1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شب نهم محرم شب تاسوعا

شروع موضوع توسط ترمه ‏11/6/13 در انجمن دینی مذهبی

  1. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/5/12
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    121
    امتیاز دستاورد:
    0
    [​IMG]


    می آید عبور کند . . . نمیتواند... باز برمیگردد و نگاه میکند.. تاریخ هنوز روی یک صحنه خیره مانده است. . . هرچه معادلاتش را کنار هم میگذارد جواب مساله را نمیفهمد. . . هنوز ذهن تاریخ را مشغول کرده آبی . . . که ســــــرد..... از دور به عطش لب های عباس(س) سلام داد و از لابه لای انگشتانش گذشت ...ودر شرمساری فرات گم شد.... :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: :::::::::::::::::::::::::: تمام مردان که رفته باشند.... وقتی تنها محـــــــــــــرم زینب(س)حســـــــیــــن (ع) باشـــد و عــــــباس(ع). . . وقتی که فقط پرچمدار و علمدار از تمام سپاه مانده باشد... وقتی فقط یک عباس(ع) از بنی هاشم مانده باشد.... وقتی که فقط یک "عمو" برای بچه ها مانده باشد . . . وقتی فقط همین یک باقیمانده . . . وقتی این تنها "امید"...وقتی علمدار و پرچمدار سپاه . . .طلب اذن کند... حــــــــــســـــــــــیـ ـــن (ع) هم که باشــــد . . . هزار و هزار و هزار داغ هم که دیده باشد . . . با تمام صبرش... فَبَکی الحُسَین بُکاءً شَدیدا نگاهش با نگاه عباس(ع)یکی میشود: یا أخی أنتَ صاحِبُ لِوایی...یَعولُ جَمعُنا إلی الشِّطاط، عِمارَتُنا تَنبَعُ إلَی الخَراب برادرم......تو ستون خیمه ها ی منی . . . اگر بروی . . . خیمه ها. . . کودک به کودک....زجه به زجه..ناله به ناله . . . میان کلام ابا عبدالله پیچید.....بوی تشنگی. . . نوای العطش . . .هرم بی طاقتی . . . فَطلُب لَهؤلاءِ الأطفال قَلیلاً مِنَ الماء فقط کمی ....آبــــــــــ . . .فقط کمی . . نیزه میزد....شمشیر میزد..میتاخت..می افتادند..دانه دانه نه...فوج فوج فرصت نمیداد..هلاک میشدند....دانه دانه نه...گروه گروه میدرید سپاه ظلم را...رشته رشته میکرد کوچه های نبرد را .. . . متلاشی میکرد...حلقه های محاصره را... مگـــــــر کـــــــسی جرات داشتـــــــ رو به روی ماه بنی هاشم نبرد کـــند؟ "رو"..به.."رو".. مگر کسی جرات داشت روی ماه را بیند و . . . راهش به شریعه باز شد . . . زانو زد کنار فراتـــ. ... و فرات....عکس قمر بنی هاشم را . . . به صورت میکشید و میبویید و میبوسید . . دست گرمش را به زیر خنکای آب برد . . .ترک لبانش میسوخت...زبانش در طلب آب خون میتراوید... نفسش فقط یک قطره آب را نفس نفس میزد... آب را با دست بالا آورد . . .اما ذَکَرَ عَطَشَ الحُسین وَ أهلِ بَیتِه صدای گریه ی علی اصغر تمام شریعه را پر کرد.. دستانش به گریه افتادند... آب روی آب ریخت.. قمر...روی آب...متلاطم شد . . .فرات...متلاطم شد . . عباس..متلاطم شد... شتاب کرد...مشک را به دوش انداخت....به اسب نشست...تاخت.. باران تیر بر زره اش مینشست...سی هزار گرگ دوره اش کرده بودند....میهراسیدند و میجنگیدند... عباس بود و مشک..عباس بود و ترک لبان علی...عباس بود و خواهش حسین..عباس بود و العطش سکینه عباس بود و مشک . .. تن به تن..نه... تن به سپاه میجنگید و می خروشید.. که شمشیری...دست راستش را ........فرصت فعل گذاشتن هم نیست.... مشک را به دست چپش سپرد....میتاخت..میشتافت....به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنید من دست از حمایت دینم.... دیگر دستی نماند. . . کسی از پشت نخل دست چپش را . . .هم.. عباس بود و مشک.....مشک بود و دندان... دیگر نتوانست رجز بخواند که اگر دست چپم را هم.....مشک به دندانش بود . . خوابید بر مشک تا بتازد... بی دست....بی شمشیر...بی دست... با مشک... اما . . . تیر . . . همه جارا خون کرد . . . .تیر همه جا سرخ کرد... تیر نخلستان و میدان و شریعه را به خون کشید ... اما ... عباس(ع) با چشم نمیدید که بی چشم نبیند. . . عباس وقتی فهمید نمیبیند. . . که شنید ...جرعه های آب . .. بر تن اسب . . . شره میکند عباس وقتی حس کرد دست ندارد . . . که فهمید . . مشک . . دیگــــــــر مشک نیست . آه...چقدر عباس در خود شکست . . .وقتی که که آب . . جرعه جرعه در مشک . . . میشکست . . . عمود . . .بر علمدار . . عمود شـــــــد . . و شکـافتـــــــ . . تا ابروانش . . .و شکــــــــافت . . ماه . . عباس . . . در محراب پیشانی اش . . .به خون نشست . . . طاقت بدنش رفت.....توان پایش رفت.. دیگر دستی نمانده بود..که رمق از دستانش برود... علمدار....با تیر بر چشم....با مشک خالی . . . با جای خالی دست هایش به زمین افتاد . . حالا دیگـــــــــــــــر وقتش رسیده بود . . . اگر تمام عمر ذکر لبش مولا و سیدی بود...حالا وقتش رسیده بود . . اینجا باید...برادری...برادرانه....به داد برادر میرسید . . . صاحَ إلی أخیهِ الحُسین أدرِکنی و حسین (ع) شنید..... و حسین(ع) دوید...... و حسین(ع) خم شـــد . . . ألانَ إنکَسَرَظهری . . آه. . . عباس(ع) . . .حسین(ع) . . دارد بر بالین تو...وَ غَلَّت حیلَتی میخواند . . . عباس (ع). . . برخیز و ببین . . . شکسته های تو . . . شان نزول آیه ی امن یجیب شده است . . . بلند شو پناه حرم . . . نگذار حسین(ع) اینگونه "مضطر "را به تفسیر بکشد . . . یل ام البنین....بلند شو . . . حسین دارد جلوی دشمنان وَ وَ نَقطَعَ رَجائی را زمزمه میکند . . . مگذار هلهله ی دشمن . . . بر زبان حسین(ع) "وَ شَمُطَ بی عَدوّی" بنشاند . . اصلا جواب سکینه را......نه جواب العطش ...نه عباس(ع)... جواب "أبَتا هَلَ لکَ عِلمٌ بِعَمّی العَبّاس" را چه بدهد؟
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.