1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه +اشعار هوشنگ ابتهاج

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    شبیخون

    برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
    این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
    حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام
    تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
    دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
    چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
    تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
    گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
    تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو
    کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
    منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
    چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی
    بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
    نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
    حق به دست دل من بود که در معبد عشق
    سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
    این لب و جام پی گردش می ساخته اند
    ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی
    در فروبند که چون سایه در این خلوت غم
    با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
     
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    خون بها

    ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
    این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست
    صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
    ای دل بیا که این همه اجر وفای توست
    این باد خوش نفس به مراد تو می وزد
    رقص درخت و عشو ی گل در هوای توست
    شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد ؟
    کان آفتاب سایه شکن در سرای توست
    خوش می برد تو را به سر چشمه ی مراد
    این جست و جو که در قدم رهگشای توست
    ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش
    یاد تو خوش که خنده ی گل خون بهای توست
    دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد
    کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست
    پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
    هر سو گذار قافله های صدای توست
    از آفتاب گرمی دست تو می چشم
    برخیز کاین بهار گل افشان برای توست
    با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
    ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
     
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    دلی در آتش

    چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
    که صد خورشید آتش برده از خکستر سردم
    به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن
    که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم
    شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست
    که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم
    به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
    چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم
    وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
    چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
    در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد
    نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
    بر آری ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
    که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
    ز خوبی آب پکی ریختم بر دست بد خواهان
    دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم
    چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
    ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم
     
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    زندان شب یلدا

    چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
    وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
    گر سوختنم باید افروختنم باید
    ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم
    صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
    تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم
    چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
    صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
    برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
    وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
    چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
    چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
    ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
    زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم
     
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    انتظار

    خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
    نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
    به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
    خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
    شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
    هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
    زهی امید که کامی از آن دهان می جست
    زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
    دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
    دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
    تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
    که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد
     
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 3





    همیشه در میان

    نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان
    سوی تو می دوند ، هان ای تو همیشه در میان
    در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
    گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
    هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
    اینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
    ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ
    بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
    ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
    هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان
    مست نیاز من شدی ، پرده ی ناز پس زدی
    از دل خود بر آمدی ، آمدن تو شد جهان
    آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
    من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
    پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
    کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
    پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
    آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان
     
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    بهار سوگوار

    نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید
    چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
    نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
    به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
    بیا که خک رهت لاله زار خواهد شد
    ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
    به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
    ببین در اینه ی جویبار گریه ی بید
    به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
    ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟
    چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد
    ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
    ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
    که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
    گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
    که هست در پی شام سیاه صبح سپید
    کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟
    شد آن زمان که دلی بود در امان امید
    صفای اینه ی خواجه بین کزین دم سرد
    نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید
     
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    در فتنه ی رستاخیز

    کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
    کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
    ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد
    کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
    فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
    خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
    چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
    به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
    دلا حکایت خکستر و شراره مپرس
    به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
    خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
    کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
    چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
    نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
    بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
    که می روند ازین باغ دسته دسته کجا
     
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    لذت دریا

    دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
    گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
    چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما
    که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست
    کسی به سان صدف وکند دهان نیاز
    که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست
    خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست
    هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
    نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس
    کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست
    سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست
    سری نماند که بر خک رهگذارش نیست
    ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من
    کویر سوخته جان منت بهارش نیست
    عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد
    هنوز دلیری شعر شهریارش نیست
     
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    گریه ی لیلی

    چشم گریان تو نازم ، حال دیگرگون ببین
    گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین
    بر نتابید این دل نازک غم هجران دوست
    یارب این صبر کم و آن محنت افزون ببین
    مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقیا
    چاره ی کار مرا در آب آتشگون ببین
    رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
    ای گشوده دست یغمای خزان ، کنون ببین
    سایه ! دیگر کار چشم و دل گذشت از اشک و آه
    تیغ هجران است اینجا ، موج موج خون ببین