1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه +اشعار هوشنگ ابتهاج

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    شعر از کتاب چند برگ از یلدا
    **********************


    سنگواره

    این سکت صبور که چون شمع
    سر کرده در کنار غم خویش
    با این شب دراز و درنگش
    جانش همه فغان و دریغ است
    فریادهاست در دل تنگش
    در خلوت غم آور مرجان
    پی های های گریه شبی نیست
    اما خروش وحشی دریا
    گم می کند در این ظب طوفان
    فریادهای خسته او را
    بس در حصار این شب دلگیر
    ماندم نگاه بسته به روزن
    همچون گیاه رسته بن چاه
    یک یک ستاره ها به سر من
    چون اشک پر شدند و چکیدند
    نایی نرست آخر از این چاه
    تا ناله های من بتواند
    روزی به گوش رهگذری گفت
    وز خون تلخ من گل سرخی
    در این کویر سوخته نشکفت
    بس آرزو که در دل من مرد
    چون عشق های دور جوانی
    اما امید همره من ماند
    تنها گریستیم نهانی
    مرغ قفس اگر چه اسیر است
    باز آرزوی پر زدنش هست
    اینک ستم ! که مرغ هوا را
    از یاد رفته است دریغا
    رویای آشیانه در ابر
    شب ها در انتظار سپیده
    با آتشی که در دل من بود
    چون شمع قطره قطره چکیدم
    افسوس ! بردریچه باد است
    فانوس نیمه جان امیدم
    بس دیر ماندی ای نفس صبح
    کاین تشنه کام چشمه خورشید
    در آرزوی لعل شدن مرد
    و امروز زیر ریزش ایام
    خود سنگواره ای ست ز امید

    __________________
     
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    شعر از کتاب چند برگ از یلدا
    **********************


    تشویش

    بنشینیم و بیندیشیم
    این همه با همبیگانه
    این همه دوری و بیزاری
    به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟
    و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پرکنده؟
    جنگلی بودیم
    شاخه در شاخه همه آغوش
    ریشه در ریشه همه پیوند
    وینک انبوه درختانی تنهاییم
    مهربانی به دل بسته ما مرغی ست
    کز قفس در نگشادیمش
    و. به عذری که فضایی نیست
    وندرین باغ خزان خورده
    جز سموم ستم آورده هوایی نیست
    ره پرواز ندادیمش
    هستی ما که چو اینه
    تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
    نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
    دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد
    دست ها با دشنه همدستان گشتند
    و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
    ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
    وینک از سینه دوست
    خون فرو می ریزد
    دوست کاندر بر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد
    چه توان گفتمش؟
    بیگانه ست
    و سرایی که به جشم انداز پنجره اش
    نیست درختی که بر او مرغی
    به فغان تو دهد پاسخ زندان است
    من به عهدی که بدی مقبول
    و توانایی دانایی ست
    با تو از خوبی می گویم
    از تو دانایی می جویم
    خئب من ! دانایی را بنشان بر تخت
    و توانایی را حلقه به گوشش کن
    من به عهدی که وفاداری
    داستانی ملال آور
    و ابلهی نیست دگر افسوس
    داشتن جنگ برادرها را باور
    آشتی را
    به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
    می کنم تلقین
    وندر این فتنه بی تدبیر
    با چه دلشوره و بیمی نگرانم من
    این همه با هم بیگانه
    این همه دوری و بیزاری
    به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟
    و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پرکنده ؟
    بنششینیم و بیندیشیم

    __________________
     
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    به نام شما

    زمان قرعه ی نو می زند به نام شما
    خوشا که جهان می رود به کام شما
    درین هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
    که بوی خود دل ماست در مشام شما
    تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
    کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
    فروغ گوهری از گنج خانه ی دل ماست
    چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما
    ز صدق اینه کردار صبح خیزان بود
    که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
    زمان به دست شما می دهد زمام مراد
    از آن که هست به دست خرد زمام شما
    همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک
    شد از امان زمین دانه چین دام شما
    به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
    که چون سمند زمین شد سپهر رام شما
    به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
    طرب کنید که پر نوش باد جام شما



    ​
     
  4. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    سایه ی گل

    ز پرده گر بدر اید نگار پرده نشینم
    چون اشک از نظر افتد نگارخانه ی چینم
    بسازم از سر زلف تو چون نسیم به بویی
    گرم ز دست نیابد که گل ز باغ تو چینم
    مرو به ناز جوانی گره فکنده بر ابرو
    که پیر عشقم و زلف تو داده چین به جبینم
    ز جان نداشت دلم طاقت جدایی و از اشک
    کشید پرده به چشمم که رفتن تو نبینم
    ز تاب آن که دلم باز سر کشد ز کمندش
    کمان کشیده نشسته ست چشم او به کمینم
    اگر نسیم امیدی نبود و شبنم شوقی
    گلی نداشت خزان دیده باغ طبع حزینم
    به ناز سر مکش از من که سایه ی توام ای سرو
    چو شاخ گل بنشین تا به سایه ی تو نشینم

    __________________
     
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    یار گم شده

    گر چشم دل بر آن مه ایینه رو کنی
    سیر جهان در اینه ی روی او کنی
    خاک سیه مباش که کس برنگیردت
    ایینه شو که خدمت آن ماهرو کنی
    جان تو جلوه گاه آن گهی شود
    کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی
    خواب و خیال من همه با یاد روی توست
    تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی
    درمان درد عشق صبوری بود ولی
    با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی
    خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن
    فریاد از تو گل ، که به هر خار خو کنی
    دل بسته ام به باد ، به بوی شبی که زلف
    بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی
    اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد
    خود را به جوی سایه اگر جست و جو کنی

    __________________
     
  6. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    زبان نگاه

    نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
    گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
    روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
    حالیا چشم جهانی نگران من و توست
    گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
    همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
    گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
    ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
    این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
    گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
    نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
    هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
    سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
    وه ازین آتش روشن که به جان من و توست


    __________________
     
  7. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    سرشک نیاز

    دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
    هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود
    به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
    وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود
    چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
    که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود
    نثار آه سخر می کنم سرشک نیاز
    که دامن توام ای گل ز دسترس نرود
    دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
    کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود
    فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
    که کار دلبری گل ز خار و خس نرود
    دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
    چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود
    بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
    که هر که پیش تو ره یافت باز پس نرود

    __________________
     
  8. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    همنشین جان

    بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش
    چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش
    همنشین جان من مهر جهان افروز توست
    گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش
    یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است
    بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش
    در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان
    طایر خلد آشیانی خاکدانی گو مباش
    در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست
    از منخلوت نشین نام و نشانی گو مباش
    چون که من از پا فتادم دستگیری گو مخیز
    چون که من از سر گذشتم آستانی گو مباش
    گر پس از من در دلت سوز سخن گیرد چه سود
    من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش
    سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است
    چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش

    __________________
     
  9. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    سایه ی هما

    به من ز بوی تو باد صبا دریغ نکرد
    ز آشنا نفس آشنا دریغ نکرد
    چو غنچه تنگ دلی هرگزش مباد آن گل
    که بوی خوش ز نسیم صبا دریغ نکرد
    صفای ایینه ی روی آن پری وش باد
    که با شکسته دلان از صفا دریغ نکرد
    جفا ز بخت بد خویش می کشم من زار
    وگرنه یار به من از وفا دریغ نکرد
    حبیب من چه بهشتی طبیب مشفق بود
    که دید درد مرا و دوا دریغ نکرد
    همیشه بر سر او سایبان دولت باد
    که سایه از سرما چون هما دریغ نکرد
    چه بخت بود که آن سر کشیده سرو بلند
    ز آب دیده ی من خاک پا دریغ نکرد
    بر آستان نظر اشک پرده دار دل است
    بیا که دیده ی من از تو جا دریغ نکرد
    از آن لب شکرینم به بوسه ای بنواز
    که سایه با تو چو نی از نوا دریغ نکرد

    __________________
     
  10. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,471
    تشکر شده:
    17,006
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : اشعار هوشنگ ابتهاج

    بی نشان

    زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
    گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
    جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
    کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
    گم گشته دیار محبت کجا رود
    نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
    عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
    ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
    در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
    این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
    جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
    وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
    گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
    کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست
    __________________