1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه +اشعار هوشنگ ابتهاج

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    بعد از نیما

    با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
    همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان
    من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
    تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
    داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
    بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
    زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
    دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
    هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
    به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
    شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
    پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان
    سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
    که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان

    __________________
     
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    چشمی کنار پنجره ی انتظار

    ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
    در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو
    نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
    نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو
    جانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است
    آن آشنای ره که بود پرده دار کو
    ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
    آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو
    ای بس بسنم که بر سر ما رفت و کس نگفت
    آن پیک ره شناس حکایت گزار کو
    چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
    آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو
    ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
    افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو
    یک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی
    چشمی کنار پنجره ی انتظار کو
    خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت
    ای سایه ! های های لب جویبار کن

    __________________
     
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    گریه ی شبانه

    شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
    دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
    شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
    دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
    نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
    صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
    زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
    نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
    امید عافیتم بود روزگار نخواست
    قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
    زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
    به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
    چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
    به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
    چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
    ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
    دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
    گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

    __________________
     
  4. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    قدر مرد

    بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
    تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
    خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
    ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
    این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
    داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد
    من بر نخیزم از سر راه وفای تو
    از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد
    روزی که جان فدا کنمت باورت شود
    دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
    ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
    و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
    باز اید آن بهار و گل سرخ بشکفد
    چندین مثال از نفس سرد و روی زرد
    در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
    کی می رسند خانه پرستان خوابگرد
    خونی که ریخت از دل ما ، سایه ! حیف نیست
    گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد

    __________________
     
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    صله

    با تو یک شب بنشینم و شرابی بخوریم
    آتش آلود و جگر سوخته آبی بخوریم
    در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست
    دست در گردنت آویخته تابی بخوریم
    بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است
    باده با زمزمه ی چنگ و ربابی بخوریم
    سپر از سایه ی خورشید قدح کن زان پیش
    کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم
    پیش چشم تو بمیرم که مست است ، بیا
    تا به خوشباشی مستان می نابی بخوریم
    صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست
    غزلی نغز بخوانیم و شرابی بخوریم

    __________________
     
  6. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    بیداد همایون

    فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت
    که شکیب دل من دامن فریاد گرفت
    آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست
    خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
    آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک
    دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت
    منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی
    که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
    شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است
    داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت
    سایه ! مکشته ی عشقیم ، که این شیرین کار
    مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

    __________________
     
  7. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    ازلی

    چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
    چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
    به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
    نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
    تو یار خواجه نگشتی به صد هنر ، هیهات
    که بر مراد دل بی قرار من باشی
    تو را به ایینه داران چه التفان بود
    چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی
    دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
    وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی
    وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
    تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
    ز چاه غصه رهایی نباشدت ، هر چند
    به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی
    خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست
    چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی

    __________________
     
  8. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    داستانی دیگر

    روی تو گلی ز بوستانی دگرست
    لعل لبت از گوهر کانی دگرست
    دل دادن عارفان چنین سهل مگیر
    با حسن دلاویز تو آنی دگرست
    ای دوست حدیث وصل و هجران بگذار
    کاین عشق من و تو داستانی دگرست
    چو نی نفس تو در من افتاد و مرا
    هر دم ز دل خسته فغانی دگرست
    تیر غم دنیا به دل ما نرسد
    زخم دل عاشق از کمانی دگرست
    این ره تو به زهد و علم نتوانی یافت
    گنج غم عشق را نشانی دگرست
    از قول و غزل سایه چه خواهی دانست
    خاموش که عشق را زبانی دگرست

    __________________
     
  9. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    پرواز خاکستر

    به جز باد سحرگاهی که شد دمساز خاکستر ؟
    که هر دم می گشاید پرده ای از راز خاکستر
    به پای شعله رقصیدند و خوش دامن کشان رفتند
    کسی زان جمع دست افشان نشد دمساز خاکستر
    تو پنداری هزاران نی در آتش کرده اند اینجا
    چه خوش پر سوز می نالد ، ، زهی آواز خاکستر
    سمندرها در آتش دیدی و چون باد بگذشتی
    کنون در رستخیز عشق بین پرواز خاکستر
    هنوز این کنده را رؤیای رنگین بهاران است
    خیال گل نرفت از طبع آتشباز خاکستر
    من و پروانه را دیگر به شرح و قصه حاجت نیست
    حدیث هستی ما بشنو از ایجاز خاکستر
    هنوزم خواب نوشن جوانی سر گران دارد
    خیال شعله می رقصد هنوز از ساز خاکستر
    چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم
    که بانگی برنیاید از دهان باز خاکستر

    __________________
     
  10. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    آواز بلند

    وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
    تا با تو بگویم غم شب های جدایی
    بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
    من عودم و از سوختنم نیست رهایی
    تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
    بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی
    با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
    تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
    عمری ست که ما منتظر باد صباییم
    تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
    ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
    بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی
    افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
    در اینه ات دید و ندانست کجایی
    آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
    بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی
    در اینه بندان پریخانه ی چشمم
    بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی
    بینی که دری از تو به روی توگشایند
    هر در که براین خانه ی ایینه گشایی
    چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
    خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

    __________________