلا یادم نمی آید قبل از آمدن آنان چه می کردم. زندگی آدم را در موقعیتی قرار می دهد که مجبوری آدم بهتری بشوی.
    - این حرفت جمله نیرو بخش امروز است؟
    - نه گمان نمی کنم بعد از دو سه روز تمدد اعصاب ، به این جور چیزها احتیاج داشته باشی.
    - حق با توست.
    باتلر سرش را به سمت او کج کرد و گفت :
    - هرکاری کرده ای خوب بوده چون خوش اب و رنگ شده ای.
    ناتالی سعی می کرد رنگش سرخ نشود. گفت :
    - شاید هم تب داشته باشم.
    - با این حساب بی برو برگرد محتاج ناز و نوازشی.
    ناتالی نگاهش را از او دزدید و بیرون را نگاه کرد.
    - اگر قرار باشد من بیماری مسری را شایع کنم، دکتر بودنم دوزار نمی ارزد.
    برایان قاه قاه خندید و گفت :
    - که این طور. خوب، آخر هفته را چه کار کردی؟
    - به تو مربوط نیست.
    - حق باتوست. اما دلم می خواهد بدانم . شاید حسودی ام شود.
    برایان خل بازی در می آورد و ناتالی نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد.
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند


    برایان گفت :
    - هرچه فکر توی کله است هست، بگذارش برای بعد.
    - متوجه نبودم که چقدر بد عنقم.
    - موقعیتت را درک می کنم . اما موقت است. مدل موهایت را تغییر داده ای ؟
    - نه .
    - خوشگل شده.
    بقیه راه ، صورت ناتالی از شدت شرم سرخ بود. وقتی جواهرات «از هر کشور ترانه ای » را بررسی می کردند، باتلر عقیده او را پرسید.
    ناتالی شانه ای بالا انداخت و گفت :
    - نمی دانم . من زیاد از جواهر سر در نمی آورم .اما آن دستبند یاقوت کبود خوب است.
    عاقبت باتلر پس از کلی چک و چانه زدن با فروشنده آن دستبند را به اضافه شش تکه جواهر دیگر خرید. ناتالی او را نگاه می کرد و جذب شخصیتش شده بود که چقر راحت با مردم کنار می آمد و مردم را به خود جذب می کرد. ناتالی را هم همین طور.
    در راه بازگشت به خانه ، از مغازه ای به اندازه سوراخ موش دو تا ساندویچ مرخ خریدند و روی چمن های پارک کنار جاده نشستند و آن را خوردند.
    بالاخره ناتالی به حرف آمد. :
    - رفته بودم تا چیزی در مورد کسی دستگیرم شود... کسی که شاید با ریموند بوده .
    - پای زنی در میان است؟
    - تو خبر داری؟
    - لابد تصادفی بوده که خانم کارمایکل آن ساعت را کشف کند و بعد هم از من بخواهد چند روزی آن را پیش خودش نگه دارد و تو هم یکمرتبه غیبت بزند. حدس می زدم دنبال یک سری اطلاعات هستید یا مثلا ساعت را فروختید و پولش را قسمت کردید . امیدوار بودم اقلا تو سهمی از آن نخواسته باشی.
    - چون کلی به تو بدهکارم؟
    - چون به خودت بدهکاری تا ازت رفع اتهام شود.
    ناتالی خندید .
    - امیدوارم هرچه زودتر این اتفاق بیفتد.
    - زنه را پیدا کردید؟
    - نه، اما به حد کافی سر نخ داریم تا به پلیس ارائه بدهیم.
    - آن دو تا هم بودند؟
    ناتالی سرش را تکان داد.
    - عجب آش شله قلم کاری ؟
    - به نظر عجیب می آید، اما به من خیلی خوش گذشت.
    - معلوم است.
    - چی؟
    - حالا هم داری لذت می بری.
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند

    هوایی فرح بخش بود . به هوای ییلاق می مانست . حرارت خورشید کم بود. ناتالی آهسته ساندویچش را گاز می زد و مرد درشت هیکل خوش قیافه ای را که رو به رویش نشسته بود، برانداز می کرد.
    - چیه ؟ آدم ندیده ای؟
    باتلر در حالی که سیب آدم گلویش بالا و پایین می رفت ، گفت :
    - دارم نگاهت می کنم. دلم برایت تنگ شده بود.
    ناتالی سعی کرد بخندد. اما خنده اش نیامد. گفت :
    - من که فقط یکی دو روز نبودم.
    - دیگر به ات عادت کرده ام. چه کنم؟
    جای نگرانی داشت چون این دو روز صورت باتلر هم از جلوی چشم ناتالی دور نمی شد . با این حال سرش را تکان داد و گفت :
    - احمقانه است.
    - چی؟ صادق بودن احمقانه است؟ من اصلا فیلم بازی نمی کنم.
    ناتالی به او خیره شد و با حالتی مبهم گفت :
    - منظورم این است که .... هنوز خیلی زود است.
    - من پا به سن گذاشته ام و آن قدر عاقل شده ام که وقتی لقمه ای چرب و نرم پیدا می کنم ، به این سادگی ها از دستش نمی دهم.
    ناتالی اهی کشید و گفت :
    - برایان، می دانی که چی کشیده ام . با بلاهایی که سرم آمده، سلامت روحی و روانی ندارم.
    باتلر ساندویچش را زمین گذاشت، به جلو خم شد، با انگشت شست گونه او را نوازش کرد و گفت :
    - می دانم که شانس به ام رو کرده .
    ناتالی خندید . چه خوب بود که می خندید. به جلو خم شد و نجوا کنان گفت :
    - هیچ قولی نمی توانم به ات بدهم.
    - من هیچ قولی از تو نخواستم.
    سپس باتلر به او نزدیک شد. اما ناگهان به یاد آورد که در کجا هستند. دست ناتالی را گرفت ، او را از روی چمن بلند کرد و به سوی وانت برد.
    ناتالی حال و هوایی غریب داشت . گویی عرش را سیر می کرد . مانند دختری جوان شده بود. به عقب وانت رسیدند.
    - حق با پدرم بود.
    - ها ؟
    - گفتم حق با پدرم بود که می گفت به مرد هایی که وانت دارند، اعتماد نکن.
    باتلر از صمیم قلب خندید . اما تنها مایه تسلای ناتالی این بود که فردا او کمتر از امروز احمق خواهد بود.



    پایان فصل سی و چهارم.
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند



    35



    ناتالی برای کارآگاه آلدریچ و بقیه حاضران توضیح داد:
    - ما سه آژانس کرایه اتومبیل را در کوئینسی بررسی کردیم، اما هیچ کدام از آن ها اطلاعاتی به ما نداد.
    او با در میان گذاشتن این اطلاعات احساس می کرد باری از روی دوشش برداشته شده است. حالا پلیس سعی می کرد زن اسرار آمیز را پیدا کند. از او رفع اتهام می شد و زندگی اش به حالت عادی برمی گشت. قیافه ی لبخند به لب برایان جلوی نظرش ظاهر شد و فکر کرد که شاید زندگی اش از عادی هم بهتر شود.
    اما کاراگاه آلدریچ مدادش را زمین گذاشت، به جلو خم شد و گفت :
    - دلیلش این است که بیشتر مردم اطلاعات سری مربوط به مشتریهایشان را فاش نمی کنند، مگر برای پلیس.
    سپس از جا بلندشد ، شروع به قدم زدن کرد و گفت :
    - باید شما سه تا را به جرم مداخله بازداشت کنم.
    مسترسون گفت:
    - دست نگه دار، کاراگاه. شاید آنان اشتباه کرده باشند. اما تو نباید اطلاعاتی را که این خانم ها فاش کرده اند، ندیده بگیری. چه بسا مجبور شوی توضیح بدهی که چطور سه زن توانستند اطلاعاتی را رد یابی کنند که تو و افرادت نتوانستید رد یابی کنید.
    آلدریچ که روی میز خم شده بود گفت :
    - چون آنان دروغ می گویند.
    ناتالی دستانش را زیر میز مشت کرد.
    روبی گفت :
    - ما دروغ نمی گویی.
    سپس با آرنج به پهلوی وکیلش زد.
    بیلی وین یکمرتبه بالا پرید و گفت :
    - اره، دروغ نمی گوییم .
    آلدریچ گفت :
    - آن هم زنی که در مورد قتل مردی دیگر دروغ گفت ؟ تو هنوز محکوم به قتل آن یکی هستی، خانم خانم ها . قبل از این که خودت را به دردسر بیندازی، بیشتر فکر کن.
    ناتالی که سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند، گفت :
    - کاراگاه ، شما می توانید در مورد صحت گفته های ما تحقیق کنید. آن وقت متوجه می شوید که هر سه ما آخر هفته در کوئنیسی بودیم.
    آلدریچ گفت :
    - تنها چیزی که ثابت می شود این است که شما سه تا با هم بودید تا داستانی سر هم بندی کنید. متوجه نیستید که چطور به خودتان لطمه می زنید؟
    ناتالی دندان قروچه ای کرد و گفت :
    - ولی ما صادقانه این اطلاعات را در اختیار شما گذاشتیم. سعی داریم به شما کمک کنیم.
    آلدریچ لبخندی تمسخر آمیز زد و گفت :
    - نه . با علم کردن این زن خیالی سعی دارید به خودتان کمک کنید.
    ناتالی حسابی خونش به جوش آمده بود:
    - تو دیگر چه جور آدمی هستی؟ چرا پایت را توی یک کفش کرده ای که زندگی ما را تباه کنی؟ قسم می خورم که ما برای کشتن شوهرمان تبانی نکرده ایم. اگر از ما آزمایش دروغ سنجی شود، به همه تان ثابت می شود.
    آلدریچ اصلا از این حرف یکه نخورد، اما دست کم ساکت شد.
    بازپرس گلوی خود را صاف کرد و خطاب به آلدریچ گفت :
    - شاید بهتر است بگذاری مدارک تازه را رو کنیم.
    گیلرد گفت :