پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - من هم آن قدر ها پول ندارم. از قضا بئاتریس هم مجبور شد با آنان هم اتاق شود چون فقط یک اتاق خالی دو تخته داشتند. بئاتریس بیش از اندازه خشمگین شد و تقاضا کرد دست کم یک تخت دیگر در اتاق بگذارند . می بایست پنجاه دلار هم ودیعه می گذاشتند که میس میم شبها در اتاق بماند. پول زیادی بود، اما روبی آن را داشت و پرداخت. در عوض، به او قول دادند که اگر میس میم سر و صدا نکند، پول را تمام وکمال به اش پس بدهند. وقتی به اتاقشان رفتند، روبی سگش را روی دامنش گذاشت و مانند مادری که می خواهد به بچه اش ابراز محبت کند، با او حرف زد. سپس گل سر میس میم را برداشت و جایش روبان صورتی خالدار بست. بعد از مدتی ، به توالت رفت و به خودش انسولین تزریق کرد. سپس وسایلش را از کیف ورزشی بیرون آورد تا قبل از این که چیزی برای خوردن پیدا کند داروهایش را برخورد. زن های دیگر هم ساک های خود را باز کرده بودند و وسایل بئاتریس همه جا پخش بود. روبی قبلا تمام جالباسی ها را به خودش اختصاص داده و کشویی کوچک برای ناتالی و بئاتریس گذاشته بود تا با هم شریک شوند. وقتی روبی لباس هایش را با لباسهای آنان مقایسه می کرد، احساس شرمندگی می کرد . در برابر لباس های ساده و کفش های پاشنه کوتاه و گران قیمت بئاتریس و کفش های راحتی ناتالی ، صندلی پاشنه بلند پلاستیکی سفید او بسیار ارزان به نظر می رسید . بئاتریس تعدادی شلوار و ناتالی نیز شلوارهای نخی خاکی رنگ با خود آورده بودند . ولی او فقط شلوارک آورده بود. بئاتریس کیف چرمی نرمی را به دستگیره در توالت آویزان کرده بود که لوازم آرایشش در ان بود، و ناتالی هم کیف پارچه ای پف آلودی داشت که وسایل حمامش در آن بود و آن را روی میز توالت حمام گذاشته بود.اما روبی وسایلش را در کیسه نایلون مخصوص فریزر ریخته بود. چطور این زن ها می دانستند چه بخرند؟ چه کسی به آنان یاد داده بود این قدر سطح بالا و با ابتکار باشند؟ آیا این چیزها مادر زادی است؟ در این صورت ، وای به حال روبی. نات جلوی در رفت و پرسید : - حالت خوب است، روبی؟ روبی سرش را تکان داد و گفت : - دارم وسایلم را بیرون می آوردم. - میزان قند خونت چقدر است؟ - عادی است. چند دقیقه پیش بررسی کردم. ناتالی سرش را کج کرد و گفت : - این دامن به ات می آید. روبی نجوا کنان گفت : - راستی ؟ دامن خوب و لطیفی است. - مال خودت. - اما من که آن را کثیفش نکرده ام. - منظورم این نبود. دلم می خواهد مال تو باشد. لبان روبی آویزان شد و گفت : - راست می گویی؟ - اگر دلت می خواهد... حالا حاضری چیزی بخوریم؟ روبی که از دست و دلبازی او مبهوت شده بود، فقط توانست سرش را تکان بدهد. ضربه ای به در خورد. ناتالی گفت : - به مستخدم هتل گفته بودم برایمان جا لباسی بیاورد. و غیبش زد. وقتی روبی از توالت بیرون آمد، مستخدم هتل در اتاق بود و روی تخت جا لباسی و حوله اضافی می گذاشت. بئاتریس نیز نزدیک او ایستاده بود و اسکناسی بیست دلاری در دست داشت، درست مانند مشتری های کاباره که انعام را دم دستشان می گذاشتند که روبی آن را ببیند و برای گرفتنش کاری به خصوص انجام بدهد. مستخدمه برگشت ، به هر سه آنان نگاهی کرد و با چشمان گشاد شده پرسید : - چیز دیگری هم لازم دارید؟ بئاتریس که کیف پولش را باز می کرد تا عکس ریموند را نشان بدهد ، گفت : - آره ، اطلاعات می خواهیم. این مرد را به خاطر می آوری؟ اسمش ریموند کارمایکل است.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند زن سری تکان داد و گفت : - آقای کارمایکل هر چند هفته در میان برای یکی دو شب به این جا می آید و همیشه هم حوله اضافی می خواهد. - همیشه تنها می آید؟ مستخدمه کمی مضطرب شد . گفت : - بهتر است در این مورد از متصدی هتل سوال کنید. - این کار را کرده ایم، اما فکر کردیم شاید تو خبر دیگری هم.... بئاتریس کعس را کنار گذاشت و بیست دلاری را در هوا تکان داد. - شماها پلیس یا از این جور چیزها هستید؟ این مرد جنایتکار است؟ بئاتریس با لحنی جدی گفت : - داریم برای پلیس اطلاعات جمع آوری می کنیم. وای که چه دروغگوی ماهری بود! - ... و بله . شاید آقای کارمایکل جنایتکار هم باشد. اگر چیزی می دانی، بهتر است بگویی. در ضمن، بدان که پلیس به تو انعام نمی دهد. روبی دلش به حال زن سوخت. مثل جوجه ای ترسان روز قبل از شکرگزاری شده بود. زن گفت : - آقای کارمایکل گهگاه میهمان هم داشت. برای همی حوله اضافی می خواست. ناتالی دهانش را با پشت دست پوشاند. به نظر می رسید بئاتریس هم می لرزد، اما پرسید : - تا به حال میهمانش را دیده ای؟ مستخدمه سرش را تکان داد: - نه . هر وقت من به اتاق می آمدم او دستشویی بود. فقط می دانم زن بود. بوی عطرش زنانه بود. - آخرین باری که آقای کارمایکل این جا بود، کسی هم با او بود؟ منظورم یکی دو هفته پیش است. گمان می کنم سه شنبه شب. زن لبان خود را لیسید و گفت : - من سر خدمت بودم و خودم حوله اضافی را تحویل او دادم. تنها بود، اما ... منتظر کسی بود. - از کجا فهمیدی؟ - یک گلدان گل رز روی میز بود. من با او شوخی کردم که چه کسی ان گل ها را برایش فرستاده ؟ اما او خندید و گفت موقعیتی استثنایی است و می خواهد از کسی تقاضای ازدواج کند. قلب ناتالی از شنیدن این خبر فشرده شد و اشک در چشمانش حلقه بست . بئاتریس به زحمت روی تخت نشست و چوب لباس ها را برداشت و جیلینگ جیلینگ به هم زد . - تو ... تو می دانی بالاخره آن زن آمد یا نه؟ - نه، اما روز بعد که برای تمیز کردن اتاق امدم ، همه چیز درهم و برهم بود. تمام گلهای رز شکسته و گلبرگ هایش همه جا پخش بود . آدم دلش می سوخت که آن همه پول بابت گلها هدر رفته . اما من چیزی به رئیسم نگفتم. نمی خواستم برای آقای کارمایکل دردسر درست شود. - کارتی هم روی گل ها بود؟ - تا آن جا که یادم می آید، نه. بئاتریس بیست دلاری را که مثل برگ پاییزی می لرزید ، به سوی او دراز کرد و گفت : - متشکرم. زن بی درنگ جیم شد و تا چند لحظه تنها صدای موجود در اتاق، صدای گوینه اخبار کانال بیست و چهار ساعته خبر بود. ناتالی تلویزیون را روشن کرده بود و روبی سر در نمی آورد که وقتی کانال کارتون هم در دستر است، چطو ممکن است کسی دلش بخواهد تمام مدت اخبار ببیند؟ گزارشگر می گفت :
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - و اکون اخبار سراسری ... در شهر تولسا در ایالت اوکلاهما ، کشاورزی سیبی به عمل آورده است که هفت کیلو وزن دارد... در پدوکا و در ایالت کنتاکی ، سه زن متهم به قتل شوهر مشترک خود شدند.... در تکامسه واشنگتن، جشنواره ای ... ناتالی تلویزیون را خاموش کرد. بئاتریس زیر لب غرولند کرد : - من که باورم نمی شود این حرامزاده می خواسته دو مرتبه زن بگیرد. ناتالی که با رنگ پریده دستانش را دور خودش حلقه کرده بود گفت : - دست کم حالا می توانیم به خانه برگردیم. بئاتریس اخم کرد : - به خانه برگردیم؟ - حالا به اندازه کافی مدرک داریم که به پلیس ارائه بدهیم. زنی دیگر در زندگی ریموند وجود داشته و روزی که او مرد، بینشان اتفاقی افتاده . بگذار خود کاراگاه آلدریچ کارها را راست و ریس کند. من فقط دلم می خواهد این اتهامات رد شود تا زندگی ام به حالت عادی برگردد. بئاتریس خنده ای تمسخر آمیز کرد و گفت : - آهان، بگذار کاراگاه آلدریج خودش کارها را راست و ریس کند ! من می گویم بهتر است به تحقیقاتمان ادامه بدهیم تا بلکه چیزی ملموس، اسمی ، چیزی از این زن دستگیرمان شود. ما می دانیم که او این جا با ریموند بوده بنابراین حتما کسی در این شهر آنان را با هم دیده . شاید هم زنه این جا زندگی می کند. بئاتریس از جای خود بلند شد . هنوز کمی می لرزید . ادامه داد: - از این گذشته ، من نمی دانم تو دلت می خواهد یا نه ، اما من احتیاج به مشروب دارم. ناتالی به طرف حمام به راه افتاد و گفت : - الان فقط دلم می خواهد حمام کنم . یک دفعه احساس کردم خیلی کثیفم. در حمام بسته شد. روبی از این که با بئاتریس در اتاق تنها مانده بود ، آب دهانش را قورت داد. هر لحظه ممکن بود این زن به او حمله ور شود. اما بئاتریس پشت میزی که در گوشه ی اتاق بود، نشست و دفتر سر رسید ریموند را باز کرد . انگار نه انگار روبی و میس میم آن جا هستند. روبی به دقت او را برانداز کرد . معلوم بود بئاتریس در جوانی به قدری زیبا بوده است که مردم بر می گشتند تا نگاهش کنند . وقتی اخم نمی کرد ، هنوز هم زیبا و خواستنی بود . بئاتریس به او زل زد : - چی شده ؟ - چی ...؟ هیچی. بئاتریس اهی کشید و گفت : - به چی نگاه می کردی؟ - به موهایت . واقعا قشنگ است. چه رنگی به موهایت می زنی؟ - رنگ موهای خودم است . - اوه، چاخان نکن. بئاتریس دستی به موهایش کشید و گفت : - ویرا، شماره 17 خاکستری. - می شود به اش دست بزنم؟ - چی؟ - به موهایت دست بزنم؟ بئاتریس دوباره آهی حسرت بار کشید و گفت : - یا خدا ! باشد بزن .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند روبی پنجه اش را لای موهای بئاتریس کرد و با چشمانی نیمه باز سیاه روشن موهایش را بررسی کرد و گفت : - چه عالی! اصلا موخوره ندارد. پوست سرت هم صورتی و خوب است . از نرم کننده استفاده می کنی ؟ - اِ... بله . - جنسش خوب است . همیشه موهایت بور بوده؟ - آره. - می دانستی موهای مو بورها سی درصد پر پشت تر از موهای مو مشکی هاست؟ - نه . - آره هست، تو جراحی پلاستیک کرده ای ؟ - به تو مربوط نیست . - آخر تعجب می کنم با این سن و سال این قدر خوب مانده ای. - خداوندا متشکرم. - چند سالت است؟ - کتاب نفاشی ، اسباب بازی ، چیزی نیاورده ای ؟ روبی خود را عقب کشید . میس میم آن قدر ناله کرد تا روبی او را هم روی تخت آورد و سگ خودش را به سینه او چسباند. بئاتریس غرولند کنان زیر لب گفت : - این هم شد تخت تو...حواست باشد این توله سگ ولگرد ریو آن تخت اولی که مال من است، نرود. روبی روی تخت جا به جا شد تا حالت بهتری به خود بگیرد. بچه روزی یکی دو بار در شکمش حرکت می کرد . چقدر بد بود که ری دیگر در قید حیات نبود تا دخترکش را ببیند. اما اگر قرار بود یک زن دیگر هم بگیرد، آن قدر ها وقت نداشت که پیش دخترش باشد. روبی از شدت غصه اه کشید . این که فقط دو ماه بعد از پیمان ازدواجشان ریموند می خواسته است زی دیگر بگیرد، بر دلش سنگینی می کرد . او عاشق ری بود . روز ازدواجشان شاد ترین روز زندگی اش بود . در ان لباس ساتن سفید با روبان بزرگ و سفید روی سرش احساسی خاص به او دست داده بود . اما حالا فقط احساس می کرد ....دور انداختنی شده است . درست مثل آشغال... و دوباره آهی حسرت بار کشید . بئاتریس بی آن که سرش را بلند کند، گفت : - بس کن. - چی را بس کنم ؟ - هی ، آه نکش. ناتالی این جا نیست که دل به دلت بدهد. روبی روی دو بازو تکیه کرد ، چانه اش را کف دستانش گذاشت و گفت : - تو چرا از من نفرت داری؟ بالاخره بئاتریس سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد، البته با اخم و گفت : - از تو نفرت ندارم. - چرا داری. بئاتریس شانه ای بالا انداخت و گفت : - باشد، دارم. - اما آخر چرا ؟ بئاتریس دوباره سرش را بلند کرد و اخم آلود گفت : - چون وراجی ، چون خیلی بچه ای ، چون عقل نداری. روبی گفت : - خودم می دانم .
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند سپس لب پایینش را گاز گرفت و گفت : - شرط می بندم وقتی تو هم سن و سال من بودی، خیلی باهوش بودی ، مگر نه؟ بئاتریس برای مدتی طولانی قیافه ای جدی به خود گرفت . سپس رویش را برگرداند و گت : - نه . لحن کلامش ناگهان ضعیف و توام با ترس شد و دوباره گفت : - نه ، وقتی همسن تو بودم، آن قدر ها هم با هوش نبودم. راستش .... لبخندی گذرا زد و گفت : - حالا هم خیلی باهوش نیستم. روبی به او زل زد و گفت : - چطور چنین حرفی می زنی ؟ تو پولداری . توی خانه ای بزرگ و اشرافی زندگی می کنی . ماشینی مجلل داری. شرط می بندم که تحصیل کرده هم هستی . بئاتریس سرش را تکان داد و لبخندی غریب زد : - منظورت گرفتن مدرک ام آر اس است؟ روبی چشمانش گرد شد . اما دست خودش نبود . گفت : - این که خودش خیلی مهم است. بئاتریس زد زیر خنده و گفت : - ام آر اس یعنی خانم . من برای پیدا کردن شوهر به دانشگاه رفتم. - اوه. - اما در حقیقت به دانشگاه نرفتم . با چند تا پسر قرار ملاقات گذاشتم که بیشتر به پول پدرم علاقمند بودند تا به خودم . - تا این که ری را دیدی ؟ بئاتریس سرش را تکان داد . سپس گونه هایش را باد کرد ، فوت کرد و گفت : - خیال می کردم با مردهای دیگر فرق دارد. اما از قضای روزگار فقط هنرپیشه بهتری بود. هنر پیشه کلمه محترمانه ای بود . بهتر بود می گفت دروغگو . البته این عقیده بئاتریس بود. - بئاتریس ، پدر و مادرت فوت کرده اند؟ - بله، تو چطور؟ - من هرگز پدرم را ندیدم . اما مادرم هنوز هم جفتک می اندازد. او هیچ وقت به من اهمیت نمی داد . از وقتی خیال کرده من جکسون را کشته ام . با هم حرف نمی زنیم. مگر وقتی پول لازم دارد. - چه بدخبر دارد تو حامله ای ؟ - آره . همان اول به اش گفتم . برای عروسی ام هم دعوتش کردم ، اما نیامد . بئاتریس مشتاقانه پرسید : - راستی عروسی ات چه طوری بود؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - ما به محضر رفتیم و در عرض شش دقیقه عقد کردیم. اما من لباس عروسی پوشیدم . ری هم به قدری خوش قیافه شده بود که خیال می کردم هلاک می شوم. روبی چشمانش را بست و آن صحنه را مجسم کرد . - چه نگاهی داشت.... - و تو احساس می کردی تنها زن روی کره زمین هستی . روبی چشمانش را باز کرد و گفت : - درست است . - ریموند روی هر زنی که می شناختم همین تاثیر را می گذاشت. روبی با لحنی حسرت بار گفت : - شرط می بندم تو کلی دوست و آشنا داری! بئاتریس انگار که لطیفه ای شنیده است . خندید و گفت : - اوه، البته همین حالا که ما این جا نشسته ایم . تمام به اصطلاح دوستانم در باشگاه می خواهند سر به تنم نباشد. - چون خیال می کنند تو ری را کشته ای ؟ - نه ، چون کسی که زن مردی دو زنه است ، به اندازه ی کافی وجهه ی باشگاه را پایین آورده و بی آبرویش کرده . - اما تو که خبر نداشتی... تقصیر تو که نبوده . - میس میم به نشانه ی موافقت پارس کرد . - عجب! خیال می کردم اقلا پولدارها با هم خوبند. - به هر حال ، ما که این طوری نیستیم. اما اگر منصفانه قضاوت کنم، توطئه ی قتل عرف اعضای باشگاه نیست . - عضویت در آن باشگاه برایت خیلی مهم است ؟ بئاتریس لاک ناخن بی عیب و نقص او را بر انداز کرد و گفت : - به نظرم هست . - وقتی مدرسه می رفتم ، دلم می خواست عضو باشگاه بتا باشم ،اما آن قدر ها شاگرد با استعداد و معروفی نبودم . - خیال می کردم دختری مثل تو حتما در مدرسه خیلی معروف بوده . روبی از سر تعجب آب دهانش را قورت داد . بئاتریس آن قدر ها هم بد اخلاق نبود . - من ... من لباس ورزشی نداشتم و .... روبی نمی توانست بگوید که همیشه بو می داده چون مادرش قبض آب را پرداخت نمی کرده است . «دهاتی بو گندو.» گفت : - به هر حال، تو بهتر از همه می دانی این چیزها چقدر برای مردم مهم است . بئاتریس انگار در دور دست سیر می کرد ، با لحنی بی حال گفت : - بله. - نگران نباش ، اگر این هایی را که کشف کرده ایم، به پلیس بگوییم . از ما رفع اتهام می کنند. ناتالی که دم در حمام ایستاده بود و کمربند ربدوشامبرش را می بست ، گفت : - در صورتی که پلیس این زن را پیدا کند و دستگیرش کند. تازه آن وقت می گویند چهارتایی با هم تبانی کرده اید. ناتالی با آن چشم های گود رفته و موهای خیس که به سرش چسبیده بود، شبیه راکونی لاغر و مردنی شده بود که ربدوشامبر تنش کرده باشند. بئاتریس گفت : - خدای بزرگ! حق با توست. نات آهی کشید و گفت :
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - من دایم امیدوارم از این آشفته بازار خلاص شویم . اما انگار هر روز کابوسی به کابوس های قبلی اضافه می شود. - به نظر من ، ریموند با این افسون و جادوهایش احتمالا دختر شیاطان را هم به چنگ می آورده . ناتالی روی تخت دیگر نشست و پرسید : - به نظر تو چرا او را گول زد ؟ بئاتریس به صندلی تکیه داد و گفت : - برای پول و قدرت . خودت نگفتی مرد ها آرزو دارند حرمسرا داشته باشند؟ - به نظر تو چرا ما را انتخاب کرد؟ بئاتریس با لحنی خشک گفت : - فرض را بر این بگذار که به علت عشق نبوده . ناتالی با نگاهی بی فروغ ، زیر لب گفت : - من که می گویم همین طور بوده . - اگر می پرسی چرا و جوابش را می خواهی . باید بگویم او خیال می کرده ما براحتی خر می شویم . روبی که انگار جایی را نمی دید ، گفت : - منظورت این است که خیال می کرده که ما یک طویله الاغیم...؟ «روبی هیکز، هالوی دهاتی.» بئاتریس گفت : - هم هالو ، هم این که خیال می کرد می تواند با ما رابطه ای سطحی داشته باشد. ناتالی نجوا کنان گفت : - اما رابطه ما سطحی نبود. بئاتریس کمی جلوتر نشست و گفت : - چه داری می گویی؟ نکند توی حمام افتادی و سرت به جایی خورده؟ او به تو دروغ گفت . به هر سه ما دروغ گفت . فقط دور و برمان می پلکید تا سر کیسه مان کند و آبرویمان را ببرد. به نظر می رسید ناتالی کاملا از حال رفته است . - منظورم ین است که من نفهمیده بودم ارتباط ما سطحی است . خدایا ، چقدر خر و احمق بودم . بئاتریس در حالی که از روی صندلی بلند می شد ، گفت : - به هر حال امروز دیگر آن قدر احمق نیستیم. برای همین هم باید خودمان را از چاله ای که ریموند برایمان کنده، بیرون بکشیم. او جلوی ناتالی ایستاد و ادامه داد : - قبول؟ روبی برای این که از غافله عقب نماند، از تخت پایین پرید، خودش را وارد بحث کرد، کف دستش را روی میز گذاشت و بی اختیار گفت : - قبول. ناتالی که به خود می پیچید، دستش را روی دست روبی گذاشت و گفت : - قبول. هر دو به بئاتریس نگاه کردند. او آهی از سر حسرت کشید . دستش را روی دست آنان گذاست و گفت : - قبول . فعلا بیایید برویم که من مردم از تشنگی. پایان فصل سی و دوم
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 33 ناتالی به حالت خجالت ، انگشتانش را لای موهایش کشید و گفت : - قیافه ام مسخره شده . آنان از پارکینگ شلوغ به طرف رستوران ریزر می رفتند که از سر و صدای داخل و چراغهای نئون پر نورش معلوم بود شلوغ ترین مکان کوئینسی است . روبی که بابت کارش به خودش می بالید، با صدایی گوشخراش گفت : - با آن موهای پوش داده و تافت زده که دو برابر به نظر می رسد ، خیلی هم معرکه شده ای . حق با خانم بزرگ بود. ناتالی جریان هوای گرم شبانه را روی پوست سرش احساس می کرد . وقتی روبی به او التماس کرده بود که بگذارد او موهایش را درست کند، حسابی لجش گرفته و ترس به دلش افتاده بود . اما در ان لحظه به نظر می رسید به صلاح است این کار انجام شود. بنابراین از سر اکراه به این کار رضایت داده بود . در ضمن ، دلش نمی آمد با نه گفتن، ذوق و شوق دختره را که چشمانش از خوشحالی برق می زد ، کور کند. بئاتریس نجوا کنان گفت : - دست کم این طوری کسی تو را نمی شناسد. ناتالی در حالی که نمی توانست لبانش را تکان بدهد، نوک زبانی گفت : - عجب! متشکرم. او به برق لبی که روبی روی لبانش مالیده بود، عادت نداشت. مژه هایش نیز در اثر ریمل فراوان سنگینی می کرد . بئاتریس شلوار جین مارک دار و بلوز ابریشمی آبی پوشیده بود که اندام کشیده اش را صاف و صوف تر نشان می داد. گفت : - امشب انگار آدم دیگری شده ای . زلم زیمبوهایی گنده و پر زرق و برق به خودش آویزان کرده و با عطری که زده بود، برای زنی تازه بیوه شده ، گمراه کننده به نظر می رسید . او با حالتی که انگار خودش هم باور نداشت ، گفت : - خواهی نشوی رسوا،همرنگ جماعت شو. ناتالی از تغییر و تحول او مبهوت بود. بئاتریس دیگر کمتر به روبی توهین می کرد ، هرچند قبل از ترک هتل تهدید کرده بود که سگ روبی را با جوراب شلواری اش خفه می کند. ناتالی خدا را شکر می کرد که وقتی به اتاق برگشتند، سگه اتاق را به هم نریخته بود و بوی بد هم نمی آمد. روبی پرسید : - چه عطری زده ای، بئاتریس ؟ - عطر استرلینگ . سفارشی است . سالهاست همین را می زنم. هم زمان وارد رستوران نیمه تاریک شدند و روبی پوزخندی زد و گفت : - بویش محشر است. امشب شما دو تا هزار تا کشته مرده دارید. ناتالی چشم غره ای به روبی رفت . چیزی نمانده بود به ده دوازده نفری که منتظر خالی شدن میز بودند، تنه بزند. بئاتریس غرولند کنان گفت : - خداوندا، این جا مثل طویله است. در واقع آن جا طویله ای درست و حسابی بود. دست کم ظاهرش این طور بود. سقف و دیوارهایش از تکه های بریده شده الوار بود و روی زمین نیز پوشیده از خاک اره. آهنگی از پخش صوتی استریو پخش می شد که صدای خواننده اش تو دماغی بود . حتما خیلی طرفدار داشت ، چون چند زوج با هماهنگی کامل در حال رقص بودند، آن هم روی خاک اره ها . رقص دلخواه؟ حتما همین طور بود . ناتالی به رستوران پر از دود نظری اجمالی انداخت و سعی کرد مجسم کند که چطور ریموند در چنین جایی پرسه می زده است، اما نتوانست. دست کم راز و رمز سی دی های موسیقی محلی برایش حل می شد . حتما ریموند اوقات زیادی را در ریزر می گذرانده ، اما لابد از چب یانگر پذیرایی می کرده است تا با او معامله ای بکند. شاید هم با بانوی گل رز قرار ملاقات داشته است. چه بسا وقتی با چب در مورد معامله حرف می زده، بانوی گل رز را دیده است.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند سر ناتالی از شدت سوالهای بی جواب گیج می رفت . او بیشتر از این تعجب کرده بود که عصبانی شده است، چون به خودش قول داده بود خشمش را همراه با آخرین قطرات اشکی که برای ریموند کارمایکل می ریزد، همراه آب دوش روانه فاضلاب کند، و حالا سعی می کرد اندوه و حسرت را از خود دور کند و زندگیی را که یک دروغگو تباهش کرده بود، به دست بیاورد، و دفعه بعد... ول کن بابا، دفعه ی بعدی وجود ندارد. زنی چاقالو که به نظر می رسد میزبان رستوارن است و دامن چین دار قرمز راه راه کتان و کفش های بی پاشنه اش صد در صد به انتخاب مدیر آنجاست، به آنان سلام کرد و گفت : - برای شام آمده اید؟ تا یک ساعت دیگر میز خالی نداریم، اما اگر می خوداهید در بار بنشینید، خوش آمدید. وقتی آنان روی چهارپایه های بلند پشت پیشخوان چسبناک بار نشستند، توجه عده ای به آنان جلب شد. ناتالی احساس می کرد پوستش می سوزد. به قدری گرمش شده بود که دلش می خواست ژاکت نازکی را که روی بلوز بی آستینش پوشیده بود، در بیاورد اما جراتش را نداشت. خودش هم نمی دانست چرا، ولی یکهو قیافه برایان باتلر با حالتی مسخره جلوی نظرش آمد. اگر مردی مثل او به چنین جایی می آمد به نظرش هم جالب می رسید، ناتالی سرزنشش می کرد . البته او خود را وقف خواهرزاده هایش کرده بود، اما ناتالی شرط می بست که باتلر هم فرشته نیست و حتما گاهی به جاهایی می رود و دلی از عزا در می آورد. آن روزی که ناتالی حماقت کرده و باتلر را برای ناهار نگه داشته بود، باتلر متوجه شده بود که او هنوز برای بعضی کارها ناپخته است. طفلکی ناتالی که لازم بود نجاتش بدهند. او ده دوازده بار ماجرای آن روز را در ذهن خود مرور کرده بود صرفا برای انی که بفهمد چطور یک دفعه وا داده است. حالا که به عقب برمی گشت، می دید اگر همان موقع باتلر وارد شد، در را به روی او می بست، کاری به جا و سنجیده کرده بود. به هر حال، همان طور که بئاتریس می گفت ، روز به روز حماقتش کمتر و کمتر می شد. ناتالی که احساس می کرد دل و جرات به هم زده است، لبخندی به پیشخدمت زد و سفارش مشروب داد: - لطفا شراب زین فاندل. دخترک با صدایی تو دماغی گفت : - ما فقط آب جو داریم و مشروب های قوی. - خوب پس برایم رُم و کوکا بیاور. ناتالی در عمرش رم و کوکا ننوشیده بود. بئاتریس هم سفارش جین با سودا داد و روبی نوشابه رژیمی و پنیر سرخ شده خواست . چون تا شام یک ساعت دیگر مانده بود. ناتالی سر صحبت را باز کرد و گفت : - دنبال مردی به نام چب یانگر می گردیم، او را می شناسی؟ پیشخدمت هوا را با فشار از بینی اش خارج کرد و گفت : - می شناسمش؟ سپس چشمانش را تنگ کرد و گفت : - این چهار پا با خواهر من ازدواج کرده. حالا چکارش دارید؟ - ما... ما آقای یانگر را نمی شناسیم. فقط داریم سعی می کنیم از طریق او دوستش ریموند کارمایکل را پیدا کنیم. بئاتریس عکس را از کیفش در آورد، اما زن سرش را تکان داد و گفت : - به خاطر ندارم این مرد را این دور و بر دیده باشم. اما معنی اش این نیست که این جا نبوده . ساعت نه که کراوک شروع می شود، چب لندهور می آید این جا . بئاتریس پرسید : - کراوک؟ زن لب و لوچه ای آمد و گفت : - شماها دیگر اهل کجا هستید؟ برنامه ای است که هرکسی خیال می کند چیزی در چنته دارد ، روی صحنه می رود و با آهنگ های ضبط شده می خواند. روبی اضافه کرد: - آنان تعیین می کنند چه آهنگی را بخوانی. پیشخدمت گفت : - از گروه موسیقی زنده ارزان تر است. الان سفارشتان را می آورم. ناتالی به ساعتش نگاهی کرد و گفت : - تا وقت شام و آمدن چب یک ساعت وقت داریم. بئاتریس پیشنهاد کرد: - بهتر است متفرق شویم و از مردم بپرسیم کسی ریموند را می شناسد؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند ناتالی گفت : - فقط از مرد ها . نمی توانیم خطر کنیم . اگر یک دفعه از بانوی گل رز سوال کنیم، از ترس سکته می کند. روبی به جمعیت اشاره کرد و گفت : - واقعا خیال می کنی اینجاست؟ ناتالی گفت : - نمی توانم بگویم دلم می خواهد این جا باشد یا نه . او به انبوه جمعیت نگاه کرد و نگاهش را به هر زنی می دوخت و سعی می کرد حدس بزند کدامشان چشم ریموند را گرفته است؟ آن زن موطلایی که دو میز ان طرف تر نشسته بود یا زن خوش هیکل و دلربایی که موهای پر کلاغی داشت و بغل دست او نشسته بود و هر هر می خندید؟ این معقول تر بود چون ریموند قبلا یک زن مو بور، یک مو قهوه ای و یک مو قرمز گرفته بود. بنابراین از طعم بین الملل چه کم داشت ؟ اما اگر روش ریموند در انتخاب زن بر مبنای «هرچه جوانتر بهتر» بود ، پس حتما بانوی گل رز به قدری جوان بود که اجازه ورود به بار را نداشت. ناتالی اطلاعاتش را برای خود حلاجی می کرد . نگاهش را بر زنی حدودا پانزده ، شانزده ساله دوخت که از شدت بوری زال به نظر می رسید ، اما چیزی عایدش نشد. پیشخدمت با سر و صدای لیوان ها ی آنان را روی پیشخوان گذاشت. اولین جرعه رم و کوکا باعث شد چشم های ناتالی چپ شود که موجب خنده بئاتریس شد . بئاتریس جرعه ای از نوشیدنی خود را سر کشید و گفت : - به مزه اش عادت می کنی. اما ناتالی چنین تصوری نداشت. وقتی آنان روبی را به حال خود گذاشتند تا پنیرش را بخورد و خودشان در بار و رستوران به جستجو پرداختند، ناتالی جرعه ای دیگر نوشید و این بار با دل و جراتی بیشتر. چند تا مرد اولی که ناتالی به سراغشان رفت، سعی کردند او را به حرف بکشند، اما ناتالی به تک تک آنان گفت که درست است به دنبال یک مرد می گردد ولی مردی به غیر از آنان . - وقتی من هستم، چرا یکی دیگر را می خواهی؟ - من این جا هستم جگر. ولی او که نیست . - مردی که تکه ای مثل تو را قال گذاشته، لیاقت ندارد دنبالش بگردی. بعد از یک ربع پرس و جو و لیوانی نیمه پر، ناتالی به سوی دستشویی دوید و خدا را شکر کرد که خالی است. بی درنگ ژاکتش را در آورد و خود را با ان باد زد تا حرارت بدنش کم شود. یک دستمال کاغذی را هم خیس کرد و به گردنش مالید . سپس ایستاد و در آینه نگاه کرد. چشمان آبی و ورقلمبیده به او می نگریست ... آن ... ان زن مکش مرگ ما خودش بود؟ تعجبی نداشت که مردها ولش نمی کردند . چون انگار رنگ آمیزی شده بود. رژگونه اش اندازه بود، ولی بقیه .... به هر حال موهایش آن قدرها هم خیال می کرد هولناک نبود، اما ماتیک قرمز براقش... راستش خیلی هم بد نبود. آیا او حق نداشت؟او که متاهل نبود. هیچ وقت متاهل نبوده است. او هم مانند هر زنی دیگر در اواسط سی سالگی نیازهایی داشت. در واقع، او هیچ گونه قید و بند عاطفی و قانونی نداشت که او را از گردش و تفریح منع کند. صدای تلفن همراهش به قدری بد جور در ان جا پیچید که نزدیک بود لیوان از دستش بیفتد. تونی... آخ، یادش رفته بود یک زنگ به تونی بزند. تا وقتی گوشی را به گوشش برساند، تلفن پنج بار زنگ خورد. ناتالی نفس زنان گفت : - الو؟ - ناتالی؟ - تونی؟ - نه، برایان هستم.