پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد بعد استاد اظهار کرد:قلب انسان پس از این که از بدن آدمی خارج شد تا مدتی می طپد در صورتی که نه به دستگاه جریان خون ارتباط دارد نه به سازمان عصبی انسان . و اگر قلب انسان را بعد از این که از بدن جدا شد در یک مایع که برای غذای قلب مفید باشد قرار بدهند مدت ضربان آن در خارج از بدن انسان بیشتر می شود و علتش این است که قلب ،علاوه بر این که با مراکز عصبی ارتباط دارد و از آن ها دستور می گیرد،دارای یک سیستم عصبی مستقل است و پس از این که رابطه قلب با مرکز عصبی بدن قطع شد،اعصاب مستقل قلب به ضربان این عضو قوی ادامه می دهد تا لحظه ای که بر اثر نرسیدن غذا (خون)به عضلات قلب،این عضو از ضربان باز می ماند و می میرد. آن روز که دکتر(ویلفرید)ضربان آن مرد بدبخت را در ظرف زباله دید به یاد اولین درس وظایف اعضای خود در دانشکده پزشکی و شکافتن جثه قورباغه از طرف استادش افتاد. بعد از فاجعه بیرون آوردن قلب از سینه آن مرد و انداختن در ظرف زباله ،یک فاجعه وحشت انگیز دیگر هم در انتظار کسانی که در اتاق عمل حضور داشتند بود و آن این که می دیدند که (زائر بروخ) روی جسد بیمار که مرده بود همچنان به عمل ادامه می دهد. بعد از این که (زائر بروخ)قلب آن مرد را از سینه اش بیرون آورد و دور انداخت ،ماشین زندگی در بدن بیمار متوقف شد و همه اعضای بدن بیمار و قبل از همه مغز به تدریج از وظایف خود باز ایستادند چون سلول های مغز ،نمی توانند بیش از چهار و حداکثر پنج دقیقه نرسیدن خون به سلول ها را تحمل کنند و بعد از آن می میرند. وقتی زندگی یک نفر به انتها می رسد اول مغزش می میرد و آن وقت به تدریج سایر اعضای مهم بدن او،از وظایف حیاتی باز می ماند ومی میرند. بر اثر مرگ بیمار دیگر متصدی اندازه گیری ضربان قلب و نبض و فشارخون و شماره ی تنفس،کاری نداشت با این وجود مبهوت بر جای خود قرار گرفته بود و اگر (زائر بروخ) از او می پرسید که شماره ضربان قلب بیمار چقدر است ناگزیر باید بگوید بیمار قلب ندارد تا آن قلب دارای طپش باشد! آن هایی که جریان عمل جراحی را مشاهده می کردند دیدند که جدار معده و روده های بیمار هم از حرکت باز ایستاد و هر دانشجوی پزشکی و کسان دیگر که در موقع عمل معده یا روده ها در اتاق عمل حضور داشته اند می دانند که جدار معده و روده ها حرکت دارد و تا روزی که انسان زنده است آن حرکات ادامه پیدا می کند و پس از مرگ ،مانند سایر حرکات اعضای بدن متوقف می شود. دستیاران (زائر بروخ)و کسان دیگر که در اتاق عمل حضور داشتند و منطقه عمل را مشاهده می کردند دیدند که جدار معده و روده های بیمار از حرکت باز ایستاد ولی جراح نابغه متوجه آن وضع نشد و شگفت آن که برای اولین بار (زائر بروخ)که چیره دست بود و با سرعت عمل می کرد،آهسته به کار ادامه میداد. (ویلفرید)به خوبی دریافته بود قطع قلب بیمار و کشتن او،ناشی از پرتی حواس استاد است می فهمید که آهسته کار کردن(زائر بروخ)هم ناشی از پرتی حواس می باشد. (زائر بروخ)آن قدر آهسته کار کرد که بافت های گرم بدن بیمار،و بهتر آن که بگوییم بدن مرده،سرد شد.واکنش بافت های سرد و گرم بدن انسان،زیر دست جراح متفاوت است. در بدن انسان بافت سرد به وجود نمی آید مگر بعد از مرگ و تا ساعتی که انسان حیات دارد تمام عضلاتش گرم است. یک جراح فقط در تالار کالبد شکافی و دانشکده پزشکی یا در اداره پزشکی قانونی با عضلات سرد بدن انسان سروکار پیدا می کند چون در آن دو تالار،در جسد مرده کالبد شکافی می کند و درجاهای دیگر که باید یک بیمار را با عمل جراحی مداوا کند سر و کارش با عضلات گرم بدن انسان است. یک جراح می داند که هنگام شکافتن کالبد یک مرده کارد را باید طوری به حرکت در آورد که حرکت آن با زمانی که در اتاق عمل روی یک بیمار کار می کند فرق دارد.و استادان به دانشجویان پزشکی که ابتدا در تالارهای کالبد شکافی روی جسد اموات کار می کنند می گویند آگاه باشید که وقتی می خواهید یک بدن زنده را مورد عمل جراحی قرار بدهید حرکت کارد شما باید طور دیگر باشد و به تدریج طوری جراح از نظر تشخیص عضله مرده از زنده ،مهارت پیدا می کند که هر گاه چشم هایش را ببندند و به او بگویند که عمل کند همین که کار خود را روی عضله ای گذاشت بدون آن که آن را لمس کرده باشد تا از گزمی یا سردی عضله ،مرده یا زنده بودن آن را حس کند می فهمد که متعلق به مرده است یا زنده.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد استاد فهمید که بیمار را کشته است [HR][/HR] چون عمل جراحی (زائر بروخ)طولانی شده بود آن جراح بزرگ از واکنش عضلات مرده ،زیر کارد خود ،متوجه وضع غیر عادی عمل شد و آن توجه،چون جرقه در مغز او درخشید و پرتی حواس را از بین برد و شعور عادی بازگشت کرد و کسانی که در اتاق عمل بودند دیدند که یک مرتبه رنگ جراح نابغه سفید شد و کارد از دستش افتاد زیرا فهمید که بیمار ،زیر دست او مرده است. تا آن روز اتفاق نیفتاده بود که یک بیمار،زیر دست (زائر بروخ) در موقع هوشیاری او بمیرد. از روزی که (زئر بروخ)مبتلا به اختلال مشاعر شد کسانی در اثر اشتباه او در موقع عمل مرده بودند ولی خود وی نمی دانست که باعث مرگ آن ها شده است و از روزی هم که(زائر بروخ)به شهرت رسید تا آن روز اتفاق نیفتاد که بیماری زیر عمل جراحی او،یا بعد از خاتمه عمل،جان سپرده باشد و هر بیمار بعد از این که مورد عمل(زائر بروخ) قرار می گرفت بهبود می یافت. آن هایی که(زائر بروخ)را می شناختند آن قدر به وی اعتماد داشتند که راجع به او غلو می کردند و می گفتند که (زائر بروخ)مرده را هم زنده می کند و کارد جراحی او مانند صوراسرافیل است و همان طور که صدای آن صور اموات را زنده می کند ،کارد جراحی (زائر بروخ)هم مردگان را زنده می کند. (زائر بروخ)بعد از این که فهمید آن مرد را کشته است طوری خود را باخت که دکتر ویلفرید متأثر شد و به او نزدیک شد و دست استاد را گرفت و گفت خواهش می کنم بروید واستراحت کنید و به یکی از زن های پرستار که در اتاق بود گفت زیر بغل استاد را بگیرد و خود او زیر بغل دیگر (زائر بروخ)را گرفت و او را از اتاق عمل خارج کرد و در اتاق دیگر روی صندلی راحتی نشاند وگفت که برای (زائر بروخ) آب آشامیدنی بیاورند و خود او آب را برلب استاد گذاشت زیرا زائر بروخ دستکش های خون آلود جراحی را به دست داشت. سپس با کمک زن پرستار دستکش ها و روپوش جراحی را از وی دور کرد. طوری حال (زائر بروخ)منقلب بود که نمی توانست طبق معمول،بعد از خاتمه عمل جراحی به دست شویی برود و دست ها و صورت را بشوید و دکتر (ویلفرید)گفت لگن و آب و صابون بیاورند که در همان اتاق دست ها وصورت استاد را بشویند. راننده اتومبیل(زائر بروخ)در آن موقع نبود که او را به خانه اش برساند و با اتومبیل دیگر او را به خانه اش فرستادند و در بیمارستان شهرت دادند که حال(زائر بروخ)ناگهان در موقع عمل خراب شد و جسد مرده را هم ار اتاق عمل به مکانی منتقل کردند که اموات را در آن جا می گذاشتند. وظیفه دکتر(ویلفرید)دستیار ارشد (زائر بروخ)این بود که آن واقعه را به طور رسمی به رئیس بیمارستان گزارش بدهد. ولی چون خود را مدیون(زائر بروخ)می دانست حمایت آن جراح بزرگ سبب شد که او مشمول تصفیه نشود ،از دادن گزارش خودداری کرد. اما متصدی بی هوشی(که او هم دکتر بود)واقعه آن روز را به اطلاع اولیای بیمارستان رساند و گفت که در دیوانگی زائر بروخ تردیدی وجود ندارد و او باید به مجازات جنایت امروز خود برسد و برای همیشه از کادر جراحی اخراج شود. در آلمان شغلی در دانشکده های پزشکی وجود داشت که نظیر آن،با همان عنوان در سایر کشور های اروپا نبود و نیست و آن شغل مشاور دانشکده پزشکی است و توضیح دادیم که مشاور دانشکده پزشکی چه وظایفی داشت و اسم مشاور دانشکده پزشکی در برلین شرقی دکتر(هال)بود. متصدی بی هوشی وارد اتاق کار دکتر (هال)شد و با هیجان نشست. دکتر (هال)که هیجان او را دید حدس زد که او برای یک کار با اهمیت و نگران کننده نزد او آمده چون متصدی بی هوشی ،دکتر پزشکی بود و پزشکان در کار های مربوط به شغل خودشان به هیجان در نمی آیند مگر این که یک واقعه وخیم اتفاق بیفتد. متصدی بی هوشی گفت: آمده ام راجع به(گهیم رات)یک گزارش به شما بدهم وتردید ندارم که از گزارش من ناراحت خواهید شد. (گهیم رات)یک عنوان آلمانی است که معنای لفظی آن(مشاور صمیمی)یا (مشاور محرم)می باشد اما به عنوان تجلیل به کسانی اطلاق می شود که از نظر علم در عصر خود نظیر ندارند و شاید بتوان (استاد نابغه)را مقابل عنوان(گهیم رات)قرار داد. دکتر (هال):آیا اتفاقی تازه افتاده است. متصدی بی هوشی:شما می دانید که(زائر بروخ)در ایام اخیر گاهی دچار حواس پرتی می شد. دکتر (هال):بله از این موضوع اطلاع دارم. متصدی بی هوشی اظهار کرد ولی او امروز به معنای واقعی دیوانه شد و در حالی که باید معده بیمار را عمل کند قلبش را از سینه آن مرد بدبخت بیرون آورد و دورانداخت. سپس به تفصیل چگونگی بیرون آوردن قلب را برای مشاور دانشکده پزشکی بیان کرد و گفت (زائر بروخ)دیوانه شده ودیگر نباید گذاشت وارد اتاق عمل شود. با این که دکتر(هال)می دانست(زائر بروخ)دچار پرتی حواس شده از شنیدن اظهارات متصدی بی هوشی حیرت کرد چون پیش بینی نمی کرد که حواس پرتی آن جراح بزرگ،مبدل به چنین عملی که دیوانگی واقعی است بشود.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد برای درمان زائر بروخ [HR][/HR] دکتر(هال)راجع به طرز عمل (زائر بروخ)چند سؤال از متصدی بی هوشی کرد و گفت من درباره وضع پروفسور زائر بروخ با وزیر بهداری صحبت کردم ولی او گفتحیف است(زائر بروخ)از کارکردن ممنوع شود و شاید بتوان با داروی جدید(ال-اس-دی)او را معالجه کرد. داروی(ال-اس-دی)که امروز یکی از بلایای اجتماعی شده زیرا یک داروی مخدر خطرناک است برای این ساخته نشده بود که مانند هروئین،کوکائین و مرفین وسیله سوءاستفاده مبتلایان به مواد مخدر شود. این دارو را شیمیدان های آلمانی اختراع کردند و ساختند و اسم آن (لی زرک-سائوره-دیدتی لامید) است که یک اسم آلمانی است وحروف(ال-اس-دی)حروف اول این سه کلمه آلمانی است و ای کاش شیمیدان های آلمانی این دارو را اختراع نکرده بودند تا امروز یکی از بلایای اجتماعی نوع بشر بشود. شیمی دان های آلمانی این دارو را برای تسکین درد و اعصاب اختراع کرده بودند. (ال-اس دی)دارویی است که به اصطلاح پزشکی و دارو سازی (هالوسی ژن) می باشد یعنی دارویی که در مغز اثر می کند ولی مقدار زیاد آن در مغز اوهام وحشتناک به وجود می آورد. از این نوع دارو که به دستور پزشک مقدار کم آن شفابخش ولی مقدار زیاد آن زیان بخش و حتی مرگ آور می باشد در پزشکی زیاد است و به عنوان نمونه می گوییم یکی از این نوع دارو ها که کم آن شفا بخش و زیاد آن مرگ آور است استرکین است. پزشکان آلمان بعد از این که داروی(ال-اس-دی)اختراع شد امیدوار شدند که استعمال مقداری کم از آن برای تسکین ناراحتی های عصبی ،ودر نتیجه برای بازگردانیدن حافظه کسانی که حافظه را از دست داده اند مفید باشد ولی افسوس که این دارو بعد بلای جان بشر شد. گویا ضرورت نداشته باشد به تفصیل بگوییم چرا از بین رفتن کامل حافظه موجب از بین رفتن عقل می شود و هر کس می داند که تمام اعمالی که ما در ساعات بیداری در مورد همنوعان خودمان و حتی در مورد اشیای بی جان انجام می دهیم با استفاده از حافظه است و عقل ما که می گوید نباید آتش را به دست گرفت زیرا می سوزاند از حافظه کمک می گیرد و اگر حافظه ما به خاطر نداشته باشد که آتش سوزنده است،عقل نمی فهمد که باید ما را از دست گرفتن آتش ممانعت کند و به همین دلیل است که یک کودک آتش را به دست می گیرد زیرا چون قبلا تجربه نکرده حافظه اش به خاطر ندارد که آتش،سوزنده است ولی اگر یک بار دستش از آتش بسوزد ،آن واقعه در حافظه اش می ماند و از آن به بعد دست به آتش نمی زند . از بین رفتن حافظه در هر کس یک وضع مخصوص دارد وکسانی هستند که حافظه خود را در مورد شغلشان از دست می دهند اما در موارد دیگر مثل آداب معاشرت و داد و ستد و غیره،حافظه آن ها،باقی است بنابراین در موارد اخیر عقلشان بدون عیب به نظر می رسد .(زائر بروخ)کسی بود که حافظه شغلی را از دست داد آن هم نه به طور دائمی و در موارد دیگر حافظه اش کاملا باقی بود به همین دلیل در خارج از اتاق عمل جراحی ،چیزی از او دیده نمی شد که دلیل بر نقصان عقلش باشد. متصدی بی هوشی از دکتر(هال)پرسید: آیا(ال-اس-دی)را در مورد (زائر بروخ)تجویز کرده اند. دکتر هال جواب داد: نه چون قبل از تجویز دارو،باید به او بگویند که بر اثر ضعف حافظه دچار اختلال مشاعر شده و برای درمان باید از داروی جدید استفاده کند و کسی جرئت ندارد این حقیقت را به او بگوید. متصدی بی هوشی گفت:ولی می توانید مانع از آمدنش به بیمارستان بشوید؟ دکتر هال گغت:این کار هم از من ساخته نیست و فقط وزیر بهداری می تواند مانع ادامه کار(زائر بروخ) بشود. در این زمان حکومت آلمان شرقی که برلین شرقی پایتخت آن به شمار می آمد تازه تشکیل شده بود و وزرای آن حکومت از جمله وزیر بهداری کار می کردند و راه اداری ممانعت از(زائر بروخ)این بود که وزرات بهداری آلمان شرقی او را ممنوع از ادامه جراحی بکند. دکتر(هال)گفت همین امروز من با وزیر بهداری تماس خواهم گرفت تا مانع کار زائر بروخ شود و او با گرفتن حقوق بازنشستگی از جهت معاش آسوده خاطر خواهد بود. دکتر(هال)طبق وعده ای که به متصدی بی هوشی داده بود درباره (زائر بروخ)با وزیر بهداری مذاکره کرد ولی وزیر بهداری گفت :من نمی توانم به تنهایی درباره(زائر بروخ)تصمیم بگیرم و باید هیئت وزیران او را از ادامه جراحی منع کند. روز بعد وزیر بهداری موضوع زائر بروخ را به اطلاع هیئت وزیران رساند ولی هیئت وزیران هم برای ممانعت از ادامه کار زائر بروخ تصویب نامه صادر نکرد چون می دانست که دو نفر از اعضای برجسته (پولیت بورو)یعنی اداره حزب کمونیست شوروی از بیماران(زائر بروخ)بودند و او،با موفقیت آن دو را مورد عمل جراحی قرار داد و سلامتشان را باز گرداند یکی از آن دو استالین زمامدار شوروی بود که احتیاج به معرفی ندارد و دیگری مارشال(وروشیلوف). مارشال وروشیلوف عضو (پولیت بورو)و افسر عالی رتبه ارتش شوروی بود(او بعد از مرگ استالین رئیس شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی یعنی رئیس جمهوری آن کشورشد.) آن ها هر دو از حامیان (زائر بروخ) بودند و در آن موقع که تازه حکومت آلمان شرقی تشکیل شده بود آن حکومت مایل نبود اقدامی بر خلاف تمایل دولت شوروی بکند. خلاصه آن که وزیران حکومت آلمان شرقی تصویب نامه ای برای ممانعت از ادامه کار(زائر بروخ) صادر نکرد و او را بازنشسته ننمود.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد دو واقعه از زبان یک پزشک ایرانی [HR][/HR] این موضوع در نظر نسل جوان امروز که از شخصیت زائر بروخ بدون اطلاع می باشند عجیب به نظر می رسد و ما برای این که نشان بدهیم (زائر بروخ) در نیمه اول این قرن چقدر دارای نفوذ و احترام بود دو واقعه را که دکتر حجازی پزشک ایرانیکه مدت چند سال در آلمان دستیار(زائر بروخ) بود و درباره او نقل کرده است در این جا ذکر می کنیم. واقعه اول مربوط است به عمل جراحی ریه(جورج پنجم) پادشاه انگلستان که (زائر بروخ) قبل از شروع جنگ جهانی دوم به دعوت وی برای عمل او به انگلستان رفت. عمل جراحی ریه(جورج پنجم)با موفقیت به دست (زائر بروخ) به انجام رسید و پادشاه انگلستان معالجه شد و بعد از درمان،از (زائر بروخ)برای شام،در کاخ سلطنتی دعوت کرد و عده ای از رجال انگلستان هم جزو مدعوین بودند. مدعوین چند لحظه قبل از جورج پنجم و (زائر بروخ) وارد تالار غذا خوری شده،طبق رسوم تشریفات ایستاده بودند تا پادشاه انگلستان وارد شود و پادشاه انگلستان به اتفاق(زائر بروخ)که میهمانی به افتخار وی داده می شد وارد تالار میهمانی شد و آن گاه همه نشستند و زائر بروخ سر را متوجه چپ و راست کرد ولی دکتر حجازی دستیار ایرانیشرا که با خود به انگلستان آورده بود ندید و به گمان این که او،بعد خواهد آمد چند دقیقه منتظر ماند. اما دکتر حجازی وارد تالار غذا خوری نشد و زائر بروخ از جا برخاست و گفت :چون از دکتر حجازی دعوت نشده ،من میروم و در میان بهت و حیرت حاضران و به خصوص پادشاه انگلستان از تالار غذا خوری خارج شد. باید به خاطر آورد که انگلستان آن روزگار با انگلستان امروز خیلی بسیار فرق داشت و(جورج پنجم) پادشاه انگلستان و امپراطور یک امپراطوری بسیار وسیع و دارای 625 مملکت و منطقه مستعمره در شرق و غرب جهان بود به طوری که می گفتند خورشید هرگز در امپراطوری انگلستان غروب نمی کند و مجالس میهانی رسمی پادشاه انگلستان و امپراطوری بریتانیا تشریفاتی داشت که مو به مو اجرا می شد با این وجود (زائر بروخ) با حال اعتراض آمیز غذاخوری را ترک و از تالار خارج شد. به دستور پادشاه انگلستان از ( زائر بروخ) خواهش کردند که برگردد و بی درنگ عقب دکترحجازی فرستادند و(زائر بروخ) آن قدر در خارج از تالار غذاخوری توقف کرد تا دکتر حجازی آمد و به اتفاق او وارد تالار غذاخوری شد. واقعه دوم که از لحاظ زمانی بعد از این واقعه اتفاق افتاد ،همچنان به نقل از دکتر حجازی دستیار ایرانی زائر بروخ از این قرار است: دکتر حجازی می گوید:روزی در مطب (زائر بروخ) نشسته بودم که ناگهان در باز شد و(هیتلر)رئیس مقتدر حکومت آلمان نازی به اتفاق معاونش(رودولف هس) و گوبلز وزیر تبلیغات آلمان بدون خبر قبلی وارد اتاق شدند. من از ورود غیرمنتظره این سه نفر و به خصوص هیتلر بسیار تعجب کردم ولی قیافه زائر بروخ از دیدن هیتلر و دو نفر دیگر،کوچکترین تغییری نکرد و گویی که آنها سه بیمار عادی هستند که وارد مطب او شده اند. بعد از این که نشستند (هیتلر )گفت: من از این جهت نزد شما آمده ام که فکر می کنم شما باید مرا مورد عمل جراحی قرار بدهید. (زائر بروخ)پرسید: چرا چنین فکری می کنید.هیتلر گفت:برای این که من مبتلا به سرطان حنجره شده ام. (زائر بروخ)چنان که گویی یک بیمار عادی را معاینه میکند با خونسردی گلوی هیتلر را از داخل مورد معاینه قرار داد و گفت :شما سرطان حنجره ندارید و سپس اسم پزشکی را نوشت و گفت این دکتر متخصص شناسایی سرطان گلو وحنجره و نای است و برای اطمینان بیشتر به این پزشک هم مراجعه کنید اما خود من حنجره شما را سالم می بینم و فکر می کنم که ناراحتی حنجره ی شما ناشی از این است که خیلی حرف می زنید و نطق می کنید!!!!!!.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد وحشت جراح نابغه از بیماری کزاز [HR][/HR] شاگردان (زائر بروخ)و دستیاران وی از او،خاطرات زیادی دارند ولی تمام کسانی که در دوره های مختلف با (زائر بروخ)کارکردند یا شاگردش بودند در یک نکته اتفاق نظر دارند و آن این است که آن جراح بزرگ در حرفه ی خود از هیچ چیز نمی ترسید از بیماری کزاز بیم داشت. علت وحشت (زائر بروخ)از آن بیماری این بود که به چشم خود دید که پدرش از بیماری کزاز زندگی را بدرود گفت. در دوره ی کودکی آن جراح بزرگ که پدرش از آن بیماری زندگی را بدرود گفت هنوز در نظر بسیاری از مردم اروپا بیماری کزاز کفاره گناهان به شمار می آمد و مردم فکر می کردند کسی که مبتلا به آن بیماری می شود مرتکب گناهان بسیار بزرگ شده و به همین جهت دست طبیعت او را دچار آن کیفر سخت کرده تا این که کفاره گناهان خود را با سختی هر چه بیشتر ،ادا کند. آن چه سبب می شد که مردم در مورد یک بیماری کزازی آن طور فکر کنند مشاهده منظره ی رنج بردن بیمار بود و در هیچ یک از بیماری های آدمی ،منظره ی رنج بردن بیمار مانند یک بیمار کزازی تأثر آور و وحشت انگیز نیست و حتی پزشکان که به سبب مقتضیات سنتی خود عادت به دیدن ناراحتی های بیماران دارند وقتی که یک بیمار کزازی را در حال رنج بردن مشاهده می کنند ،منقلب می شوند. در نیمه دوم قرن نوزدهم که پزشکان اروپا ،درد های ناشی از انواع بیماری ها را از لحاظ رنج بردن بیمار، طبقه بندی کردند گفتند که هیچ رنجی شدید تر از درد بیماری کزاز نیست. چون در بیماری کزاز ،فقط یک موضع یا یک منطقه از بدن انسان درد نمی کند بلکه هفتصد عضله که در بدن آدمی است همه با هم دچار درد می شوند. شماره عضلات بدن از 700 بیشتر است و بعضی از عضلات دارای تقسیمات هستند ولی در بیماری کزاز حتی کوچک ترین عضله بدن انسان هم دچار درد می شود و به شدت منقبض می شود و انقباض عضلات آن قدر شدید است که در عضلاتی که دارای تارهای مشخص و مجزی هستند هر تار عضله،از جهت سختی شباهت به یک مفتول فولادی پیدا می کند و این تشبیه ،گر چه توأم با اغراق است اما به راستی تارهای ماهیچه به شدت کشیده می شود و چون در بدن آدمی ،چه در اعضای داخلی ،چه دراعضای خارجی،عضوی نیست که ماهیچه نداشته باشدبیمار کزازی درتمام اعضای داخلی و خارجی بدن حتی در پلک چشم ولاله گوش احساس درد شدید می کند. زائر بروخ هم هرگز منظره ی بیماری پدرش را فراموش نکرد و همواره به یاد می آورد که او از روزی که بیمار شد تا روزی که جان سپرد حتی یک دقیقه آرام نگرفت وروز وشب ،از پا تا سر،بر خود می پیچید ،و دست ها و پاها و گردن و پشت و کمر و لگن خاصره اش بی انقطاع تکان می خورد و گاهی حتی نمی توانست ناله کند و (زائر بروخ) پس از این که بزرگ شد فهمید که تشنج و انقباض ماهیچه های حنجره مانع از این می شد که پدرش داد بزند یا بنالد. دو سال بعد از مرگ پدر (زائر بروخ) یک پزشک آلمانی به اسم دکتر (نیکولر) بعد از ده سال پی گیری در آزمایشگاه کوچک خود در یکی از روستاهای آلمان میکروب کزاز را که به شکل دراز و مانند یک چوب کبریت باریک بود کشف کرد. از روزی که پاستور فرانسوی میکروب را کشف کرد ونشان داد که عامل بسیاری از بیماری ها میکروب است ، طبقات گوناگون میکروب ها ، به مناسبت شکلشان ، اسامی نوعی مخصوص پیدا کردند و آن اسامی بین المللی شد و امروز در همه جا،اسامی نوعی میکروب ها یکی است وتمام میکروب های مدور یا بیضی را به اسم (کوک)می خوانند یعنی مدور و اسم نوعی تمام میکروب های دراز (باسیل) است که از کلمه لاتینی (باسیل) یعنی چوب دستی دراز گرفته شده و اسم تمام میکروب هایی که شباهت به خوشه انگور دارند (استافیلوکوک) است از کلمه یونانی (استافیله)یعنی خوشه ی انگور و تمام میکروب هایی که چون حلقه های زنجیر دنبال هم قرار گرفته اند(استرپ توکوک)است از دو کلمه یونانی (استپ توس)و (کوکوس) که هر دوی آن ها به معنای رشته ای از اشیای مدور است که در زبان محاوره یونانی معنای زنجیر را می دهد. میکروبی هم که (نیکولر)پزشک آلمانی کشف کرد(باسیل)یعنی میکروب دراز بود. اگر(نیکولر)یک پزشک شهری به شمار می آمد و در شهر ها طبابت می کرد شاید نمی توانست میکروب بیماری کزاز را که امروز به اسم او ،موسوم به میکروب (نیکولر) می باشد کشف کند اما او در روستاها طبابت می کرد و می دید که روستاییان بیش از سکنه شهرها دچار بیماری کزاز می شوند. دکتر (نیکولر) پس ازده سال تحقیق میکروب مرض کزاز را در کودهای حیوانی که روستاییان مورد استفاده قرار می دادند کشف کرد و فهمید که میکروب مرض کزاز در کود اسب و گاو و گوسفند زندگی می کند و از این کودها به زمین داخل می شود.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد این اولین مرحله ی اکتشاف دکتر (نیکولر)بود و بعد از آن به تحقیق ادامه داد تا بداند که میکروب مرض کزاز چگونه عمل می کند.آیا مثل میکروب مرض حصبه از راه دهان وارد بدن انسان می شود یا مانند میکروب مرض سل به وسیله هوا وارد بدن می شود. سال ها دکتر(نیکولر)راجع به چگونگی عمل میکروب مرض کزاز تحقیق کرد و عاقبت فهمید که راه ورود میکروب مرض کزاز به بدن انسان از راه زخم است واگر دست یا پا یا بدن انسان مجروح شود،و میکروب کزاز هم در محلی که انسان مجروح شده است وجود داشته باشد از راه این زخم وارد بدن می شود. آن گاه دکتر(نیکولر)تحقیق کرد تا بداند میکروب کزاز بعد از این که وارد بدن شد چگونه عمل می کند و نتیجه تحقیق این شد که میکروب کزاز وقتی وارد بدن شد به طرف اعصاب می رود و روی اعصاب بدن جا می گیرد و چون حرارت بدن انسان که 37 درجه است برای رشد آن میکروب مناسب است شروع به تکثیر می کند. روش تکثیر میکروب کزاز هم این طور است که دو ساعت بعد از این که وارد بدن شد،نصف می شود و هر نیمی از آن مبدل به یک میکروب کامل می شود و آن گاه هر یک از آن دو میکروب کامل باز هم نصف می شوند و نیمه آن ها هم مبدل به میکروب کامل می گردند. تبدیل یک میکروب کزاز به دو میکروب در نسل اول دو ساعت طول می کشد اما نسل دوم در مدتی کمتر مبدل به نسل سوم می شود و نسل چهارم در مدتی کمتر از نسل سوم به وجود می آید و به هر نسبت که نسل ها تجدید می شوند نسل های جدید ،در مدتی کمتر به وجود می آیند به طوری که بعد از چندین روز ،تجدید نسل میکروب کزاز عوض دو ساعت به یک ربع ساعت تقلیل پیدا می کند. اگرسازمان های دفاعی بدن بتوانند در ساعت اول ورود میکروب کزاز آن ها را از بین ببرندخطری متوجه انسان نمی شود. اما اگر از عهده نابود کردن میکروب ها برنیایند ،آن ها که با سرعت افزایش می یابند ،چون در اعصاب بدن(غیر از مرکز کل اعصاب یعنی مغز)منزل کرده اند شروع به تخریب می کنند و چون در تمام بدن انسان عصبی نیست که میکروب های کزاز در آن جا رخنه نکرده باشد،عضله ای وجود ندارد که بر اثر خرابکاری میکروب های کزاز ، دچار انقباض نشود. به همین جهت که بیمار ، در تمام عضلات بدن خود چه ماهیچه های اعضای داخلی چه اعضای خارجی احساس دردهای طاقت فرسا می کند. حتی امروز هم پزشکان برای در مان بیماری کزاز دارویی ندارند اما می توانند به وسیله واکسن از بروز بیماری کزاز جلوگیری کنند. به طوری که می دانیم وقتی یک نفر ، براثر واقعه ای، از جمله تصادم ،مجروح می شود پزشکان علاوه بر دارو های معمولی ،برای احتیاط یک انژکسیون کزاز هم تجویز می کنند تا به وی تزریق شود و این انژکسیون،واکسن پیش گیری از بیماری کزاز نیست بلکه سروم است و با واکسن،فرق دارد. واکسن پیش گیری از بیماری کزاز را هنگامی که شخص سالم است در فواصل معین به او تزریق می کنند و برای پیش گیری کزاز سه واکسن تزریق می شود که بین هر یک با دیگری یک ماه فاصله وجود دارد و از آن پس ، تا مدت پنج سال ، بدن در قبال حمله میکروب کزاز ، دارای مصونیت می شود و اگر بعد از یک سال (در آغاز سال ششم) یک انژکسیون،از همان نوع واکسن تزریق کنند ،و آن گاه پس از هر پنج سال یکبار،تزریق یک انژکسیون از همان نوع را تجدید کنند،بدن تا پایان عمر در قبال خطر احتمالی بیماری کزاز ،مصون است.اما پس از مجروح شدن سروم تجویز می شود و آن به این علت است که در ساعات اول ورود میکروب کزاز به بدن جلوی تکثیر آن را بگیرد و نگذارد که روی اعصاب ،سکونت کند.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد (زائر بروخ)بعد از این که از مشخصات میکروب کزاز اطلاع پیدا کرد و فهمید که آن میکروب ، از راه اعصاب عمل می کند و دردهای غیر قابل تسکینی که پس از حمله کزاز در عضلات بدن به وجود می آید ناشی از اعصاب است به فکر افتاد که با عمل جراحی بیماری کزاز را درمان کند. در آن جراح نابغه این اندیشه به وجود آمد که کزاز هم مثل سرطان یک بیماری بی دوا است و کارد جراحی همواره در موردی به کار می افتد که نتوان با دوا یک بیماری را درمان کرد و در نتیجه شاید بتوان کزاز را هم به وسیله جراحی درمان کرد. شماره ی اعصابی که در بدن انسان است بیش از یکصد هزار عصب بزرگ و کوچک است و تقریبا مساوی است با شماره سیم هایی که بری انتقال جریان برق در یک شهر بزرگ به خانه ها کشیده شده اما همان طور که در یک شهر بزرگ ، با تکان دادن یک اهرم،در مرکز برق شهر،می توان از انتقال جریان برق به تمام خانه ها جلوگیری کرد،در بدن انسان هم ،با مداخله در مرکز کل اعصاب که مغز است می توان اعصاب را از لحاظ ایجاد درد از کار انداخت. در بدن هر کس دو نوع عصب وجود دارد یکی عصب حساس که درد را احساس می کند و دیگری عصب محرک که اعضای بدن را به حرکت در می آورد. و در (زائر بروخ)این اندیشه به وجود آمده بود که هر گاه بتوان به وسیله ی عمل جراحی در مغز ،اعصاب حساس را از کار انداخت درد ناشی از مرض کزاز که پزشکان ان را شدیدترین درد می دانند و همچنین درد های دیگر از بین می رود و البته به موازات آن پس از عمل،شخص احساس گرمی و سردی و درشتی ونرمی را هم از دست می دهد. ولی آیا بعد از این که با یک عمل مقرون به موفقیت در مغز ،اعصاب حساس را از کار انداختند سیر مرض هم متوقف می شود و آیا میکروب هایی که در اعصاب جا گرفته اند ،از بین می روند و عمل تخریب آنها ادامه پیدا نمی کند؟ جواب این دو پرسش منفی است زیرا بعد از این که اعصاب حساس از کار افتاد میکروب های کزاز در همان جا که منزل کرده اند،به جا می ماند و به عمل تخریب ادامه می دهند . اما (زائر بروخ) فکر می کرد که بعد از این که اعصاب حساس از کار افتاد و دیگر بیمار کزازی دردهای هولناک و تسکین ناپذیر را احساس نکرد،سازمان دفاع بدنش به کار می افتد و میکروب ها را نابود می کند. یک قسمت از این اندیشه (زائر بروخ)درست بود و امروز هم صحت آن مورد تأیید پزشکان است چون دردهای شدید نمی گذارد سازمان تدافعی بدن به خوبی کار کند. بسیاری از کسان بر اثر تداوم یک درد شدید اشتها را از دست می دهند و نمی توانند غذا بخورند و در زخم ها وقتی که درد شدید هست زخم بهبود نمی یابد(زائر بروخ) هم می اندیشید بعد از این که دردهای شدید بیمار کزازی از بین رفت،بدنش به سرعت (آنتی کور)خواهد ساخت و آنتی کور میکروب های کزاز را از بین خواهد برد. (آنتی کور)که به زبان انگلیسی(آنتی بادی)خوانده می شود اصطلاح بین المللی پزشکی و فیزیو لوژی (وظایف اعضاء) است و( آنتی کور)در بدن انسان،قوی ترین وسیله دفع میکروب است. بعد از این که داروهای (آنتی بیوتیک)که قافله سالار آن ها(پنی سیلین)بود به کار افتاد مردم تصور کردند و بعضی از آن ها یقین حاصل نمودند که آن داروها قاتل میکروب است. غافل از این که هیچ یک از داروهای آنتی بیوتیک خود کشنده ی میکروب نیست بلکه سبب می شد و میشود که در بدن انسان (آنتی کور)تقویت شود و میکروب را از بین ببرد و به طوری که مجله ساینس (علم)اورگان رسمی اتحادیه علمای طرفدار پیشرفت علم در آمریکا نوشته در قرن بیستم،چهار وسیله پزشکی حیات بخش یا چهار نوش دارو،در جهان به وجود آمد که کمک مؤثر و قابل تحسین به بهداشت نوع بشر کرد و یکی از آن چهار نوش دارو،داروهای آنتی بیوتیک است و نمی توان انکار کرد از روزی که داروهای آنتی بیوتیک مورد استفاده پزشکان قرار گرفته صدها میلیون نفر ادامه زندگی خود را مدیون آن دارو ها هستند. اما زائر بروخ می دانست پس از این که اعصاب حساس بدن از کار افتاد دیگر نمی توان آن اعصاب را به کار انداخت زیرا بعد از این که عصب قطع شد نمی توان دو قسمت مقطع را به هم پیوند زد و در مرکز کل اعصاب هم که مغز است بعد از این که اعصاب حساس را از کار انداختند چون ناگزیر،قسمتی قطع می شود،نمی توان آن قسمت را تجدید نمود. به این جهت با این که هرگز به فکر درمان بیماری کزاز به وسیله عمل جراحی (زائر بروخ)را ترک نکرد وی آن اندیشه را در تمام مدتی که سالم و عاقل بود به موقع اجرا نگذاشت.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد زائر بروخ نمی خواست راجع به او تبلیغ شود [HR][/HR] آن هایی که با (زائر بروخ)کار کردند،می گویند که آن مرد غیر از این اندیشه ثابت،در زندگی اجتمایی ،یک سلیقه دایمی داشت و آن فرار از تبلیغ در مورد خودش بود. در کشور آلمان هیچ پزشکی مجاز نبود و نیست که راجع به خود پروپاکاند کند و یا با قلم بیمارانی که از طرف او معالجه شده اند خود را به سر زبان ها بیندازد و در آن کشور،برای معرفی یک پزشک یا جراح خوب فقط یک چیز مجاز است و آن این که وی اسم و نوع تخصص و شماره تلفن خود را روی تابلویی که بر مطب خود نصب می کند بنویسد. (گوبلز)وزیر تبلیغات آلمان در دوره ی حکومت (هیتلر)،برنامه ای برای رادیوی آلمان داشت به عنوان (معرفی مردان بزرگ معاصر آلمان) و بعضی از پزشکان آلمان که با (گوبلز) رابطه مستقیم نداشتند واسطه می تراشیدند تا این که (گوبلز) نام و شرح حال و به اصطلاح بیوگرافی آن ها را در آن برنامه بگنجاند تا شهرت پیدا کنند ولی(زائر بروخ)با وجود مراجعه مکرر به او ،هرگز موافقت نکرد که نام او در رادیو آلمان برده شود و شرح حالش بیان شود و تا روزی که زنده بود موافقت نکرد که مجله ها و روزنامه های آلمان او را مورد تمجید قرار بدهند و در هیچ کنگره علمی از نوع کنگره هایی که هر سال در اروپا راجع به مسایل پزشکی و جراحی منعقد می شود شرکت نمی کرد مگر این که آن کنگره راجع به یک موضوع مهم جدید جراحی که می دانست نفعش عاید عموم خواهد شد،گزارش بدهد. روزی(گوبلز)وزیر تبلیغات آلمان نازی به ملاقات (زائر بروخ) رفت و به او گفت:شما از افتخارات ملت آلمان هستید واین که نمی خواهید جزو رجال بزرگ معاصر آلمان معرفی شوید به عقیده ی من ، یک قصور ملی است و موافقت کنید که ما با یک برنامه طولانی که به مدت چند هفته به وسیله رادیو پخش خواهد شد برای تجلیل ملت آلمان که چنین مرد بزرگی به دنیا اهدا کرد(نه تجلیل از شما که میدانم به آن احتیاج ندارید)شما را معرفی کنیم. اما (زائر بروخ) که صراحت لهجه داشت گفت : آقای وزیر تبلیغات من آوازخوان یا هنرپیشه رادیو یا سینما نیستم که شما می خواهید به وسیله رادیو مرا (لانسه)کنید و اصرار (گوبلز)در آن جراح بزرگ مؤثر واقع نشد و موافقت نکرد که رادیو ی آلمان او را جزو رجال بزرگ معاصر آلمان معرفی کند. باری قبلا گفتیم که چگونه(زائر روخ)در حالی که مشغول عمل جراحی بود قلب یک بیمار را از سینه اش بیرون آورد و در ظرف زباله انداخت و دکتری که متصدی بی هوشی بود آن واقعه را گزارش داد اما مقامات بالا به گزارش او ترتیب اثر نداند. وزیر بهداری آلمان شرقی هم که به قول دکتر(هال)گفته بود می توان(زائر بروخ)را با داروی (ال-اس-دی)معالجه کرد،هم اقدامی برای درمان او نکرد و گفتیم که آن دارو که ابتدا به منظور مصرف کم و مانند بعضی سموم برای مداوا اختراع شده بود بعدها چگونه به صورت یک بلای خانمان برانداز به جان جوانان افتاد و صدمات و تلفات فراوان بر آن ها وارد کرد. مقامات عالی آلمان شرقی هم از آن جا که خودشان وی را مورد حمایت قرار دادند و نمی توانستند شخصی را که مورد حمایت جدی خودشان بود انکار نمایند به خصوص که زائر بروخ را می شناختند و فکر می کردند شاید روزی برای معالجه محتاج به او شوند،گزارش ها را هم از حسادت رققیب های او می دانستند.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد عمل جراحی برای درآوردن ریشه های سرطان [HR][/HR] چندی گذشت و یک بانوی آلمانی به اسم بانو(فراتین)بر اثر این که در پشت یک غده سرطانی داشت بنابر تجویز پزشکان باید مورد عمل جراحی قرار بگیرد و آن غده را با عمل از پشت او خارج کنند. وقتی اسم غده ی سرطانی برده می شد مردم عادی که اطلاعاتی از بیماری سرطان ندارند تصور می کنند که در همه جا ،هنگام بروز سرطان یک غده به وجود می آید که مدور است. در صورتی که بافت سرطانی ممکن است که نه مدور باشد نه بیضوی شکل اما چون در بعضی از اعضای بدن،بافت سرطانی به شکل مدور یا بیضوی است(و بیشتر در کبد یا ریه دارای این شکل می شود)از قدیم پزشکان اروپا بافت سرطانی را به اسم غده ی سرطانی خوانده اند در حالی که در بعضی از سرطان ها بافت سرطانی به شکل غده ای مدور یا بیضوی در نمی آید بلکه مانند یک خرچنگ،با دست های متعدد،در اطراف گسترده می شود به همین دلیل این بیماری را به اسم سرطان یعنی خرچنگ خوانده اند. بافت سرطانی بانو(فراتین)در پشت او،مانند یک خرچنگ گسترده شده بود که از بالا تا پایین و از راست تا چپ ،قسمتی از پشت را می پوشانید و پزشکان بعد از این که بافت سرطانی گسترده ی آن زن را در پشتش دیدند حیرت نکردند که چرا بانو( فراتین) زودتر اقدام به درمان نکرد و چرا معالجه بیماری را آن قدر به تأخیر انداخت تا این که بافت سرطانی آن قدر وسعت پیدا کند. چون بافت سرطانی پس از این که به وجود آمد تا مدتی درد ندارد همین سبب می شود که مبتلایان به این بیماری متوجه نشوند که گرفتار یک بیماری وخیم شده اند. اگرکسی که مبتلا به سرطان می شود در روزهای اول مبتلا شدن به آن بیماری متوجه شود که بیمار شده،درصدد مداوا برمی آید و بیماری سرطان اکثر در آغاز قابل درمان است. اما دو چیز سبب می شود که آن کس که مبتلا به سرطان شده درصدد مداوا برنمی آید اول این که احساس هیچ نوع درد و ناراحتی نمی کند. دوم این که گاهی بیماری سرطان در نقاطی از بدن بروز می کند که بیمار شکل آن را نمی بیند. اگر بافت بیماری سرطانی و به زبان ساده غده ی سرطانی در سطح بدن مثل سینه یا شکم یا ران یا ساق پا یا دست باشد آن کس که بیمار شده آن غده را می بیند و درصدد مداوا برمی آید. اما وقتی غده ی سرطانی در کبد یا ریه یا لوزالمعده یا درون جمجمه یا در وسط یک عضله تولید می شود آن کس که بیمار شده آن غده را نمی بند و چون درد هم ندارد نمی فهمد بیمار شده است. وقتی بانو(فراتین)دانست که باید مورد عمل جراحی قرار بگیرد و برای مقدمات عمل و گرفتن دستور به بیمارستان شاریتی در برلین شرقی رفت گفت که میل دارد پرفسور(زائر بروخ)او را مورد عمل قرار بدهد و این تقاضای او مورد موافقت قرار گرفت. دکتر (ویلفرید)دستیار(زائر بروخ)با این که می دانست که حال استاد از لحاظ روحی خوب شده است و اثری از پرتی حواس از او دیده نمی شود نخواست که هنگام عمل جراحی بانو فراتین حضور داشته باشد و کسالت مزاج را بهانه کرد. ولی دکتر (مادلنر) دستیار (زائر بروخ) در روزی که بانو (فراتین) باید مورد عمل قرار بگیرد در اتاق عمل حضور داشت. هیچ مقام رسمی مانع از ادامه کار(زائر بروخ) در بیمارستان نشد رییس بیمارستان هم ممانعت نکرد ولی بعدها گفتند عدم ممانعت رییس بیمارستان از رشک بوده و او نسبت به (زائر بروخ)حسد می ورزید و چون می دانست که از هیچ راه نمی تواند آتش حسد خود را در مورد او فرو بنشاند،امیدوار بود که (زائر بروخ) باز هنگام عمل مرتکب خطا بشود تا این که برای همیشه از ادامه ی کار ممنوع شود. پرفسور(زائر بروخ)وقتی نظری به برنامه عمل جراحی بانو (فراتین)انداخت نه از غیبت دستیار خود دکتر(ویلفرید)متعجب شد و نه از غیبت متصدی بی هوشی که او هم موضوعی را بهانه کرد تا هنگام عمل زائر بروخ حاضر نباشد چون در بیمارستان ها زیاد اتفاق می افتد که دکترها به علت مسافرت و شرکت در کنگره های علمی یا به دلیل بیماری کار خود را به طور موقت به دیگران واگذار می کنند. دکتر(ویلفرید)همین که شنید(زائر بروخ)با برنامه ی عمل جراحی بانو(فراتین)موافقت کرده متوجه شد که او باز دچار اختلال مشاعر شده است.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد چون بعد از واقعه مخوف آن روز که (زائر بروخ)قلب بیمار را از سینه اش بیرون آورد و در سطل زباله انداخت و آن گاه کارد جراحی از دستش افتاد و رنگش سفید شد و دکتر(ویلفرید)او را به خانه اش رساند و چندین روز به بیمارستان نرفت،خود آن مرد می باید بفهمد که ناخودآگاه مرتکب یک تبه کاری هولناک شده و دیگر نباید کارد جراحی را به دست بگیرد و حالا که می خواهد عمل کند معلوم می شود مجدد حالش بد شده که آن ماجرا را به خاطر نمی آورد. روزی که بانو(فراتین)باید مورد عمل قرار بگیرد(زائر بروخ)در ساعت معین وارد بیمارستان شد و به ظاهر باهوش و حواس کامل،برای عمل آماده شده است. وی با دقت دست هارا شست و با کمک یکی از زن های پرستار روپوش جراحی را دربر،و دستکش را در دست کرد. بیمار را قبل از ورود (زائر بروخ) به اتاق عمل روی تخت برای جراحی آماده کرده بودند. آن روز در آن اتاق هفت نفر حضور داشتند که سه نفر از آن ها مرد و بقیه زن بودند. مردها غیر از (زائر بروخ) دکتر(مادلنر) دستیار دوم استاد بود و دکتر (سراید) متصدی بی هوشی. به طوری که گفتیم بافت سرطانی بانو (فراتین) در پشت او قرار داشت و بنابراین برای اینکه بتوانند بافت سرطانی را از پشت آن زن بیرون بیاورند باید او را به رو بخوابانند و در گذشته ،وقتی یک بیمار را به رو ،بر تخت عمل می خوابانیدند نظارت بر تنفس وی مشکل می شد. اما پرفسور (زائر بروخ)برای نظارت بر تنفس آن گونه از بیماران ،روشی اختراع کرد که بیمار به آزادی نفس می کشید و نیز می توانستند بر نفس کشیدن او، و ضربان قلبش نظارت کنند و در فواصل معین فشار خونش را اندازه بگیرند. زائر بروخ از متصدی بیهوشی،شماره تنفس و تعداد ضربان و میزان فشار خون بیمار را پرسید و بعد از این که جواب رضایت بخش شنید دست را دراز کرد و یکی از زن های پرستار کارد جراحی را به دستش داد و عمل استاد نابغه برای بیرون آوردن بافت سرطانی از پشت آن زن شروع شد. بافت سرطانی مانند دست و پاهای یک خرچنگ،در تمام پشت بیمار گسترده شده بود و یک چشم عادی نمی توانست ببیند که حد فاصل بین بافت گسترده و بافت غیرسرطانی در پشت آن زن در کجا است. اما چشم ها و دست های (زائر بروخ)آن حدفاصل را می یافت و با دقت چنگال سرطانی را از بافت سالم جدا می کرد بدون این که کارد او حتی به اندازه یک میلی متر از حدفاصل بافت سرطانی و بافت سالم ،وارد بافت بی عیب شود. دست راست پرفسور(زائر بروخ)مسلح به کارد بود ودست چپش که به کمک دست راست می رفت ، طوری با سرعت حرکت می کرد که دکتر (مادلنر)نمی توانست حرکات کارد را تعقیب کند و حرکات دو دست و به خصوص دست راست جراح نابغه متوقف نمی شد مگر در دو موقع ، یکی زمانی که از متصدی بیهوشی،وضع تنفس و ضربان قلب و فشارخون بیمار را می پرسید و دیگری زمانی که (زائر بروخ) می خواست کارد خود را تعویض کند و برای بریدن بعضی از قسمت ها کارد دیگر را به دست بگیرد و استاد،کارد کثیف را در ظرف زباله می انداخت و یکی از زن ها کارد دیگر را به دست پرفسور می داد. روش عمل جراحی (زائر بروخ)مانند روش جراحان دوره کلاسیک،قبل از کشف و به کار بردن داروهای بیهوشی بود و گویی بیماری که روی تخت عمل قرار گرفته بی هوش نیست و دارای هوش و حواس است و درد احساس می کند و او باید تا آن جا که امکان دارد،عمل جراحی را با سرعت به اتمام برساند تا مدت رنج بیمار کوتاه تر شود. دکتر(مادلنر)وقتی سرعت عمل استاد را می دید ،در باطن به او حسد می ورزید و شاید نمی دانست که برتری او را نسبت به خود اعتراف می کند زیرا وقتی ما در باطن ،نسبت به کسی حسد می ورزیم ،چه این حقیقت را بدانیم چه ندانیم،اعتراف می کنیم که او برتر از ما است. وقتی یک رشته از بافت سرطانی از بافت های سالم جدا می شد،استاد بزرگ با یک حرکت کارد آن را قطع می کرد و در ظرف زباله می انداخت یعنی یکی از دست ها یا پاهای خرچتگ قطع می شد. طوری سرعت عمل(زائر بروخ)زیاد بود که یک زن پرستار نمی توانستبه وسیله ی تانپون خون عرصه را خشک کند و دو زن،عهده دار خشک کردن عرصه عمل به وسله تانپون بودند*. زن هایی که به وسیله تانپون محل عمل را خشک می کردند در کار خود مهارت داشتند و طوری تانپون را به حرکت درمی آوردند که جلوی کارد استاد را نگیرد. *تانپون یک نام بین المللی است و یک بسته یا باند است که خون منطقه عمل جراحی را می مکد وآن جا را خشک می کند و این کلمه فرانسوی و بین المللی را با میمی به شکل(تامپون)می نویسند اما(تانپون)تلفظ می کنند__مترجم