1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان ایرانی| رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏30/5/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    -باید تمرین کنید با خودتون تمرین کنید.در مواقعی که سرتون داد می زنه یا جر و بحث می کنه باید فوری و قاطعانه برخورد کنید مثلا بگید دیگر اجازه نمیدم سرم داد بزنید یا مثلا وقتی ارام شدی با هم صحبت می کنیم...شما باید بر اوضاع مسلط باشید.
    اصلا سعی نکنید بهانه بیاورید سعی نکنید جواب هایی بدهید که کارتان را توجیه کند به خصوص در مورد بحث هایی که سر مسایل خیلی جزیی است مثل دیر کردن شام مرتب نبودن خانه یا چیزهایی از این دست اصلا جواب هایی که حالت دفاعی دارند ندهید چون فورا در موقعیت بازنده قرار می گیرید.
    خانم مرادی در سکوت نگاهم می کرد.با جدیت گفتم:
    -برای بهبود روحیه و به دست اوردن اعتماد به نفستان توصیه میکنم هر روز یکی از کارهای مورد علاقه تان را انجام دهید.
    خانم مرادی سری تکان داد و گفت:
    من مثل یک زندانی هستم.
    -خوب کارهای مورد علاقه لزومی نداره خارج از خانه باشند.مثلا شاید از گوش دادن به موسیقی یا یک حمام طولانی یا مثلا مطالعه لذت ببرید.
    شاید از ارایش کردن یا لباس جدید پوشیدن خوشتان بیاید هر روز سعی کنید یکی از کارهای مورد علاقه تان را انجام دهید این طوری روحیه تان حفظ می شود اگر به خودتون اهمیت بدهید و خودتون رو دوست داشته باشید مطمئن باشید بقیه از جمله همسرتان هم یاد می گیرن بهتون احترام بذارن و اهمیت بدن.
    بعد از اینکه کمی دیگر در مورد کارها و عکس العمل هایی که خانم مرادی در مقابل شوهرش باید انجام می داد حرف زدیم و او رفت حسابی احساس خستگی می کردم.
    تقریبا یک ربع به پایان ساعت کاری ام مانده بود.کلید را تحویل خانم احمدی دادم.
    طبق معمول گفت:
    -خسته نباشید.
    لبخند زدم:
    واقعا خسته شدم ولی این خستگی کجا خستگی که از یک جا نشستن وبیکاری پیدا می شه کجا!...
    وقتی از در خارج شدم سوز سردی لرزاندم.بر سرعت قدم هایم افزودم هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودم که ماشینی کنارم ایستاد و بوق زد.
    بی توجه به راهم ادامه دادم اما باز صدای بوق از جا پراندم.با عصبانیت برگشتم و در کمال تعجب کیارش پسر دکتر محتشم را دیدم که با ماشین مدل بالایش جلوی پایم ایستاده سرش را از پنجره بیرون اورد و با خنده گفت:
    سلام ببخشید انگار ترسوندمتون.
    سلامش را پاسخ دادم و گفتم:
    خیلی ممنون.خودم می رم.


    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    از ماشین پیاده شد و رنجیده گفت:
    خواهش می کنم بفرمایید.هوا سرده...
    دودل سوار شدم.کیارش بر عکس همیشه پرحرف و وراج شده بود.حال تک تک اعضا خانواده را پرسید.می دانستم که می خواهد سر صحبت را باز کند اما برای چه نمی دانستم.سرانجام گفت:
    خوب از کارتون راضی هستید؟
    با خستگی جواب دادم:
    بله بد نیست.تقریبا هر روز یک مشاوره دارم.
    -خوب. خدا رو شکر.اگه خودتون بتونید سهام دار باشید به نفعتونه!
    -بله ولی پول زیادی می خواد که بنده ندارم.
    خندید:ای لعنت به پول که همه چیز بهش بستگی داره.انشاالله با یک دکتر پولدار ازدواج می کنید براتون یک کلنیک میخره.
    جدی جواب دادم:
    بد نیست ولی هدف من از ازدواج کمی بیشتر از خرید سهام یک کلنیک است.
    لحن کیارش هم جدی شد:
    خوب هدف شما چیست؟
    متعجب نگاهش کردم.چشمان روشنش بی نهایت جدی بود.مردد گفتم:
    -فکر می کنم منظورتون رو درست متوجه نشدم!
    کیارش همان طور که به خیابان خیره شده بود گفت:
    -خوب این هم یه سواله مثل بقیه ی سوال ها من نمی دونم چرا خانم ها نسبت به این جور سوال ها انقدر حساس هستن!
    مدافعانه گفتم:


    ​
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    نه این طورها هم نیست.خوب هر کسی از ازدواج یک هدفی داره هدف من رسیدن به ارامشه.
    -یعنی براتون مهم نیست شریک زندگیتون چه شرایطی داشته باشه؟
    -خوب مسلمه که مهمه ولی اینها وسیله ای است برای رسیدن به هدف شما نپرسیدید شرایط شریک زندگی از نظر من چیه درسته؟
    کیارش نگاهم کرد و خندید:
    درسته یادم رفته بود که شما خیلی باهوش هستید.خوب حالا می پرسم...
    خیره به خیابان شلوغ گفتم:
    خوب یک سری شرایط لازم است مثل تحصیلات خانواده سن و سال و شرایط فرهنگی موقعیت مالی مناسب...یک سری شرایط هم سلیقه ای است مثل تیپ و قیافه... چه می دونم قد و هیکل...
    کیارش دوباره خندید.عصبی پرسیدم:چی انقدر خنده داره؟
    دست پاچه جواب داد:
    ببخشید قصد جسارت نداشتم.داشتم با خودم فکر می کردم شاید از نظر شما شرایط لازم را داشته باشم ولی این شرایط کافی نباشند...نه؟
    از اینکه چقدر ماهرانه به این بحث کشیده شده بودم خودم هم در حیرت ماندم.به کیارش که بی خیال رانندگی می کرد نگاه کردم.چه طور در عرض چند ثانیه و با شنیدن چند کلمه همه چیز انقدر عوض شده و مرا معذب کرده بود.
    کیارش اهسته پرسید:
    -شاید من اصلا در لیست افراد شرایط دار شما نیستم.


    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    نفس عمیقی کشیدم و با تمام جسارتم گفتم:
    حالا این حرف ها برای چیه؟
    کیارش دوباره جدی شد:
    خوب شاید برای یک تصمیم گیری...
    به خیابان های اشنا نگاه کردم نزدیک خانه رسیده بودیم.تا ده شمردم می خواستم کمی بر اعصابم مسلط شوم تا به حال با چنین پیشنهاد رک و پوست کنده ای روبرو نشده بودم.ولی شمردن هم فایده ای نداشت.ترجیح دادم سکوت کنم.سرانجام به خانه رسیدیم وقتی کیارش جلوی در ایستاد گفتم:
    زحمت کشیدید خیلی ممنون.
    کیارش ابرویش را بالا برد و با خنده ای پنهان در صدایش گفت:
    -این دک کردن واقعا به طور کارشناسانه و روانشناسانه بود.
    سعی کردم نخندم:
    اصلا به همه سلام برسانید.
    کیارش مودبانه لبخند زد:
    حتما معنی این جمله هم "بفرمایید خونه است" دیگه!
    -انتظار چه جوابی دارید؟
    -یک جوابی که به سوالی که پرسیدم بخوره.
    زنگ را فشار دادم و گفتم:
    الان نمی دونم چی باید بگم.
    کیارش سریع سوار ماشین شد و گفت:
    پس چند روز دیگه مزاحم میشم خدانگه دار.
    کاملا روشن بود که نمی خواهد با کسی از خانواده ام روبرو شود.ذهنم درگیر و خسته بود.ان شب بدون خوردن شام با افکاری درهم برهم به خواب رفتم.
    به مادرم که داشت برنج پاک می کرد خیره شدم.حالت صورتش طوری بود که انگار می خواهد چیزی بگوید.می دانستم دیر یا زود حرف می زند.
    ان روز صبح خانه بودم و قصد داشتم به اتفاق اوا برای خرید بیرون بروم.هر دو قصد داشتیم بعد از خرید به ارایشگاه برویم و موهایمان را کوتاه کنیم.سرانجام مادرم از پاک کردن برنج فارغ شد و نگاهی به من انداخت:
    -سایه امروز می خوای بری خرید؟
    -بله کاری دارید؟
    همان طور که برنج ها را می شست جواب داد:
    نه کاری ندارم.می خواستم باهات کمی صحبت کنم.
    کنجکاو پرسیدم:در مورد چی؟


    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    دستانش را پیش بندی که روی لباسش بسته بود خشک کرد و گفت:
    -راجع به تو و شهاب.می خوام بدونم شما قصد سر و سامون گرفتن ندارین؟
    لبخند زدم:
    خوب چرا همه دلشون می خواد سر و سامون بگیرن حالا برای من و شهاب ادم به درد بخوری سراغ دارید؟کسی حرفی زده؟
    نشست و با تامل گفت:
    دفعه ی پیش که رفتیم خونه ی دکتر محتشم حس کردم بدری خانم از تو خیلی خوشش اومده دایم با کیارش ایما و اشاره می کردند.
    به مادرم نگاه کردم.صورت مهربانش پر از نگرانی بود.می دانستم از این که سن من بالا برود و همان طور مجرد باقی بمانم وحشت دارد.
    با خوشرویی گفتم:
    اتفاقا چند روز پیش خودش رو دیدم حالا نمی دونم اتفاقی امده بود یا از روی قصد در هر حال کمی با هم حرف زدیم.
    مادر مشتاق گفت:خوب خوب؟
    شانه ای بالا انداختم:
    کیارش رو که می دونی چطور حرف می زنه در لفافه پیشنهادی داد و من هم خیلی مختصر بهش گفتم باید روش فکر کنم.
    -به نظرم پسر بدی نیست کار و تحصیلات هم که داره خونواده اش هم که خودت می بینی چقدر ادم های محترمی هستن من که فکر می کنم سرنوشت دکتر رو سر راه جلال قرار داد انگار این خانواده کلید خوشبختی تو شدن دکتر برات کار پیدا کرد پسرش برات مریض می فرسته اینهم از کیارش ماشاالله مقبول هم که هست.نظر خودت چیه؟
    همان طور که با دستم دایره های فرضی روی میز اشپزخانه می کشیدم گفتم:
    -همه ی این حرف ها درسته خودمم قبول دارم. ولی خوب باید خیلی روش فکر کنم.
    مادرم سری تکان داد و گفت:
    نمی دونم چی داره به سر جوونها می اد قبلا دخترها خیلی ساده تر و زودتر ازدواج می کردن.انقدر این دست اون دست نمی کردن خیلی هم خوشبخت تر از حالا بودن.
    -خوب این طبیعیه مامان جون ادم هر چی سنش بالاتر میره تصمیم گیری هاش منطقی تر و عقلانی تر میشه سن پایین یعنی تصمیم گیری از روی احساسات توقع پایین تر انعطاف پذیری بیشتر کنار امدن با مشکلات و سختی ها اما من خودم به شخصه دلم می خواد یک ازدواجی داشته باشم که ریسک پذیر نباشه با یک ادم به نسبت متوسط اما در همه چیز در اخلاق در تحصیلات در ثروت حد واسط باشه.


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    الان دیگه هیچ چیزی برام جذاب نیست و چشم عقلمو کور نمی کنه نه پول زیاد نه تیپ و قیافه و نه حتی اخلاق عالی!می دونم که همه ی این صفات مکمل هم هستند و اگه یکی نباشه بقیه رو تحت شعاع قرار میده.در مورد کیارش هم حس می کنم کمی عصبی و خودرای باشد.
    مادرم ناراحت گفت:
    خوبه والله دیگه مدرک گرفته و همه رو از دم می شناسه.تو که تا حالا سه چهار بار بیشتر باهاش برخورد نداشتی از کجا فهمیدی عصبی و خودرایه؟
    خندیدم:
    خوب تو همین چند باری که باهاش برخورد داشتم هر وقت بحث پیش می اد سریع جوش می اره دو ساعت حرف می زنه تا همه رو موافق نظر خودش بکنه به استدلال های بقیه هم بی توجه است باز هم بگم؟
    مادرم دست هایش را بلند کرد:
    نه لازم نکرده ولی بهت بگم که گل بی عیب خداست.خود تو هم عیب و ایراد داری.اون دفعه هم که زیبا برای پسر برادر مجتبی امد صحبت کرد گفتی پسره حسود و غیرتی است.بیچاره پسر به اون خوبی خوش تیپی دکتر هم که بود خونه زندگی هم که داشت.نمی دونم تو منتظر کی نشستی؟!
    لبخند زدم:
    مادر من عجله نکن با قسمت نمی شه جنگید.مگه خود شما همیشه نمی گفتی وقتی قسمت باشه دهنت قفل میشه و دیگه نمی تونی ایراد بگیری؟
    مادرم غمگین سر تکان داد.برای اینکه از ان حال در اورمش گفتم:
    -در ضمن شهاب بزرگتر از منه دیگه داره پیر میشه چرا واسه اون دستی بالا نمی زنی؟
    مادرم اه کشید:
    اونهم بدتر از تو هر کی رو بهش پیشنهاد میدی ناز میکنه.
    لحظه ای ساکت شد و بعد با دودلی گفت:
    راستش چند وقتیه به فکر افتادم آوا رو بهش پیشنهاد بدم دختر خوبیه الان چند ساله داره تو این خونه می اد و میره قیافه اش هم قشنگه از پس زبون شهاب هم خوب برمیاد....
    با صدای بلند خندیدم:
    می خوای سگ و گربه رو دست به دست بدی؟این دوتا یک روز هم زیر یک سقف دوام نمی ارن.
    ولی مادرم بی توجه به خنده ی من گفت:
    اشتباه نکن این دوتا همدیگر رو دوست دارن.ولی نمی خوان قبول کنن.
    احساس می کردم پوست سرم شکافته شده و دو شاخ خوشگل و کوچولو در حال رشد است.
    -چی می گی مامان؟شهاب و آوا همدیگه رو دوست دارن؟اون دوتا به خون هم تشنه ان.
    مادرم خیلی جدی گفت:
    حاضرم باهات شرط ببندم.
    دستم را جلو اوردم و انگشتان ظریفش را گرفتم:
    خوب قبوله سر یک نهار تو یک رستوران حسابی!بعد کنجکاو پرسیدم:
    حالا از کجا می خوای ثابت کنی؟مادرم خندید:


    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    تو به اونش کاری نداشته باش.همین امروز بهت ثابت می کنم.
    فقط وقتی آوا امد اینجا حسابی خودتو ناراحت نشون بده و هیچی هم نگو.باشه؟
    صدای زنگ فرصت جواب دادن را گرفت مادرم به طرف ایفون دوید و گفت:
    -زود باش یک دستمال بگیر جلوی چشمت یعنی داری گریه می کنی.
    با تمام احساس حماقتی که می کردم در بازی وارد شدم و دستمال را روی چشمانم فشار دادم.صدای شاد و پرانرژی آوا از راهرو به گوش می رسید.
    -سلام سلام!خانم کمالی حالتون چطوره؟آقای کمالی چطورن؟
    مادرم با صدایی گرفته جوابش را داد:
    ای بد نیستیم.
    آوا همان طور که به طرف اشپزخانه می امد گفت:
    خدا بد نده سایه مریضه؟
    مادرم با بغض گفت:
    نه عزیزم سایه تو اشپزخونه نشسته حال نداره.
    آوا وارد اشپزخانه شد و دستش را پشت گردنم گذاشت:
    -چی شده؟چرا زانوی غم بغل گرفتی؟از کار اخراجت کردن؟
    وقتی دید من حرفی نمی زنم از مادر پرسید:
    چی شده خانم کمالی؟
    مادرم روی صندلی ولو شد:
    چی بگم؟صبح زنگ زدن...شهاب انگار تصادف کرده...
    این را گفت و دستانش را روی صورتش گذاشت و به گریه افتاد.عجب بازیگر ماهری بود مادرم و من خبر نداشتم. عکس العمل آوا واقعا دیدنی بود.دهانش باز مانده و چشمانش از وحشت گشاد شده بود.
    جیغ زد:وای!حالا کجا بردنش؟پس چرا شما اینجا نشستید؟
    مادرم همان طور هق هق کنان گفت:
    نمی دونم بچه ام رو کجا بردن دوستش زنگ زد گفت.بعد تماس قطع شد.
    در مقابل چشمان حیرت زده ی ما آوا روی صندلی افتاد.سرش را روی دستش گذاشت هق هق گریه ی سوزناکش دل هردومان را ریش کرد.
    اهسته گفتم:
    -تو چرا گریه می کنی؟من فکر می کردم به خون شهاب تشنه ای!
    همان طور که سرش روی میز بود گفت:
    تو غلط کردی من همیشه با شهاب شوخی می کردم.
    بعد سرش را بالا اورد و به من بعد به مادرم نگاه کرد.با دیدن چشم های خشک و قیافه های خندان ما عصبی پرسید:
    منو سرکار گذاشتید؟


    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    من ومادرم زدیم زیر خنده آوا ناراحت گفت:
    عجب شوخی لوسی!
    مادرم دستش را با مهربانی گرفت:
    راست می گی شوخی بدی بودمی خواستیم ببینیم تو چقدر زود باوری!
    ای داد وبیداد!این واقعا مادر من بود؟چه ماهرانه داستان می ساخت.با خنده گفتم:
    مامان امروز بچه شده!
    بعد رو به آوا کردم:
    بیا بریم خرید من باید ساعت 2 کلنیک باشم.
    می دانستم به احترام مادرم حرفی نمی زند وگرنه کلی فحش می خوردم.در بین راه طاقت نیاورد و گفت:
    سایه این مامان تو هم عجب کارایی می کنه نزدیک بود قبض روح بشم.
    با خنده گفتم:
    انتظار نداشت تو به گریه بیفتی می خواست بدونه چه عکس العملی نشون میدی.
    آوا با حرص گفت:
    چطور؟داره برای دانشگاه تحقیق می کنه؟
    دستش را گرفتم:
    واقعا من هم انتظار نداشتم تو گریه کنی!
    آوا شکلکی دراورد و گفت:
    چرا مگه از قلب من از سنگه؟
    -نه اما اخه...تو و شهاب همیشه با هم در حال دعوا هستید.
    آوا اخم هایش را در هم کشید و جدی گفت:
    خوب چه ربطی داره؟من از سر و کله زدن با شهاب لذت می برم.خیلی هم دوستش دارم!
    نصف شرط را مادرم برده بود فقط مانده بود اعتراف شهاب که مطمئن بودم امکانش زیر صفر است. ان شب وقتی بعد از اتمام کارم به خانه برگشتم هنوز در فکر پیشنهاد عجیب مادرم بودم.
    هنوز شهاب و پدر به خانه نیامده بودند ، مادرم مانتو و کفشی که خریده بودم را بررسی می کرد ، گفتم:
    -مامان نصف شرط رو بردید ، انگار حق با شما بود. ولی اطمینان دارم شهاب چنین احساسی نداره...
    مادرم همانطور که کفشها رو زیر و رو می کرد ، گفت : اشتباه می کنی ، اگه شهاب اینقدر که تو مطمئنی از آوا بدش میاد چرا همیشه وقتی آوا اینجاست سرو کله اش پیدا میشه؟ خوب بره تو اتاقش تا آوا رو نبینه ، هان؟
    -نمیدونم ، حالا چطوری می خواهید شهاب را امتحان کنید؟
    مادرخندید : برای اینکه به تو ثابت بشه همون داستانی که به آوا تحویل دادیم به شهاب هم می گیم ، البته من که مطمئنم.
    آن شب وقتی شهاب به خانه آمد ، من طبق قرار قبلی به اتاقم رفتم . سر و صدای شهاب می آمد که با پدرم شوخی می کرد و می خندید. بعد از مادرم پرسید:
    -پس سایه کجاست؟


    ​
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    مادرم غمگین جواب داد : خیلی حال نداره ، تو اتاقش خوابیده .
    صدای خندان شهاب به گوش می رسید : چرا حال نداره؟حالا چه وقت خوابه؟
    مادرم بی حال گفت : دوستش تصادف کرده ، انگار حالش زیاد خوب نیست ، برای همین سایه ناراحته.
    صدای خنده شهاب قطع شد ، پدرم پرسید : کدوم دوستش ؟
    -آوا...
    چند لحظه سکوت شد. بعد صدای لرزان شهاب را شنیدم : جدی می گی مامان؟ حالا کدوم بیمارستانه؟
    مادرم حرفی نزد ، چند ثانیه بعد شهاب در اتاقم را باز کرد و با صدایی گرفته گفت: سایه ، آوا تصادف کرده ؟
    سرم را تکان دادم. ناراحت پرسید : چه بلایی سرش اومده؟
    به کمک مادر چنان در نقشم جا افتاده بودم که بی اختیار گفتم : ضربه مغزی شده.
    شهاب لحظه ای ساکت ماند ، بعد روی زمین نشست . صدای نفس هایش بغض در گلویش را لو می داد : آهسته گفتم : تو که از خدا می خواستی...
    سرش را بالا آورد و بغض آلود گفت : خیلی بی انصافی سایه ، من کی آرزوی چنین حالی روبرای آوا داشتم؟ حالا کدوم بیمارستانه؟
    با صدای خفه گفتم :
    چه کار داری؟حالا که به هوش نیست باهاش یکی به دو کنی !
    شهاب بلند شد و به طرف تلفن رفت : صدایش از بغض و خشم می لرزید : برو گم شو ، تو انگار احساس و عاطفه نداری . الآن خودم زنگ میزنم از مادرش می پرسم، شاید احتیاج به کمک داشته باشن.
    صدای خنده مادرم مرا هم به خنده انداخت ، گفتم : مامان شرط رو بردی ، کجا دوست داری ناهار بخوری؟
    شهاب هاج و واج نگاهمان می کرد. گوشی تلفن همانطور بلاتکلیف در دستش مانده بود ، بعد از مادر پرسید : خالی بستی؟
    بعد به من که همانطور می خندیدم ، نگاه کرد : خیلی مسخره ای سایه ! شوخی خیلی بدی بود.
    آن شب شهاب با من و مادر قهر کرد و شام نخورد ، ولی حق با مادرم بود. برق عشق در چشمان شهاب و آوا واقعیت را آشکار می کرد . بعد از شام در حال شستن ظرفها از مادرم پرسیدم :
    -حالا چی کار می خوای بکنی؟
    -هیچی ، با شهاب صحبت می کنم ، اگه موافق بود یک وقت برای خواستگاری از مادر آوا می گیرم .
    -خندیدم: به همین راحتی؟
    مادرم سر تکان داد : بله به همین راحتی !


    ​
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    آنشب وقتی همه خوابیدند ، کنار پنجره رفتم و به حیاط نگاه کردم درخت ها خشک و بی دفاع انگار به نشانه تسلیم ، دستهایشان را بالا برده بودند. باران ریزی می بارید و صدای قشنگی ایجاد کرده بود.
    به یاد حرفهای مادر افتادم. واقعا از زندگی چه انتظاری داشتم؟ تا ابد می خواستم در کلینیک راهنما و مشاور خانواده باشم؟ خودم دلم خانواده نمی خواست؟ خانه ای که هر جور دلم بخواد تزئینش کنم، بچه هایی که احتیاج به محبت و رسیدگی داشته باشند؟
    واز همه مهمتر مردی که بتوانم به او تکیه کنم و دوستش داشته باشم ؟ بی اختیار به کیارش فکر کردم. با اینکه از آن روز خبری ازش نداشتم اما می دانستم که سر و کله اش پیدا میشه.در فکر بودم چه جوابی باید بدهم. شاید مادرم حق داشت و گل بی عیب یافت نمی شد .
    جلوی آینه ایستادم و به آینه نگاه کردم. از مدلی که کوتاه شده بود راضی بودم ، با اینکه نا مرتب و کوتاه و بلند شده بود اما به صورتم می آمد و به قول آوا شیک بود. انگشتم را روی ابرو های مشکی ام کشیدم و خطی که تا کنار شقیقه ام کشیده شده بود دنبال کردم.
    ابروهای هشتی و مرتبی بالای چشمهای مشکی ام بود. با انگشت بینی ام را لمس کردم ، بعد به آهستگی سر بینی ام را رو به بالا کشیدم ، نه اصلا به صورتم نمی آمد. مثل دماغ خوک میشد.انگشتم را از بینی کوتاه و کمی تپلم روی لبهایم کشیدم . لبهای کوچک وگوشت آلود که در حالت عادی ، همیشه کمی باز می ماند. دقیق به قیافه ام نگاه می کردم که ضربه ای به در خورد و شهای وارد شد.
    با شادی گفتم :
    -شهاب تو هنوز نخوابیدی؟
    روی تخت نشست و حرفی نزد. جلورفتم و پرسیدم : هنوز با من قهری؟
    شهاب با بد اخلاقی گفت: برو بابا ، تو و مامان انگار بچه هستید.
    روی تخت کنارش نشستم و گفتم : آخه با مامان یک شرط بسته بودم ...
    صدای شهاب کنجکاو شد :
    -چه شرطی؟
    -مامان می گفت تو آوا رو دوست داری من باورم نمیشد. برای همین مامان این نقشه رو کشید.
    شهاب عصبی پرسید: خوب؟
    -هیچی دیگه مامان شرط رو برد.
    شهاب سرش را پایین انداخت: اصلا اینطور نیست.
    دستش را گرفتم : ای ناقلا ! پس همه این بحث و جدل ها فیلم بود ، هان؟
    شهاب نگاهی به من انداخت و کلافه گفت: برو بابا ، تو و مامان دوباره داستان خوندید؟ من الآن برای یه کار دیگه اومدم.
    منتظر نگاهش کردم. شهاب بلند شد و رو به جایی که من چند دقیقه پیش ایستاده بودم رفت. همانطور که از پشت پنجره نگاه می کرد گفت : یکی از دوستانم مشکل پیدا کرده ، از من آدرس کلینیک تو رو خواست ، من هم دادم.
    می خواست بهت بگم که اگه آمد تحویلش بگیری ، بچه فوق العاده ماهیه. خیلی هم باهوش و با کله است. حالا چه مشکلی پیدا کرده به من حرفی نزد. البته چند وقت قبل یک حرفهایی در مورد خواهرش زده بود ، البته با توجه به اخلاق و شخصیتی که ازش سراغ دارم بعید می دونم که خودش مشکل داشته باشه.
    -خوب حالا معلوم میشه ، فردا میاد؟


    ​