1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏14/6/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    ائر بروخ برای معاش دچار عسرت شد [HR][/HR]

    (زائر بروخ)به راستی اندوخته ای نداشت چون آن مرد در همه عمر،نسبت به مسایل بی اعتنا بود و پول را فقط به اندازه ای که معاش روزانه و ماهانه اش بگذرد می خواست.
    چند تن از دوستان (زائر بروخ)که می دانستند او حقوق بازنشستگی را نپذیرفته و به خوبی اطلاع داشتند که آن مرد ذخیره ای ندارد درصدد برآمدند برای تجلیل وی،و هم این که به او کمک مالی بشود،کنفرانس هایی برای او ترتیب بدهند.
    (زائر بروخ)پیشنهاد دوستان را پذیرفت و قرار شد که آن استاد،اولین کنفرانس را در شهر(هانور)واقع در آلمان غربی بدهد.
    (هانور)از شهرهای بزرگ و صنغتی و هم علمی وهنری آلمان غربی است و یک تالار وسیع به نام (بتهوون) دارد که از تالارهای تاریخی آلمان غربی به شمار می آید و قرار شد که(زائر بروخ)در آن تالار سخنرانی کند و موضوع سخنرانی هم بیماری سرطان انتخاب شد.
    در آن موقع دیواری که امروز بین آلمان شرقی و غربی وجود دارد نبود و رفتن از آلمان شرقی به غربی و برعکس،تولید اشکالی نمی کرد و به همین جهت بعد از این که تاریخ سخنرانی (زائر بروخ) معلوم شد کسانی حتی از آلمان و برلین شرقی به(هانور) رفتند که کنفرانس(زائر بروخ)را راجع به سرطان بشنوند.
    در شبی که(زائر بروخ)باید در تالار(بتهوون)سخنرانی کند نه فقط پزشکان و جراحان،بلکه عده ای از افراد طبقات دیگر مثل نویسندگان و هنرمندان واستادان دانشگاه ها و حتی چند نفر از رجال برجسته مالی و صنعتی آلمان غربی در آن تالار حضور یافتند و نیز در حدود یکصد نفر از خبرنگاران روزنامه ها ومجلات و رادیو ها آمدند تا سخنرانی (زائر بروخ)را بشنوند وبه روزنامه ها و مجلات و رادیوهای خود گزارش دهند.
    تمام کسانی که در آن شب ،برای شنیدن سخنرانی(زائر بروخ)در آن تالار حاضر شدند راجع به بیماری سرطان دارای اطلاعات بودند و بعضی از آن ها که پزشک سرطان شناس به شمار می آمدند راجع به سرطان اطلاعات وسیع داشتند با این وجود همه می دانستند که از زبان(زائر بروخ) راجع به سرطان چیزهایی خواهند شنید که تا آن شب نشنیده و نخوانده اند.
    زیرا(زائر بروخ)خود عده زیادی از بیماران سرطانی را مورد عمل قرار داده و بافت های سرطانی را درون بدن بیماران دیده و آن ها را با عمل جراحی،مشاهده کرده بود که چگونه بیماران بهبود می یابند یا این که پس از چندی باز دچار بافت سرطانی می شوند.
    وقتی(زائر بروخ)وارد تالار شد مرد وزن حاضر در آن جا قیام کردند و کف زدند و کف زدن آن ها تا وقتی که(زائر بروخ) پشت تریبون قرار گرفت ادامه یافت.
    بعد با اشاره استاد نشستند و(زائر بروخ) از کیفی که با خود آورده بود یک دسته کاغذ خارج کرد و روی میز گذاشت و سخنرانی را آغاز کرد.
    ابتدای سخنرانی(زائر بروخ)مژده می داد که آن چه خواهد گفت بسیار جالب توجه خواهد بود.
    چون گفت باید به خانم ها وآقایان بگویم که من از زمانی که برای اولین مرتبه یک تومور سرطانی را ازبدن یک بیمار خارج کردم تا امروز،ندیدم که دو بافت سرطانی،در داخل بدن از نظر رنگ وریشه هایی که می دواند کاملا متشابه باشد. در سطح بدن بافت های سرطانی،از نظر رنگ،به هم شبیه می شوند اما در داخل بدن،شباهتی بین بافت های خطرناک و وضع ریشه دوانیدن آن ها وجود ندارد.
    آن گاه استاد دست را زیر چانه قرار داد وسر را فرود آورد وچند لحظه سکوت کرد و پس از این که سر برداشت گفت اکنون باید وزیر را از خطر نجات داد ولحظه ای دیگر اظهار کرد هر یک از سه مهره را به حرکت درآوریم ،وزیر در معرض خطر قرار می گیرد.
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    این دو جمله بی مورد که ربطی به موضوع سخنرانی نداشت،شنوندگان را خیلی متحیر نکرد. چون گاهی ناطق،چیزهایی بر زبان می آورد که به ظاهر،به موضوع اصلی مربوط نیست اما چند لحظه دیگر معلوم می شود که زمینه ایست برای ارتباط با موضوع اصلی و سخنران از این جهت آن چیزهای ظاهرا نامربوط را بر زبان آورد که توجه شنوندگان را بیشتر کند و حس کنجکاوی آن ها را برانگیزد ولی وقتی سخنان زائر بروخ در این زمینه همچنان ادامه پیدا کرد معلوم شد که استاد،مثل این که موضوع سخنرانی خود را فراموش کرده و فقط راجع به مهره های شطرنج مانند اسب و فیل و وزیر و پیاده صحبت می کند و گویی که یک صحفه شطرنج مقابل خود دارد ومهره ها را در آن صحنه می بیند و راجع به حرکات آن ها بحث می کند.
    یک مرتبه استاد،از موضوع حرکت شطرنج به موضو یک بلنگه(خانه ی کوچک ییلاقی)که در زمان اقامت در کشور سویس اجاره کرده بود پرداخت و قدری راجع به سوئیس و آب و هوا و وضع آن کشور صحبت کرد وبعد،رشته صحبت را به موضوع خریداری یک اتومبیل کشاند.
    بر دوستان زائر بروخ که در تالار سخنرانی حضور داشتند محقق شد که شایعه جنون ادواری استاد که سبب برکناری او از کارهای جراحی شده صحت دارد زیرا تردیدی وجود نداشت که سخنران دچار اختلال مشاعر است.
    دوستان(زائر بروخ)ظاهرا به عنوان تشکر از سخنران به تریبون نزدیک شدند که او را از ادامه صحبت باز دارند و از میز دور کنند ولی استاد مقاومت می کرد و نمی خواست از تریبون دور شود و می گفت سخنرانی من هنوز به اتمام نرسیده است ولی سرانجام به زور او را از تریبون دور و از تالار خارج کردند و از خبرنگاران و روزنامه ها ومجلات خواهش کردند که به پاس خدماتی که(زائر بروخ)به علم کرده و در گذشته صدها نفر را از مرگ نجات داده، نامربوط بودن سخنرانی او را در اخبار خود منتشر نکنند ونگویند که آن دانشمند مبتلا به پرتی حواس است و آن ها هم از انتشار خبر ناگوار سخنرانی (زائر بروخ) خودداری کردند.
    (زائر بروخ)هرگز در فکر فراهم کردن اندوخته و پس اندازی نبود که در دوره پیری یا از کار افتادگی کمک به تأمین زندگی او کند و پیوسته کار وتحقیق می کرد بی آن که بخواهد از کار و تحقیق ثروتی به دست بیاورد*.
    آن هایی که عاشق کار خود هستند و نمی توانند دست از کار بکشند،کار و تحقیق را برای به دست آوردن پول نمی خواهند و عشق آن ها به کار و تحقیق سبب می شود که اگر داشته باشند حاضرند که از جیب خود پول و مقرری بدهند مشروط بر این که کار وتحقیق آن ها تعطیل نشود.
    (زائر بروخ)هم یکی از عشاق کار وتحقیق بود ودر هیچ دوره از عمر به فکر فراهم کردن اندوخته و جمع کردن ثروت نیفتاد و روزی هم که او را از ادامه کار منع کردند حاضر نشد که کاغذ های مربوط به بازنشستگی خود را امضا کند تا بقیه عمر،حقوق بازنشستگی بگیرد.
    آن مرد با این که می دانست که پس انداز ندارد نخواست که حقوق بازنشستگی را بپذیرد.
    در چند مورد که(زائر بروخ)از امضای اسناد مربوط به بازنشستگی و در نتیجه پذیرفتن حقوق آن امتناع کرد دارای هوش و حواس عادی بود و نمی توان گفت که جنون ادواری او را واداشت که امتناع کند.
    آن چه آن مرد را واداشت که حقوق بازنشستگی را نپذیرد این بود که فکر می کرد کسی که اسناد مربوط به بازنشستگی خود را امضا می کند حقوق تقاعد را می پذیرد و در ظاهر و باطن اعتراف می کند که دیگر مایل به ادامه کار نیست یا توانایی ادامه کار را ندارد.
    وزیر بهداری نسبت به (زائر بروخ)حسن نیت داشت و نمی خواست که پرداخت حقوق(زائر بروخ)قطع شود ولی او هم ناگریز بود که از مقررات عمومی اطاعت کند وحقوق مردی را که دیگر نباید به کار مشغول باشد قطع کند.در هیأت وزیران آلمان شرقی گفته شد وقتی حقوق(زائر بروخ)را قطع کردید او مجبور می شود که حقوق بازنشستگی را بپذیرد.
    حقوق(زائر بروخ)قطع شد و با قطع حقوق او،اتومبیلی را که به خرج وزرات بهداری وسیله نقلیه اش بود از او گرفتند و طولی نکشید که فقدان درآمد در خانه(زائر بروخ)محسوس شد و همسرش (مارگو) نمی توانست احتیاجات خانه را خریداری کند.


    *در این کشور هم از این گونه افراد وجود داشته اند یا وجود دارند و مردی را می شناسم که از سن هفده سالگی تا سن هفتادوچهارسالگی بدون انقطاع مشغول ترجمه مقالات و کناب ها از زبان های خارجی به زبان فارسی بود و اینک که به هفتادوچهار سالگی رسیده و دچار چند بیماری شده به کلی فاقد اندوخته وپس انداز است و به معنای واقعی بی بضاعت است.__مترجم
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    روش استاد برای پی بردن به سفیلیس [HR][/HR]


    در زمانی که(زائر بروخ)به طور منظم در بیمارستان (شاریتی)کار می کرد یک روز دکتر(مادلنر)مشاهده کرد در اتاقی که از آن جا به اتاق عمل می رفتند کتابی دیده می شود و همین که آن کتاب را دید فهمید که از (زائر بروخ)است چون استاد عادت داشت که دربین راه خانه خود و بیمارستان در اتومبیل کتاب می خواند و اگر از خانه خود یا بیمارستان می خواست به جای دیگر برود باز در حال عبور مشغول خواندن کتاب می شد.
    کتابی که آن روز دکتر(مادلنر)دید و فهمید که از (زائر بروخ)است و به جا مانده کتابی بود راجع به بیماری سفیلیس اما از تألیفات (زائر بروخ)می باشد و به جا مانده کتابی بود راجع به بیماری سفیلیس اما از تألیفات(زائر بروخ)به شمار نمی آمد.
    (زائر بروخ)هنگام خواندن کتاب های علمی،نظریه خود را در حاشیه صفحات می نوشت و دکتر (مادلنر)دید که در آن کتاب،به تقریب،صفحه ای نیست که حاشیه ای با خط (زائر بروخ)بر آن نوشته نشده باشد و پس از مشاهده حواشی ،که مربوط به سفیلیس بود در باطن(زائر بروخ)را تحسین کرد.
    در واقع (زائر بروخ)در مورد بیماری سفیلیس به سبب شغل جراحی خود،مطالعاتی بیش از تمام پزشکان سفیلیس شناس معاصر خویش داشت چون آن ها آثار بیماری سفیلیس را در خارج از بدن انسان مورد تحقیق قرار می دادند و(زائر بروخ)آن آثار ناگوار را در داخل بدن انسان با چشم های خود می دید.
    او هنگام عمل جراحی در داخل بدن عضوی را مشاهده می کرد که دچار عوارض دوره سوم بیماری سفیلیس شده بود و پزشک متخصص و سفیلیس شناس نتوانسته بود بفهمد که کدام عضو دچار عارضه دوره سوم بیماری سفیلیس شده است.
    بیمارس سفیلیس ،سه دوره دارد و در دوره اول علامت آن یک جوش (یک قرحه)است که روی جهاز جنسی یا در لب و در پزشکانی که با میکروب سفیلیس سروکار دارند گاهی در انگشت،پدیدار می شود و آن جوش یا قرحه در اصطلاح پزشکی موسوم به(شانکر)است.
    در آن زمان اگر معالجه نکنند،عوارض دوره دوم بیماری آشکار می شود وآن قرحه از بین می رود و جوش های دیگر در دست و پا پدیدار می شود و صدا تغییر می کند و این دوره هم بعد از چندی منقضی می شود وآثار ظاهری بیماری ناپدید می شود.
    از آن به بعد دوره سوم بیماری شروع می شود و کسی که مبتلا به دوره سوم این بیماری است ،به ظاهر هیچ فرقی با افراد سالم ندارد و هیچ پزشک سفیلیس شناس،از علایم ظاهری نمی تواند تشخیص بدهد که آیا شخصی مبتلا به دوره سوم بیماری سفیلیس هست یا نه؟
    عوارض دوره سوم بیماری سفیلیس گوناگون و همه خطرناک است و بیمار که خود را به طور کامل سالم می داند و با اشتها غذا می خورد و به خوبی می خوابد ناگهان دچار نابینایی می شود یا گرفتار فلج عمومی بدن می شود.
    (زائر بروخ)که عوارض دوره سوم بیماری سفیلیس را در داخل بدن اشخاص می دید اولین کسی است که گفت در بدن انسان عضوی وجود ندارد که از آسیب احتمالی عوارض دوره سوم مرض سفیلیس مصون باشد.
    یکی از عوارض خطرناک دوره سوم سفیلیس دیوانگی است و مریض که خود اطلاع ندارد که بیمار است ممکن است یک مرتبه دیوانه شود و بیمار سفیلیسی که خود را به طور کامل معالجه نکند عوارض مرض سفیلیس را به فرزندان منتقل می کند و آن ها ممکن است دیوانه یا نابینا یا دچار ضعف و مشاعر شوند.
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    چند بار اتفاق افتاد که شخصی به دلیل تجویز پزشکان برای یکی از بیماری های مختلف مورد عمل جراحی زائر بروخ قرار گرفت و هنگام عمل (زائر بروخ)اثر بیماری سفیلیس را که پزشکان معالج از آن بی اطلاع بودند در یکی از اعضای بدن دید و به پزشک معالج اطلاع داد که آن شخص پس از این که از بیمارستان مرخص شد باید برای درمان بیماری سفیلیس تحت مداوا قرار بگیرد.
    قبل از(زائر بروخ)پزشکی که می خواست بداند آیا کسی مبتلا به دوره سوم بیماری سفیلیس هست یا نه، باید اقدام به آزمایشی بکند که در پزشکی موسوم بود به (واکنش واسرمان) (واسرمان) یک میکروب شناس آلمانی بود که درسال5192 میلادی زندگی را بدرود گفت و برای پی بردن به وجود میکروب سفیلیس ،در بدن انسان آزمایش موسوم به(واکنش واسرمان)را که شرح آن مفصل است و تقریبا یک رساله پزشکی است،ابداع کرد.
    با استفاده از واکنش واسرمان و به زبان فرانسوی (راکسیون-دو-واسرمان)می توانستند به تحقیق بفهمند که آیا میکروب سفیلیس در بدن کسی هست یا نه؟
    اما استفاده از(واکنش واسرمان)برای پی بردن به وجود میکروب سفیلیس در بدن یک نفر دو اشکال داشت اول این که کارهای مختلف آن آزمایش مدتی به طول می انجامید دوم این که نمی توانستند بدون وجود یک آزمایشگاه مجهز آن آزمایش را بکنند.
    پزشکان سفیلیس شناس آلمانی و سایر پزشکان اروپا چون در شهرهایی می زیستند که در آن جا آزمایشگاه های مجهز بود می توانستند از آن آزمایش بهرمند شوند اما در کشورهای افریقایی و آسیایی که در آن دوره،آزمایشگاهی نبود استفاده از آن آزمایش پزشکی امکان نداشت اما(زائر بروخ) در نتیجه تجربه های علمی روشی را برای پی بردن به مرض سفیلیس در بدن انسان ،کشف کرد که یک پزشک در دورافتاده ترین نقاط آفریقا یا آسیا که دسترسی به آزمایشگاه نداشت می توانست بدان وسیله بفهمد که آیا شخصی میتلا به بیماری سفیلیس( دردوره پنهان شدن)هست یا نه؟
    روش پی بردن(زائر بروخ)به میکروب مرض سفیلیس این گونه بود که قدری از خون زن یا مرد مشکوک را می گرفت و نیز قدری از خلط او را از یکی از(گانگلیون)ها(برآمدگی های لنفاتیک گردن را گانگلیون می گویند)به وسیله سرنگ خارج می کرد و گرفتن خون و خلط بیش از دو دقیقه طول نمی کشید.
    آن گاه آن دو مایع را در ظرفی کوچک مخلوط می کرد و می گذاشت ته نشین شود و معلوم است که بعد از ته نشین شدن،آبخون در بالا قرار می گرفت.
    زائر بروخ آن آبخون را در ظرف دیگر می ریخت و قدری محلول موسوم به(مایع رین جر)را بر آن میافزود (مایع رین جر محلولی است نمکی که در آزمایشگاه و یا در ظروفی که می خواهند میکروب را در آن بپرورانند میریزند)و همین که(زائر بروخ)آن مایع را در آب خون می ریخت به فاصله پنج دقیقه میکروب های سفیلیس(اگر در وجود زن یا مرد مشوک بود)آشکار می شد.
    با این روش،هر پزشک می توانست حتی در نقاطی که آزمایشگاه وجود نداشت،در یک مدت بسیار کوتاه تشخیص بدهد که آیا کسی مبتلا به بیماری پنهانی سفیلس هست یا نه.
    گرچه این ابداع(زائر بروخ)در سال های بین دو جنگ اول و دوم جهانی مسکوت ماند و سر و صدای زیادی برپا نکرد اما شاهکارهای جراحی آن مرد انعکاس جهانی یافت و یکی از آن شاهکارها پیوند دست یا پای جدا شده به بدن مجروحین جنگ بود که ما در آغاز سرگذشت زائر بروخ به طور مختصر به آن اشاره کردیم و زود از آن گذشتیم و بنابراین ممکن است خوانندگان متوجه نشده باشند که آن شاهکارهای بی سابقه که تا آن روز کسی قدرت و جرأت انجام آن را نداشت چقدر اهمیت داشته است.
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    (اشتوفان برگ)که به هیتلر سوء قصد کرد [HR][/HR]


    یکی از اعمال جراحی (زائر بروخ)در جنگ دوم جهانی که خیلی مشهور شد و حتی مورد توجه (هیتلر)رئیس حکومت و دیکتاتور آلمان قرار گرفت،درمان(اشتوفان برگ)افسر ارتش آلمان بود که در شمال آفریقا به شدت مجروح شد.
    (اشتوفان برگ)همان افسری است که در روز بیستم ماه ژوئیه سال 1944 میلادی یک بمب ساعتی را در اتاق (هیتلر)قرار داد وخود از آن اتاق خارج شد و بمب منفجر شد،و در آن اتاق که جلسه یک کنفرانس نظامی در آن جا منعقد شده بود چند نفر به قتل رسیدند اما هیتلر آسیبی ندید.
    شرح این سوء قصد که بعد از پایان جنگ جهانی دوم سال ها در روزنامه ها ومجلات و کتاب ها راجع به آن صحبت شد مفصل است و خلاصه اش این بود که افسران نیروهای مسلح آلمان که می دانستند آلمان در جنگ شکست می خورد و پس از آن ممکن است نابود شود درصدد برآمدند با کشتن هیتلر به جنگ خاتمه بدهند و با دولت های آمریکا و انگلستان و شوروی صلح کنند ولو بعد از خاتمه جنگ ،آلمان،مجبور شود که غراماتی به آن دولت ها بپردازد و افسران آلمان،پرداخت غرامات را بهتر از نابود شدن آلمان می دانستند.
    (اشتوفان برگ)داوطلب شد که یک بمب ساعتی قوی را در اتاق هیتلر قرار بدهد و در روز بیستم ماه ژوئیه، 1944 بمب را که درون یک کیف دستی بود در اتاق کنفرانس نظامی(در منطقه ای واقع در شرق آلمان در جبهه جنگ با روسیه)نزدیک هیتلر قرار داد و به بهانه آوردن یک نوشته ضروری از اتاق کنفرانس خارج شد و با هواپیما خود را از آن منطقه دور کرد.
    بمب در دقیقه معین منفجر شد اما هیتلر کشته و حتی مجروح نشد و بعد از ان سوءقصد ،نزدیک هزار تن از افسران نیروهای مسلح آلمان و افراد غیرنظامی دستگیر وبه دار آویخته شدند و بعضی از آن ها را از چنگ دکان های قصابی حلق آویز کردند و (اشتوفان برگ)هم پس از دستگیر شدن مصلوب شد.
    (اشتوفان برگ)افسری بود دلیر و روزی که در شمال آفریقا هنگام حمله به یکی از مواضع متفقین ،به سختی مجروح شد درجه سرگردی داشت و او در حمله شجاعانه خود به نیروی انگلیس طوری مجروح شد که پزشکان و جراحان نظامی در شمال آفریقا،از درمان او اظهار عجز کردند و گفتند که وی از شدت زخم های وخیمی که در همه جای بدن او به وجود آمده خواهد مرد.
    مارشال(رومل)معروف که فرمانده قوای مسلح آلمان در شمال آفریقا بود و این افسر شجاع را بسیار دوست داشت پس از مذاکره با برلین ،دستو داد که(اشتوفان برگ)را که در حقیقت یک بدن متلاشی شده بود به برلین منتقل کنند که شاید در آن جا بتوانند او را درمان کنند.
    در برلین(زائر بروخ)بدن متلاشی شده افسر مجروح را دید و گفت من یقین ندارم که بتوانم او را نجات بدهم اما سعی خود را خواهم کرد.
    پس از انتقال (اشتوفان برگ)به بیمارستان برلین(زائر بروخ)دست راست مجروح را چون استخوان های دست طوری شکسته بود که جراح نابغه نمی توانست آن ها را جا بیندازد و علایم قانقاریا هم در دست پدیدار شده بود قطع کرد و گفت اگر دست خرد شده،قطع نشود قانقاریا از دست به سایر قسمت های بدن سرایت خواهد کرد و مجروح را خواهد کشت.
    چشم چپ(اشتوفان برگ)هم طوری مجروح شده بود که(زائر بروخ)به هیچ وجه نمی توانست آن را درمان کند و ناچار چشم چپ را هم به کلی درآورد.
    دست چپ(اشتوفان برگ)جز شست سالم بود ولی انفجار بمب شست دست چپ را از بین برده بود.
    انگشت شست در هر دست،برای استفاده از انگشت های دیگر،ضرورت غیر قابل اجتناب دارد و بدون انگشت دست شست نمی توان از انگشت های دیگر برای کار استفاده کرد و در بین پنج انگشت دست،انگشت شست یگانه انگشتی است که رویش به طرف چهار انگشت دیگر است وسایر انگشت ها طوری کنار هم قرار گرفته اند که رویشان به سوی هم نیست (زائر بروخ) برای این که انگشتان دست چپ (اشتوفان برگ) را برای او قابل استفاده کند تصمیم گرفت که انگشت سبابه مجروح را مبدل به انگشت شست کند تا با آن بتواند از سه انگشت وسطی وبنصر وخنصر استفاده کند*.
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    (زائر بروخ)بین انگشت سبابه و سه انگشت دیگر دست چپ مجروح فاصله به وجود آورد و در حالی که بر فاصله میافزود،انگشت سبابه را طوری قرار می داد که رویش به سوی سه انگشت دیگر باشد.
    به موازات کارهایی که(زائر بروخ)در دست چپ مجروح می کرد،قسمت های دیگر بدن او را هم که به شدت مجروح شده بود مورد عمل قرار می داد از جمله سه استخوان از بدن خرگوش زنده خارج کرد و در سه نقطه از بدن مجروح قرار داد.
    می گویند که در آلمان،اولین کسی که برای جلوگیری از عفونت زخم،از طرف(زائر بروخ)مورد تزریق (پنی سیلین)قرار گرفت(اشتوفان برگ)بود.
    (پنی سیلین)را به طوری که می دانیم انگلیسی ها ابداع کردند و در آغاز هم دارویی بود که با اشکال فراهم می شد ودر پاییز سال1943 که چرچیل نخست وزیر انگلستان در شمال آفریقا مبتلا به ذات الریه شد لرد (موران) پزشک مخصوص او گفت اگر(پنی سیلین)به او تزریق نشود خواهد مرد و امروز هم دارویی مؤثر در درمان بیماری ذات الریه اعم از این که واحد یا مضاعف باشد(یعنی یک ریه یا هر دو ریه مجروح شود)داروی آنتی بیوتیک(پنی سیلین)است وآن مقدار داروی(پنی سیلین)که برای مداوای چرچیل مورد استفاده قرار گرفت به علت کم بودن پنی سیلین به بهای آن روز 600 لیره انگلیسی قیمت داشت ولی امروز بیش از چند مارک ارزش ندارد.
    آلمانی ها،با استعداد سازمان دادن و انضباط که در آن ها بود از این که به خواص (پنی سیلین)پی بردند توانستند در مدتی کوتاه،مقداری زیاد (پنی سیلین)تولید کنند به طوری که از تابستان سال 1944 به بعد،بسیاری از سربازان مجروح آلمانی،که درمان آن ها نیازمند داروی آنتی بیوتیک بود و مورد تزریق پنی سیلین قرار می گرفتند.
    (اشتوفان برگ)بعد از این که از بیمارستان مرخص شد گر چه یک دست و یک چشم نداشت اما می توانست دست چپ خود را با چهار انگشت به طور کامل مورد استفاده قرار بدهد.
    هیتلر بعد از این که(اشتوفان برگ)از بیمارستان مرخص شد او را پذیرفت و گفت می بینیم که(زائر بروخ)در مورد شما اعجازکرده است.
    بعد از این که(اشتوفان برگ)در آفریقا مجروح شد به درجه سرهنگی رسید و روزی که هیتلر،آن افسر را پس از خروج از بیمارستان دید وی را به سمت رئیس ستاد نیروی ذخیره انتخاب کرد و در آلمان آن شغل را به کسی می دادند که لااقل درجه سرلشکری داشته باشد.
    بعد از این که(اشتوفان برگ)دستگیر شد در دادگاه نظامی گفت پیشوا (یعنی هیتلر)را دوست داشتم و او را محترم می شمردم اما علاقه من به میهنم آلمان بیش از علاقه ام به هیتلر بود،و می دانستم که یگانه شانس نجات آلمان از نابود شدن این است که وی برکنار شود.
    (زائر بروخ)به قول هیتلر در مورد(اشتوفان برگ)اعجاز کرد اما بین تاریخی که آن افسر از بیمارستان خارج شد و تاریخی که وی را به دار آویختند،مدتی زیاد طول نکشد و(هیتلر)تا آخرین روز زندگی اش ،کسانی را که در توطئه روز بیستم ماه ژوئیه 1944 علیه وی دست داشتند به قتل می رسانید هم چنان که 9 روز قبل از این که خود وی ومعشوقه اش(اورا برون)که در آخرین روز حیات به همسری اش درآمد در سرداب پناهگاه عمارت صدارت عظمای آلمان خودکشی کنند،دریا سالار(کاناریس)رئیس سازمان جاسوسی و ضدجاسوسی آلمان را به دار آویخت چون به او گزارش دادند که(کاناریس)از توطئه کسانی که قصد داشتند وی را با بمب ساعتی به قتل برسانند مطلع بوده ولی به او خبر نداده واز اجرای توطئه آن ها ممانعت نکرده است.

    *اولین انگشت دست بعد از شست موسوم است به سبابه و انگشت دوم به اسم وسطی خوانده می شود و اسم انگشت سوم بنصر است و اسم انگشت چهارم خنصر و دو کلمه بنصر و خنصر را باید با کسر حرف اول تلفظ کرد.__مترجم
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    کار کردن استاد به سمت دستیار [HR][/HR] چون روزنامه های آلمان شرقی راجع به جنون ادواری (زائر بروخ) چیزی نمی نوشتند در آلمان غربی مردم و حتی جراحان از دیوانگی ادواری آن استاد اطلاع نداشتندو فقط بر اثر انتشار خبری که شرحش گذشت اطلاع داشتند که او بازنشسته شده است (در صورتی که می دانیم زائر بروخ اسناد مربوط به بازنشستگی خود را امضا نکرد).
    در برلین غربی یک بیمارستان کوچک وجود داشت متعلق به جراحی موسوم به دکتر(ژونک بلوت)وآن جراح مدتی بعد از بازنشسته شدن (زائر بروخ)تصمیم گرفت که از آن استاد دعوت کند تا در بیمارستان او مشغول به کار شود.
    چون تمام بیمارستان های آلمان شرقی به روی(زائر بروخ)بسته بود و آن مرد را در هیچ یک از آن بیمارستان ها نمی پذیرفتند و حقوق رسمی آن استاد را قطع کردند و خانواده(زائر بروخ)خرج داشت،استاد علامه،پیشنهاد دکتر(ژونک بلوت)را برای کار کردن در بیمارستان وی پذیرفت و گویا ضرورت نداشته باشد که به تفصیل بگوییم که منظور دکتر(ژونک بلوت)که برای استاد پیشنهاد کتبی فرستاد از نام و آوازه(زائر بروخ)بود و می خواست با جلب آن مرد معروف به بیمارستان خود،آن بیمارستان را به اصطلاح(لانسه)کند تا بیمارانی که نیازمند عمل جراحی هستند نه فقط از همه جای آلمان بلکه از سایر کشورهای اروپا راه بیمارستان او را پیش بگیرند و به خصوص توانگران به بیمارستان وی مراجعه کنند.
    روزی که(زائر بروخ)برای اولین بار وارد بیمارستان کوچک دکتر (ژونک بلوت)واقع در برلین غربی می شد،(ژونک بلوت)و زنش و تمام کارکنان آن بیمارستان،مقابل در،برای استقبال از استاد نابغه،در یک صف ایستادند و سرها را پایین آوردند و آن گاه در پشت سر او،وارد بیمارستان شدند و دکتر(ژونک بلوت)قسمت های مختلف آن بیمارستان کوچک را به(زائر بروخ)نشان داد.
    وقتی که زائر بروخ در بیمارستان دکتر(ژونک بلوت)شروع به کار کرد گر چه مراجعه کنندگان به آن بیمارستان افزایش یافت اما درآمدش به آن نسبت زیاد نشد چون کسانی که مراجعه می کردند ،بیشتر از آلمان شرقی و برلین شرقی که در آن موقع رفت و آمدشان به آلمان غربی آزاد بود می آمدند و همه آن ها عادت داشتند دستمزد جراحی را با نرخ ارزان آلمان شرقی بپردازند و دکتر(زائر بروخ)نیز اضافه برآن تقاضا نمی کرد و یکی از رازهای محبوبیت(زائر بروخ)در میان مردم همین عدم اعتنای او به مال و ثروت و درآمد بود.
    اما دکتر(ژونک بلوت)که منظورش از دعوت(زائر بروخ)به هم کاری بالا بردن درآمد بیمارستان بود می خواست تا به وسیله ای از اسم و شهرت استاد برای افزایش درآمد استفاده کند و یک پیش آمد در نظر او این فرصت را در اختیارش قرار داد.
    در آلمان غربی مؤسسه ای بود به اسم(فوکس فیلم)که فیلم های مستند برمی داشت و پس از این که(زائر بروخ)در بیمارستان دکتر(بلوت)شروع به کار کرد آن مؤسسه به مدیر بیمارستان مراجعه کرد تا این که از یکی از اعمال جراحی زائر بروخ فیلم برداری کند.
    دکتر(ژونک بلوت)به امید آن فیلم برداری مستند،کمک به شهرت و رواج کار بیمارستان او خواهد کرد.پیشنهاد فوکس فیلم را پذیرفت و موافقت(زائر بروخ)را هم برای این که فیلم برداران در اتاق عمل حضور داشته باشند و فیلم بردارند،جلب کرد.
    در روزی که باید فیلم برداران می آمدند دکتر(بلوت)به آن ها گفت:اگر بعد از ورود به اتاق عمل،حس کردید که(زائر بروخ)از ورود شما ناراضی شده،ناراحت نشوید و حتی اگر نسبت به شما ابراز خشونت کرد کار خود را ترک نکنید.
    دکتر(بلوت)با این که موافقت(زائر بروخ)را برای حضور فیلم برداران در اتاق عمل جلب کرد پیش بینی می کرد که شاید استاد اعتراض کند وفیلم برداران به آن دلیل کار فیلم برداری را ترک کنند و بروند.
    شهرت(زائر بروخ)به قدری بود که در آن روز خود مدیر مؤسسه (فوکس فیلم)نیز با فیلم برداران به بیمارستان آمد.
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    آن روز،قرار بود که در بیمارستان دکتر(بلوت)یکی از دو کلیه یک زن بیمار را که دچار بیماری کلیوی بود بیرون بیاورند و(زائر بروخ)همین که وارد بیمارستان شد به دکتر(بلوت)گفت من امروز عمل نمی کنم و دستیار شما می شوم.
    آیا(زائر بروخ)در آن ساعت بر اثر فراموشی،خود را در زمانی می دید که هنوز یک جراح مستقل نشده بود و در اتاق عمل ،با سمت دستیاری کار می کرد؟
    ما از اندیشه هایی که سبب شد آن روز(زائر بروخ)آن پیشنهاد را به دکتر(بلوت)بکند بی اطلاع هستیم و دکتر(بلوت)از پیشنهاد نابغه ای چون(زائر بروخ)خیلی حیرت کرد زیرا پیشنهاد او تقریبا به آن شبیه بود که یک استاد بزرگ به شاگرد خود بگوید می خواهد زیر دستش کار کند و شاگرد او بشود.
    اما دکتر(بلوت)بعد از متحیر شدن از پیشنهاد(زائر بروخ)بدون آن که حتی فکرش را بکند چه ماجرایی پیش خواهد آمد در باطن مسرور شد چون در آن روز،فیلم برداران،از عمل جراحی فیلم بر می داشتند و برای او چه افتخاری برتر از این که مردی چون(زائر بروخ)در اتاق عمل دستیار او باشد؟
    در روز تعیین شده بیمار را به اتاق عمل بردند و دکتر(بلوت)و(زائر بروخ)وارد اتاق عمل شدند و دکتر بیهوشی و بهیاران قبل از آن دو جراح در اتاق عمل حضور یافته بودند و پس از ورود فیلم برداران عمل آغاز شد.
    دکتر(بلوت)شروع به عمل کرد و (زائر بروخ)بعد از این که محل عمل گشوده شد،با پنس،دو لب زخم را از هم جدا نگه داشت تا این که دکتر(بلوت)محل زخم را به خوبی مشاهده کند.
    فیلم برداران هم شروع به کار کردند و در اتاق عمل صدایی غیر از صدای آپارات فیلم بردارای به گوش نمی رسید و گاهی هم که یکی از بهیاران یکی از آلات جراحی را برمی داشت تا به دکتر(بلوت)بدهد یک صدای خفیف فلزی شنیده می شد.
    عمل برداشتن یک کلیه ی معیوب،مستلزم این است که تمام مجراهای خون یعنی رگ ها را که به کلیه متصل می شود ببندند و آن گاه کلیه را قطع کنند چون اگر آن رگ ها بسته نشود نه فقط خون،منطقه عمل را می پوشاند بلکه آن قدر خون جاری خواهد شد که بیمار زندگی را بدرود خواهد گفت.
    اما پیدا کردن مجراهای خون(رگ ها)برای بستن آن ها در تمام اعمال جراحی مربوط به کلیه،آسان نیست و کم یا زیاد وقت می گیرد چون گاهی بر اثر خرابی کلیه،بعضی از قسمت های مجاری خون با بافت های آماس کرده یا بافت هایی که به طرز دیگر تغییر شکل داده پوشیده می شود و جراح باید ،آن بافت ها را از رگ جدا کند و آن گاه رگ را ببندد.
    کلیه معیوب آن زن بیمار هم که باید برداشته می شد،همان وضع را داشت و دکتر(بلوت)بافت هایی را از رگ ها جدا می کرد تا بعد آن ها را ببندد.
    در وسط سکوت اتاق عمل یک مرتبه صدای(زائر بروخ)با لحن توبیخ آمیزی برخاست و خطاب به دکتر(بلوت)گفت: چرا این قدر طول می دهی؟...این را (اشاره به کلیه)بردار و زخم را ببند!
    در آن اتاق،آن لحن توبیخ در گوش تمام کسانی که حضور داشتند اعم از فیلم برداران و بهیاران و حتی دکتری که متصدی بی هوشی بود،عادی جلوه کرد چون همه،و حتی متصدی بی هوشی این طور فکر کردند که (زائر بروخ)از این جهت دستیار شده که اگر دکتر(بلوت)قصور یا خطا کرد،قصور یا خطای وی را گوشزد کند.
    چون مقام(زائر بروخ)آن قدر بزرگ بود که کسی فکر نمی کرد که او دستیار جراحی چون دکتر (بلوت) بشود مگر برای یک مصلحت تخصصی و نظارت بر عمل جراحی دکتر(بلوت).
    دکتر(بلوت)از آن عتاب،در حضور کارکنان بهداری و فیلم برداری خیلی خجالت کشید و سرخ شد اما چیزی نگفت.
    (زائر بروخ)که انتظار جوابی را از دکتر(بلوت)داشت وقتی با سکوت او مواجه شد با لحن خشن تری گفت :مگر با تو نیستم؟چرا به دستور من عمل نمی کنی؟این را(اشاره به کلیه)قطع کن و دور بینداز.
    این ایراد بیش از اعتراض اول در گوش تمام کسانی که در اتاق عمل حضور داشتند منطقی جلوه کرد و همه،این طور فهمیدند که دکتر(بلوت)در حال ارتکاب یک کار اشتباه است و (زائر بروخ)حق دارد که او را مورد ایراد و توبیخ قرار بدهد.
    دکتر(بلوت)که دیگر نمی توانست سکوت کند گفت:(گهیم رات)مگر شما نمی دانید که اول باید بافت ها را از رگ ها جدا کرد و بعد رگ ها را بست و آن گاه کلیه را قطع کرد و من اگر بدون بستن رگ ها ، کلیه راقطع کنم،آن قدر خون جاری خواهد شد که بیمار خواهد مرد.
    (زائر بروخ)گفت: وقتی کارد جراحی به دست کسانی مثل تو می رسد نتیجه اش این است که در یک عمل ساده کلیه در می مانند.
    دکتر(بلوت)باز سکوت کرد.
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    برای فیلم بردارانی که در آن اتاق بودند و از جنون ادواری(زائر بروخ)اطلاع نداشتند محقق شد که دکتر (بلوت) مشغول کاری است که با موازین عملی و فنی عمل جراحی مغایرت دارد و به همین دلیل (زائر بروخ) بر حسب وظیفه ،بر او ایراد می گیرد و حیرت می کردند چرا دکتر (بلوت)لجاجت می کند و از دستور استاد بزرگ اطاعت نمی کند.
    در اتاق عمل،هیچ کس نمی دانست که (زائر بروخ)باز دچار حمله جنون شده و استاد که از سکوت دکتر(بلوت)خشمگین شده بود فریاد زد: ای حیوان،مگر به تو نمی گویم که این را(اشاره به کلیه)قطع کن و دور بینداز پس چرا اطاعت نمی کنی؟
    دکتر(بلوت)گفت: آقای (زائر بروخ)مسئول عمل جراحی من هستم نه شما،و شما در این جا دستیار من هستید و نباید در کارهای من مداخله کنید.
    آن وقت در مقابل چشم های بهت زده ی حضار،و بخصوص فیلم برداران،واقعه ای که در بیمارستان برلین شرقی اتفاق افتاده بود تجدید شد و(زائر بروخ)به دکتر(بلوت)حمله ور و با او دست به گریبان شد.
    فیلم برداران که فهمیدند از یک صحنه ی منحصر به فرد،که در گذشته،به گمان آن ها نظیر نداشته و در آینده هم نظیر نخواهد داشت عکس بر می دارند با جدیت به فیلم برداری ادامه دادند و دقت داشتند که هیچ یک از مناظر نزاع از دست نرود.
    همسر دکتر(بلوت)که بر اثر فریاد و غوغا خود را به اتاق عمل رسانده بود می کوشید که(زائر بروخ)را از شوهرش جدا کند وفیلم برداران هم بی آن که یک لحظه آن مناظر منحصر به فرد را از دست بدهند،به فیلم برداری ادامه میدادند.
    اگر فریاد دکتر بی هوشی دیگران را متوجه حال بیمار نمی کرد،آن زن بدبخت مرده بود ولی فریاد آن پزشک دکتر(بلوت)و بهیاران و فیلم برداران را متوجه کرد که آن زن روی تخت عمل،در معرض خطر مرگ است و هر طور بود(زائر بروخ)را کشان کشان از اتاق عمل خارج کردند و فیلم برداران با سرعت راه خروج را پیش گرفتند چون پیش بینی می کردند که دکتر(ژونک بلوت)از آن ها خواهد خواست که فیلم صنحه نزاع را به او بدهند تا از بین ببرد و گر چه در آن روز چنین تقاضا نشد ولی بعد دکتر بلوت از مدیر مؤسسه(فوکس فیلم) خواهش کرد به پاس آبروی بیمارستان او و همچنین احترام(زائر بروخ)از نمایش دادن آن فیلم خودداری کنند.
    بعد از این که دکتر(بلوت)توانست عمل جراحی نا تمام را ادامه بدهد گفت: حالا می فهمم آن چه که پس از آوردن(زائر بروخ)به این بیمارستان راجع به دیوانگی او به من گفتند صحت داشته است.
    روز بعد چون هنوز رابطه ی تلفنی بین غرب و شرق برلین قطع نشده بود از بیمارستان دکتر(ژونک بلوت)به منزل(زائر بروخ)تلفن زدند که چون در آن روز،بیماری برای عمل جراحی ندارد ضرورت ندارد که(زائر بروخ) به خود زحمت بدهد و به بیمارستان بیاید.
    روز دوم زائر بروخ به بیمارستان آمد ولی راهش ندادند.
    از آن به بعد(زائر بروخ)به شکل واقعی خانه نشین شد ولی بیمارانی که نمی دانستند او گرفتار جنون ادواری است و به آن مرد اعتقاد داشتند به خانه اش می رفتند و از او تقاضا و حتی التماس می کردند که آن ها را مورد عمل قرار بدهد ولو در خانه خودش باشد.
    این دوره از زندگی حرفه ای(زائر بروخ)فجیع ترین و تأثر آورترین ادوار زندگی او بعد از بروز جنون ادواری است.او در این دوره بی آن که بداند چه می کند عده ای را که برای عمل جراحی به او مراجعه کرده بودند هنگام عمل قطعه قطعه کرد یا به طرز دیگر کشت و به قبرستان فرستاد.
    اما قبل از این که راجع به این دوره از زندگی (زائر بروخ)صجبت کنیم،ضروری است از مردی نام ببریم که در آخرین ماه های عمر(زائر بروخ)در زندگی او مؤثر واقع شد و هنوز اسمش را نبرده ایم و به اسم (شوردفکر)خوانده می شد.
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد

    یک مرد فراری که وارد زندگی زائر بروخ شد [HR][/HR]

    (شوردفکر)در آغاز جوانی تمایلات دست چپی داشت و پس از این که هیتلر روی کار آمد،در برلین یک دکان کوچک برای فروش کتاب های دست دوم باز کرد و گاهی هم خودش کتاب های ارزان قیمت را به چاپ می رسانید و می فروخت .
    پس از آغاز جنگ در ماه سپتامبر سال1939چون جزو افرادی بود که باید برای انجام خدمت زیر پرچم احضار شوند به خدمت رفت و دکان کوچکش را به شاگردش سپرد.
    اما او هنگام خدمت نمی توانست زبان خود را نگه دارد و یک بار تنبیه انضباطی شد ولی چون یک سرباز دلیر به شمار می آمد به درجه گروهبانی رسید. در سال 1945(سال آخر جنگ در اروپا) (شوردفکر)،در یک کار خانه اسلحه سازی نگهبانی می کرد و در آن کارخانه،مثل سایر کارخانه های اسلحه سازی آلمان،کارگران،روز و شب به کار مشغول بودند و یک شب (شوردفکر)در یکی از کارگاه ها به کارگران گفت در یکی از این شب ها،هواپیماهای بمباران آمریکا وانگلستان این کارخانه را خواهند کوبید و همه شما کشته خواهید شد.
    چون در تمام کارخانه های آلمان جاسوسان مخفی بودند روز بعد(شوردفکر)را توقف کردند و او فهمید که به احتمال نزدیک به یقین او را به میدان جنگ خواهند فرستاد.
    ولی قبل از این که نوبت فرستادن او به دادگاه برسد در زندان یک عمل دیگر از او سر زد که در نظر نازی ها از گناهان غیر قابل بخشایش به شمار می آمد و آن خواندن تصنیفی علیه هیتلر بود که در آن گفته می شد باید او را بدار آویخت.
    خواندن آن تصنیف در زندان با توجه به سوابق سیاسی آن مرد سبب شد که دادگاه در روز14 آوریل 1945 او را به جرم خیانت به مهین محکوم به اعدام کرد.
    (شوردفکر)در خواست تجدید نظر کردد و پرونده ی او به دادگاه تجدید نظر رفت و روز 29 آوریل دادگاه تجدید نظر حکم دادگاه بدوی را ابرام کرد و او را به زندان برلین منتقل کردند تا در بامداد روز سی ام آوریل اعدام شود.
    در بامداد آن روز خمپاره توپهای ارتش شوروی روی زندان برلین باریدن گرفت چون ارتش شوروی که به برلین رسیده بود به طوری که در تاریخ جنگ جهانی دوم نوشته شده با چهل هزار توپ برلین را بمباران می کرد.
    در زندان برلین بر اثر باران خمپاره ها،رشته هر نوع نظم و انضباط گسیخته شد و هر که زنده ماند اعم از زندانبان و محبوس گریخت و (شوردفکر)هم که همچنان لباس سربازی در برداشت اما ریشش بر اثر بسر بردن در زندان بلند شده بود فرار کرد.او نمی دانست کجا برود وچگونه خود را پنهان کند.
    اگر آلمانی ها او را دستگیر می کردند به قتل می رسید و اگر سربازان روسی او را می دیدند چون لباس ارتش آلمان را در برداشت هدف گلوله قرار می گرفت یا اسیر می شد.
    درحالی که سر گشته در خیابان های ویران برلین گام بر میداشت به مقابل بیمارستان شاریتی واقع در برلین شرقی رسید و یادش آمد که(زائر بروخ)جراح نوع پرور در آن جا کار می کند.
    (شوردفکر)اطلاع حاصل کرد که(زائر بروخ)در پناهگاه بیمارستان مشغول کار است و آن قدر در پناهگاه ماند تا(زائر بروخ)بین دو عمل جراحی چند دقیقه از اتاق عمل خارج شد.
    (شوردفکر)خود را به او رساند و با چند کلمه وضع خود را بیان کرد و گفت به او پناه آورده است.
    (زائر بروخ)به اتاق عمل برگشت و از کیف خود یک تیغ ژیلت و یک قطعه صابون بیرون آورد و به (شوردفکر) داد و گفت: برو به دستشویی و ریشت را بتراش و بعد از تراشیدن ریش به اتاق عمل بیا.
    (شورد فکر)ریش را تراشید و در اتاق عمل به (زائر بروخ)ملخق شد و استاد یک روپوش سفید و خون آلود را به او داد وگفت این را بپوش و از این ساعت تو یکی از دستیاران من هستی.
    (شوردفکر)گفت: من که از پزشکی و جراحی بی اطلاعم چگونه می توانم دستیار شما بشوم؟