شروع موضوع توسط Αli язza 12/6/13 در انجمن اشعار
افرین خوشمان امد زرد شد گلهای این بستان چه سود از تو و ان قصه های ناتمامت هیچ نیست
تا تو در جان منی ترس ز جانم خالی ست... داد از آن روز که جانم ! بروی...
عشق من سبزترین نقطه ی احساس منی گل زیاد است ولی عطر گل یاس منی
یک روز سر زلف تورا خواهم چید تا به پایان برسد وسعت این دلبری ات
" تا به پایان برسد وسعتِ این دلبری ات " تو توافق کن و تحریمِ دلِ ما بردار..
سکوت دل را کس ندادن که دلیلش چیست آن که داند نیست یا که خود دلداده ی دیگریست
تا کجا باید نهادن دل به این دلواپسی ایستادن جرم سنگینی برای لحظه هاست
تار و پود دل من سوخت از آن رو كه تو را دست در دستي دگر ديدم و آواره شدم
سیاسی بودا من را هنوز باور این شهر سوخته دردی ست بینهایت و اخر نمیشود ....
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.