پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 28 روبی سعی کرد حروف کوچکی را که روی ورقه ای زرد رنگ نوشته و آن مرد چاق به او داده بود، بخواند اما به نظر می رسید کلمات از جلوی چشمانش فرار می کند. - نمی توانید تلویزیون مرا ببرید. میس میم هم دیوانه وار کنار پاهای پشمالوی مرد پارس می کرد. مرد گفت : - در این مورد با بخش اعتباری شرکت تماس بگیر. سپس به مرد لاغر همراهش که قوز کرده بود، اشاره کرد که یک طرف تلویزیون را بگیرد و گفت : - من فقط کاری را که ازم خواسته اند، انجام می دهم. روبی به دقت به ورق کاغذ نگاه کرد. - هی خوشگله ، این توله سگ لعنتی دکمه ی خفقان ندارد؟ روبی میس میم را بغل گرفت و نوازشش کرد تا هم او را آرام کند هم خودش را . روز یکشنبه ، پلیس هنگام تفتیش خانه او، کامپیوترش را ضبط کرده بود و حالا هم بی تلویزیون می شد. دیگر کاری نمی ماند انجام بدهد. به جز کتاب خواندن . با بغضی که در گلو داشت، به سختی آب دهانش را قورت داد . از مرد پرسید : - چقدر پول لازم داری؟ او از انعام هایی که شبها می گرفت ، حدود دویست دلار پول نقد داشت که همه را در شیشه ای با طرح توت فرنگی گذاشته بود. کوپن هم داشت. مرد پشمالو گفت : - حدود یک میلیون دلار. و زد زیر خنده و گفت : - ما نمی توانیم پول قبول کنیم. فقط دنبال جنس آمده ایم . متاسفم ، خوشگله. روبی لبش را جوید . حالا چطوری می توانست برنامه جپردی را ببیند؟ - نمی دانستم که قسطش عقب افتاده. اگر چیزی که روی آن کاغذ نوشته بود، صحت داشت، ریموند حتی یک قسط هم نپرداخته بود. مرد گفت : - همیشه زن ها آخرین کسانی هستند که خبردار می شوند. سپس دو مرد با صدایی خرناس مانند تلویزیون سنگین را بلند کردند و به طرف وانتی که دم در منتظرشان بود، به راه افتادند. روبی این پا و آن پا می کرد و میس میم را تکان می داد. آهسته گفت: - انصاف نیست. مرد برگشت و در حالی که لبخندی غمگین بر لب داشت، تخته رسمی به دست او داد و گفت : - لازم است این جا را امضا کنی که ما تلویزیون را بردیم. روبی اشک چشمانش را پاک کرد و نامش را زیر کاغذ نوشت. به جای هر یک از نقطه های اسمش یک قلب کشید. مرد به امضای او زل زد و گفت : - قیافه ات برایم آشناست! تو با همان کارمایکل فکل کراواتی که هرجا یک زن داشته ، ازدواج کرده ای؟ روبی چانه اش را بالا گرفت و گفت : - نخیر. فقط سه تا. - اخ! چه کم! شماها را سرزنش نمی کنم که او را توی گور خواباندید. - ما ... ما این کار را نکردیم. - البته. البته. سپس مرد پشمالو چشمکی به او زد و گفت : - به هر حال ناراحت نباش، خوشگله. خواهر من هم به جرم چاقو زدن به هم اتاقش مدتی توی زندان ایالتی بوده، می گوید هلفدونی آن قدرها هم جای بدی نیست. - خداحافظ.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند روبی دم در ایستاد و دور شدن وانت را که از گل و لای جلوی حیاطش رد می شد، تماشا کرد. دو روز بارندگی باعث شده بود خبرنگاران دردسر آفرینی که تمام گلهای صورتی او را لگدمال کرده بودند، دمشان را روی کولشان بگذارند و بروند. اما در عوض ، آن جا پر از گل و لای شده بود و وقتی می خواست سوار کامارو شود، کفش هایش گلی می شد. کسی با انگشت روی کاماروی آبی رنگ او نوشته بود، مرا بشویید. - سلام روبی. روبی برگشت و دادلی مایز را دید که فقط پایین تنه اش را پوشانده بود. روبی خدا را شکر کرد که عکس آن نبود. او در حالی که نیشش تا بناگوش باز بود و شکم سفیدش را می مالید ، به روبی گفت : - شنیده ام دوباره مجرد شده ای. قیافه آن مرد از لحاظ گندگی هیکل و ژولیدگی و چرب بودن موها، او را یاد هام می انداخت. روبی احساس کرد دهانش تلخ و بدمزه شد. - بهتر است احترامت دست خودت باشد. دادلی، شوهر من به قتل رسیده، می دانی که. هرچند ادای کلمه قتل زشت بود، او ارزشش را داشت، چون دادلی را وحشت زده کرد، روبی در را محکم پشت سرش بست. جای تلویزیون و کامپیوتر در آن طرف اتاق خالی بود. او در حالی که میس میم را در بغل داشت، خودش را روی کاناپه ولو کرد. چه هفته مزخرفی بود. به جز نوازدی که در شکمش وول می خورد و یان خودش کلی حال می داد. روبی می دانست که در مورد کشتن هام دروغ گفته است، ولی به هر حال پلیس کار خودش را می کرد. اما انتظار نداشت او را متهم به قتل ریموند کنند. بیلی وین گفته بود که اگر او در هر دو مورد متهم شود، به احتمال زیاد محکوم به حبس می شود... اما چون او باردار بود، احتمال داشت کمی در موردش کوتاه بیایند و زیاد سخت نگیرند. اما او آن قدر ها هم مطمئن نبود. بعد از بازداشت روز یکشنبه، همان سه ساعتی که در زندان گذرانده بود، برایش کافی بود و اصلا دلش نمی خواست برای تلویزیون به زندان بیفتد. بعد از برگشتن به خانه ، ساعت ها طول کشیده بود تا ریخت و پاش های پلیس را مرتب کند. آنان خانه را زیر و رو کرده بودند. طبق نوشته ای که به در چسبانده بودند، به دنبال پرونده های کامپیوتری، سرنگ و داروهای قلبی می گشتند، و کامپیوتر و کیسه ای پر از سرنگ و تقویمی را که روی یخچال چسبیده بود، برده بودند. میس میم یک بند در دستان او وول می خورد و روبی آه می کشید. دلش خیلی گرفته بود. تا رفتن به کاباره شش ساعت وقت داشت. می بایست وقتی کشی می کرد. فکر کرد بهتر است نگاهی به نامه هایی بیندازد که از موقع مردن ریموند تا حالا روی هم جمع شده بود. کلی نامه بود . آن ها را دسته بندی کرد. چهار دسته شد. کاتالوگها ، اطلاعیه ی بچه های گم شده، صورتحساب ها و غیره. کاتالوگ ها تر و تمیز بود. لیلیان ورنون ، طراح مورد علاقه اش که همه کارهایش تک و جالب بود. روبی به اطلاعیه بچه های گم شده نگاهی انداخت و به دقت به چهره تک تک آنان نگاه کرد. سعی می کرد به خاطر بیاورد آیا بعضی از آنان را در زمین بازی دیده است یا نه. دلش نمی آمد این ورقه ها را دور بیندازد. شاید می توانست یکی از افرادی باشد که در پیدا شدن بچه های گم شده سهم دارند. به هر حال امروز که در این مورد بخت یارش نبود. صورتحساب ها ، اه ، ولی او روشی برای خودش اختراع کرده بود که رسیدگی به کار صورت حسابها را برایش با حال می کرد . اول این که برای باز کردن پاکت ها از چاقوی استیک بری استفاده می کرد. سپس یک چشمش را می بست و با ان یکی چشم فقط به آخرین رقم در انتهای صورت حساب نگاه می کرد . دست اخر صورت حساب ها را به سه دسته تقسیم می کرد: انجام شدنی، امیدوار به انجام شدن آن، ناممکن. دسته سوم بیشتر مربوط به کارتهای اعتباری بود که ریموند به نام او گرفته بود. کارهای مربوط به کارتهای اعتباری را همیشه ری انجام می داد. یا دست کم قرار بود این طور باشد. حالا که در این مورد فکر می کرد، می دید دایم از موسسه های کارت اعتباری به او زنگ می زدند و می گفتند که بدهکار است. او این مسئله را به ری می گفت و ری هم می گفت که ترتیب کار را می دهد. روبی به انگشتری که ری برای ازدواجشان داده بود و خیال می کرد الماس اصل است ، زل زد. ری چقدر دروغ سر هم کرده بود. آیا وقتی به او گفته بود، عاشقش استف دروغ گفته بود؟ «البته که ری دروغ گفته بود، روبی هیکز. چه دلیلی دارد مردی عاشق آدمی مثل تو شود، دهاتی پست. » روبی سعی کرد اشک هایش را پس بزند و ارقام صورتحسابهایی را که بنا بود بپردازد، با ماشین حسابی که دکمه های درشت دارد، جمع زد. جمع کل آن چشمگیر شد. برای این که مطمئن شود اشتباه نکرده است، یک بار دیگر آن ها را جمع زد. وقتی همان عدد قبل شد، دهانش را با دستش پوشاند. هر چند پولی خوب از کاباره گیرش می آمد، سالها طول می کشید این بدهی ها را بپردازد. بدهی هایی بابت لباس، شام ، بلیط کنسرت ، مسافرت. از شدت دلهره دلش پیچ می خورد. می بایست مطمئن می شد بعد از این که شکمش جلو آمد، مک اجازه می دهد او پیشخدمت شود. در حالی که تلفن را جلو می کشید و آن را روی دامنش می گذاشت، تکرار می کرد که اوضاع رو به راه می شود، مادام که در کاباره کار می کند، مادام که نوزادش صحیح و سالم باشد، مادام که پایش به زندان نرسد، مادام که پول بیمه ی عمر نصیبش شود. جاکو گوشی را برداشت و رفت تا مک را صدا کند. از پشت تلفن صدای آهنگ پخش می شد و روبی به ناخن های لاک زده اش نگاه می کرد. وقتی سعی کرده بود، اثر جوهر انگشت نگاری را از بین ببرد، لاک صورتی ناخنش خراب شده بود. مجبور بود قبل از رسیدن آخر هفته دوباره ناخن هایش را لاک بزند. - روبی؟ چه خبر؟
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند آه مک عبوس به نظر می رسید . بهتر بود صبر می کرد و رو در رو با او صحبت می کرد. - می خواستم حال و احوال کنم. - حال و احوال کنی؟ تو که هیچ وقت از این کارها نمی کردی . به هر حال مهم نیست. خودم می خواستم با تو حرف بزنم. - بگو. - روبی، دلم نمی خواهد، اما مجبورم تو را از کار برکنار کنم. یک هو دل روبی فرو ریخت. - چرا ؟ - اوه، روبی، بفهم. تو الان محکومی. محض رضای خدا خودت را به کوچه علی چپ نزن. پلیس این جا بود. قفسه وسایل تو را زیر و رو کرد. این مسئله به کسب و کار لطمه می زند . همه دختر ها ترسیده بودند. به علاوه ، استریپ تیز کردن زن های حامل دیگر مثل آن موقع ها طرفدار ندارد. - مک، من می توانم پیشخدمت شوم م. برای همین بود که تلفن کردم. - اصلا روبی، فراموش کن. همین حالا هم شکمت بالا آمده . تنها کاری که می توانم برایت بکنم این است که پول دو هفته را به ات بدهم. روبی حسابی حالش گرفته شده بود: - مک، خواهش می کنم . من به کار احتیاج دارم. - متاسفم عزیزم. اگر لازم شد می توانم معرف تو شوم. دیگر باید بروم. عجله دارم. - اما ... مک گوشی را گذاشته بود. روبی گوشی را گذاشت و ساکت شد. عرقی سرد بر پشتش نشسته بود. امان از دست این مرد ها ! خیال می کنند بر دنیا حکومت می کنند. از آدم بهره می گیرند، به اش دروغ می گویند، بعد هم مثل آشغال دورش می اندازند. او دوران کودکی اش را در فقر گذرانده بود . حالا هم که بالغ شده بود، باز در فقر به سر می برد. شکمش را بغل کرد و گفت : - اوضاع بر وفق مراد می شود، شاهزاده! باید بشود. می بایست چاره ای می اندیشید، حتی اگر شده نیم ساعت بنشیند و فکر کند. از این گذشته، یاس باعث درماندگی می شود، یا چیزی شبیه به این . پایان فصل بیست و هشتم.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 29 قبل از این که ناتالی پایش را از در عقبی حیاط توی خانه بگذارد، تونی پرسید: - آزمایش دروغ سنجی چطور بود؟ تونی کلی وقت صرف کرده بود تا توانسته بود یکی دو خبرنگاری را که در خیابان پرسه می زدند، دک کند. ناتالی خود را روی اولین صندلی انداخت و گفت : - آزمایش نگرفتند. این هم از شانس من ! مسئول آزمایش می باست در دادگاه حاضر می شد. قرار شد هفته آینده بروم. سپس خنده ای کرد که گوشهای خودش را هم آزرد و گفت : - اصلا باورم نمی شود که چقدر طول می کشد تا آدم مراحل قانونی را صرفا برای گفتن حقیقت طی کند. او شقیقه هایش را مالید تا شاید کمکی باشد که خبر صبحگاه را بهتر درک کند. گفت : - می خواهی حسابی بخندی؟ رفتم مطب. خیال می کردم دکتر اسکنر دنبالم فرستاده تا کمکش کنم. - و بعد ؟ - هیچی... با خبرنگار ها رو به رو شدم . دکتر اسکنر هم نامه ای از هیات امنای پزشکی ایالت به دستم داد . تا زمان روشن شدن نتیجه اتهامات ، اجازه کارم را لغو کرده اند. - متاسفم، خواهر. - مهم نیست. دکتر بودن صرفا باعث شده توی هچل بیفتم. او سعی می کرد اشک هایش را پس بزند. در این فکر بود که در زندان چه حرفه ای خواهد آموخت: منبت کاری... تعمیر موتور اتومبیل... پرچم درست کردن. یکی از همشاگردی های او در دانشکده پزشکی می گفت بدترین بخش دکتر بودن این است که پزشک متوجه شود دارد عقلش را از دست می دهد. و در این چند روز گذشته همین حالت به ناتالی دست داده بود. یک موردش هم این بود که روز قبل با برایان باتلر ناهار خورده بود. غذا خیلی هم بد و ناخوشایند نبود، ولی ناتالی دائم به خودش می گفت که چطور باتلر و عمل نامنتظر او را تحمل کرده است. ناتالی متوجه نگاه خیره تونی شد. خودش را روی صندلی صاف کرد و گفت : - برای ناهار ، به خانه آمده ای؟ - نه کاملا. ناتالی احساس کرد تونی منظوری دارد: - منظورت چیه؟ تونی با تکان دادن سر به سمت جلوی خانه اشاره کرد و گفت : - یک نر با من آمده تا تو را ببیند. ناتالی اخم کرد . تصور دیدن باتلر حالش را گرفت . حدس می زد که اوست . گفت : - برو به رئیست بگو من به اندازه کافی مشغله فکری دارم. بنابراین بهتر است دست از سرم بردارد. - اما باتلر نیست که. اخم های ناتالی بیشتر در هم رفت: - پس کیه؟ - بئاتریس. - چه گفتی؟ - گفتم بئاتریس . آمده بود به امانت فروشی . بعد هم از من خواست او را به این جا بیاورم . - چرا ؟ - نمی خواست ماشینش را جلوی خانه تو ببیند. ناتالی آهی کشید و گفت : - منظورم این است که چرا می خواهد مرا ببیند؟ - به من چیزی نگفت . فقط گفت موضوع مهم است. - گمان نمی کنم من و او حرفی برای گفتن داشته باشیم. توبی شانه ای بالا انداخت و گفت : - این را خودت به اش بگو. او در اتاق مطالعه است.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند دیگر هیچ چیز ناتالی را ناراحت نمی کرد ، حتی پذیرایی از هوویش در اتاق مطالعه . هر طور بود از جا برخاست. اتاق مطالعه که رزمری آن را چنین می نامید، در قسمت جلوی خانه در انتهای راهروی کوچکی در سمت چپ بود. ناتالی جورابهای پشمی سیاه به پا داشت که باعث می شد صدای قدم هایش شنیده نشود . لولای در هم که به تازگی روغن کاری شده بود، بنابراین بی صدا در اتاق را باز کرد. بئاتریس پشت به در ایستاده بود. در یک دستش سیگاری روشن و در دست دیگرش کتابی بود که آن را زا داخل کارتنی در باز برداشته بود. ناتالی تصدیق کرد که او از پشت سر مانند زنی سی ساله به نظر می رسد. انگار سیاه رنگ اصلی لباس هایش بود و هیچ ربطی به عزادار بودنش نداشت. موهای طلایی سایه و روشنش با کوپ ظریف و دقیقی که تا بالای یقه لباسش رو به بالا پیچ خورده بود، با هم تناسب داشت. با این که بازداشت شده بود، مقتدر و مسلط به نظر می رسید و رگ حسادت ناتالی گل کرد. حتما ناتالی با ورودش سر و صدایی ایجاد کرده بود، چون بئاتریس برگشت . یک ابرویش را بالا داده بود و قبل از این که پک محکمی به سیگارش بزند، لبخندی روی لبانش ظاهر شد . گفت : - متاسفم. سپس سیگار را در لیوانی یک بار مصرف انداخت . سیگر جلز و ولزی کرد و خاموش شد. - ظاهرا دوباره به اش معتاد شده ام . - چقدر هم برایت بد است. - آهان، تمام چیزهای خوب و خوشمزه برای آدم بد است. بئاتریس کتاب جلد گالینگور سبز رنگ و کهنه را برداشت و گفت : - کتاب ادگار آلن پو، نویسنده مورد علاقه ریموند. - می دانم . - به نظر تو ممکن بود این هشدار باشد؟ - اگر به عقب برگردی شاید. بئاتریس با حالتی بی روح دستی روی کتاب کشید . ناتالی سعی کرد بئاتریس را در حالی مجسم کند که نقشه قتل ریموند را می کشد، و از این تجسم بدنش یخ کرد. بئاتریس به جعبه ها اشاره کرد و پرسید : - خیال اسباب کشی داری؟ - اِ ... نه. هنوز فرصت نکدره ام این کتاب ها را از کارتن بیرون بیاورم. از قضا، تعداد زیادی از کتاب های عمه اش را پلیس مصادره کرده و جا برای کتابهای ریموند باز شده بود. - حدود شش ماه پیش از سنت لوئیس به این جا آمدیم. وقتی عمه ام مرد، خانه را برای من به ارث گذاشت.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - حتما تو و عمه ات خیلی به هم نزدیک بودید. - همین طور است. بئاتریس کتاب را در کارتن گذاشت وگفت : - ظاهرا این اواخر تو خیلی چیزهایت را از دست داده ای . ناتالی محتاطانه سرش را تکان داد . از خونسردی آن زن مات و مبهوت بود. - مادرم همیشه می گفت بدبختی پشت سر هم می آید. سپس ناتالی سعی کرد زورکی بخندد و گفت: - راستش، به قدری بلا سرم آمده که حسابش از دستم در رفته . خنده خشک بئاتریس، ناتالی را خلع سلاح کرد. - درست است. ناتالی، باید با هم حرف بزنیم. - گمان نمی کنم عقیده خوبی باشد. - چون من به جرم قتل ریموند بازداشت شدم؟ - بله. - خوب، تو هم به جرم قتل ریموند بازداشت شدی. چه فرقی می کند؟ - فرقش این است که پلیس نقشه قتل ریموند را زیر تشک من پیدا نکرد. بئاتریس دستش را به حالت بی خیالی تکان داد و گفت : - این چیزها ثابت می کند که من می خواستم او را بکشم، نه این که او را کشته ام. سپس به ابروی خود انحنایی داد و گفت : - لازم نیست بگویی این فکر به ذهن تو خطور نکرده بود. ناتلای چشمانش را به هم زد . بله، این فکر به ذهن او هم رسیده بود. وقتی باتلر بدهکاری ریموند را رو کرد، او به قدری عصبانی شده بود که دلش می خواست سر به تن ریموند نباشد. دلش می خواست بلایی سر او بیاورد و اولین چیزی که به ذهنش رسید، لطمه ی جسمانی بود. اما این انگیزه بسیار کوتاه مدت بود و حالا که خود را جای بئاتریس می گذاشت.... او به کاناپه ی آبی رنگی که چند شب وحشتناک اول را روی آن می خوابید، اشاره کرد و گفت : - دوست داری بنشینی؟ - نه. - خوب . من سراپا گوشم. بئاتریس نفسی عمیق کشید. انگار جو آنجا برایش ملال آور بود . گفت : - برادرت به ات گفت که امروز صبح به امانت فروشی رفته بودم؟ - بله . - آقای باتلر تو تمام اجناسی را که ریموند گرو گذاشته بود، نشانم داد. - او آقای باتلر من نیست. - حالا هرچه که هست. به هر حال چیزی جزو آنها بود که من نمی شناختمش. سپس از کیفش جعبه ای سفید بیرون آورد، در آن را باز کرد و ساعت ظریف طلا را نشان داد. - این مال توست؟ ناتالی که دلش نمی آمد چشم از آن ساعت زیبا بردارد، سرش را تکان داد: - نه.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - به نظر تو ممکن است مال آن یکی باشد؟ - روبی؟ ابدا. حتی اگر ریموند یا خود او می توانست از عهده خرید چنین ساعتی بر بیاید، اصولا یانساعت به تیپ آن زن نمی خورد. بئاتریس خنده ای تمسخر امیز کرد و گفت : - شاید یکی از مشتری هایش این را به او داده. ناتالی به نشانه ی هم عقیده بودن با او شانه ای بالا انداخت و گفت : - اما احتمالش کم است. الماس های روی ساعت می درخشید. ناتالی گفت: - اگر این ساعت مال هیچ کدام از ما نباشد... و با دهانی باز از تعجب ، ادامه داد: - .... مال ... مال یک زن دیگر است. بئاتریس گفت : - ظاهرا که این طور است. - اما پلیس سند های ازدواج ریموند را بررسی کرده . - شاید هنوز با طرف ازدواج نکرده بوده . شاید از اسم مستعار استفاده کرده. سر ناتالی گیج می رفت . فقط خدا می دانست چه چیزهایی در شرف وقوع بود. به محض این که حواسش جمع شد، به خودش یادآوری کرد که قول داده بود فریب قضا و قدر را نخورد. گفت : - فورا باید به پلیس خبر بدهیم. بئاتریس به مسخره گفت : - فعلا که مظنون به توطئه هستیم. پلیس باور نمی کند که این ساعت مال ما نیست . - اما باید حرفمان را باور کند. بئاتریس از عصبانیت سرخ شد. عضله ابروی چپش بالا رفت و گفت : - خودت را جای پلیس بگذار، ناتالی. چه فکری می کنی؟ ناتالی آهی کشید و گفت : این که می خواهیم آنان را سر بدوانیم. - درست است. از این گذشته، پلیس به قدری از مظنون بودن ما راضی است که برای تحقیق در مورد کار و معاملات ریموند خودش را به دردسر نمی اندازد. ناتالی سعی کرد حدس بزند این گفتگو به کجا ختم می شود . اما نتوانست. گفت : - اما وکلای ما قبل از محاکمه تحقیق می کنند. - این تحقیقات چقدر طول می کشد و چقدر برای ما آب می خورد؟ بئاتریس به سمت میز رفت و در حالی که سر و دستش را تکان می داد، گفت : - نه . به نظر من بهتر است خودمان این زن را پیدا کنیم و ببینیم اطلاعاتی دارد که به درد مورد ما می خورد یا نه. ناتالی کلمه مورد را تحصیح کرد . گفت : - موارد ما. با این حساب می توانیم یک کارآگاه خصوصی استخدام کنیم. - تو پولش را داری؟ ناتالی سرش را تکان داد. - من هم ندارم. اما هم وقتش را دارم و هم انگیزه اش را. - من یادداشت های روزانه ریموند را دارم. بئاتریس مکثی کرد و گفت : - پس تصمیم گرفته شد. من و تو می توانیم به یک سفر برویم و رد پای ریموند را بگیریم و ببینیم چه دستگیرمان می شود.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند این نظریه به زبان آسان می آمد، در عین حال که مهمل و احمقانه بود. ناگهان سوالی به ذهن ناتالی رسید . آیا می توانست به بئاتریس اعتماد کند؟ او گفت : - تنها چیزی که دارم فقط یادداشت های روزانه ریموند است. ولی دیگر خبر ندارم به چه کسانی سر زده یا تلفن می کرده. - او یک پوشه ی چرمی سیاه داشت. - یادم هست، اما نمی دانم کجاست. بئاتریس گفت : - شاید در کیف دستی اش توی ماشینش است. پلیس هنوز ماشین او و محتویاتش را به من تحویل نداده. - شرکت ریموند چی؟ شاید آنان بتوانند کمکی بکنند. اگر وکیل یکی از ما به دفتر اصلی شرکت در لوئیس ویل زنگ بزند... بئاترس دستش را جلوی دهانش گرفت، سرفه ای کرد و گفت : - به نظرم درست نیست که وکلای ما از کاری که می خواهیم بکنیم، با خبر شوند. ناتالی با دهان باز به او نگاه کرد و گفت : - چرا ؟ - خودمان دو تا کاراگاه خصوصی می شویم . حالا گمان می کنی آنان چی می گویند؟ حق با بئاتریس بود. بئاتریس ادامه داد: - از این گذشته،اگر چیزی دستگیرمان نشود، کسی خبردار نمی شود و اگر موفق شویم ، مدارک را به پلیس تحویل می دهیم. - اما اول باید بفهمیم ریموند با چه کسانی طرف بوده، وگرنه کل نقشه مان بر آب است. - بهتر است زمانی در این مورد فکر کنیم که داریم برنامه می ریزیم . حاضری فردا صبح عازم شویم؟ ناتالی درنگ کرد . سپس آهی کشید . کار بهتری ندشت که انجام بدهد. - باشد. اما دلش نمی خواست مدتی با بئاتریس تنها باشد، چون با او احساس صمیمیت نمی کرد .از روی یادداشت های روزانه به این نتیجه رسیدند که بهتر است از شمال تنسی شروع کنند. احساس می کردند حالتی بین پیشاهنگان و فراریان قرار دارند. قرار شد یکدیگر را در ترمینال اتوبوسی که یک ساعت با نورث بند فاصله داشت، ملاقات کنند و از آن جا راهی شوند. وقتی تصمیم گرفته شد، بئاتریس گفت : - سفری دو سه روزه را در نظر بگیر و چمدانت را ببند. - اگر وکیلم زنگ بزند، چی؟ به برادرم چه بگویم؟ چرا یک دفعه قیافه برایان باتلر جلوی نظرش آمد؟ ناتالی سر در نمی آورد. او را مجسم کرد که صورت گنده اش اخم آلود است. اما به هر حال در برنامه ای که ناتالی می خواست پیاده کند ، باتلر هم مقصر بود. بئاتریس گفت : - بگو برای خلاصی از دست خبرنگار ها می خواهی یکی دو روز به سفر بروی. ناتالی می توانست شماره تلفن همراه خود را بدهد تا در صورت لزوم با او تماس بگیرند. - باشد. و به همین سادگی قول و قرار ها گذاشته شد. بئاتریس ساعت را سر جای خود در جعبه گذاشت. - برای شناسایی به ساعت احتیاج نداریم؟ - به آقای باتلر تو می گویم می خواهم آن را با فهرست جواهرات مادرم تطبیق بدهم و برای مدتی نگهش می دارم. - او باتلر من نیست. - هرچه که هست. فردا می بینمت . دیر نکنی ها! وقتی حرف ها زده و قول و قرار ها گذاشته شد، ناتالی بلند شد. مجبور بود بئاتریس را همان جا بگذارد و بیرون برود. اما بئاتریس فوری کیفش را برداشت و راه افتاد. ناتالی گفت : - تا دم در با تو می آیم.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند - به خودت زحمت نده . وقتی در اتاق پشت بئاتریس بسته شد، ناتالی به در زل زد. در این فکر بود که خود را به کجا می کشاند؟ دو سه روز در معیت این زن ؟ او احتیاج به سپر بلا داشت. شاید بهتر بود هرکدامشان با وسیله نقلیه ای جداگانه می رفت. تونی سرش را توی اتاق کرد و حال ناتالی را پرسید . ناتالی سرش را تکان داد و تا حدی احساس کرد قوت قلب گرفته است. شاید چیزی دستگیرشان نمی شد، ولی دست کم دیگر این قدر احساس ضعف و زبونی نمی کرد. با شنیدن صدای بوقی تیز و ممتد، ناتالی آهسته از لای کرکره بیرون را نگاه کرد و تونی را دید که از جلوی خبرنگاران رد شد. اثری از بئاتریس نبود. شاید روی صندلی عقب دراز کشیده بود. یعنی ممکن بود؟ دست کم باعث نمی شد خبرنگاران به ملاقاتی پنهانی مظنون شوند و شایعه پراکنی کنند و باعث گوش به زنگ شدن پلیس و کلای آنان شوند. ناتالی صرفا برای این که خودش را راضی کند، گوشی تلفن را برداشت و شماره روبی را گرفت: - الو؟ دخترک گریه می کرد. - روبی، منم ، ناتالی چی شده؟ - همه چیز تلویزیونم را ضبط کردند. همین الان از کارم اخراج شدم .اوه، نات، این اتهام قتل حسابی زندگی ام را تباه کرد. ناتالی می توانست تصورش را بکند. - نات، من این کار را نکردم. من ری را نکشتم . تو باور می کنی ، مگر نه؟ لحن کلام و گریه بچه گانه روبی دل ناتالی را به درد آورد. باری بر دوش روبی بود که ناتالی و بئاتریس آن را نداشتند. احتمال تولد بچه در زندان. بچه ی غیر قانونی. - حرفت را باور می کنم، روبی . بگو ببینم، تو ساعت رولکس داشتی؟ - چه جور ساعتی؟ - ساعت طلای الماس نشان. خیلی گران است. - نه . من یک ساعت مارک بنی بوپ داشتم که گم شد. حرف زدنش مثل بچه ها بود. - نات، می دانم این حرف بد است، اما گاهی آرزو می کنم هرگز ری را ندیده بودم. ناتالی احساس او را درک می کرد. زندگی ریموند و مرگش زندگی هر سه ی آنان را تحت تاثیر قرار داده بود. نه از بهترین لحاظ، بلکه از بدترین لحاظف حالا که قرار بود او و بئاتریس به سفر بروند و نتیجه سفرشان بر زندگی روبی هم تاثیر مستقیم داشت، ناتالی احساس می کرد دارد سر روبی را شیره می مالد. دخترک به شدت مستاصل به نظر می رسید . شاید لازم بود حواسش به چیزی دیگر معطوف شود. البته ناتالی نمی توانست روی کار خودش اسم سرپرستی بگذارد، اما حالا که دخترک از کار بر کنار شده بود، دلش برای کارش تنگ می شد. هرچند گاهی خل بازی در می آورد، بی رو در بایستی ناتالی مصاحبت او را به بئاتریس ترحیج می داد. معلوم بود که بئاتریس رضایت نمی داد روبی با آنان همسفر شود، مگر این که ناتالی او را متقاعد می کرد وجود روبی در این سفر تحقیقی لازم است. - روبی ، تو خبر نداری ریموند در هفته آخر عمرش چه کسانی را دید یا تلفنی با آنان حرف زد؟ - منظورت مشتری هاست؟ - بله،یا آشنایانش. - نه، اما یک لحظه صبر کن، الان برایت می گویم. ناتالی پشت تلفن اخمی کرد. آیا روبی از حرف او برداشت اشتباه کرده بود؟ داشت چه کار می کرد؟ - نات، برنامه او را در طول هفته می خواهی یا فقط در یک روز؟ ناتالی لبهایش را خیس کرد و گفت : - روبی ، تو از کجا برنامه کاری ریموند را می دانی؟ - همه اش این جاست. در یک پوشه چرمی سیاه. در بیمارستان این پوشه را به من داد تا توی کیفم بگذارم. هنوز تو نیامده بودی . البته بازش کردم که ببینم چرا تلویزیونم را مصادره کردند. اما دیگر به آن احتیاجی ندارم. هیچ کس نباید مشیت الهی را نادیده بگیرد. ناتالی پرسید : - روبی ، برنامه ات برای یکی دو روز آینده چیه ؟ پایان فصل بیست و نهم.
پاسخ : رمان خارجی| شوهر ما سه نفر نوشته استفانی باند 30 ناتالی اتومبیل چروکی خود را به پارکینگ ترمینالی که با بئارتیس در آن جا قرار داشت، برد و نگاه خود را به اطراف انداخت تا شاید اتومبیل بئاتریس یا روبی را ببیند. با دستی لرزان موهایش را پشت گوشش زد و از سرعت اتومبیل کاست . هنوز دیر نشده بود. می توانست به اسمایلی برگردد. در خارج شهر هتلی پیدا کند و یکی دو روز آخر هفته را در ان جا بگذراند. درست همان طور که به تونی گفته بود. او از دروغ متنفر بود، اما این بار چاره ای نداشت. دلش نمی خواست در صورتی که ترفندشان نتیجه نمی داد ، تونی را شریک جرم خود کرده باشد. در صورتی که دراین کار موفق شوند،... خدا را شکر ، ناتالی هم به جرگه شیادان می پیوست. با دیدن بنز نقره ای رنگی که بین دو مینی بوس پارک شده بود، ضربان قلبش شدت پیدا کرد . کدام آدم خود آزاری است که با دو زن دیگر شوهرش همسفر شود؟ آدم خود آزاری که درمانده است و خیال می کرده مرد زندگی اش را می شناخته است . خود آزاری که درمانده و در این فکر است که چه جور آدمی بوده که شوهرش توانسته است او را دست بیندازد. آهی کشید و اتومبیل خود را در نزدیک ترین جای خالی پارک کرد. به آرامش خاطر احتیاج داشت . حتی این ترفند که به نظر می رسید راهی عجیب و غریب برای رسیدن به هدف است، در این لحظه بهترین راه به نظر می رسید . ناتالی کاماروی آبی روبی را ندید. اما ناتالی به زن جوان گفته بود یک ربع دیرتر بیاید تا او بتواند خبر آمدنش را به بئاتریس بدهد. و برای این کار هیچ اشتیاقی نداشت. بئاتریس از اتومبیل پیاده شد. ریخت و قیافه اش با آن عنیک و تیره و شلوار سیاه و گردنبند مروارید، بیشتر به درد عکس روی جلد مجله می خورد تا کسی که می خواهد در اخر هفته بزند به چاک. چون خودش شلوار جین مشکی و کفش ورزشی و یک بلوز چین گل و گشاد پوشیده بود. فکر کرد اگر با این سر و وضع به دنبال پیدا کردن کار برود، اگر هم کاری گیرش بیاید، سطح پایین خواهد بود. وقتی ناتالی نزدیک تر رسید، بئاتریس گفت : - خیال کردم تغییر عقیده داده ای. - چندین بار رایم برگشت. بئاتریس لبخندی زودگذر زد . گفت : - از رانندگی متنفرم. اشکالی ندارد تو برانی؟ - نه . من می رانم. - ماشینت کولر دارد؟ - بله. - درجه کنترل دارد؟ ناتالی لبانش را به هم فشرد و سرش را تکان داد. صندوق عقب اتومبیل اشرافی بئاتریس بالا پرید و چشمهای ناتلای از دیدن چمدان های چرمی یک شکل هارتمن گرد شد. - خیال می کردم گفته ای برای دو سه روز وسیله بر می داریم. - من هم همین کار را کرده ام. ناتالی نفسی عمیق کشید . - باشد، خدا را شکر که ماشین من جادار است. وقتی بئاتریس چمدانها را برمی داشت گفت : - اصلا باورم نمی شود که شانس با ما بود و پوشه ریموند پیدا شد. - چطور وقتی پلیس خانه ات را می گشت، آن را پیدا نکرد؟ - خوب... آخر.... قایم شده بود. ناتالی به دور و بر نظر انداخت . دلهره داشت که چطور خبر را به بئاتریس بدهد . نمی دانست واکنش او چیست. بئاتریس نگاه او را دنبال کرد و گفت : - نگران نباش . خیال نمی کنم در این جا ما را بشناسند. - آخر... بئاتریس، می خواهم چیزی به تو... صدای بوق بلند اتومبیلی که مثل صدای ترومپت بود، حرف ناتالی را قطع کرد . کاماروی روبی به سمت آنان می آمد. همه در پارکینگ برگشتند و به آن صحنه زل زدند. بئاتریس در صندوق عقب را محکم به هم زد و گفت : - این نکبت این جا چه می کند؟ - می خواستم به ات بگویم که ...