1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان ایرانی| رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏30/5/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    صدا هنوز داشت رعنا رو مسخره می کرد.حرصش را در می آورد. اتاق رعنا مثل میدان جنگ به هم ریخته بود. ویترین شکسته و خرده های شیشه مثل فرشی همه جا را پوشانده بود. کتابها وسط اتاق ، ورق ورق شده بود و کوهی از لباس ها همه جا را پوشانده بود.
    رعنا عرق کرده و خشمگین با چوب اسکی وسط اتاق ایستاده بود و قطات عرق و اشک از صورتش سرازیر بود. هنوز فریاد می کشید. صدا داشت می گفت:
    -رعنا تو هنوز هم مثل بچگی هات جیغ جیغو هستی! یادته چقدر جیغ می کشیدی و می ترسیدی؟ یادته رفتی تو کمد قایم شدی؟ اما فایده ای نداشت... تو نمی تونستی قایم بشی... الآن هم قایم شدن برات فایده ای نداره، من هنوزم می تونم پیدات کنم. تو هنوز مثل اون وقتها بی عرضه و بد اخلاقی ، جیغ جیغو، لوس، زر زرو، اَه رعنا حالمو داری به هم می زنی، دختر بد!
    رعنا چوب اسکی را بالای سرش چرخاند؛ چوب، لامپ اتاق را به هزار تکه تبدیل کرد. بارانی از ذرات شیشه ، بالای سر رعنا می بارید. رعنا خسته و از نفس افتاده، چوب را پرت کرد. در برخورد با شیشه قدی پنجره، ترک بزرگ و زشتی مثل بدن یک هزار پا ایجاد کرده بود و در گوشه ای روی زمین آرام گرفت. رعنا بی توجه به صدا که هنوز در سرش می پیچید، نگاهی به شیشه انداخت وبا فکر جدیدی که به سرش زده بود، لبخند کمرنگی زد.
    اگر پنجره راباز می کرد، می توانست از همان بالا به حیاط بپرد و از شر آن صدای لعنتی راحت شود. بی توجه به فاصله مرگبار، مثل آدمی مسخ شده حرکت کرد. این بار خوشحال بود که صدا هم او را تشویق می کند:
    -بالاخره تو زندگیت یه تصمیم درست گرفتی ، آره، بپر، بذار همه دلشون بسوزه، بذار بفهمن که چقدر به تو ظلم کردن، مادرت اصلاً براش مهم نیست؛ اما رضا... رضا باید بفهمه! از دیدن بدن خون آلود تو زجر می کشه و می فهمه چقدر مادرت بین شما فرق می ذاشت.
    خودت هم راحت میشی، خیلی بهتر از زندگی تو تیمارستانه...تیمارستان بین اون همه دیوونه های مختلف! کسانی که دهانشون کف کرده و چشماشون دو دو می کنه...
    رعنا بی طاقت به طرف پنجره رفت. خرده شیشه های روی زمین مثل فرشی از پولک برق می زد. اما رعنا بی توجه به برندگی شیشه ها می دوید. ناگهان تیکه ای مثل خنجر سینه پایش را شکافت. رعنا از درد ناگهانی پایش فریاد کشید و روی زمین غلتید


    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    رضا که نگران پشت در اتاق ، گوش به در داشت، از شنیدن صدای درد آلود رعنا ، دیگر صبوری را جایز ندانست و در را به سرعت باز کرد. خون از کف پای رعنا می جوشید، رضا با عجله جلو آمد و تازه متوجه خرده شیشه های کف اتاق شد. با احتیاط بیشتری جلو رفت:
    -چی شده رعنا؟ حالت خوبه؟
    رعنا از لای چشمان نیمه بسته اش ، نگاهی درد آلود به برادرش انداخت. صدای درون سرش ساکت شده بود. دلش ضعف می رفت و پایش می سوخت.
    نالید: رفته تو پام...
    رضا بدون سرزنش و اشاره به ریخت و پاشهای داخل اتاق پای رعنا را بالا آورد و تکه درخشان شیشه را با دو انگشت بیرون کشید. خون با شدت بیشتری بیرون زد و رضا با دستپاچگی از جا برخاست و دور خودش چرخید.
    –تکون نخور تا لباس بپوشم ببرمت درمانگاه...
    رعنا بی حال روی خرده شیشه ها آرام گرفت. از رنگ و روی پریده رضا می توانست بفهمد که چقدر برادرش را نگران کرده، مادرش خانه نبود، برای همین برادرش این همه دستپاچه شده بود.
    وقتی رضا برگشت ، کفش به پا داشت و شیشه خرده ها زیر پایش صدای شکستن می داد. دستش را به سمت رعنا دراز کرد . گفت:
    -بلند شو بریم، پات بخیه می خواد.
    اما رعنا نمی توانست از جایش بلند شود، از شدت خونریزی بی حال بود و از شدت درد نمی توانست پایش را تکان دهد. رضا بی توجه به ناله های رعنا خم شد و دستانش را زیر بدن لاغر و نحیف رعنا انداخت.
    می توانست انقباض بدن او را حس کند. رعنا مثل سنگی خودش را سخت و سرد جمع کرده بود. اما بر خلاف انتظار رضااعتراضی نکرد. رضا در عین نگرانی احساس پیروزی می کرد. وقتی به طرف ماشین می دوید ، نگاهی به صورت رنگ پریده رعنا انداخت و دستانش را بیشتر فشار داد. دردل از خودش پرسید:
    آیا واقعاً روزی می رسد که رعنا هم مثل یک دختر طبیعی و عادی رفتار کند و مثل خواهر برادرای دیگه با هم دوست و صمیمی باشیم؟
    وقاتی به درمانگاه رسیدند، دوباره رعنا رادر بغل گرفت و به داخل دوید. وقتی پای او را بخیه کردند ، رضا دست خواهرش را گرفته بود و برای قوت قلب بخشیدن به رعنا دستانش را فشار می داد.
    عاقبت کارشان تمام شد و دکتر سفارش کرد تا چند روزپا روی زمین نگذارد و بعد از چند روز برای تعویض پانسمان مراجعه کند. وقتی دوباره رضا خم شد و با محبت رعنا را در آغوش گرفت صدای آهسته ای باعث شادی و غرورش شد. صدای ضعیف و رنجور رعنا بود، رضادرست شنیده بود.
    رعنا به سختی گفت:
    -متشکرم.
    رضا دلش می خواست از شادی پرواز کند. هنوز جای امیدی بود.


    ​
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    وقتی برای بار دوم دکتر شمیرانی بهم اطلاع داد که کیارش به کلینیک آمده و بی مقدمه از او خواسته در مقابل پول مرا اخراج کند، تصمیم گرفتم کاری انجام دهم. به آوا که روی تخت ولو شده بود نگاه کردم. واقعاً که معجزه عشق چه می کند! صورت آوا از شادی می درخشید و چشمانش پر از عشق بود. به موهای لایت کرده اش نگاه کردم و گفتم: آوا خیلی بهت میاد، صورتت شیک شده...
    لبخندی زد و گفت: تو واقعاً دیوونه شدی ها! از اون دیوونه های ناز، تا حالا داشتی به کیارش و جد و آبادش فحش می دادی، یکهو یاد موهای من افتادی؟
    -آخه هی یادم می رفت بهت بگم، ولی آوا بهت قول میدم حال این پسرۀ احمق رو می گیرم . الآن زنگ می زنم به باباش و بهش میگم در و روی بچه اش قفل کنه که مثل بچه ها هی نیاد شکایت منو به دکتر شمیرانی بکنه، پاک آبروی منو برده...
    آوا روی تخت نشست و دستش را زیر چانه اش زد: حالا باز خوبه این دکتر شمیرانی به حرفش گوش نمیده، اگه مثل اون اولها پشه می پروندی حتماً با یک اُردنگی بیرونت می کرد! حالا جدی می خوای به باباش زنگ بزنی؟
    عصبی ضربه ای روی میز زدم : آره، بذار بفهمن دردونۀ حسن کبابی شون چه بچه لوس و احمقیه!
    آوا متفکرانه گفت: ولی به نظرم اگه تو هم این کارو بکنی ، به همون بچگی هستی، باباش یک آدم حسابی و جا سنگینه، حوصله این لوس بازی ها رو نداره...
    -پس چه کار کنم؟ یکی باید گوش این بچه رو بگیره و بهش بگه این کار برای سنش سبک . زشته، نکنه منظورت اینه که ازش شکایت کنم؟


    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    آوا که در جریان آشنایی ما با خانواده دکتر محتشم بود خندید: نه بابا، اون که دیگه خیلی بد تره، من بهت پیشنهاد می کنم با برادرش صحبت کنی، این طوری پدر و مادرش هم شرمنده نمیشن، در ضمن اون حتماً می دونه چطوری با برادرش صحبت کنه که دیگه از این لوس بازی ها در نیاره و هی دنبال تو نباشه.
    سرم را خاراندم و موهایم را از توی صورتم عقب زدم: راست می گی ها! اینطوری بهتره. زنگ می زنم مطب سیاوش ، به عنوان مریض وقت می گیرم. بعد میرم باهاش صحبت می کنم. اون خیلی منطقی تر از کیارشه...
    آوا از جا بلند شد و به طرف پنجره رفت: پس چرا شهاب نیومد؟
    -نترس، بادمجون بم آفت نداره...
    آوا با دلخوری برگشت: اِ؟ سایه...
    خندیدم: چیه؟ خیلی دوستش داری؟
    سرش را تکان داد و به حیاط خیره شد. پرسیدم: آوا عشق چه عالمی داره؟ خیلی دلم می خواد بدونم.
    به طرفم برگشت و دستش را روی شانه هایم گذاشت: سایه دعا می کنم روزی تو هم این احساس رو تجربه کنی. انگار زندگی برام معنی پیدا کرده، حالا دیگه کسی هست که بهش فکر کنم. برای آینده ام نقشه بکشم، می دونی انگار رویاهام ملموس شده...
    دستش را در دست گرفتم:
    آوا شهاب هم خیلی عوض شده، یا با تو حرف می زنه، یا با هم بیرون هستید، یا تو اتاقش تنها نشسته و نوار گوش میده. پاک این برادر مارو از راه به در کردی، قبلاً یه وقتایی با ما حرف می رد، حالا دیگه فقط سلام و خداحافظ!


    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    آوا با مهربانی در آغوشم کشید:
    الهی قربونت برم. پدرشو در میارم اگه با تو حرف نزنه. شهاب هم میگه تو شدی ستاره سهیل، صبح ها زود میری، عصر ها هم که شهاب میاد تو خوابی، راست میگه؟
    خندیدم: البته این هم هست.
    آوا تظاهر به عصبانیت کرد: پس روتو کم کن! بی خود هم از الآن خواهر شوهر بازی در نیار.
    روی صندلی نشستم و گفتم: شما بالاخره می خواید چی کار کنید؟
    آوا دوباره پشت پنجره برگشت: هیچی قراره یکی دو هفته دیگه خانواده های دو طرف جمع بشن و یک حلقه نامزدی رد و بدل بشه و کیک نامزدی و شام بخوریم و بقیه مراسم عقد و عروسی بمونه برای شش هفت ماه بعد، شاید هم بیشتر. البته شهاب میگه فوقش یک سال...
    -یعنی می خوای دوباره همه رو بکشونی خونه تون؟ عزیز پا درد داره...
    -نه نه ، فقط شما و من و مانی و مامان، همین! به هیچکس هم نمیگیم. من و شهاب تصمیم گرفتیم بی خود شلوغش نکنیم تا بعد...
    بعد ناگهان به طرف در اتاق دوید: شهاب آمد.
    زیر لب گفتم: آمد که آمد...
    اما آوا رفته بود و حرفم را نشنید، دفتر تلفنم را در آوردم و شماره مطب دکترمحتشم را گرفتم. بر خلاف انتظارم منشی اش صدای محکم و جدی داشت.
    این هفته وقت دکتر پر بود و اولین وقت برای هفته آینده ساعت شش بعد از ظهر بود.
    اسمم را پرسید و روز و ساعت قرار ملاقاتم را برای یاد آوری تکرار کرد. وقتی گوشی را می گذاشتم هنوز دو دل بودم که آی رفتن پیش سیاوش و صحبت با او فایده ای داشت یا نه؟
    دوباره تلفن را برداشتم و این بار شماره خانه هوشمند را گرفتم. بعد از چند زنگ صدای خواب آلود رضا بلند شد، با شنیدن صدایم فوری صدایش هوشیار شد:
    سایه تویی؟ حالت چطوره؟
    -مرسی خوبم، رعنا چطوره؟
    -ای بد نیست، افتاده تو رختخواب، با اون دیوونه بازی ای که در آورد شانس آورد نمرد.
    -پاش چطوره؟
    -خوبه، امروز دکتر پانسمان رو برداشت. زخمش جوش خورده، تو چطوری؟ کارو بارت خوبه؟


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    یاد کیارش افتادم که برای بیکار کردنم سماجت می ورزید. آه کشیدم:
    -آره می گذره، رعنا حرفی نزده؟ چیزی نگفته؟ کاری نکرده که براتون عجیب باشه؟
    رضا خندید:
    تقریباً خودشو قصابی کرده، اگه منظورت اینه ، آره عجیبه. ولی حرفی نزده، چطور؟
    -هیچی دیروز دکتر سماوات زنگ زد. اولین جلسه گروه درمانی اش امروز بعد از ظهره، اما رعنا به من تلفن نکرده، گفتم شاید به شما حرفی زده باشه، چه می دونم! فکر کردم شاید راضی شده باشه...
    رضا نا امیدانه گفت: نه حرفی نزده، با این حال و روزی که داره بعید می دونم اصلاً یادش مونده باشه تو چی گفتی...
    وقتی حرفی نزدم، غمگین ادامه داد:
    با این حساب تکلیف منم روشنه، می تونم جواب منفی تو بشنوم.
    می توانستم غم و اندوهش را از پشت تلفن حس کنم. ناگهانی پرسیدم:
    -ببین رضا تو از من چه انتظاری داری، هان؟
    هول شده بود و می توانستم از پشت خط دستپاچگی اش را ببینم.
    -خوب...راستش سایه...ببین سایه خیلی وقته تو فکر ازدواج با تو هستم، منتها با شرایط رعنا و بی حوصلگی مامان ، بهش جدی فکر نمی کردم. در ضمن اطرافم کسی رو که واجد شرایط من باشه ندیدم. تا اینکه با تو آشنا شدم، تازه اگه راستشو بخوای اولش هم از تو خوشم نیومد ، به نظرم جدی و یخ بودی، ولی کم کم شناختمت. حالا می دونم که خیلی مهربونی، پشت کار عجیبی داری، با شخصیت و باهوشی، مسئولیت پذیر و فعالی...خوشگل و خوش قد و بالا هم که هستی. دیگه چی می خوام؟
    خندیدم:واقعاً من همه اینایی که گفتی، هستم؟


    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    -آره شاید هم خیلی بهتر باشی، چون من مدت کمیِ که می شناسمت. ولی دلم نمی خواد با دست دست کردن و تردید و دو دلی از دست بدمت و بعداً افسوس بخورم، می خوام در مورد من فکر کنی و اجازه بدی با پدرت صحبت کنم.
    بعد با خنده افزود: نمی خوام از شهاب عقب بیفتم!
    -خوب راستشو بخوای منم به آینده و ازدواج فکر می کنم، اما الآن چند وقته که فکر و ذهنم خیلی مشغوله کارمه، مخصوصاً رعنا. نمی دونم چرا انقدر دلم می خواد رعنا به درمان جواب بده. انگار برام مثل یک جنگ شده که می خوام هر جوری شده ببرمش! به خاطر این ذهن مشغول ، هیچوقت فرصت نداشتم که به تو یا اصولاً به هیچ کس دیگه فکر کنم و شرایط رو بسنجم. اما بهت قول میدم وقتی مطمئن شدم رعنا تو یک مسیر درست افتاده ، در موردت فکر کنم.
    صدای رضا پر از یاس شد:
    یعنی اگر رعنا همینطوری بمونه ما نباید ازدواج کنیم؟
    خندیدم:
    اولاً فکر کردن من معنی اش جواب مثبت حتمی نیست. ثانیاً اگر حتی رعنا همین طوری بمونه ولی ذهن من از فکر و خیال پاک بشه، باز در مورد پیشنهادت فکر می کنم. خوبه؟
    رضا به زور جواب داد: حتماً آره دیگه!


    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان ایرانی| رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    برای دهمین بار در آینه نگاه کردم. خودم می دانستم که چرا انقدر به آینه نگاه می کنم. به خاطر اطمینان از سر و وضعم، یا دیدن شکل و شمایلم در آینه نبود. بیشتر به دلیل تردیدی بود که داشتم. نمی دانستم صحبت با سیاوش کار درستی بود یا نه، اما از دیدن چشمهای پر از نفرت کیارش هم خسته شده بودم. در ضمن دلم نمی خواست باز پیش دکتر شمیرانی برود و دری وری بگوید.
    با این فکر دوباره داغ شدم و به سرعت به سمت در رفتم. باید به دیدن سیاوش می رفتم. اگر نتیجه نمی گرفتم و یا کیارش برایم مزاحمت ایجاد می کرد، از راه قانونی وارد می شدم.
    وقتی جلوی ساختمان پزشکان بزرگ و شیکی رسیدم هنوز یک ربع وقت مانده بود. ازگل فروشی که آن طرف خیابان بود دسته گل زیبایی خریدم و دوباره به طرف ساختمان برگشتم.
    از قصد آرام و آهسته قدم بر می داشتم تا بلکه کمی فرصت فکر کردن داشته باشم وبدانم چطور باید موضوع رو به سیاوش بگویم. وقتی داخل مطب شدم یکی دو نفر روی صندلی ها منتظر نشسته بودند. به دختر عبوس و جدی که پشت میز مشغول نوشتن چیزی در دفترش بود سلام کردم. سرش را بالا آورد و پرسید: وقت داشتید؟
    -بله کمالی هستم.
    نگاهی به دفتر مرتب و منظمش کرد و سر تکان داد: بله خانم کمالی، ساعت 6... بفرمایید بنشینید، مریض که بیرون آمد شما تشریف ببرید.
    روی صندلی های سفت و سخت سبز رنگ نشستم و به چشم غره های بقیه با بی اعتنایی پاسخ دادم. سر انجام پیر مردی لنگ لنگان از اتاق خارج شد و خانم منشی اشاره ای به من کرد: بفرمایید.
    قلبم تند تند می زد. بیشتر دلم می خواست کس دیگری را به جای من بفرستد تو و من بیشتر منتظر بمانم. با قدمهای لرزان جلو رفتم و چند ضربه به در چوبی نواختم. با شنیدن صدای دکتر که اجازه ورود می داد داخل شدم. آهسته سلام کردم و دسته گل را روی میزش گذاشتم، با دیدن گل ها سر بلند کرد و با دیدنم ازجا برخاست:
    -به به ، سایه خانم، حال شما چطوره؟ خانواده چطورن؟ خوبید...


    ​
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    روی صندلی نشستم و گفتم: همه خوبن، شما چطورید؟ خانمتون خوبه؟
    با لبخند بزرگی جواب داد: همه خوبن، چرا زحمت کشیدید؟ شما خودتون گل هستید.
    بعد دکمه ای را روی تلفن فشار داد: خانم دو تا چای لطفاً.
    بعدرو به من کرد و گفت: بفرمایید...بنده در خدمتم.
    به سختی گفتم: راستش...راستش یک موردی برایم پیش آمده که دیگه عقلم نرسیده چی کار کنم. این بود که تصمیم گرفتم مزاحم شما بشم.
    نگاه کنجکاو سیاوش به من خیره شد: بفرمایید خواهش می کنم.
    عزمم را جزم کردم و قبل از اینکه پشیمان بشم دهانم راباز کردم و یک نفس تمام جریان را برایش تعریف کردم. در میان صحبتم منشی چای آوردو با بد بینی به من نگاه کرد. می ترسیدم ساکت شوم و نتوانم ادامه دهم. سرم را پایین انداخته بودم که چشمم به چشم سیاوش نیفتد. او هم ساکت بود و فقط گوش می داد.
    عاقبت همه چیز را گفتم و ساکت به صندلی تکیه دادم. سیاوش نفس عمیقی کشید:
    من واقعاً متاسفم. اصلاً فکرشو هم نمی کردم که یه روز چنین چیزایی درباره کیارش بشنوم! سایه خانم، شما که در این خصوص کارشناس هستید نظرتون چیه؟ چرا کیارش این کارها رو می کنه؟


    ​
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای دختری در مه نوشته خانم تکین حمزه لو

    فنجان چایم را برداشتم و گفتم: به نظرم کیارش از عقده خود بزرگ بینی رنج می بره، انقدر به خودش اطمینان داره و از خودش راضی و متشکره که اصلاً انتظار شنیدن جواب منفی رو به خصوص از جنس مخالفش نداره، اینه که حالا داره تلافی می کنه.
    می خواد کاری کنه که روحیه زخم خوردش التیام پیدا کنه، ولی راستشو بخواید من دیگه صبرم تموم شده، خوب برای منم زشته که کیارش مدام دنبالم باشه، یا پیش این و اون برام بزنه، درسته که برای کارم مدیون دکتر محتشم هستم، ولی الآن من اونجا یک شخصیت و موقعیتی دارم که کیارش با این حرکات بچه گانه اش داره خرابش می کنه.
    سیاوش سرش را کج کرد و گفت:
    حق کاملاً با شماست. کیارش یه کمی هم از بچگی لوس بود. مخصوصاً مادرم نازشو خیلی می کشه و ازش بیخودی تعریف می کنه. تو این چند سال هی تو گوشش می خونه که همه دخترا از خداشونه زن تو بشن! این حرفها و زیاده روی ها باعث شده که کیارش فکر کنه واقعاً همه چیز تمومه و انتظار پیدا کنه!
    ولی این بچه بازی ها از سن و سالش بعیده، درسته که پدرم معرف شما برای کار در اونجاست، اما بقیه کارو خودتون انجام دادید و الآن موقعیتی پیدا کردین که دکتر شمیرانی به کیارش که سهله به پدرم هم اعتنا نکنه، در واقع با تعریف هایی که از شما شنیدم بعید می دونم دکتر شمیرانی حاضر بشه شمارو از دست بده!
    اونم به خاطر موضوع به این کم اهمیتی، ولی خوب شما حق دارین ناراحت بشین. در هر حال این کار کیارش اصلاً درست نیست. حالا از دست من چه کاری بر میاد؟
    تصمیم گرفتم قاطعانه صحبت کنم تا بفهمد که در تصمیمم جدی هستم. گفتم:
    -ببینید من اولش تصمیم داشتم از راه قانونی وارد بشم، ولی بعد دیدم درست نیست پدر و مادرتون که احتمالاً روحشون از این جریان خبر نداره، بی خودی ناراحت و نگران بشن. صحبت با پدر و مادرتون هم بی فایده است، چون می دونم خیلی احساسی برخورد می کنن و من دلم نمی خواد با این جریان برخورد غیر منطقی بشه.
    این بود که تصمیم گرفتم اول با شما صحبت کنم تا خودتون هر جور صلاح می دونید با کیارش صحبت کنید، بعد اگر اثر نکرد و دوباره به کارش ادامه داد من هم از راه قانونی اقدام کنم. حداقل وجدانم راحته که سعی خودمو کردم...


    ​