1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه +اشعار هوشنگ ابتهاج

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 1

    نی خاموش

    باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
    آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
    خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
    تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
    خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
    از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
    من نالی خوش نوایم و خاموش ای دریغ
    لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
    دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
    بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
    زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
    ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
    باری امید خویش به دلداری ام فرست
    دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
    گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
    صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم
     
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    کهربا

    من نه خود می روم ، او مرا می کشد
    کاو سرگشته را کهربا می کشد
    چون گریبان ز چنگش رها می کنم
    دامنم را به قهر از قفا می کشد
    دست و پا می زنم می رباید سرم
    سر رها می کنم دست و پا می کشد
    گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
    گفت اگر واگذارم وفا می کشد
    گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
    حرف ناگفته را از خفا می کشد
    گفت از آن پیش تر این مشام نهان
    بوی اندیشه را در هوا می کشد
    لذت نان شدن زیر دندان او
    گندمم را سوی آسیا می کشد
    سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
    در پی اش می روم تا کجا می کشد
     
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    به پایداری آن عشق سربلند

    بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
    ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
    بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
    ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را
    ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
    ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را
    کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
    که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
    مباد روزی چشم من ای چراغ امید
    که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
    دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
    مگر صبا برساند به من هوای تو را
    چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
    کههیچ کس نتواند گرفت جای تو را
    ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
    که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
    سزای خوبی نو بر نیامد از دستم
    زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را
    به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم
    کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را
    به پایداری آن عشق سربلندم قسم
    که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را
     
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    در قفس

    ای برادر عزیز چون تو بسی ست
    در جهان هر کسی عزیز کسی ست
    هوس روزگار خوارم کرد
    روز گارست و هر دمش هوسی ست
    عنکبوت زمانه تا چه تنید
    که عقابی شکسته ی مگسی ست
    به حساب من و تو هم برسند
    که به دیوان ما حسابرسی ست
    هر نفسی عشق می کشد ما را
    همچنین عاشقیم تا نفسی ست
    کاروان از روش نخواهد ماند
    باز راه است و غلغل جرسی ست
    آستین بر جهان برافشانم
    گر به دامان دوست دسترسی ست
    تشنه ی نغمه های اوست جهان
    بلبل ما اگرچه در قفسی ست
    سایه بس کن که دردمند ونژند
    چون تو در بند روزگار بسی ست
     
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    پژوک

    دل شکسته ی ما همچو اینه پک است
    بهای درنشود گم اگرچه در خک است
    ز چک پیرهن یوسف آشکارا شد
    که دست و دیده ی پکیزه دامنان پک است
    نگر که نقش سپید و سیه رهت نزند
    که این دو اسبه ی ایام سخت چالک است
    قصور عقل کجا و قیاس قامت عشق
    تو هرقبا که بدوزی به قدر ادرک است
    سحر به باغ درآ کز زبان بلبل مست
    بگویمت که گریبان گل چراچک است
    رواست گر بگشاید هزار چشمه ی اشک
    چنین که داس تو بر شاخه های این تک است
    ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود
    فغان ز دوست که در دشمنی چه بی بک است
    صفای چشمه ی روشن نگاه دار ای دل
    اگر چه از همه سو تند باد خاشک است
    صدای توست که بر می زند ز سینه ی من
    کجایی ای که جهان از تو پر ز پژوک است
    غروب و گوشه ی زندان و بانگ مرغ غریب
    بنال سایه که هنگام شعر غمنک است
    دل حزینم ازین ناله ی نهفته گرفت
    بیا که وقت صفیری ز پرده ی رک است
     
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    عزیز تر از جان

    یارا حقوق صحبت یاران نگاه دار
    باهمرهان وفا کن و پیمان نگاه دار
    در راه عشق گر برود جان ما چه بک
    ای دل تو آن عزیز تر از جان نگاه دار
    محتاج یک کرشمه ام ای مایه ی امید
    این عشق را ز آفتت حرمان نگاه دار
    ما با امید صبح وصال تو زنده ایم
    ما را ز هول این شب هجران نگاه دار
    مپسند یوسف من اسیر برادران
    پروای پیر کلبه ی احزان نگاه دار
    بازم خیال زلف تو ره زد خدای را
    چشم مرا ز خواب پریشان نگاه دار
    ای دل اگر چه بی سر و سامان تر از تو نیست
    چون سایه سر رها کن و سامان نگاه دار
     
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    گل افشان خون

    بلندا سرما که گر غرق خونش
    ببینی ، نبینی تو هرگز زبونش
    سرافراز باد آن درخت همایون
    کزین سرنگونی نشد سرنگونش
    تناور درختی که هر چه ش ببری
    فزون تر بود شاخ و برگ فزونش
    پی آسمان زد همانا تبرزن
    که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش
    زمین واژگون شد از آن تا نبیند
    در ایینه ی آسمان واژگونش
    بلی گوی عهدش بلا آزماید
    زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش
    ز چندی و چونی برون رفت و آخر
    دریغا ندانست کس چند و چونش
    خوشا عشق فرزانه ی ما که ایدون
    ز مجنون سبق برده صیت جنونش
    از آن خون که در چاه شب خورد بنگر
    سحرگاه لبخند خورشید گونش
    خم زلفش آن لعل می نماید
    نگر تا نپیچی سر از رهنمونش
    بهارا تو از خون او آب خوردی
    بیا تا ببینی گل افشان خونش
    سماعی است در بزم او قدیسان را
    دلا گوش کن نغمه ی ارغنونش
    به مانند دریاست آن بی کرانه
    تو موجش ندیدی و دیدی سکونش
    نهنگی بباید که با وی بر اید
    کجا سایه از عهده اید برونش
     
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    در پرده ی خون

    بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم
    به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم
    به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم
    که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم
    نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد
    بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم
    شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است
    سمندر وار جان ها بر سر این شعله بنشانیم
    جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل
    سرودی خوش بخوان کز مژده ی صبحش بخندانیم
    گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد
    ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فروخوانیم
    سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد
    چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم
    به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری
    بیا تا حلقه ی اقبال محرومان بجنبانیم
    الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب
    که ما کشتی درین توفان به سودای تو می رانیم
    دلا در یال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز
    مبادا کز نشیب این شب سنگین فرومانیم
    شقایق خوش رهی در پرده ی خون می زند ، سایه
    چه بی راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم
     
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    زنده وار

    چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
    نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
    غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
    که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
    چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
    که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
    دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
    چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
    نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
    دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
    همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
    دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
    سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
    تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
    به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
    که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
    چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
    بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
    نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
    منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
    سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
    که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
    به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
    بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
     
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : برگزیده اشعار امیر هوشنگ ابتهاج 2

    یاد آر

    ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم
    و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم
    معلوم نشد صدق دل و سر محبت
    تا این سر سودازده بر دار نبردیم
    ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
    سودای تو را برسر بازار نبردیم
    با حسن فروشان بهل این گرمی بازار
    ما یوسف خود را به خریدارنبردیم
    ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد
    یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
    سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند
    از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم
    بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه
    کی خون دلی بود که در کار نبردیم
    تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
    از اینه ای منت دیدار نبردیم