1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان ایرانی| رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏30/5/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    دکتر با مهربانی خندید: بله استاد.
    شرمسار عذر خواهی کردم. صدای نرم دکتر بلند شد:
    -شوخی کردم. راستی سایه به مادر و برادر رعنا هم بگو اگه وقت دارن به من سر بزنن، می خوام باهاشون یک صحبتی بکنم.
    -چشم، کی بیان؟
    -زنگ بزنن مرکز از منشی وقت بگیرنن. منتها جدا جدا.
    -باشه حتماً بهشون میگم.
    به محض اینکه گوشی را سر جایش گذاشتم صدای زنگ تلفن برخاست. فکر کردم دکتر چیزی از یاد برده، گوشی را برداشتم و با خستگی نالیدم:
    -بله؟
    صدای شاد و خندان رضا در گوشم پیچید:
    پس بالاخره بله رو گفتی؟
    خندیدم: سلام، چطوری؟
    -خیلی خوبم، فکر کنم از امروز شمارش معکوسم شروع میشه، فقط بگو چند روز؟
    متعجب پرسیدم: چی داری میگی؟ چی چند روز؟
    -اِ؟ قرار نبود به این زودی یادت بره ها! مگه نگفتی تکلیف رعنا روشن بشه رو پیشنهادم فکر می کنی؟ خوب مامان می گفت رعنا رفته پیش دکتر سماوات و قراره بازم بره. یعنی خودش قبول کرده، پس دیگه بهانه نیار. فقط بگو چند روز وقت می خوای که فکر کنی تا من شمارش معکوسم رو شروع کنم؟
    -وای رضا تو شش ماهه به دنیا اومدی؟ هنوز هیچی معلوم نیست. رعنا هم حالا حالاها کار داره، من گفتم وقتی کمی فکرم آزاد و راحت شد، نه حالا!
    وقتش که شد خودم بهت میگم شمارشتو شروع کنی. در ضمن دکتر سماوات ازم خواست به تو و مامانت بگم زنگ بزنید و از منشی اش وقت بگیرید. می خواد شمارو ببینه و باهاتون صحبت کنه، از قول من به مامانت بگو دیگه احتیاجی به شماره حساب نیست، خودش که رفت پیش دکتر ئر کورد هزینه جلسات رعنا هم صحبت کنه.

    رضا غمگین و گرفته جواب داد:
    -باشه، بهش میگم. کم کم دارم از این که در مورد رعنا باهات صحبت کردم و ازت کمک خواستم پشیمون میشم. این طوری که تو میگی من باید چهار،پنج سالی صبر کنم تا رعنا حسابی آدم بشه، دیپلم بگیره و دانشگاه قبول بشه تا جناب عالی خیالتون از هر جهت راحت بشه و تازه به بنده وقت بدید، نه؟
    -خندیدم: نه دیگه انقدر ها هم طول نمی کشه.
    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    وقتی رضا با غم واندوه گوشی رو گذاشت دلم بی نهایت برایش تنگ شد. رضا پسر مودب و محجوبی بود، از قیافه و هیکل و سر وتیپ هم چیزی کم نداشت، از نظر مالی هم می دانستم می تواند تامینم کند، حتی اگه پشتش به ثروت مادری اش نباشد.
    از شهاب شنیده بودم که حقوق و مزایای خوبی می گیرد ، به اضافه پاداش های چرب و چیلی که پس از پایان هر پروژه در کشوی میزش می گذاشتند. فاصله سنی اش هم مناسب بود، پس دیگه من چه مرگم بود؟ چرا انقدر دست دست می کردم؟
    چرا انقدر بازیش می دادم ؟ اگر خسته می شد و از جواب نا امید، می گذاشت ومی رفت. پس چرا به این سادگی با آینده ام بازی می کردم؟ این روی احساس سکه ام بود. روی عقلش می گفت احتیاط کن!
    این پسر، فرزند مردی با آن مشخصات ناجور است. فرزند مادری سلطه جو و مستبد، مادری با روحیه خشن و مردانه که از ابراز عشق علنی به فرزندانش ابا داشته و طبقه ضعیف تر از خودش را تحقیر می کرده است.پس طرز تفکرش در مورد اختلاف طبقاتی هنوز تغییر نکرده، و به من هم به همان دید تحقیر نگاه می کند.
    رضا پسری بود که هیچگاه فرصت بچگی کردن نداشته، و از تفریحات معمول جوانان محروم بوده است. آیا این پسر حالا مشکل دار نبود؟ آیا ازدواج با چنین شخصیتی که در یک چنین محیطی و زیر نظر چنین مادرو پدری بزرگ شده بود، یک ریسک پر مخاطره به حساب نمی آمد؟
    سرم را تکان دادم.فعلاً فرصت داشتم که خوب همه شرایط را سبک و سنگین کنم. ناگهان به ذهنم رسید که پس از ملاقات دکتر سماوات و رضا از او بخوام که در مورد رضا نظرش را بدون رودربایستی بدهد، صدای شهاب از جا پراندم:

    -بابا این تلفن سوخت! نکنه تو 118 کار پیدا کردی ما خبر نداریم؟ شاید هم شدی از این صدای عاطفه ها و ندای احساس، هان؟
    به طرفش نگاه کردم: این تلفن که آزاده!
    شهاب با تمسخر گفت: آزاده که زن شروینه!
    با خستگی نگاهش کردم: لوس نشو شهاب! اصلاً حوصله دری وری گوش دادن ندارم.
    -چی شده حوصله نداری؟ یک کم هم به درد دل برادر افسرده حالت گوش کن. پولش هم هر چی باشه میدم. واسه هم مادری واسه ما زن بابا؟
    با مهربانی دستش را گرفتم:
    -تو که الآن وقت خوبی و خوشیته! چرا افسرده حال؟
    -هر وقت فکر می کنم با چه حیله و فریبی اون دوست ورپریده ات رو بستی به ریش ما افسرده میشم.
    قهقهه زدم: پس واسه همینه جوش می زنی تلفن آزاد بشه؟ که از افسردگی بیای بیرون؟
    شهاب هم خندید، دستانش را به هم زد: آفرین، ترشی نخوری یه چیزی میشی.
    وقتی از اتاق بیرون رفت، می دانستم که می خواد به آوا زنگ بزند. لحظه ای به حالشان غبطه خوردم. اما بعد در دلم به حال خودم خندیدم.
    آهسته گفتم:
    -ناراحت نباش سایه خانم! بالاخره شمارش معکوس تو هم شروع میشه!


    ​
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    باز زمستان از راه رسیده و هوای تهران مخلوطی از دود و ابر و مه بود. همه جا به نظر خاکستری می رسید و معلوم نمی شد صبح است یا بعد از ظهر!
    آن روز شیفت کاری ام از بعد از ظهر شروع می شد و صبح بیکار بودم. پدر ومادرم هر دو به خانه مادر جان رفته بودند تا کمکش کنند و در و پنجره هایش را درزگیر بچسبانند.
    با فراغ بال روی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم. به تازگی سرم کمی خلوت شده بود.از همه اینا بهتر! رعنا بود که به طور مرتب هفته ای دو جلسه با دکتر سماوات کار می کرد. یک جلسه گروه درمانی و یک جلسه تنهایی.
    درست بعد از چهارمین جلسه گروه درمانی که من هم همراهش می رفتم، بعد از تمام شدن جلسه رو به من کرد و با خجالت گفت:
    -سایه اگه یه چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی؟
    -نه راحت باش.
    سرش را پایین انداخت:
    -می خواستم ازت خواهش کنم که دیگه نیای.
    سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم ، پرسیدم:
    -یعنی دیگه نمی خوای بیای؟ حیفه رعنا... یه کم دیگه صبر کن، بذار دکتر کمکت کنه، تو همین یک ماهه هم کلی عوض شدی، قبول نداری؟
    لبخند کمرنگی زد: من که نگفتم نمی خوام بیام، گفتم تو دیگه نیا...
    از شنیدن حرفی که زده بود خشکم زد. یعنی انقدر حالش خوب شده که می خواست همراه مادرش بیاد؟ یعنی امکان داشت؟ با لکنت پرسیدم:
    -خوب پس با کی میری؟
    سرش را به طرفم چرخاند. نگاه چشمانش دیگر مثل سابق پر کینه و بدبین نبود. البته هنوز خیلی مانده بود که بشود گفت (طبیعی) اما دیگر به آن بدی سابق نبود. زمزمه کرد:
    -با هیچکس، خودم میام.
    دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. محکم روی ترمز زدم و به رعنا که به سختی به جلو پرت شد نگاه کردم: جدی میگی؟
    عصبی گفت: چرا اینجوری ترمز می کنی؟
    ماشین مدل بالایی از کنارم گذشت و هنگام عبور از پنجره فریاد کشید:
    -روانی، خودتو بستری کن هر وقت حالت خوب شد رانندگی کن!

    چند تا بوق کشدار که معنی های بد میداد باعث شد به خودم بیام و دوباره حرکت کنم:
    -آخه خودت می تونی؟
    بی حوصله گفت: آره می تونم. یک آژانس می گیرم میام. بهش میگم منتظر بمونه تا برگردم.
    می دانستم که به مرز عصبانیت نزدیک شده و ترجیح دادم ساکت بمانم. وقتی به خانه شان رسیدیم خانم مظفری که تظاهر می کرد داشته به درختها آب می داده و صدای ماشین را شنیده، در را باز کرد و اصرار پشت اصرار که بیا تو یک چای بخور.
    ناچار ماشین را به داخل خانه شان بردمو رضا نبود و رعنا هم به سرعت در طبقه بالا ناپدید شد. روی مبل نشستم و به انبوه کاتالوگهای تبلیغاتی یکی از آژانسهای معتبر و معروف مسافرتی که روی میز ریخته بود، خیره شدم.
    توران خانم به سرعت با دو لیوان چای و یک ظرف شیرینی خامه ای برگشت. با دست کاتالوگها را کنار زد و سینی را روی میز گذاشت. برای اینکه حرفی زده باشم گفتم:
    -به سلامتی می خواین برین مسافرت؟
    توران خانم پا روی پا انداخت و با ژست شیکی دستش را در هوا چرخاند:
    -مسافرت؟ قربونت برم من با این بچه ها تا آب منگل هم برم هنر کردم. اینارو یکی از دوستام آورده، شوهرش آژانس داره و برای تورهای داخلی و خارجی اش بروشورهای رنگی و خوشگل چاپ کرده تا بتونه مسافر جمع کنه.
    مردم که نمی دونن آدم چه دردی داره، حالا فکر کرده من با دیدن این عکسها فوری اسمم رو می نویسم برای تور دو هفته ای دور اروپا! ول کن بابا! دلت خوشه.
    بعد لبخندی زد: از روزی که آورده رعنا سر گرم شده، میشینه اینا رو نگاه می کنه و اطلاعات راجع به کشورها رو میخونه.
    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    چایم را برداشتم:پس اینا رو دور نریزین! ممکنه بهش بر بخوره. راستی خانم مظفری دیروز بانک بودم، حسابدار می گفت پول زیادی تو حسابم اومده که فکر کردم شاید کار شما باشه.
    لبخند پهنی زد: قابل نداره.
    -نه خانم مظفری، به رضا هم دفعه پیش گفتم. من این پولو می دم به خودتون هر وقت رفتید پیش دکتر سماوات خودتون باهاش حساب کنید.
    توران خانم شیرینی را جلویم گرفت: پول دکتر رو که همون دفعه اول بهش دادم.این پول حق خود توست. تو فرشته نجات من شدی! دنیا رو بگی بهت میدم. رعنا رو از تو دارم، تو فرشته ای عزیزم!
    یک شیرینی برداشتم: من که کاری نکردم، این پول هم خیلی زیاده.
    دستش راتکان داد: نه من عادت ندارم زیر دِین کسی بمونم. کی میاد برای خاطر دختر من به آب و آتیش بزنه و دنبالش راه بیفته و باهاش صحبت کنه؟ راضی اش کنه بره پیش دکتر. از همه مهمتر خودش با شهامت بگه این کار، کار من نیست. سایه جون! من تا امروز آدمهای زیادی رو دیدم، اما کمتر کسی رو دیدم که لقمآ تو دهنشو بذاره تو دهن کس دیگه!
    سری تکان دادم: اینطورا هم نیست.
    قری به گردنش داد: تو خیلی ماهی، رعنا هم از وقتی میره پیش دکتر کمتر کابوس می بینه، البته بقیه کاراش همونطوریه، هنوز چشم دیدن منو نداره، ولی...
    به سرعت گفتم: ده یازده ساله که رعنا رنج می بره، این مدت طولانی اثر زیادی روی روح و روانش گذاشته، شما نباید انتظار داشته باشید با یکی دو ماه دکتر رفتن حالش خوب بشه.
    توران خانم خندید: من همچین انتظاری ندارم سایه جون!صبر من زیاده، یک سال، دو سال، ده سال صبر می کنم. عمر من دیگه تموم شده، با یه تصمیم احمقانه زندگیمو آتش زدم،زندگی من دیگه مال خودم نیست. مال رضا و رعناست! فقط بدونم خوب میشه زندگیمو می فروشم...
    از جا برخاستم و کیفم را برداشتم: خوب میشه بهتون قول میدم. از چای هم ممنون.
    فردای آن روز با این که می دانستم دکتر سماوات در دانشگاست به آنجا رفتم. لازم بود که در مورد تصمیم جدید رعنا با او صحبت کنم.
    این بار زود راه افتاده بودم که زود برسم. بعد از ظهر باید به کلینیک می رفتم و دلم نمی خواست طبق معمول آن روزها دیر برسم، چون می دانستم صبر دکتر شمیرانی هم اندازه دارد. وقتی وارد اتاق دکتر سماوات شدم کسی پیشش نبود ولی داشت با تلفن حرف میزد. با اشاره سر جوابم را داد و اشاره کرد بنشینم. وقتی تلفنش تمام شد، احوالپرسی گرمی کرد: خوب چه خبرا؟
    به سرعت رفتم سر اصل مطلب: رعنا می خواد خودش تنها بیاد پیش شما...
    -خوب بیاد این که خیلی خوبه، ما داریم تلاش می کنیم رعنا رو به زندگی عادی برگردونیم، این هم یه گوشه ای از زندگی عادی است. یه دختر بیست ویکی دو ساله باید بتونه تنهایی بره این طرف و اون طرف یا نه؟
    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    -پس اشکالی نداره؟
    -نه، معلومه که اشکالی نداره. تو هم دیگه تو زحمت نمی افتی.
    لبخندی زدم: تازه داشت نوبت رعنا میشد که حرف بزنه.
    -دقیقاً برای همینه که دلش نمی خواد تو همراهش بیای.
    -پس اینطور! باشه منم اصراری ندارم، شاید فرصت کنم کمی به کارای خودم سر و سامون بدم.دیگه صدای پدر و مادرم در اومده...
    بعد ناگهان یادم افتاد چه چیزی می خواستم ازش بپرسم.گفتم: راستی مادر و برادر رعنا هم آمدند پیش شما؟ باهاشون صحبت کردید؟
    سر تکان داد:آره، البته قرار شد یک جلسه دیگه هم بیان.
    دلم نمی خواست به رازم پی ببرد، برای همین خواستم سوالی بپرسم تاشک نبرد.
    گفتم: خوب مادرش چطور بود؟ من که باهاش صحبت کردم خیلی احساس گناه می کرد. حالا چطوره؟
    -راستش سایه جون، آدمیزاد موجود عجیبیه، عبرت نمیگیره. ما آدما وقتی چیزهای تلخ و بدی رو که برای دیگران اتفاق می افته می بینیم و می شنویم، فکر می کنیم هیچوقت چنین اتفاقی برای خودمون نمی افته.
    انگار این همه جرم و جنایت مال همسایه هاست. مطمئن باش اگر همین داستان رعنا رو برای کسی تعریف کنی، با تاسف سری تکان میده و میگه: (طفلک رعنا! واقعاً تو دنیا چه حیوونایی زندگی می کنن.) ولی یک درصد فکر نمی کنه شاید این اتفاق برای خودش و نزدیکاش بیفته، یکی نیست بهش بگه بابا جان، عبرت بگیر، حواستو جمع کن، در صورت دیدن یک مورد مشکوک سریع اقدام کن. سرتو زیر برف نکن، اما کو گوش شنوا؟
    خوب چه می دونم یه کارایی رو که قدیمی ها می گفتن و اعتقاد داشتن انجام بده! مثلاً مادر بزرگ خود من به مادرم همیشه می گفت: نذار این بچه رو آقاش ببره حموم، عیبه!
    خوب حتماً چیزی می دونسته که می گفته.
    البته نه اینکه پدر من کاری می کرد و جوری بود. ولی چه اشکالی داره آدم بعضی مسایل رو رعایت کنه؟ مثلاً بچه ها رو با هم تنها نذاره، یا مرتب بهشون سر بزنه. با این حرفها که الآن به نظر قدیمی میاد ، اما چاره سازه، چه بهتر که آدم همیشه محتاطانه برخورد کنه تا با بی پروایی جلو بره و بعد یک عمر مثل مادر رعنا دچار عذاب وجدان بشه.
    اون هم دایم تکرار می کنه، اصلاً فکرشو نمی کردم شوهرم همچین کاری بکنه، چون به نظرم رعنا رو خیلی دوست داشت. خوب این طبیعیه که هیچکس فکرشو نمی کنه!
    ولی زنی که چند سال اتاق خوابشو جدا کرده و می دونه مردش تحت فشاره، آیا عادلانه است که دختر کوچکش را با او تو یه خونه تنها بذاره؟ اگه فقط آدما از چیزایی که می شنیدن عبرت می گرفتن، دنیا گلستون میشد.
    با احتیاط پرسیدم: رضا چطوره؟ اون به نظرتون چطور اومد؟
    لبانش را جمع کرد: راستش به نظر من، اون تنها فردی است که از همه کمتر آسیب خورده، از حرفاش این طور پیداست که در مقابل اختلافات پدر و مادرش در اکثر موارد خودش را به نشنیدن و ندیدن می زده، و به طور کلی زیاد اهمیت نمی داده.


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    او فقط در مورد مسئله رعنا نگران بوده و احساس مسوولیت می کرده، حالا هم که فهمیده چه اتفاقی براش افتاده خیلی ناراحت و غمگینه، اما از آن کینه و خشم بی پایان رعنا در او خبری نیست.
    احساس گناه و عذاب وجدان مادرش رو هم نداره.او فقط از دست پدرش عصبانی است، ولی می داند باانتقام گیری چیزی جبران نمی شود و فقط باید به فکر رعنا باشد. البته به نظر من یه کمی اعتماد به نفسش متزلزل و ضعیفه...
    یک جورایی فکر می کنه شاید مثل پدرش مشکل دار باشه. از این می ترسه که این بیماری ارثی باشه. با اون هم باید چند جلسه کار بشه. ولی خیلی زود درست میشه وکاملاً طبیعی و سالم میشه.
    با امیدواری پرسیدم: پس ارثی نیست؟
    خانم دکتر ابرویش را بالا انداخت: سایه این تویی که این سوال احمقانه رو می پرسی؟ معلومه که ارثی نیست، ولی باید چند جلسه بیاد. فقط کمی اعتماد به نفسشو از دست داده، همین!
    با خجالت نگاهی به استاد انداختم: راستش این آدم به من پیشنهاد ازدواج داده، الآن چند وقته که دارم سر می دونمش، بلکه بتونم یک تصمیمی بگیرم. راستش خود من هم یک کمی می ترسم.
    دکتر با لبخند گرمی پرسید: از چی؟
    -خوب از این که بعداً مشکل دار بشه، در هر حال رضا تو یه خانواده مشکل دار بزرگ شده، زیر نظر مادری حاکم و پدری ضعیف وخواهری افسرده و بد بین ومنزوی! به هر حال روش تاثیر میذاره.نه؟
    چند لحظه سکوت در اتاق حکم فرما شد. دکتر از پشت میزش برخاست و گفت:
    -نمی تونم از الآن بهت اطمینان بدم. تردید تو هم کاملاً طبیعیه! مخصوصاً با توجه به رشته کاری و تحصیلی ات! بذار یکی دو جلسه دیگه باهاش صحبت کنم. البته این را هم بگویم این پسر به دلیل روحیه خشک مادرش ممکن است در سالهای اول ازدواج دامن تو را ول نکند. یعنی به دلیل کمبود محبت ممکن است با عشق و علاقه اش خفه ات کنه، اما این حالت بعد از یکی دو سال از بین می رود و جایش را به یک عشق طبیعی و در حد و اندازه عادی می دهد.
    فقط نباید در آن مدت دلسردش کنی، کمی هم احتیاج به اعتماد به نفس دارد. باید هلش بدی و دایم در گوشش بخوانی" تو می تونی" تا این جا همین ها رو می تونم بگم.
    با خنده از جا برخاستم: همین قدر هم خیلی خوبه استاد، ببخشید که انقدر مزاحم وقتتون میشم.
    حالا تقریباً شش ماه از آن روز می گذشت . جلسات درمانی رضا تمام شده بود، اما توران خانم و رعنا هنوز پیش دکتر سماوات می رفتند. رعنا در این مدت خیلی تغییر کرده بود و به تازگی داشت دست از لباسهای کهنه و درازش بر می داشت و یکی دو دست لباس با رنگهای روشن خریده بود، البته هنوز هم لباسهایش بیشتر پسرانه بود تا دخترانه.
    در ضمن به درخواست رعنا، توران خانم براش یکی دو معلم خانه استخدام کرده بود که با او دروس دبیرستان را کار کند. می خواست دیپلمش را هر جور شده بگیرد. البته هنوز بد بینی سابق را به جنس مخالف داشت و باز هم اکثر اوقات در تنهایی اتاقش می نشست و اشعار فروغ می خواند.
    اما تغییراتش چشمگیر بود. موهای پر چین و شکنش بلند شده بود و تا سر شانه اش می رسید. حالا بیشتر می خندید و کمتر عصبانی می شد ولی به قول دکتر سماوات حالا حالا ها کار داشت.
    صدای زنگ تلفن از جا پراندم. صدای شروین بود که پر هیجان در گوشم می پیچید.
    -سایه...سایه تو عمه شدی!
    با خوشحالی گفتم: وای راست میگی؟ دیگه هر چی فحشه نصیبم میشه.
    چند هفته ای بود که آزاده برای زایمان به تهران آمده بود، اما پیش پدر و مادرش بود. از دیروز که دردش گرفته بود شروین خودش را با عجله رسانده بود.
    با شادی پرسیدم:
    -حالا بچه چی هست؟
    صدای شروین پر از شادی و هیجان بود: بچه چیه؟ گُل ! به خدا سایه بهم خندید.
    -برو گمشو، بچه یه روزه به تو خندید؟ نگفت بابا جون قربونت برم؟
    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    بغض صدای شروین را رگه دار کرد: حالا باور نکن. به خدا خندید، حالا یه روزم نوبت خودت میشه...
    با عجله گفتم: حالا بچه چی هست؟
    آزاده و شروین خودشان نخواسته بودند جنسیتش را از قبل بدانند. صدای گریه شروین بلند شد:
    -دختره...دسته گل.
    من هم گریه ام گرفته بود. شروین از همان روزهای اول بارداری آزاده دختر دلش میخواست. با مهربانی گفتم:
    -تبریک میگم داداش، ایشاا... عروسش کنی
    خندید: نه، به کَس کَسونش نمی دم.
    -خیلی خوب! با عمه اش یه جا ترشی بنداز. حالا هم گوشی رو بذار، مامان سپرده تا خبری شد زنگ بزنم خونه مادر جان خبرش کنم!
    در راه بیمارستان ، آوا که یک دسته گل زیبا همراهش آورده بود سر در گوشم گفت:
    -دیگه نوبت توست...
    با دست گلها را کنار زدم: این علف هارو از زیر دماغم بکش بیرون، کورم کردی.نوبت چیه؟ زایمان؟
    آوا با گلها به صورتم زد : چه هولم هست. حالا تو شوهرو پیدا کن، زایمان پیشکش!
    بی اختیار یاد رضا افتادم. صورت جذاب و مردانه اش ، نگاه معصوم وپر رمز و رازش جلو چشمام جان گرفت.
    چند ماه پیش وقتی رعنا ازم خواست دیگر همراهش نروم، رضا بهم تلفن زد. وقتی گوشی را برداشتم، صدایش خوشحال و شاد بود:
    -سلام خانم خانما، خسته نباشید!
    متعجب از شادی اش گفتم: سلام. مرسی.
    -مامان میگه رعنا می خواد خودش تنها بره پیش دکتر، آره؟
    دلیل شادی زیادش را فهمیدم. گفتم:
    -آره، رعنا کم کم داره مستقل میشه.
    -تو هم راحت میشی، به خدا من همش شرمنده ات بودم ، هی کارو زندگیت رو ول می کردی و دنبال رعنا راه می افتادی.
    -نه بابا، این طوری هم نبوده که تو میگی، من خودم دوست داشتم همراهش برم. برای خودمم تجربه مفیدی بود. ولی خوب عقیده دکتر هم این بود که براش بهتره کم کم مستقل بشه و خودش کاراشو انجام بده.
    چند لحظه ای سکوت خط را پر کرد. بعد صدای پر انتظار رضا بلند شد:
    -پس با این حساب تو هم خیالت از بابت رعنا مطمئن شد.
    بی خیال گفتم: آره. رعنا کم کم داره خودشو پیدا می کنه.


    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    رضا با هیجان حرفم را قطع کرد:
    -پس نوبتی ام باشه، نوبت منه، زود باش بگو چند روز منتظر باشم؟
    آه از نهادم بلند شد. نمی دانستم چه جوابی بدم. هنوز با خودم کنار نیومده بودم، ته دلم می دانستم که رعنا برایم بهانه شده، با مِن مِن گفتم:
    -ببین رضا انقدر منو تحت فشار نذار، وقتش که بشه خودم بهت میگم.
    با اینکه حس می کردم خیلی ناراحت شده، چیزی نگفت و از آن روز هر وقت با هم حرف می زدیم و یا همدیگر را میدیدیم، دیگر صحبتی از مهلت و شمارش معکوس و ازدواج نمی زد.
    اما هر بار میدیدمش ، می توانستم انتظار کشنده اش را حس کنم. جوری ملتهب نگاهم می کرد که طاقت نمی آوردم و از زیر نگاه داغ و سوزانش فرار می کردم.
    آوا باز گلها رو تو صورتم فرو کرد: هووی! کجایی؟ پاشو رسیدیم.
    وقتی داخل اتاق آزاده شدیم، همه آنجا بودند. فامیل ها و پدر و مادر آزاده و شروین و پدر و مادرم و عمه ها و مادر جان، قرار بود به زودی عزیز و آقا جان هم بیان. آزاده هنوز پف داشت وصورتش مثل یک بالش شده بود. وقتی بچه را آوردند که ببینم به شروین حق دادم. نوزاد کوچک درست مثل یک عروسک مخملی و ظریف بود. انقدر زیبا و کوچک بود که پدرم با در آغوش گرفتنش به گریه افتاد و مادر جان از شدت احساسات از حال رفت. از تلفن بیمارستان به دکتر شمیرانی زنگ زدم و اطلاع دادم به علت زایمان زن برادرم نمی توانم آن روز بعد از ظهر سرکارم حاضر باشم.
    با مهربانی تبریک گفت و سلام رساند. از آن روزی که با سیاوش در مورد کیارش صحبت کرده بودم ، خدارو شکر دیگه دورو برم ندیده بودم و دکتر شمیرانی هم تاآن روز از دیدار حرف و حدیث مجدد کیارش چیزی نگفته بود و حدس می زدم دیگر برای شکایت از من و درخواست بیکار شدنم پیش دکتر شمیرانی نرفته است.
    آن شب پدرم همه فامیل را به خانه دعوت کرد تا جشن مفصلی به مناسبت دختر کوچولوی شروین بدهد. بعد از خوردن شام شهاب از جا بلند شد و با نگاهی به آوا و مادرش ، به پدر و مادرم نگاه کرد و گفت:
    -می خواستم یه چیزی بگم...
    همه منتظر نگاهش کردیم. آوا لبخند خجولانه ای بر لب داشت و سر به زیر انداخته بود. شهاب محکم و قاظع به صدا در آمد. البته می توانستم لرزش دستهایش را که روی میز فشار می داد ببینم.
    اما صدایش صاف و محکم بود:
    -راستش من و آوا تصمیم گرفتیم مراسم عقد و عروسی را ماه آینده برگزار کنیم. من دیدم حالا که عزیز و آقاجون و خاله شعله می خوان برای دیدن آزاده بیان بهترین فرصته که ما هم زودتر بریم سر خونه و زندگیمون...
    مادر آوا با تعجب پرسید: شهاب جون به این زودی کارات جور شد؟
    این بار آوا جواب مادرش را داد: من و شهاب تصمیم گرفتیم یک عروسی ساده و کوچیک بگیریم و فقط فامیل نزدیک و دوستامونو دعوت کنیم تا بتونیم پول بیشتری پس انداز کنیم و خونه بهتری اجاره کنیم.
    ​
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    همه حاضرین دست زدند و شروین که هنوز از تولد دخترش هیجان زده بود دستش را دهانش گذاشته بود و سوت می زد. آخر مادر جان به حرف آمد:
    -اِ شروین مادر گوشام کر شد. بسه دیگه.
    بعد رو به شهاب کرد: خوشبخت بشی مادر جون، اتفاقاً ماه آینده پر از عید و روزای خوبه، حالا چه روزی رو انتخاب کردین؟
    شهاب لبخند خجولانه ای زد: با اجازتون نیمه شعبون!
    دوباره همه دست زدند و پدر و مادرم و مادر آوا سر و صورت بچه ها رو بوسیدند. صدای عمه زیبایم جمع را ساکت کرد: ایشاا... نفر بعدی سایه است.
    مادر جان با مهربانی دنباله صحبت دخترش را گرفت: الهی آمین، به خدا مردی که زنش سایه باشه شانس زندگشیو آورده!
    دوباره همه با هم شروع به صحبت کردند و خانه شلوغ شد.
    رعنا از پله ها پایین آمد و سرش را داخل ماشین کرد:
    -آقا شما برید، خیلی ممنون.
    راننده آژانس که از آن همه معطلی کلافه شده بود گفت: نمیشد اینو همون موقع بگید؟
    رعنا بی اعتنا پرسید: چقدر شد؟
    وقتی بقیه پول را گرفت چشمانش آن طرف خیابان را می کاوید. مغازه های بزرگ و رنگارنگ که به خرید دعوتش می کردند. روسری اش را محکم کرد و به آن طرف خیابان رفت. برای اولین بار از خودش راضی بود، نتیجه امتحانات متفرقه معلوم شده بود و رعنا حالا می توانست برای سال بالاتر درس بخواند، او قبول شده بود. برای اطمینان بیشتر درکیفش را باز کرد و پولهایی رو که مادرش داده بود تا برای خودش خرید کند نگاه کرد. پول ها سرجایشان بودند، اسکناسهای نو و سبز رنگ هزار تومانی!
    پریشب سایه به خانه شان آمده بود و کارت صورتی و زیبایی برایشان آورده بود. کارت عروسی برادرش را و از همه شان دعوت کرده بود که در مراسم عروسی شرکت کنند.البته تاریخ کارت مال دو هفته دیگه بود، اما همان شب مادرش با نگرانی از رعنا پرسیده بود:
    -می آی یا نه؟
    رعنا سری تکان داد: شاید، حالا کو تا اون موقع؟
    -خوب مادر اگه بخوای بیای باید یک لباس مناسب داشته باشی، می خوای فردا بریم پیش زینت خانم برات یه لباس خوب بدوزه؟
    رعنا فوری بُراق شد: نه خیر لازم نکرده. خودم می خرم.
    مادرش از شدت تعجب داشت شاخ در می آورد. اما به زحمت خودش را نگه داشت و سفارش اکید دکتر را به خاطر آورد. آهسته گفت: خوب مادر جون! اینکه ناراحتی نداره. هر چقدر پول بخوای بهت میدم، خودت بخر.
    وحالا رعناآمده بود برای خودش خرید کند. در مقابل تعارفات و اصرار فروشندگان با بد بینی و سوء ظن جبهه می گرفت.
    ​
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    دست خودش نبود، ازفکر اینکه به تنهایی به اتاق پرو برود وحشت عجیبی سراپای بدنش را می لرزاند. سرانجام لباس سفید و ساده ای که روی یقه اش یک ردیف منجوق نقره ای دوخته شده بود خرید.
    بیشتر به این دلیل که متصدی فروشگاه دختر جوانی با قیافه مهربان و دوست داشتنی بود و برای اطمینان رعنا پشت در اتاق پرو ایستاده بود. کفش خریدن بسیار برایش راحت تر بود.
    البته هنوز در ارتباط مستقیم با مردان دچار اضطراب میشد، اما تمرین می کرد و انقدر نمی ترسید. سر انجام پس از سر کشیدن به چند کفاشی و پوشیدن چندین جفت کفش ، یک جفت کفش شیک نقره ای خریده بود. حسابی جرات پیدا کرده بود و داشت خوش می گذراند. دیگر چیزی احتیاج نداشت ، اما باز ویترین مغازه ها را با حیرت و دقت نگاه می کرد.
    از این کار لذت می برد و دلش می خواست همه چیز را ببیند. پشت ویترین یک مغازه لوکس فروشی چشمش به آینه ای با قاب مربع افتاد. رعنا بی اختیار داخل مغازه شد و در مورد آینه سوال کرد.
    فروشنده که پیر مردی محترم و با ادب بود، با دست به گوشه ای از مغازه که صد ها مدل آینه در شکلهای مختلف به چشم می خورد اشاره کرد. به سرعت رعنا به آن سمت رفت و آینه ای که دلش را برده بود پیدا کرد. دستش را دراز کرد و آن را از روی دیوار برداشت. بعد با دقت به درون آن نگاه کرد، دختر جوانی از درون آینه نگاهش می کرد.
    رعنا هم بی پروا به صورت دخترک زل زده بود. ناگهان دخترک لبخند رعنارا دید و وا رفت. بعد او هم به روی رعنا خندید. صدای رعنا پر از شادی شد: آقا قیمت این چنده؟
    وقتی آینه بسته بندی شده را در کیسه خریدش می گذاشت قلبش از هیجان خرید آن می تپید. وقتی از مغازه بیرون اومد هوا داشت تاریک می شد. با وحشت به خیابان شلوغ و ماشینها که به سرعت رد می شدند نگاه کرد. جرات نداشت سوار هیچکدام شود ، هرچقدر با خودش کلنجار رفت فایده ای نداشت.
    نمی توانست خودش را مجبور کند. از پیر زن کوچک اندامی که نان خریده بود پرسید: ببخشید چطوری می تونم برم تجریش؟
    زن گفت: اگر این خیابون رو مستقیم بری می خوره به ولیعصر، اونجا هم اتوبوس داره برای تجریش...
    رعنا با شادی راه افتاد. اتوبوس خیلی خوب بود. بعد از ده دقیقه پیاده روی به ایستگاه اتوبوس رسید. داخل اتوبوس در قسمت زنانه بیشتر صندلی ها خالی بودند.
    رعنا روی یک صندلی نشست و ازپنجره به بیرون خیره شد. اما تمام حواسش متوجه چشمهای هیز و کثیفی بود که سر تا پایش را زیر نظر گرفته بودند. تا به حال نمی دانست که اتوبوس ها را جدا کردند.
    خوب تا به حال سوار نشده بود. اما خدا رو شکر می کرد که مجبور نیست میان مردان برود.کیسه های خرید را روی صندلی خالی کنارش گذاشت و از داخل کیفش کاتالوگ محبوبش را در آورد.کاتالوگ پر از عکسهای مالزی بود.
    بعد شروع به خواندن اطلاعاتی کرد که در مورد آن کشور نوشته بودند. چقدر دلش می خواست آنجا را از نزدیک ببیند. انقدر در فکر و خیال خودش سفر رفته بود که متوجه نشد به ایستگاه آخر رسیده و همه دارن پیاده میشن. با عجله بسته هاوساکهای خریدش را برداشت و از اتوبوس پیاده شد.
    پرسان پرسان تاکسی های خطی که به محله شان می رفت پیدا کرد.روی صندلی جلو نشست و در جواب راننده که پرسید: آبجی شما دو نفرید؟
    سر تکان داد. سر انجام به خیابان های آشنا رسید. سر کوچه پیاده شد. وقتی اسباب هایش را از ماشین پیاده می کرد به اطرافش نگاه کرد و از پیروزی
    این موفقیت از ته دل خندید.
    ​