پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد باری بعد از این که بلند شدن قد(هنریخ گریف)در بیمارستان به درجه ای رسید که تولید وحشت کرد،رئیس بیمارستان گزارس واقعه را به مقامات بالا داد و به دستور رئیس بیمارستان مقرر شد که غده هیپوفیز(هنریخ گریف) را بار دیگر مورد عمل قرار بدهند ولی این بار برای این که قامتش را کوتاه کنند ،دکتر(ویلفرید)مأمور عمل شد.غده هیپوفیز مثل سایر اعضای بدن به طور متعارف دارای دو عصب است یکی عصب حساس و دیگری عصب محرک. عصب دوم عهده دار تنظیم حرکات و سکنات غده است. اما اگر عصب دوم را در غده هیپوفیز قطع کنند آن غده از کار باز نمی ماند. اگر عصب محرک پا یا دست را قطع کنند دیگر دست یا پا را نمی توان تکان داد ولی هر گاه عصب محرک غده هیپوفیز قطع شود آن غده به کار ادامه مبدهد اما با وسعت بیشتر و (زائر بروخ) عصب محرک غده هیپوفیز هنرپیشه 39 ساله را قطع کرده بود و در نتیجه،کار آن غده طوری وسعت بهم رسانید که قامت(هنریخ گریف)بلند شد. این را هم باید دانست بعد از این که کار غده هیپوفیز وسعت به هم رسانید،آن کار مافوق برنامه همیشگی نخواهد بود. اما دکتر (ویلفرید)برای این که از طول قامت مرد هنر پیشه بکاهد ،منتظر نماند تا این که غده(هیپوفیز)به خودی خود،از کار فوق العاده باز بماند زیرا تا آن موقع طول قامت آن مرد به درازی قامت عوج می رسید به این جهت تصمیم گرفت مقداری از غده هیپوفیز آن مرد را قطع کند تا این که از فعالیت غده کاسته شود و همان کار را کرد و گزارش عمل مجدد را برای رئیس بیمارستان فرستاد. اولین نتیجه عمل ثانوی درغده (هیپوفیز)هنریخ گریف این شد که او اشتهای غیر عادی خود را که برای کارکنان بیمارستان حیرت آور شده بود از دست داد. در آن روزهای محاصره برلین از طرف دولت شوروی از بین رفتن اشتهای (هنریخ گریف)برای آن قسمت از کارکنان بیمارستان (شاریتی)که متصدی رسانیدن خواربار به بیمارستان بودند،یک موفقیت به شمار می آمد و دکتر(ویلفرید)به کارکنان بیمارستان گفت که به زودی از طول قامت بیمار کاسته خواهد شد. اما اعضای اصلی بدن انسان در روابطی که با هم دارند،بر حسب مثال،شبیه به جریان آب در ظروف مرتبط است. در ظروف مرتبط،آب،هموراه در یک سطح می ایستد و به همین دلیل است که در تمام جهان،آب دریاها و اقیانوس ها در یک سطح می ایستد مگر در مواقع مد دریا و طوفان که استثنایی است. در بدن انسان هم وقتی یکی از اعضای اصلی دچار عارضه ای می شود آن عارضه در سایر اعضای اصلی بدن تأثیر به وجود می آورد تا چه رسد به ترشح غده های باطنی بدن از جمله غده(هیپوفیز)که اگر در تمام اعضای اصلی بدن اثر نکند در اکثر آنها مؤثر واقع می شود. روزی(زائر بروخ)ندانسته،غده هیپوفیز مرد هنرپیشه را مورد عمل قرار داد،و واکنش آن عمل،در اعضای بدن هنریخ گریف ظاهر شد و اشتها افزایش یافت و سلول های بدن،وسعت به هم رسانیدند اما روزی که دکتر(ویلفرید)برای این که قامت مرد هنرپیشه را کوتاه کند،غده هیپوفیزش را مورد عمل قرار داد،گر چه ظروف مرتبط،کماکان،با هم ارتباط داشتند،اما برای مثال،می توان گفت که دیگر آب،در آنها جاری نمی شد که از یک ظرف به ظرف دیگر برود.روزی که(هنریخ گریف)بعد از عمل جراحی مغز در بیمارستان بستری شد بیماری بود مثل بیماران دیگر. اما پس از این که بر طول قامتش افزوده شد و آنگاه غده هیپوفیزش را مورد عمل قرار دادند تا از طول قامتش بکاهند،برای پزشکان بیمارستان تبدیل به (سوژه)شد و این یک اصطلاح پزشکی است برای میکروبی یا سلولی یا شخصی که پزشکان برای کسب تجربه و افزودن بر معلومات خود او را مورد تحقیق قرار می دهند. وقتی چیزی برای پزشکان (سوژه)شد،موضوع معالجه شدن آن،در درجه دوم از اهمیت قرار می گیرد آنچه در درجه اول برای پزشکان اهمیت دارد این است که ببیند،آن (سوژه)دارای چه تحولاتی می شود. تمام پزشکان بیمارستان،نسبت به(هنریخ گریف)از لحاظ آن که در نظرشان یک(سوژه)بود علاقه داشتند و روز به روز او را مورد معاینه قرار می دادند تا ببینند جه اندازه از طول قامتش کاسته شده با این که به خوبی می دانستند که وظایف اعضای بدن آدمی،مانند عمل دکمه چراغ برق نیست که با تکان دادن دکمه،چراغ روشن،و لحظه ای دیگر با تکان دادن همان دکمه چراغ خاموش شود ومدتی باید بگذرد تا تأثیر یک عمل جراحی در تمام قسمت بدن آشکار شود. پرونده های پزشکی و جراحی(آشیانه عقاب) وجود نداشت و به یک احتمال بعد از این که سازمان آشیانه عقاب منحل شد،خود آلمانی ها پرونده های آن را از بین بردند و چون آن پرونده ها نبود،دکتر(ویلفرید)و سایر جراحان و پزشکان بیمارستان شاریتی،اطلاع نداشتند که در(آشیانه عقاب) پس از این که برای کوتاه شدن قامت خیلی بلند شده داوطلبان آن جا،در غده هیپوفیزشان دستکاری می کردند،چه مدت طول می کشید تا قامتشان کوتاه شود.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد ولی در مورد (هنریخ گریف)،با توجه به مثال بالا،دیگر آب،در ظروف مرتبط جریان پیدا نکرد و قلب بیمار از کار افتاد و یک بامداد وقتی پرستار وارد اتاق بیمار شد مشاهده نمود که فوت کرده است. (زائر بروخ)از عمل جراحی دکتر(ویلفرید)در مورد(هنریخ گریف)اطلاع حاصل نکرد زیرا،به سبب فصل تابستان به مرخصی رفته بود و در یک ویلای کوچک که در ایالت ماگدبورگ(واقع در آلمان شرقی)داشت به سر می برد. در آن تاریخ،هنوز،حکومت آلمان شرقی به طور رسمی تأسیس نشده بود اما در ایالات آلمان شرقی،اراضی کشاورزی،ملی می شد،اما خانه ها و ویلاها را که محل سکونت افراد و خانواده ها بود از آنها نمی گرفتند چون جزو وسایل تولیدات محسوب نمی شد اما اگر کسی خانه یا ویلای خود را به اجاره میداد چون جزو وسایل تولیدات می شد، از او می گرفتند. ویلای کوچک(زائر بروخ)در ایالت (ماگدبورگ)برای او ماند و این مرد تعطیل تابستان سال 1948 را در ویلای خود به سر برد و بعد از خاتمه تعطیل به برلین برگشت و همان موقع قرار شد که آن جراح بزرگ،مردی به اسم کارل را که لیدر حزب کمونیست در یکی از ایالات شرقی آلمان بود مورد عمل جراحی قرار بدهد. (کارل) بعد از این که به بیمارستان (شاریتی) مراجعه کرد گفت باید به دست (زائر بروخ)مورد عمل قرار بگیرد نه به دست سایر جراحان بیمارستان و چون مردی سرشناس و به اقتضای زمان برجسته بود ناگزیر بودند که درخواستش را بپذیرند. (کارل)سنگ کلیه داشت و پزشکان نتوانسته بودند با تجویز دارو،سنگ او را خارج کنند و گفتند باید عمل شود. عکس هایی که از کلیه اش گرفته بودند وجود دو سنگ را تأیید می کرد اما پزشکان احتمال می داند که بین آن دو شاید سنگی دیگر هست که در عکس برداری دیده نمی شود. روز نهم سپتامبر برای عمل جراحی(کارل) تعیین شد و در آن روز (زائر بروخ)در ساعت معین وارد بیمارستان شد و دست ها را شست و دستکش به دست کرد و وارد اتاق عمل شد. همه می دانند در اعمال جراحی که در سطح بدن به انجام می رسد ،بیهوش کردن بیمار ضرورت ندارد و با بی حس کردن موضعی عمل را به انجام می رسانند اما هنگامی که کلیه یک بیمار مورد عمل قرار می گیرد باید او را بیهوش کرد. در اتاق عمل دستیاران(زائر بروخ)حضور داشتند و بعد از این که آن جراح بزرگ موضع عمل را آشکار کرد طوری با سرعت کلیه بیمار را شکافت و سه سنگ ریزه از آن بیرون آورد که پنداری یک زردآلو را می شکافد تا هسته آن را بیرون بیاورد. دست های آن مرد هفتاد و دو ساله طوری با سرعت حرکت می کرد که هیچ یک از دو دستیار او ندیدند که پس از عمل کلیه کارد جراحی (زائر بروخ)به سوی غده(سورنال)واقع در بالای کلیه رفت و آن را قطع کرد. غده سورنال هم جزو غده های باطنی بدن انسان است و در بدن هر انسان دو غده سورنال وجود دارد که هر یک از آنها روی یک کلیه قرار گرفته و معنای کلمه سورنال هم (بالای کلیه)است این دو غده هم مانند سایر غده های باطنی از لحاظ وظایف به طوری که خواهیم دید خیلی اهمیت دارد و ترشح آنها،وظایف بدن را تنظیم می کند و یکی از این دو غده ماده معروف(کورتیزون)را ترشح می کند و غده دیگر ماده معروف(آدرنالین)را،و باید دانست که ترشح تمام غده های باطنی بدن یک نام پزشکی عمومی دارد و آن(هورمون) است ، پس(کورتیزون) و (آدرنالین)هورمون هستند. پس از پایان کار زخم بیمار را بستند و او را از اتاق عمل به اتاق استراحت منتقل کردند چون یکی از لیدرهای آلمان شرقی بود،یک نگهبان هم برای محافظت از او مقابل اتاقش قرار گرفت. [HR][/HR]
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد روز بعد،گزارش پزشک نگهبان نشان داد که حال بیمار خوب است و در روزهای سوم و چهارم نیز حال بیمار خوب بود. اما در بامداد روز پنجم وقتی زن پرستار وارد اتاق بیمار شد و چشمش به صورت (کارل)افتاد وحشت کرد زیرا دید ک رنگ صورت او قرمز شده است. سرخ شدن رنگ صورت،اگر از حال خفگی نباشد به طور معمول از تنگی نفس است و زن پرستار،چون مثل تمام پرستاران،از مقدمات(پاتولوژی)یعنی مقدمات تشخیص امراض اطلاع داشت که سرخی صورت کارل ناشی از سکته های مغزی و قلبی نیست. در ضمن می دانست که کارل هنوز صورت خود را در آیینه ندیده پس نباید به او گفت که صورتش سرخ شده چون وحشت خواهد کرد. زن پرستار بدون این که چیزی بگوید که بیمار بترسد قدری با کارل صحبت کرد تا بداند سرخی صورت او ناشی ازتنگی نفس هست یا نه ولی متوجه شد که او به راحتی نفس می کشد و حالش خوب است و تب ندارد.پزشک نگهبان در ساعت مقرر وارد اتاق کارل شد او از گزارش زن پرستار می دانست که صورت بیمار سرخ شده است. او به بهانه رسیدگی به محل زخم بیمار ،پتویی را که روی کارل بود عقب زد که سینه و شکمش را بیبیند و دید که سینه و شکمش هم قرمز شده است بدون این که بیمار احساس کوچکترین ناراحتی بکند. قرمز شدن صورت و بدن بیمار،با هیچ یک از موازین پزشکی مطابقت نمیکرد.وهیچ یک از پزشکان به علت آن پی نبردند. به زائر بروخ گفتند بیماری که مورد عمل شما قرار گرفته حالش خوب است اما قرمز رنگ شده است. جراح نابغه جواب داد من جراح هستم نه پزشک و شما که پزشک هستید باید بفهمید چرا رنگش قرمز شده و او را معالجه کنید. اما در آن بیمارستان هیچ پزشکی نتوانست به علت تغییر رنگ(کارل)پی ببرد چون سرخی صورت وبدن او با علایم هیچ بیماری تطبیق نمیکرد. بیماری هایی وجود دارد که بعد از این که انسان مبتلا به آن ها شد صورت و بدنش سرخ رنگ می شود ولی آن بیماری ها علایم دیگر هم دارد و درجه اول علامت آن ها تب است و سرخی صورت وبدن ،در آن امراض جزو علایم فرعی به شمار می آید و (کارل)تب نداشت و عارضه دیگر هم در او دیده نمی شد حتی به خوبی غذا می خورد و می خوابید. روز بعد،چند نفر از دوستان سیاسی (کارل)با تعیین وقت قبلی به بیمارستان آمدند تا این که موفقیت در عمل جراحی و بهبود او را به وی تبریک بگویند و هنوز کارل نمی دانست که سرخ شده است. ولی چون ممکن بود که آشنایان (کارل)بعد از این که او را دیدند از قرمزی صورتش متحیر یا متوحش شوند قبل از این که آن ها را وراد اتاق بیمار کنند به آن ها گفتند بعد از دیدن رنگ قرمز صورت دوستتان متجعب نشوید چون این رنگ از آثار جنبی عمل جراحی کلیه است و بعد از چند روز رفع خواهد شد. کارل هم مسلکان را با نشاط پذیرفت و یکی از آن ها برای این که لطیفه ای بگوید اظهار کرد رهبر عزیز و بزرگ ما همواره در باطن سرخ بوده و اینک در ظاهر نیز سرخ است. (کارل)که از سرخ شدن رنگش اطلاع نداشت معنای آن لطیفه را نفهمید و یک زن پرستار که به بهانه پذایرایی از میهمانان در اتاق حضور داشت برای آن که بیمار ناراحت نشود حرف را عوض کرد و نگذاشت بیمار از دوستان خود راحع به معنای آن لطیفه توضیح بخواهد. ولی بعد از رفتن آن ها،(کارل)کنجکاو شد و برخاست و چون در آن اتاق آیینه نبود به پنجره نزدیک شد،و پرده ای را که مقابل شیشه های پنجره یود کنار زد و خود را در شیشه نگریست. چون شیشه معمولی پنجره،فقط چهار درصد از نور را منعکس می کند،دید که رنگ صورتش عوض شده است و با اصرار آیینه خواست و از مشاهده رنگ صورتش که به طور کامل قرمز شده بود به شدت وحشت کرد. در قرن نوزدهم میلادی دانشمندانی پیدا شدند که با اکتشافات علمی در رشته پزشکی خدماتی برجسته به نوع بشر کردند. یکی از آن ها(سمل ویس)مجارستانی بود و دیگری(توماس آدی سون)پزشک انگلیسی که در سال 1860 میلادی در 67 سالگی زندگی را بدرود گفت. دکتر-(ایگناز-فولوب-سمل ویس)مجارستانی کسی است که موفق شد علت بروز بیماری تب نفاسی را در زن ها بعد از وضع حمل کشف کند. در هر نقطه از جهان هر زن باردار که میداند وضع حمل می کند باید نام این پزشک مجارستانی را که در 47 سالگی در سال 1865 میلادی زندگی را بدرود گفت با احترام یاد کند چون او بود که زن های زائو را از مرگ،بر اثر تب نفاسی نجات داد. تب نفاسی تبی است که تمام بدن را قرمز می کند این بیماری را پدران و مادران ما به اسم آل زدگی می خواندند یعنی قرمز زدگی و (آل) را عفریتی می دانستند که جگر زن زائو را می خورد و هرگز مرد دچار تب نفاسی نمی شود و آن بیماری را فقط زن ها بعد از وضع حمل میگیرند یعنی می گرفتند چون امروز،دیگر هیچ زن بعد از وضع حمل دچار تب نفاسی که تمام بدن زائو را قرمز می کند نمی شود. از روزی که دکتر (سمل ویس)مجارستانی علت بروز بیماری تب نفاسی را کشف کرد تا امروز ،صدها میلیون زن در سراسر جهان،ادامه زندگی خود را مدیون آن پزشک نوع پرور هستند و او بود که دریافت علت بروز بیماری تب نفاسی که در طول هزارها سال،صدها میلیون زن زائو را بعد از وضع حمل روانه قبرستان کرد چیزی نیست غیر از دست های کثیف زن قابله که بچه را میگیرد و دست هایش با جهاز جنسی زن زائو تماس حاصل میکند و اگر زن قابله ناخن های خود را کوتاه و دست ها را ضد عفونی کند زن زائو دچار بیماری تب نفاسی نمی شود.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد منظور ما از توضیح بالا این است که بگوییم در بین بیماری های شناخته شده نوع بشر،مرضی نیست(یا نبود)که تمام بدن را سرخ رنگ کند مگر بیماری تب نفاسی که آن هم عارض زن ها بعد از وضع حمل می شد. بیماری های دیگری وجود دارد که بعد از این که انسان مبتلا به آن ها شد فقط قسمتی از بدن سرخ می شود مثل بیماری سرخک(مخصوص کودکان)که لکه های قرمز رنگ ،روی بدن به وجود می آورد و بیماری مخملک (مخصوص کودکان)که لکه های سرخ رنگ و وسیع تر،در بدن ایجاد می کند و بیماری باد سرخ که صورت و گردن و گاهی سینه را سرخ می کند. پزشکان بمارستان(شاریتی)می دانستند که سرخی بدن(کارل) که فراگیر تمام بدن شده ناشی از بیماری باد سزخ نیست چون در بیماری باد سرخ،تب به وجود می آید،آن هم یک تب شدید و بیمار نمی تواند آرام بگیرد در حالیکه کارل تب نداشت و آرام بود حتی با نشاط به نظر می رسید. (آدی سون)هم که نامش را بیشتر به شکل(ادیسون)می نویسند و لذا با مخترع معروف برق اشتباه می شود در دوره ای که هیچ یک از اکتشافات علمی امروز در رشته زیست شناسی و غده شناسی به عمل نیامده بود به ترشح دو غده(سورنال)که گفتیم بالای دو کلیه قرار دارد پی برد و گفت که اگر(کورتیزون) که عصاره مترشح یکی از دو غده سورنال است قطع شود رنگ بدن قرمز خواهد شد و آنگاه اختلالات دیگر در بدن به وجود می آید. در دایرةالمعارف های طبی،بیماری ناشی از قطع ترشح(کورتیزون)را به اسم کاشف آن بیماری(آدی سون) نوشته اند اما آن بیماری به قدری نادر است که کسی مبتلا به آن نمی شود،مگر این که بر اثر حادثه ای مانند تصادف وسایل نقلیه یا جراحت میدان جنگ،یکی از دو غده سورنالش که (کورتیزون)ترشح می کند قطع شود و دیگر کورتیزون به بدنش نرسد. به همین جهت،پزشکان، بیماری (آدی سون) را فراموش می کنند چون اکثر در تمام دوران پزشکی، حتی یک بار با آن بیماری مواجه نمی شوند. ممکن است که پنجاه پزشک،که در یکی از بیمارستان های بزرگ کار می کنند،از روزی که برای تحصیل قدم به دانشکده پزشکی گذاشته اند تا روزی که به کلی دست از کار طبابت می کشند حتی یک بار به یک بیمار بر نخورده باشند که بر اثر قطع ترشح(کورتیزون)مبتلا به عارضه ی سرخ شدن در سراسر بدن شده باشد. بنابراین نباید از حیرت پزشکان بیمارستان برلین شرقی در قبال عارضه(کارل)تعجب کرد که چرا هیچ یک از آن ها متوجه نشدند که آن عارضه ناشی از بیماری(آدی سون)یا قطع ترشح(کورتیزون)است. به هر حال روزی رسید که کارل باید از بیمارستان برود چون از لحاظ کلیه به کلی معالجه شده بود ولی او،نرفت و گفت من با این قیافه نمی توانم در خانواده ام و بین مردم زندگی کنم و باید مرا به رنگ اصلی برگردانید و ناچار او را در بیمارستان نگه داشتند تا شاید معالجه اش کنند.یک روز زن پرستار بعد از این که وارد اتاق (کارل)شد دید که از سرخی روی (کارل)کم شده است و به او گفت رنگ صورت شما امروز،مثل روزهای گذشته، قرمز نیست و این نشانه این است که به زودی معالجه خواهید شد. اما در روز های بعد،معلوم شد که کاهش رنگ قرمز (کارل)ناشی از یک پدیده جدید و عجیب یعنی از سیاه شدن رنگ او می باشد. در ابتدا کارل که بر خلاف روزهای اول(بعد از عمل کلیه)،پیوسته آینه داشت و خود را میدید وقتی مشاهده می کرد رنگ قرمز صورتش به تدریج ضعیف می شود خوشحال می شد ولی خیلی زود متوجه شد که کاهش رنگ قرمز صورتش ناشی از سیاهی است و به تدریج،رنگ سرخ از بین رفت و سیاهی جای آن را گرفت. قبل از این که رنگ صورت و بدن (کارل)سیاه شود پزشکان بیمارستان عاقبت بر اثر کاوش و ورق زدن دایرةالمعارف های پزشکی و زیست شناسی فهمیده بودند که قرمزی صورت و بدن کارل ،ناشی از قطع ترشح کورتیزون است. اما نمی توانستند بفهمند چرا آن مرد سیاه شد چون حتی (آدی سون)هم این موضوع را پیش بینی نکرده بود. آن ها اطلاع داشتند که در بعضی از امراض ممکن است رنگ صورت بیمار کبود شود. اما در بین هزار ها بیماری که علابم آن ها در کتاب های پزشکی به ثبت رسیده حتی یک بیماری وجود نداشت که رنگ صورت و بدن آدمی راسیاه کند. پس از مدتی طوری (کارل)سیاه شد که جز سفیدی چشمها و ناخن های وی در تمام بدنش نقطه ای که سیاه نباشد، وجود نداشت. پزشکان بیمارستان در قبال آن پدیده عجیب پزشکی زیست شناسی شگفت آور،بیمار را فراموش کردند و یادشان رفت که وظیفه پزشکی آن ها این است که اول بیمار را درمان کنند. آن ها ، به اصطلاح پزشکان یک(سین دروم)* را میدیدند که از زمان بقراط پزشکان یونانی تا آن وروز هیچ پزشکی ندیده بود. آن پدیده حیرت انگیز،برای یکی از دو دستیار(زائر بروخ)که گفتیم سوابق نازی داشت اندیشه ای به وجود آورد که با یک قسمت از تئوری نژادی نازی ها(و البته تئوری مقرون به افسانه آن ها) مغایرت داشت. در دوره ای که هیتلر بعد از شکست دادن فرانسه در سال 1940 به اوج عظمت خود رسید و اندیشه فرمانروایی بر سراسر جهان در مغز زعمای نازی به وجود آمد و در آشیانه عقاب هزار داوطلب نازی خود را آماده می کردند که در آینده از طرف حکومت آلمان،بر جهان فرمانروایی کنند این فکر به وجود آمد که نژاد آریایی که برترین نمونه آن نژاد آریایی آلمان با قامت بلند و صورت بیضی شکل و چشم های آبی و موهای طلایی یا خرمایی می باشد،از دنیای دیگر،به کره زمین آمده بود. نازی های متعصب و خیال پرور،با ابزار آن تئوری،به گمان خود نژاد آریایی را دارای مقام ملکوتی میکردند با این مفهوم که نژاد آریایی یک نژاد آسمانی است و نژاد های دیگر از نژادهای زمینی،و آریایی ها زاده نور هستند و نژادهای دیگر زاده ی خاک. اما در آن موقع مقابل چشم های دستیار (زائر بروخ)یک مرد سفبد پوست مبدل به سیاه پوست شده بود و آیا آن استحاله ی محسوس و غیرقابل تردید نشان نمیداد ک سیاه پوستان هم در آغاز سفید پوست بودند و بعد سیاه شدند؟پزشکان وقتی دیدند که مردی سفید پوست تقریبا یک مرتبه به کلی سیاه پوست شد کنجکاو شدند و به خود گفتند که ممکن است راز به وجود آمدن نژاد سیاه بشری مکشوف شده باشد. *سین دروم مثل بسیاری ار اصطلاحات پزشکی از زبان فرانسوی ها گرفته شده و فرانسوی ها(سن دروم)تلفظ می کنند و اصطلاحی است بین الملل(در پزشکی)به معنای علایم ظاهری بیماری-مترجم
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد از روزی که افسانه ی ناشی از تخیل انسان،جای خود را به تحقیق علمی واگذاشت تا آن روز ،دانشمندان نتوانستند بگویند که در کره ی زمین نژاد سیاه ، چگونه به وجود آمده است. آنها می فهمیدند که نژاد سیاه را فقط تابش خورشید به وجود نیاورده زیرا آن نژاد تنها از لحاظ رنگ پوست با نژادهای دیگر فرق ندارد بلکه از لحاظ شکل بعضی از اعضای بدن هم با نژادهای دیگر متفاوت است. آیا نژاد سیاه از این جهت به وجود آمده ،که در بدن قسمتی از سفید پوستان ترشح کورتیزون کم شد و در نتیجه رنگ پوست آن ها سیاه شد؟ اگر چنین است پس چرا موی سر سیاه پوستان مجعد است در صورتی که موی سر سفید پوستان مجعد نیست و چرا سیاه پوستان دارای بینی پهن هستند وشکل بینی سفید پوستان قلمی است. آیا این تفاوت ها آثار تبعی تغییر رنگ پوست است و بعد از این که عده ای از سفید پوستان مبدل به سیاه پوست شدند به مرور و در طول هزارها سال،در آن ها عوارض تبعی به وجود آمد و بعضی از اعضای بدن آن ها یا اجداد سفید پوستان فرق کرد؟ اگر سیاه شدن عده ای از سفید پوستان ناشی از این است که در آنها ترشح کورتیزون کم شد چرا نژاد سیاه پوست،فقط در منطقه گرمسیر که تابش خورشید در آن جا شدید است زندگی میکرد(و می کند)و آن منطقه گرمسیر هم محدود به قاره آفریقا است و در خارج از قاره افریقا ،سیاه پوست زندگی نمی کند و در هر جا که سیاه پوستی دیده شود ،(از جمله در امریکا)سیاه پوستانی هستند که خود یا اجدادشان از افریقا به آن جا برده شده اند و از این قرار علاوه بر موضوع کورتیزون (اگر آن موضوع سبب پیدایش نژاد سیاه پوست شده باشد)و موضوع تابش خورشید ، اقتضای اقلیمی هم در پیدایش نژاد سیاه مؤثر می باشد چون خورشید در تمام مناطق استوایی زمین ، به شدت می تابد اما نژاد سیاه فقط در افریقا به وجود آمده و در مناطق گرمسیر و استوایی دیگر اثری از نژاد سیاه نیست. در حالی که پزشکان بیمارستان ،(کارل)را با کنجکاوی های علمی و حرفه ای مورد تحقیق قرارمی دادند، هیچ یک از آن ها در فکر روحیه آن مرد بدبخت نبودند زیرا غرابت آن پدیده پزشکی به قدری حواس پزشکان را مشغول کرده بود که آن ها،نمی توانستند در فکر روحیه بیمار باشند. (کارل) بیچاره از فرط اندوه و تزلزل روحیه نه فقط دوستان سیاسی و مسلکی خود را نمی پذیرفت بلکه از پذیرفتن خویشاوندانش هم امتناع می کرد و می دانست که آن ها از دیدنش متوحش خواهند شد و فقط پزشکان بیمارستان و زن های پرستار به اتاق بیمار راه داشتند و نگهبانی که روز و شب،پشت اتاق (کارل) بود نمی گذاشت که دیگری وارد اتاقش شود. (کارل) که در بیمارستان همواره تنها بود و به امید و در انتظار این که پزشکان بتوانند رنگ او را تغییر بدهند می کوشید که با گوش دادن به رادیو و خواندن کتاب و روزنامه و مجله ، خود را سرگرم کند. در این موقع دکتر(ویلفرید) دستیار(زائر بروخ) که سیاه شدن (کارل) او را خیلی کنجکاو کرده بود تصمیم گرفت که راجع به پدیده ی پزشکی که در (کارل) به وجود آمده با (زائر بروخ) مذاکره کند. به طوری که اشاره شد،پدیده ای که در کارل به وجود آمد بعد از پدیده (هنریخ گریف) برای پزشکان بیمارستان یک سوژه(موضوع)تحقیق شده بود و معالجه شدن(کارل) تحت الشعاع آن تحقیق قرار گرفت،نه این که پزشکان بیمارستان نخواهند که (کارل) را درمان کنند بلکه علاقه آن ها ، به فهم علت سیاه شدن آن مرد ، خیلی بیش از آن بود که سیاهی آن مرد زایل شود و رنگ سفیدش برگردد. حالا می گوییم علت آن که پرفسور(زائر بروخ) در مورد (هنریخ گریف) در غده (هیپوفیز) او کمی دستکاری کرد و نیز هنگامی که سنگ های کلیه (کارل) را بیرون می آورد در یکی از دو غده سورنال او (غده کورتیکو سورنال) دستکاری نمود چه بود؟ آن جراح نابغه، داناتر از آن بود که کارد جراحی اش را از روی اشتباه وارد غده ای یا عضله ای شود . از مدتی پیش،قسمت هایی از یاخته ها(سلول ها) ی مغز (زائر بروخ) به تدریج دچار تصلب (سختی) می شد و آن تحول در قسمتی از مغز جراح نابغه که یاخته های حافظه در آن جا است پدیدار می شد. یاخته ها (سلول های) حافظه در قسمتی از مغز واقع در سطح خاجی قرار گرفته است و تأثیری که سختی سلول های حافظه در اشخاص می کند به طور کلی متشابه است اما از نظر جزیی و فرعی ، فرق می کند.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد تأثیر کلی سختی سلول های حافظه در اشخاص این است که حافظه ضعیف می شود و تأثیر فرعی و جزیی این است که ضعف حافظه،در هر کس که دچار سختی سلول های مغز شده با دیگری فرق می کند. سختی سلول های مرکز حافظه در مغز مانند تورم غده پروستات از عوارض پیری است ولی قطعی نیست و بعضی از اشخاص در دوره سالخوردگی نه دچار سختی سلول های حافظه در مغز می شوند و نه دچار تورم غده پروستات.(باید دانست که زن ها از تورم غده پروستات مصون هستند چون پروستات ندارند)اما ضعف حافظه و آن گاه از دست دادن آن در مرد و زن،در دوره سالخوردگی مساوی است یعنی این عارضه پیری اختصاص به مرد ها ندارد. (زائر بروخ) جراح بزرگ و نابغه هم بر اثر سالخوردگی دچار ضعف حافظه شد و از نزدیک خواهیم دید که این عارضه در او با چه سرعت پیش رفت و چه نتایج فجیع به بار آورد. اگر زائر بروخ می دانست که دچار ضعف حافظه شده و بر اثر آن نقیضه،کارد جراحی او هنگام عمل به جاهایی می رود که نباید برود به طور مسلم دست به عمل جراحی نمیزد. در او ،ضعف حافظه ناشی از سختی سلولهای مغز ،به آن شکل بروز کرده بود که هنگام عمل ، نقطه ای را قطع میکرد که نبایستی قطع نماید و اولین حکومتی هم که به فکر افتاد کارمندان خود را بعد از رسیدن به سنی مخصوص بازنشسته کند از این جهت نبود که بر اثر سالخوردگی بینایی یا شنوایی را از دست میدهند بلکه از این جهت آن ها را از کار معاف کرد که دانست بعضی از آنان پس از این که به دوره سالخوردگی رسیدند ،دچار ضعف حافظه می شوند یا این که حافظه را به کلی از دست می دهند. حکومت ها می دانستند افرادی هستند که حتی در هشتاد سالگی دارای حافظه قوی می باشند اما برای این که تبعیض نشود،کارمندان خوش حافظه را هم بعد از رسیدن به سن مخصوص،بازنشسته می کردند،همان گونه که تولستوی نویسنده روسی و افسر ارتش تزاری را در 55 سالگی بازنشسته کردند در صورتی که او بیست و پنج سال بعد در هشتاد سالگی وقتی می خواست سوار بر اسب شود بدون استفاده از رکاب بر زین اسب می پرید و حافظه اش آن قدر قوی بود که انجیل را از حفظ می خواند و اسامی نیاکان تمام نجبای درجه اول ودوم روسیه را تا هفت پشت به خاطر داشت و هر زمان که از او می خواستند نام آن ها را بر زبان می آورد. به هر حال دکتر (ویلفرید)از (زائر بروخ)در خواست ملاقات مخصوص، در خانه اش کرد و جراح بزرگ برای ملاقات وقت داد و در ساعت مقرر آن مرد وارد خانه (زائر بروخ)شد و موضوع کارل را مطرح کرد و از صحبت خود این طور نتیجه گرفت که آیا(زائر بروخ)موافقت می کندکه چندآزمایش،در مورد آن پدیده پزشکی شود؟ زائر بروخ پرسید منظورتان چیست ؟ دستیار اظهار کرد این اولین بار است که بر اثر قطع ترشح(کورتیزون)یک نفر سیاه می شود و شما بهتر از من می دانید که قطع ترشح (کورتیزون)ممکن است افراد را قرمز کند ولی تا امروز دیده نشده که قطع این هورمون کسی را سیاه کند و ما حالا در علم پزشکی مقابل یک پدیده بدون سابقه و نوظهور قرار گرفته ایم و نمیدانیم که آیا این پدیده ،جنبه ی استثنایی دارد یا افراد دیگر هم بر اثر قطع هورمون کورتیزون ،سیاه می شوند و از شما می پرسم که آیا موافقت می کنید آزمایش هایی بکنیم تا بدانیم این پدیده در کسانی دیگر هم آشکار می شود یا نه؟ پروفسور زائر بروخ چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت میدانم که شما در گذشته عضو حزب نازی بودید و اطلاع دارم که بعضی از پزشکان و جراحان نازی بدون ملاحظه و محابا،افراد را برای تجربه های پزشکی و جراحی مورد آزمایش قرار میدادند ولی من با پیشنهاد شما موافق نیستم و این آدم کشی را تصویب نمی کنم و دستیار بدون این که بتواند صحبتی دیگر بکند از پروفسور خداحافظی کر و از خانه اش خارج شد و موضوع آزمایش در مورد دیگران منتفی گردید.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد بر سر هنرپیشه چه آمد؟ [HR][/HR] در حالی که پزشکان به هر وسیله برای سفید کردن کارل متوسل می شدند و نتیجه نمی گرفتند ،مقرر شد که یکی از زنهای هنرپیشه که در گذشته جزو هنرپیشگان کمپانی فیلمبرداری (اوفا)ی آلمان بود برای از بین بردن (گواتر)در بیمارستان شاریتی مورد عمل قرار بگیرد. مؤسسه(اوفا)در آلمان هیتلری در قاره اروپا ،مکمل ترین مؤسسه فیلمبراداری بود و برای انتخاب هنرپیشگان سینما خیلی دقت می کرد و اگر منصفانه قضاوت شود باید گفت که قبل از جنگ جهانی دوم اکثر فیلم هایی که در مؤسسه (اوفا)برداشته می شد،خوب بود. مدیران مؤسسه (اوفا)دقت می کردند که هنرپیشگان فیلم ها ،تا حد امکان از لحاظ قیافه واندام ،مطابق با شاخص هایی باشند که در آن موقع برای نژاد خالص آریایی از طرف تئوریسین های حزب نازی تعیین شده بود. نسل امروزی که در دوره فیلم های صدادار متولد و بزرگ شده،از مقتضیات فیلم های فیلم های بی صدا (صامت)به خوبی آگاه نیست و نمی داند که قبل از جنگ جهانی دوم و تا حدود سال 1930(میلادی) فیلم ها،صامت بود و هنرپیشگان،روی اکران (پرده سینما)حرف نمی زدند و هر چه می خواستند بگویند با اشارات و ژست ها بیان می کردند و بعد در فاصله صحنه ها نوشته می آمد. از سال 1930 رفته رفته ،فیلم های صامت،جای خود را به فیلم ناطق واگذاشت اما چون تکنیک هم آهنگ کردن ژست ها و صحبت ،ناقص بود و بین اکران (پرده سینما)و گوش تماشاچی در سالن های بزرگ سینما فاصله ای زیاد وجود داشت و صدا بعد از خروج از فیلم ،مدتی در راه بود تا به گوش تماشاچی برسد، وقتی تماشاچی بیان یک هنرپیشه را می شنید که او جمله ای دیگر را شروع کرده یا از صحنه خارج شده بود. به همین دلیل مؤسسه فیلمبراداری (اوفا)در آلمان ،ترجیح می داد که حتی تا کمی قبل از آغاز جنگ جهانی دوم فیلم های صامت تهیه کند و در آن فیلم ها هنر و زیبایی هنرپیشه ها خبلی مورد توجه مدیران فیلمبرداری قرار می گرفت و هنر بعضی از آن هنرپیشگان فیلم های صامت ،افسانه مانند شد به طوری که بعد از نیم قرن که از سال 1930می گذرد اسم بعضی از آنها حتی در این دوره که امواج رادیو و تلویزیون و مطبوعات هر نوع شهرت را حتی بعد از چند هفته بی جلوه و بی صدا می کند،به کلی از بین نرفته است و گاهی نام آن ها در وسایل ارتباطات دیداری- شنیداری و روزنامه ها و مجلات شنیده یا دیده می شود. زن هنرپیشه ای هم که بایستی مورد عمل برای برداشتن (گواتر) قرار بگیرد به نام(لیلی-هلم)یکی از هنرپیشگان مؤسسه فیلمبرداری (اوفا)ی آلمان بود گرچه در آن موقع قیافه اش طراوت سال1930 (میلادی)را نداشت،اما چشم های آبی و گیسوان طلایی و صورت بیضی شکل و قامت بلند و اندام متناسبش هنوز نشان می داد که نمونه ایست از شاخص هایی که متعصبین نازی برای نژد آریایی تعیین کرده بودند. (لیلی هلم)گفته بود که باید به دست پرفسور(زائر بروخ)مورد عمل قرار بگیرد و قبول درخواست بیمار،از لحاظ انتخاب پزشک یا جراح،جزو شعارهای پزشکی است و از قدیم این عقیده به وجود آمد که نباید بیمار را مجبور به قبول پزشک یا جراح مخصوص کرد،زیرا در روحیه اش اثر منفی به وجود می آورد و آن اثر نامساعد روحی ،مداوای بیمار را به تأخیر می اندازد یا درمان را منتفی می کند و در مورد(لیلی هلم)چون مانعی برای قبول در خواست وجود نداشت،(زائر بروخ)که او را از روی شهرت می شناخت ،موافقت کرد که وی را مورد عمل قرار بدهد. در روز و ساعت عمل(زائر بروخ)طبق معمول بعد ار شستن دست ها و به دست کردن دستکش جراحی وارد اتاق عمل شد و دستیاران او و زن های پرستار که باید به جراح کمک کنند در آن اتاق حضور داشتند و قبل از ورود (زائر بروخ) بیمار را برای عمل ،آماده کرده بودند. عمل جراحی برای برداشتن غده ی (گواتر)از لحاظ به دست آوردن نتیجه مثبت عملی است آسان اما از لحاظ(فن)عملی دقیق و مشکل است و از این جهت آن را (فن)می خوانیم که اصطلاح خود پزشکان است و علمای پزشکی،جراحی را به دو قسمت تقسیم کرده اند و قسمتی از آن را که شناختن جزئیات موضع جراحی است علم میدانند و آن کس که می خواهد روزی کارد جراحی را به دست بگیرد باید سال ها در کلاس های دانشکده پزشکی کتاب های طبی را بخواند و به درس استاد گوش بدهد و در همان سال ها هر روز،یا یک روز در میان ،در تالار کالبد شکافی حضور بیابد و کالبد اموات را بشکافد تا این که هر استخوان و هر ماهیچه و هر سرخ رگ و سیاه رگ و هر عصب و هر غضروف را بشناسد و در همان سال هاست که دانشجوی دانشکده ی پزشکی که می خواهد جراح شود،رفته رفته با لاشه ها و بوهایی که از اجساد بر می خیزد مأنوس می شود.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد به طوری که رایحه ی متعفن محتویات شکم مرده ای که سه ماه از مرگش گذشته در مشام او تفاوتی با بوی عطر های گرانبها ندارد و در همان سال هاست که وقتی در نیمه شبی تاریک وارد تالار کالبدشکافی که پر از اجساد قطعه قطعه اموات است می شود،احساس وحشت نمی کند. او برای این در نیمه شب تاریک وارد تالار کالبدشکافی می شود که بدون روشن کردن چراغ ،و فقط با کمک گرفتن از لامسه ماهیچه های مختلف یک جسد شکافته شده را بشناسد. زیرا ماهیچه های بدن ،از جهت بافت با هم فرق دارد و این موضوع را حتی افراد غیر وارد(به پزشکی و جراحی)می دانند و یک بانوی کدبانو که برای خریداری گوشت به بازار می رود می داند که بافت عضله ی قلب با بافت عضله ی سینه و یا ران فرق دارد و یک جراح قبل از این که کارد جراحی را به دست بگیرد باید هر نوع عضله و استخوان را که در بدن انسان هست در تاریکی،فقط از روی لامسه بشناسد و در همان تاریکی بفهمد که به اصطلاح (خواب پارچه)در چه امتداد است چون این اطلاع،در آینده هنگام به کار انداختن کارد جراحی برایش مفید واقع می شود. آن چه دانشجوی دانشکده پزشکی،تا قبل از پایان دوره ی تحصیل و تجربه،درکلاس یا تالار کالبدشکافی فرا می گیرد علم است. اما روزی که کارد جراحی را برای عمل به دست گرفت و به حرکت درآود کار او یک (فن)می باشد و در آن موقع او مانندمنبت کاری است که قلم فولادی و چکش را به دست می گیرد و روی چوب مشغول کار می شود تا شکلی را به طور برجسته و مقعر به وجود بیاورد. یا مثل نقاشی است که قلم مو را روی تابلو به حرکت در می آورد تا شکلی را تصویر نماید. واضح است که جراح ،موقعی که کارد خود را به حرکت در می آورد از معلومات و تجربه هایی که در گذشته کسب کرده ،کمک میگیرد و نقاش هم هنگام به حرکت در آوردن قلم مو از آنچه در گذشته فراگرفته و تجربه به دست آورده استفاده می کند اما هر دوی آن ها ،هنگامی که مشغول کار هستند ،به یک فن اشتغال دارند نه یک علم. عمل کردن برای برداشتن غده(گواتر) از این جهت دشوار است که غده گواتر (که میدانیم تورم غده تیروئید است)جلوی گردن به وجود می آید و آن جا مکانی است که بعضی از رشته های حیاتی بدن مثل اعصاب وسرخ رگ از آن جا عبور می کند و یک غفلت جراح شاید سبب شود که یکی از آن رشته های حیاتی قطع شود که در آن صورت جان مریض به خطر می افتد یا این که قسمتی از بدنش تا آخر عمرفلج می شود. اما پرفسور (زائر بروخ)جراحی نبود که چیزی را فراموش کند،واز روی سهو رگ یا عصب را قطع کند و دستیارانش می دیدند که دست های پروفسور،مثل همیشه با سرعت تکان می خورد و بر اثر حرکت سریع دست های آن جراح نابغه ندیدند که او در پایان عمل گواتر آن زن عصب غده های (پاراتیروئید)را هم قطع کرد. قطع عصب آن غده ها از طرف (زائر بروخ) از روی سهو نبود،بلکه همانطور که گفتیم در مغز جراح نابغه در آخرین لحظه عمل،این اندیشه به وجود آمد که باید عصب غده های (پاراتیروئید)قطع شود و قطع آن به نفع بیمار است. غده های (پاراتیروئید)چهارتا است و در گردن انسان در عقب غده تیروئید قرار گرفته و چون رنگ آن چهار غده مانند رنگ عضلات اطراف چشم است جز چشم های ورزیده جراحان ،کسی نمی تواند آن چهار غده را ببیند و عنقریب خواهیم گفت این چهار غده که جزو غده های آندوکرین(غده های باطنی) بدن است ،در وظایف اعضای ما چه تأثیری دارد. زخم،بانو(لیلی- هلم)را بستند و او را از اتاق عمل به اتاق استراحت بردند تا این که بهبود یابد و در روز های بعد،آن زن بهبود یافت و طبق معمول پس از بهبودی گفتند که آن زن،چندین روز دیگر در بیمارستان بماند تا این که دوره نقاهت را بگذراند و آن گاه به خانه اش برود. اما در روزهایی که (لیلی-هلم)دوره نقاهت را در بیمارستان می گذراند مرتبا لاغر می شد و هر بامداد که زن پرستار وارد اتاق می شد می دید که از روز قبل لاغرتر شده و یک روز که زن پرستار وارد اتاق (لیلی-هلم)شد از مشاهده صورتش وحشت کرد چون در دو طرف صورت،عضلات گونه،طوری آویخته بود که گویی دو قطعه گوشت کوچک است که از دو قلاب یک دکان قصابی آویخته است. لاغری صورت و آویخته شدن عضلات آن،چشم های آبی رنگ آن زن را طوری برجسته نشان میداد که به نظر می رسید تخم چشم ها می خواهد از حفره های چشم بیرون بیاید. علاوه بر لاغری عجیب،آن زن وقتی پیراهن خود را می پوشید حس می کرد که دو آستین پیراهن برای او بلند شده و دست هایش کوتاه شده است.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد قیافه آن زن که روزی نمونه زیبایی نژاد آریایی و ستاره فیلم ها بود طوری مسخ شد که بیننده را به وحشت می انداخت. پس از مشاهده آن وضع دستیاران(زائر بروخ)او را به اتاق(لیلی هلم)بردند و آن زن که جراح بزرگ را شناخت شیون کنان جراح را قسم داد که یک اتژکسیون به او تزریق کند که او را به هلاکت برساند زیرا دیگر نمی تواند با آن قیافه، خود را به مردم نشان بدهد و بین آن ها زندگی کند. (زائر بروخ)از مشاهده آن زن تعجب کرد اما متأثر نشد و بعد از خروج از اتاق بیمار از او پرسیدند آیا تشخیص داد که بیماری آن زن چیست و (زائر بروخ)گفت این بیماری ناشی از این است که ترشح غده های پاراتیروئید این زن قطع ده است. چهار غده پاراتیروئید یک هورمون ترشح می کنند که اسم آن (پاراتین)یا(پاراتورمون)است واین هورمون در بدن انسان ،سبب می شود که دو ماده ی کلسیم و فسفر به استخوان ها برسد واین دو ماده،مصالح اصلی ساختمان استخوان های بدن است و اگر نرسد،استخوان های بدن انسان به تدریج تحلیل می رود و از طول و عرض و ضخامت آن کاسته می شود و چون استخوان نگاه دارنده عضله است ،وقتی استخوان به تحلیل برود،سبب تحلیل عضلات بدن می شود. ار این گذشته ،یک قسمت از چیزهای حیاتی بدن ما از طرف استخوان ها و به ویژه در مغز استخوان ها ساخته می شود و بعد از این که استخوان ها به تحلیل رفت،آن چیز های حیاتی هم باید به بدن برسد ساخته نخواهد شد و مغز استخوان یکی از کارگاه های سازندگی اصلی بدن انسان است. اولین بار که(لیلی-هلم)آستین پیراهن را بلند دید فکر کرد دستش کوتاه شده است. زیرا می دانست که آدمی،به دلایلی ممکن است لاغر شود اما دست هایش کوتاه نمی شود و از طول قامتش کم نمی شود و سالخوردگانی که نسبت به دوره ی جوانی کوتاه قد جلوه می کنند از این جهت است که ستون فقرات و پشتشان خمیده می شود،و خمیدگی،قامتشان را کوتاه تر از دوره ی جوانی به نظر می رساند. اما بعد از این که روزها گذشت آن زن متوجه شد که نه تنها صورتش مسخ شده،بلکه بودن تردید از طول دست ها و پاهایش کم می شود. زن بد بخت،که قیافه وحشت انگیز خود را می دید و می فهمید که از طول دست ها و پاهایش کم شده،دچار نوعی از جنون شد که در حال عادی نظیر آن خیلی کم است ولی در حال رویاء ،نظیر آن بیشتر به وجود می آید به این شکل که آدمی خود را در کالبد و قیافه ی دیگری می بیند و در حالی که در موجودیت خود تردید ندارد یقین دارد که از جهت قیافه و اندام شخصی دیگر است و قیافه و اندام سایق خود را،مانند این که در حال خواب دیدن مشاهده کرده ،و واقعیت نداشته ،تصور می کند. این نوع جنون قطع ترشح غده های(پاراتیروئید)در مغز که مرکز حواس و مشاعر است مؤثر واقع می شود و کسی که ترشح غده های پاراتیروئیدش قطع شده ولو مبتلا به جنون نشود دارای عقل و مشاعر یک فرد عادی نیست چون دیگر فسفر که یکی از موارد ضروری سلول های مغز می باشد به آن ها نمی رسد و فسفر فقط برای تکوین سلول های مغز ضرورت ندارد بلکه پس از تکوین آن سلول ها تا زمانی که آدمی زنده است باید به سلول های مغز فسفر برسد که آن ها بتوانند و ظایف خود را به درستی به انجام برسانند و قطع ترشح غده های پاراتیروئید ،مانع از این است که فسفر به هر نقطه از بدن که به آن ماده احتیاج دارد برسد. زن هنرپیشه غذا هم نمی توانست بخورد و اشتهای او از بین رفت. گر چه محاصره برلین از طرف دولت شوروی ادامه داشت،اما به طوری که گفته شد غذای جیره بندی شده به برلین شرقی می رسید و مردم شهر و بیماران در بیمارستان گرسنه نمی ماندند و فقط در بیمارستان(شاریتی)از جهت سوخت در تنگنا بودند و در برلین شرقی برعکس برلین غربی نمی گذاشتند که مردم برای گرم کردن خانه های خود از درخت پارک های عمومی استفاده کنند. در آلمان شرقی که برلین شرقی در حوزه اداری آن(از طرف شوروی ها)قرار داشت یک نوع ذغال به اسم(لین ییت)استفاده می کردند. ذغال سنگ،همان طوری که از نامش هم فهمیده می شود سنگی است که می سوزد و در بعضی از انواع آن ماده قابل سوختن زیاد است و در بعضی کم.
پاسخ : رمان خارجی| جراح دیوانه نوشته یورگن توروالد در انواع مرغوب ذغال سنگ ماده قابل سوختن تا 95% درصد است و در انواع نا مرغوب تا 60% و(لین ییت)به تفاوت معادن آن ،از 60% تا 70% ماده قابل سوختن که (کربن) است ،دارد. با این که در آلمان شرقی (لین ییت) فراوان بود و شوروی ها هم برای رسیدن آن به برلین شرقی ممانعت نمی کردند ،از آن ذغال سنگ به مقدار کافی به برلین شرقی نمی رسید. چون بمباران دول امریکا و انگلستان در جنگ دوم جهانی قسمتی از راه آهن های آلمان شرقی را متلاشی کرد و هنوز نتوانسته بودند که تمام آن خطوط را به راه بیندازند.روی این اصل در بیمارستان شاریتی (ترموسات)یعنی شاخص گرم شدن اتاق ها روی شماره 19 گذاشته شده بود. بعضی از بیمار ها از حرارت اتاق راضی بودند ولی برخی از آن ها شکایت می کردند که هوای اتاق سرد است و بیش از همه (لیلی هلم)شکایت می کرد و پزشکان می دانستند که در این مورد حق با اوست زیرا بدن زن تیره روز حرارت طبیعی انسان را که 37 درجه است نداشت و از عوارض قطع ترشح غده های پاراتیروئید این است که حرارت بدن کم می شود،آن کس که حرارت بدنش به علتی کاهش می یابد در فصل زمستان از سردی هوا خیلی رنج می برد. و هر کس که یک بار دچار لرزه که مقدمه بعضی از تب ها و به خصوص تب مرض یرقان و تب مالاریا و تب بعضی از انواع سرماخوردگی ها است شده باشد،می داند که کم شدن حرارت بدن ،چگونه سبب رنج می شود. آن هایی که دچار لرزش مذکور ،که مقدمه بعضی از تب ها است می شوند،حرارت بدنشان ،در مدت کوتاهی،فقط به اندازه نیم تا یک درجه کم می شود با این وجود،اگر در فصل تابستان هم دچار ارتعاش شوند،نمی توانند با چند پتو،سردی بدن را از بین ببرندو خود را گرم کنند،تا لحظه ای که تب می آید و از آن پس،ارتعاش از بین می رود و از این نمونه می توان فهمید کسانی که حرارت بدنشان به علتی به طور دایم کم می شود ،در فصل زمستان از سرما چقدر رنج می برند زیرا در بدن آن ها دستگاهی پیچیده ،که در بدن افراد عادی بین حرارت بدن و حرارت محیط ،در زمستان و فصول دیگر تعادل به وجود می آورد ،نمی تواند به درستی کار کند. (لیلی هلم)همواره در زیر چند پتو به سر می برد،با این وجود از سرما شکایت می کرد و می گفت که از سرما نمی تواند بخوابد. هر کس که در گذشته(لیلی هلم)را ندیده بود اگر صورتش را می دید،تصور می کرد که آن صورت متعلق به یکی از سر های بریده می باشد که قبایل موسوم به (جیواروس)که در قلب منطقه (آمازون)در امریکای جنوبی زندگی می کنند خشک می کنند. رسم آن قبایل این است که بعد از این که سر یکی از دشمنان را بریدند استخوان جمجمه را خرد می کنند و از وسط گوشت و پوست بیرون می کشند و استخوان صورت را هم از وسط عضلات بیرون می آورند و آن گاه عضلات سر و صورت را مقابل آتش بدون این که بسوزد خشک می کنند. بعد از این که خشک شد،سر و صورت که تمام مشخصاتش را حفظ کرده فقط قدری بزرگ تر از مشت یک دست می شود و دیگر فاسد نمی شود و آن را از سقف کلبه خود آویزان می کردند و شماره سرهای بریده و خشک که از سقف کلبه آویخته شده باشد مایه آبرو و نشانه برجستگی صاحب کلبه است. پزشکان بیمارستان از سرعت تغییر قیافه و اندام (لیلی هلم)بیش از لرزش و مسخ شدن او وکوتاه شدن دست ها و پاها متعجب می شدند و آنان پیشش بینی نمی کردند که قطع ترشح غده های پاراتیروئید در مدتی کوتاه آن تغییرات را در عضلات و استخوان های یک نفر به وجود بیاورد. (لیلی-هلم)به موازات این که کوچکتر می شد،روحیه دختران خردسال را هم پیدا کرده بود و یک روز از بانوی پرستار خواست که برای او یک دست مبل کوچک از نوع مبلی که دختربچه ها با آن بازی می کنند بیاورد و او درخواست بیمار را به اطلاع اولیای بیمارستان رساند و آن ها دستور خرید آن مبل را دادند چون فکر می کردند که بیمار بدبخت را سرگرم خواهد کرد و قدری از رنج روحی اش خواهد کاست.