1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏23/5/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    فصل ششم

    آمازیس ، فرعون مصر ، پس از ضیافت آن شب حتی سه ساعت هم نتوانست استراحت کند . در آغاز روز جدید ، همزمان با نخستین بانگ خروس ها ، کاهنان جوان مانند هر روز فرعون را از خوابش بیدار کردند ، مثل هر روز او را به حمام بردند ، بر او لباس پوشاندند و مثل هر روز او را تا محرابی که در حیاط قصر شاهی قرار داشت همراهی نمودند . فرعون در آن محراب و در برابر دیدگان صدها نفر از مردم به نیایش پرداخت ، و در حالی که کاهن اعظم با صدای بلند به خواندن دعا و بر شمردن فضایل فرعون مشغول بود ، قربانی خود را تقدیم خدایان کرد . کاهن مخصوص فرعون در ادعیه خود ، به منظور دفع شر و دور کردن هرگونه شبهه از ساحت او ، تقصیر تمام گناهانی را که به دور از نظر و خواست فرعون به وقوع پیوسته بود ، به گردن مشاورین نادان او انداخت .
    کاهنان در آن روز هم مانند هر روز فرعون را به انجام کارهای نیک توصیه کردند و رفتار و اقدامات نیکو و نصایح و پند و اندرز های مردان بزرگ را به روایت نوشتارهای کهن ، به او گوشزد نمودند و در آخر او را به اتاق کارش بردند تا مثل هر روز به مطالعه نامه ها و گزارش های واصله از اقصی نقاط امپراتوری بپردازد و درباره آن ها تصمیم بگیرد .
    آمازیس عادت کرده بود . با دقت تمام هر روز این مراسم صبحکاهی را به انجام برساند و ساعات پیش از ظهر را به رتق و فتق امور کشوری بگذارند . به همین دلیل اکثر کاهنان از او ناراضی بودند و شیوه زندگی او را مادون شان یک فرعون می دانستند . اما آمازیس یک بار به کاهن اعظم گفته بود :
    - به این کمان نگاه کن ! اگر زه آن را دائما بکشی و بیش از حد به کار گیری ، خیلی زود قدرت و توان خود را از دست خواهد داد . اما اگر تنها یک نصف روز از آن استفاده کنی و در نیمه دوم روز به آن فرصت استراحت بدهی ، همیشه ، یعنی تا هنگامی که زه آن پاره نشود ، محکم و قابل مصرف باقی می ماند .
    آمازیس تازه آخرین نامه را امضا کرده بود . او در این نامه با درخواست یکی از «نومارش»ها *1 یا فرمانداران خود ، که برای ترمیم و تعمیر استحکامات ساحلی تخریب شده در اثر سیل و طغیان رودخانه تقاضای کمک مالی داشت ، موافقت کرده بود *2 در همین لحظه یکی از خدمتکاران به تالار آمد و به فرعون اطلاع داد که پزامتیک ولیعهد مصر برای یک گفتگوی کوتاه ، از پدر تاجدارش تقاضای شرفیابی دارد .
    آمازیس که خوشنود و راضی از دریافت خبرهای خوب واصله از اقصی نقاط کشور ، با خوش رویی به سلام خدمتکار پاسخ داده بود ، ناگهان چهره ای جدی و اندیشناک به خود گرفت و سرانجام پس از مدتی تردید به صدای بلند گفت :
    - برو به شاهزاده بگو ، وارد شود .
    پزامتیک که مثل همیشه رنگ پریده و عبوس به نظر می رسید ، به محض ورود به آستانه اتاق پدر ، با احترام تمام ، تعظیم غرایی کرد . آمازیس با اشاره دست به احترام او پاسخ داد و سپس با ترش رویی و با لحنی جدی و سرد پرسید :
    - از من چه می خواهی ؟ وقت من تنگ است .
    ولیعهد پاسخ داد :
    - به خصوص در لحظات و شرایطی که مساله به پسر تو مربوط است . این بار هفتمی است که متواضعانه از تو تقاضای شرفیابی کردم و تو به درخواست من وقعی ننهادی !
    - فرعون را سرزنش نکن ! من خیلی خوب می دانم که دلیل آمدن تو چیست . لابد می خواهی دوباره درمورد تردید هایت در رابطه با نسب نیتیت از من توضیح بخواهی .
    - من کنجکاو نیستم . من به حضور پدر تاجدارم شرفیاب شده ام تا به تو یادآوری کنم که به جز من یک نفر دیگر نیز وجود دارد که از این راز باخبر است !
    - منظورت فانس است ؟
    - آری ، فانس . این مرد که هم از مصر و هم از موطن خود تبعید شده . تا چند روز دیگر نوکراتس را ترک خواهد کرد . چه کسی به تو تضمین می دهد که فانس اسرار ما را نزد ایرانیان فاش نخواهد کرد ؟
    - محبت و دوستی همیشگی من در قبال او بهترین ضامن حفظ اسرار ماست .
    - آیا تو واقعا به شکور بودن و نمک شناسی مردم اعتقاد و اعتماد داری ؟


    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    - نه ، اما به توانایی خود در سنجش شخصیت انسان ها و ارزیابی از احساسات دیگران ایمان دارم ! تکرار می کنم ، فانس دوست من است !
    - شاید دوست توست ، ولی دشمن خونی من است !
    - پس مراقب باش و خود را از گزند او مصون بدار ! من از بابت او هیچ نگرانی ندارم .
    - تو نگران نیستی ، اما میهن ما نگران است ! پدر به خاطر داشته باش .حتی اگر به عنوان فرزند از من نفرت داری ، باید مرا به عنوان فرعون آینده مصر دوست بداری . به خاطر داشته باش که پس از مرگ تو که آرزو می کنم خدایان آن را تا سالیان دراز به تاخیر بیفکنند . این منم ، که مانند امروز تو ، نماینده و تجسم عینی این سرزمین زیبا و مقدس خواهم بود . در این صورت سقوط من به معنای سقوط دربار و نسل و نسب تو و نابودی مصر خواهد بود .
    آمازیس با چهره ای جدی و عبوس به پسرش خیره شد . پزامتیک به سخنانش ادامه داد :
    - قبول کن که سخن من درست است پدر ! این فانس می تواند هر لحظه که اراده نماید به کشور ما خیانت کند و سرزمین ما را در معرض خطر دشمنان خارجی قرار دهد ، چون او هم درست به اندازه تو و من مصر را می شناسد . و به علاوه در سینه او سری پنهان است که افشای آن می تواند نیرومندترین دوست ما را به کینه توز ترین دشمن تبدیل کند .
    - تو اشتباه می کنی ! نیتیت اگرچه فرزند من نیست ، اما به هر حال دختر یک فرعون است . و من شک ندارم که او موفق خواهد شد قلب همسرش را تسخیر کند .
    - حتی اگر نیتیت دختر یک خدا هم بود ، باز هم اگر کمبوجیه به حقیقت امر پی ببرد ، به دشمن خونی تو تبدیل خواهد شد . تو می دانی که ایرانیان دروغ را بزرگترین جنایت *3 و گرفتار شدن در دام دروغگویان را بدترین فضاحت می دانند و تو به مغرور ترین و قدرتمندترین آنان دروغ گفته ای . از این گذشته ، از یک دختر تنها و بی تجربه در حرمی که در ان صدها زن محیل و توطئه گر به تلاش بی وفقه برای جلب نظر همسر تاجدار خود مشغولند چه کاری بر می آید ؟
    آمازیس با لحنی تند و تحقیر آمیز گفت :
    - به راستی که تنها آموزگار تو در فن سخنوری ، الهه نفرت و انتقام است و پس ای پسر دیوانه ، آیا تصور می کنی که من بدون در نظر گرفتن تمام جوانب و محاسبه تمام خطرات احتمالی دست به چنین بازی خطرناکی زده ام ؟ گیریم که تو راست می گویی ، بگذار فانس آنچه را که خود او هم دقیقا نمی داند ، بلکه تنها حدس می زند و هرگز نمی تواند ان را ثابت کند ، همین امروز نزد ایرانیان افشا کند ! من ، یعنی پدر فرزندانم و لادیس یعنی مادر آنان بهتر از هرکس دیگری می دانیم چه کسی فرزند ماست . هردوی ما نیتیت را دختر خود می دانیم . پس چه کسی می تواند تصور کند که او فرزند ما نیست ؟ اگر فانس می خواهد این نقطه ضعف ما را نزد یکی از دشمنانمان ، مثلا ایرانیان افشا کند .بگذار هرچه می خواهد بکند ، من از هیچ کس نمی ترسم و اگر تو می خواهی ذهن مرا در مورد مردی که ده سال صادقانه به من خدمت کرده و من به او سخت مدیونم ، مشوب کنی ، در این صورت باید بدانی که من نه تنها به او گزندی نخواهم رساند ، بلکه آماده ام تا از او در برابر آتش انتقام تو ، که دلیل زشت و ناروای آن را خوب می شناسم ، محافظت کنم .
    - پدر چه می گویی ؟!
    - تو فانس را دشمن می داری چون او اجازه نداد که تو نوه رودوپیس ، آن پیرزن تراکیه ای را که در نوکراس زندگی می کند ، به زور تصاحب کنی . و تو از او نفرت داری چون من به جای تو ، او را به سرداری سپاهم منصوب کردم . چرا رنگ از چهره ات پرید ؟ آری ، فانس نقشه های بی شرمانه تو را به گوش من رسانیده است و من از این بابت از او سپاسگذارم ، زیرا که او با افشای این نقشه ها به من فرصت داد تا استوانه های تاج و تخت خود را ، که حتی رودوپیس هم نسبت به آنها عمیقا وفادار است ، بیش از پیش تحکیم کنم .


    ​
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    - ای پدر ! چرا این همه مدح و ثنای بیگانگان را می گویی ؟ تو افتخارات گذشتگان ما را به کلی فراموش کرده ای . هرچه می خواهی به من ناسزا بگو ، خوب می دانم که مرا دوست نداری . اما به خاطر خدایان ادعا نکن که گویا ما برای تجدید عظمت گذشته خود نیاز به بیگانگان داریم ! به تاریخ گذشته ما بنگر ! ما در چه زمان از همیشه نیرومندتر بودیم ؟ ما دقیقا زمانی در اوج قدرت و افتخار بودیم که دروازه های کشور خود را به روی بیگانگان ، بلااستثنا ، بستیم ، بر روی پای خود ایستادیم و با اتکا به نیروی خود و تنها بر اساس قوانین کهن و باستانی اجدای خویش و خدایان خود زندگی کردیم . در آن زمان بود که رامسس کبیر *4 توانست با استفاده از سلاح های خودی و ارتش نیرومند خود ، دور دست ترین مناطق این جهان را متصرف شود . در آن زمان تمام مردم دنیا مصر را نیرومندترین و بزرگترین کشور جهان می دانستند ! ولی ببین امروز به کجا رسیده ایم ! هم اکنون از زبان خود تو ، یعنی فرعون مصر ، شنیدم که تو این گدایان و ماجرا جویان بیگانه را استوانه های امپراتوری خواندی ، و تو یعنی فرعون مصر ، اکنون تنها به خاطر جلب دوستی قومی که ما قبل از آمدن بیگانگان به ساحل نیل ، بارها لشکریان آن را به زانو در آورده ایم *5 دست به حیله کثیفی زده ای ، مصر عزیز در گذشته یک ملکه باوقار و قدرتمند بود ، اما اکنون چیزی جز یک فاحشه بزک کرده و آلوده بیش نیست !





    پاورقی ها :


    *1 نومارش ها به فرمانداران ایالات مختلف مصر ، که هریک از آن ها یک نومس نامیده می شد ، اطلاق گردید . نام نومس کاملا یونانی است و به معنای منطقه روستایی یا چراگاه می باشد .

    *2 دلیل طبیعت خاص نیل ، وجود استحکامات ساحلی کاملا ضروری بود و فراعنه مصر ساختن و ترمیم استحکامات ساحلی را یکی از افتخارات خود می دانستند .به نوشته هرودوت ، فرعون مِنِس شاخه غربی نیل را در نزدیکی ممفیس مهار و مسیر آن را هموار و قابل کنترل نمود . دریاچه موریس نیز برای تنظیم سیلابها به هنگام طغیان رودخانه حفر گردید .

    *3 هرودوت و زنون در مورد نفرت ایرانیان از دروغ و پافشاری آنان بر فضیلت راستگویی و صداقت مطالب متنوع و فراوانی نوشته اند .

    *4 رامسس بزرگ پسر سِتوس از 1394 تا 1328 قبل از میلاد بر مصری حکومت کرد . در دوران فرمانروایی این فرعون مصر به عالی ترین درجه رشد و شکوفایی رسید . رامسس با لشکر بزرگ خود که به روایت دیودور 600000سرباز پیاده نظام و بیست و چهار هزار سواره نظام و بیست و هفت هزار ارابه جنگی و چهارصد کشتی جنگی داشت ، بسیاری از اقوام آسیایی و آفریقایی را مقهور و سرزمین های آنها را متصرف شد و نام خود را بر کوه های آن سرزمین ها حک نمود . هرودوت شخصا دوکتیبه مزین به تصویر رامسس را دیده بود و هم اکنون می توان دو کتیبه از رامسس را در نزدیکی شهر بیروت مشاهده کرد . خراج های هنگفتی که از خزانه این کشورها به سوی مصر سرازیر می شد ، به رامسس اجازه داد ابنیه با شکوه و کم نظیری در اقصی نقاط امپراتوری مصر ، از نوبیه تا تایس به ویژه در مقر حکمرانی خود در تِبِن برپا کند . یکی از ستونهای پیروزی رامسس که در شهر تبن قرار داشت ف اکنون زینت بخش میدان کنکورد پاریس است . هزاران کتیبه و تصویر که نشانگر شخص رامسس ، اعضای خانواده او ، لشکریان او ، و اقوام مقهور اوست در خرابه های باستانی مصر به دست آمده است .

    *5 «یوزفوس» ، مورخ یهودی از قول «مانه تو» نوشته است ، که رامسس ، مادها را نیز شکست داده و مقهور خود نموده بود . اما این ادعا از نظر علمی ظاهرا بی پایه است ، چون در هگمتانه و سایر شهرهای ماد هیچ کتیبه یا نشانه ای از رامسس یا سایر فراعنه مصر به دست نیامده .


    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    آمازیس با خشم پا بر زمین کوبید و فریاد زد :
    - خاموش ! سرزمین مصر هرگز مانند امروز بزرگ و نیرومند و شکوفا نبوده است ! رامسس سلاح ها و سربازان ما را به سرزمین های دور می برد و خون مردم را می ستاند . اما من کشور را به جایی رسانده ام که فراورده های دستان ما به سرزمین های دوردست و آن سوی جهان صادر می شود و به جای خون ، برای ما ثروت و برکت به ارمغان می آورد . رامسس برای کسب افتخار و بزرگداشت نام خود سیلی از خون و عرق رعایان خود جاری کرد . اما من کشور را به جایی رسانده ام که ریختن خون به حداقل رسیده و عرق مردم تنها در خدمت کارهای مفید سرازیر می شود و رعایا عمر خود را در امنیت خوشبختی و رفاه به سر می برند . اکنون در سواحل نیل ده هزار *1 روستای آباد و پرجمعیت ساخته شده و حتی یک وجب از خاک این دره حاصلخیز بایر و بی مصرف نمانده است . تمام مردم از نعمت عدل و قانون برخوردارند و هیچ جنایت کاری از چشم بینا و هوشیار حاکمیت پنهان نمی ماند . و اگر دشمنی به ما شبیخون بزند ، ما را چه باک ؟ زیرا که در دژها و استحکاماتی که خدایان به ما هدیه کرده اند ، و نیز در رودخانه ها و دریا و کویر ، بهترین سربازان جهان آماده دفاع از کشورند . ما علاوه بر سربازان مصری ، سی هزار جنگجوی یونانی را در زیر پرچم داریم . آری ، حال و روز کنونی مصر این چنین است ! رامسس بهای شهرت و جاه طلبی های خود را با سیلی از اشک و خون مردم این سرزمین پرداخت . مردم مصر طلای ناب خوشبختی واقعی و رفاه همگانی را مدیون من و پیشینیان من ، یعنی فراعنه سائسی هستند .
    ولیعهد مصر فریاد زد :
    - با این همه من به تو می گویم که مصر امروز همچون درخت تنومندی است که کرم چوبخواری به جان آن افتاده است و شیره حیاتش را می مکد . حرص و آز و تلاش برای کسب ثروت و طلا و جلال و شکوه قلب همه را فاسد کرده است . رفاه طلبی و تبذیر بیگانگان آخرین بقایای سنت دیرینه ما ، یعنی زندگی ساده و بی پیرایه و سخت کوشانه را نابود کرده است . امروزه با طلا همه چیز را می توان به دست آورد . مردم ، تحت تاثیر وسوسه های یونانیان ، خدیان کهن خود را به مسخره می گیرند . نفاق و رشک و دو دستگی طبقه سربازان را از طبقه کاهنان دور کرده است . هر روز صدها گزارش از درگیری ها و زد و خورد های خونین ما مزدوران یونانی و سربازان مصری و میان بیگانگان و مردم بومی به دربار می رسد . چوپان و گله به جان هم افتاده اند . سنگ زبرین آسیاب حکومت سنگ زیرین آن را چنان می ساید و می خراشد که به زودی تمام مردم به خاک سیاه خواهند نشست . بله ، پدر اگر امروز سخن نگویم ، دیگر هرگز زبان باز نخواهم کرد . بگذار آنچه را که بر قلبم سنگینی می کند و جانم را به لب آورده است ، بر زبان جاری کنم ! تو تمام این سال ها را به درگیری و مبارزه با کاهنان محترم و بزرگوار که استوانه های واقعی تاج و تخت تو هستند ، گذراندی و فارغ البال و بی خیال چشم خود را به روی تحولات جهان بستی و اجازه دادی که قدرت جوان و تازه به دوران رسیده ایرانیان ، همچون غول آدمخواری که با خوردن هر قربانی اشتهایش دوچندان و قدرت و هیبتش چند برابر می شود ، از شرق سر بر آورد و به سوی غرب بتازد . تو به جای آنکه به برنامه ها و نقشه های اولیه ات عمل کنی و به یاری لودیه ای ها و بابلی ها بشتابی ، زیر بازوی یونانیان را گرفتی و به آن ها در ساختن معابد مجلل برای خدایان دروغینشان کمک کردی . اما سرانجام هنگامی که هرگونه مقاومت بیهوده و بی نتیجه به نظر می رسید ، هنگامی که ایرانیان نیمی از جهان را تسخیر کردند و به چنان قدرت برتر و شکست ناپذیری تبدیل شدند که می توانستند میل و اراده خود را به تمام شاهان جهان دیکته کنند ، ناگهان دست غیب به یاری تو آمد و خدایان جاودان و نامیرای مصر قصد نجات تو را کردند . کمبوجیه به خواستگاری دختر تو فرستاد . اما تو که به خاط ضعف و ناتوانی ذاتی ، نمی توانی دختر واقعی خود را در راه منافع عمومی کشور فدا کنی ، یک دختر تحمیلی و ناتنی را که از صلب تو نیست نزد شاهنشاه ایران می فرستی و باز هم به خاطر ضعف و رقت قلب ، یک بیگانه را که سرنوشت صلح یا جنگ و نجات یا نابودی امپراطوری تو را در دست دارد و به زودی این سرزمین را ، اگر قبل از آن به دلیل نفاق و تضاد و برادر کشی از درون نیست و نابود نشود ، به تباهی خواهد کشاند ، در پناه خود می گیری !
    آمازیس که تا آن لحظه با رنگ پریده و در حالی که از فرط خشم می لرزید به سرزنش ها و ناسزاهای ولیعهدش گوش می داد ، دیگر نتوانست ساکت بماند ، با صدایی که همچون رعد در تالار می پیچید فریاد زد :


    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    - آیا می دانی که اگر زندگی فرزندان و حفظ دربار سلطنتی ام را بر سعادت و رفاه این سرزمین ترحیج نمی دادم ، باید وجود چه کسی را قربانی می کردم ؟ آیا تو ، ای گزافه گوی انتقام جو و ای زاده مصیبت و بلا ، پیک نحوست و نابودکننده آینده این امپراتوری بی نظیر و کهنسال را می شناسی ؟ پس بدان که این پیک شوم و این عنصر خبیث تویی ! آری ، پزامتیک ، تو ملعون خدایان و مورد نفرت و خشم مردمی ، قلب تهی از عشق ، سینه ات تهی از دوستی ، چهره ات تهی از لبخند و روحت تهی از احساس همدردی است ! نفرین خدایان از همان ابتدا بر وجود بی ثمر و خشن تو سایه افکنده بود . اکنون به من گوش بده و آنچه را که باید روزی گفته می شد و من به دلیل احساسات پدرانه تا امروز از تو پنهان کرده بودم ، بشنو . من سلف خود ، یعنی فرعون قبلی را از قدرت ساقط کردم و او را وادار نمودم خواهرش تنتختا را به عقد ازدواج من در آورد . آن زن محبت مرا به دل گرفت و یک سال پس از ازدواج به من وعده داد که فرزندی به من هدیه خواهد کرد . من در شب تولد تو به حالت نشسته در برابر اتاق مادرت به خواب رفتم . در عالم رویا مادرت را دیدم که در ساحل نیل خوابیده بود . حال خوشی نداشت و از درد سینه شکوه می کرد . من به سینه اش نگریستم و درخت سروی را دیدم که از قلبش بیرون زده بود . این درخت لحظه به لحظه بزرگتر و تنومندتر و سیاهتر می شد . و سپس ریشه های ان به دور بدن مادرت پیچید و او را خفه کرد . بدنم از ترس و نفرت منجمد شده بود . می خواستم فرار کنم . ناگهان گردباد وحشتناکی از مشرق برخاست و آن درخت سرو را سرنگون کرد ، به طوری که شاخه های آن در آب های نیل افتاد . به ناگهان رودخانه از حرکت باز ایستاد ، آب آن سخت و منجمد شد و من به جای رودخانه ، مومیایی بزرگی در پیش روی خود دیدم . شهر های ساحل نیل کوچک و کوچکتر شدند و سرانجام به تابوتهایی تبدیل گردیدند و همچون گوری عظیم ، جسد نیل را در بر گرفتند . سپس از خواب بیدار شدم . معبرین را فراخواندم . اما هیچ کس نتوانست آن رویای عجیب را تعبیر کند تا سرانجام کاهنان لیبیایی معبد آمون تعبیر زیر را ارائه دادند : تنتختا در اثر تولد یک پسر کشته می شود . درخت سروی که مادر خود را خفه می کند ، نماینده این موجود شوم و عبوس و بدسرشت است . در زمان حکومت این پسر ، قومی از مشرق ، نیل ، یعنی مردم مصر را به مشتی جسد و شهرهای آن را به ویرانه هایی که تابوتها تجسم آنهایند تبدیل خواهد کرد .
    پزامتیک همچون مجسمه ای از سنگ در برابر پدرش ایستاده بود و به سخنان او گوش می داد . آمازیس ادامه داد :
    - مادرت به هنگام وضع حمل و تولد تو درگذشت . شقیقه های تو به هنگام تولد پوشیده از موی سرخ رنگ آتشینی بود که نشانه ویژه فرزندان توفون *2است . تو از همان آغاز موجودی عبوس و نگون بخت بودی .نحوستس و بدبختی تو را تعقیب کرد و همسر عزیز و چهارتن از فرزندانت را از تو گرفت . برعکس من که در ساعتی سعد و در سایه مبارک آمون متولد شدم . تو بنابر محسابه منجمین درست به هنگام طلوع سیاره نحس و بدیمن «سِب » به دنیا آمدی . تو *3 ....
    آمازیس سخنش را نیمه تمام گذاشت ، چون پزامتیک که از شنیدن آن همه سخنان وحشتناک دیوانه شده بود ، گریه کنان و هق هق زنان به زانو در آمد و نفس زنان فریاد زد :
    - بس کن ای پدر بی رحم و لااقل این یک مطلب را نگفته بگذار که من تنها پسر مصری ای هستم که بی گناه مورد نفرت پدر واقع شده است !
    آمازیس به آن جوان رنگ پریده نگریست .پزامتیک در برابر او به زانو در آمده و چهره اش را در خرقه شاهانه اش پنهان کرده بود . شعله های خشم که با شتاب و ناگهان در سینه آمازیس فروزان گشته بود ، به احساس دلسوزی تبدیل گردید . احساس کرد که رفتارش بیش از اندازه خشن بوده و گفته هایش مانند یک پیکان زهر آلود ، روح و جان پزامتیک را مسموم کرده است . بی اختیار به یاد مادر پرامتیک افتاد که اکنون چهل سال از مرگ او می گذشت . پس از سالهای دراز ، برای نخستین بار به مثابه یک پدر به آن مرد عبوس و بی احساس و گریزان از عشق که عقاید و آرائش در تمام زمینه ها در تضاد کامل با عقاید او بود ، نگریست . قلب رحیمش به درد آمد . برای نخستین بار احساس کرد که می تواند از چشمان سرد و بی احساس فرزندش قطره اشکی بسترد و قلب خشن و سنگین او را اندکی نرم کند . با شادی و سپاس ، بلافاصله آن فرصت را مغتنم شمرد . به سوی فرزندش که ناله می کشید و گریه می کرد ، خم شد ، پیشانی اش را بوسید ، او را از زمین بلند کرد و با صدایی تسکین بخش و ملایم به او گفت :
    - پسر عزیزم ، مرا به خاطر این خشم مهار نشده عفو کن .این سخنان زشت که موجب آزردگی خاطر تو شد ، نه از قلب پدرت آمازیس ، که از حلقوم غضب صادر شد . تو سالهاست که با سردی و خشونت و مخالفتهای دائمی و بی عاطفگی آزار دهنده ات مرا رنج داده و احساساتم را جریحه دار کرده ای . بدین سبب بود که با تو تا این حد شدید و خشمگین سخن گفتم . اما اکنون امیدوارم که رابطه میان من و تو از این پس دوباره گرم و لبریز از محبت شود . هرچند که ذات و طبیعت ما آن قدر متفاوت است که قلبهای ما هرگز به یکدیگر پیوند نخواهد خورد ، اما بگذار از این پس دست به دست یکدیگر دهیم ، متحد عمل کنیم و نسبت به هم متواضع و انعطاف پذیر باشیم .
    پزامتیک در سکوت کامل تعظیم کرد و گوشه قبای پدرش را بوسید . آمازیس ادامه داد :
    - و اما درباره ان رویای پریشان که شرح آن را گرفتم ، بهتر است نگرانی ای به خود راه ندهی . رویاها تصاویری مجازی و اشتباه برانگیزند .و حتی اگر بپذیریم که خدایان عامل و فرستنده ی رویاهایند ، باز هم نباید فراموش کنیم که کسانی که خواب ها را تعبیر می کنند ، انسانند و مرتکب اشتباه می شوند . دست های تو هنوز می لرزند و گونه هایت از رنگ قبای کتانی ات سفید ترند . رفتار من بیش از اندازه خشن بود . خشن تر از آنچه یک پدر ....


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    ولیعهد فرعون سخنان پدرش را قطع کرد و گفت :
    - خشن تر از رفتار یک بیگانه در قبال یک بیگانه دیگر ، تو کمرم را شکستی و روحم را کشتی . و اگر من تاکنون به ندرت لبخند می زدم ، مطمئن باش که از این پس خنده برای همیشه بر لبانم خواهد مرد .
    آمازیس دست بر شانه پسرش گذاشت و گفت :
    - من اگر قلبی را می شکنم و روحی را آزرده می کنم ، در عوض قدرت التیام این زخم را هم دارم . بزرگترین آرزوی قلبی ات را به من بگو و من آن را برآورده می کنم !
    چشم های پزامتیک برق زد ، خون به گونه های رنگ پریده اش دوید . در حالی که هنوز آثار آزردگی و خشم در صدایش به گوش می رسید ، بی درنگ پاسخ داد :
    - فانس ، دشمن خونی ام را به من واگذار کن .
    فرعون چند لحظه به فکر فرو رفت و سپس گفت :
    - به خاطر قولی که داده ام مجبورم درخواستت را بپذیرم . اما ای کاش به جای این درخواست نیمی از گنج های خزانه ام را خواسته بودی . تمام وجودم را با هزار زبان به من می گوید که این کار شرم آور و نابخردانه مادون شان من است و مرا ، تو را ، امپراتوری مصر و همه ما را به تباهی خواهد کشاند . قبل از آن که دست به کار شوی ، بار دیگر در این باره خوب فکر کن . و اکنون این سخن مرا دقیقا به خاطر بسپار . هر تصمیمی که در مورد سرنوشت فانس اتخاذ می کنی به خود تو مربوط است . اما در این ماجرا نباید حتی یک مو از سر رودوپیس کم شود . وبه علاوه باید دقت کنی که عاقبت کار دوست بیچاره من از نظر یونانیان مقیم مصر پنهان بماند . به خدایان سوگند که دیگر هرگز سردار ، مشاور و دوست وفاداری چون فانس پیدا نخواهم کرد ولی فراموش نکن ، فانس هنوز هم دست بسته در اختیار تو نیست . به خاطر داشته باش که اگرچه تو یک مصری نجیب زاده ای اما فانس نیز زیرکی خاص و هلنی خود را دارد ! و یک نکته دیگر :سوگندی را که یاد کرده ای فراموش نکن و هر فکر ناروایی را درباره نوه رودوپیس از مغزت بیرون بران . به عقیده من آنچه که به عنوان تاوان این هوس سرکوفته از من گرفته ای ، برای تو پذیرفتنی و قابل قبول است . چون تا آنجا که تو را می شناسم ، تو از انتقام بیشتر از عشق لذت می بری ! و بالاخره در مورد سرزمین عزیز ما مصر ، بار دیگر گفته ام را تکرار می کنم : مصر هرگز خوشبخت تر از امروز نبوده است . این تنها کاهنان و نوچه ها و دست نشاندگان آنند که عکس این واقعیت را ادعا می کنند . تو می خواهی داستان نسب نیتیت را بدانی ؟ پس گوش کن اما توجه داشته باش منافع خود تو اقتضا می کند که در این باره سکوت اختیار کنی !
    پزامتیک با هیجان و کنجکاوی بسیار به توضیحات پدرش گوش داد و پس از شنیدن ماجرا ، به عنوان تشکر دست پدرش را به گرمی فشرد .
    فرعون گفتگو با ولیعهدش را با این جمله به پایان رساند :
    - اکنون بدرود و خدانگهدار ! مطالبی را که گفتم فراموش نکن و به این خواهش قلبی و صمیمانه پدرت توجه کن ، از خونریزی بپرهیز ! هر بلایی بر سر فانس می آوری به خود تو مربوط است ، من در این باره نمی خواهم چیزی بدانم ، چون از قساوت و بیرحمی بیزازم و نمی خواهم روزی از تو ، که پسر منی متنفر شوم . چقدر شاد و سرحال به نظر می رسی ! ای فانس آتنی بیچاره ، ای کاش هرگز پا به این سرزمین نگذاشته بودی !
    پس از رفتن پزامتیک ، فرعون مدتی دراز در تالار قدم زد و به فکر فرو رفت .از این که به خواسته پسرش تن داده بود متاسف و ناراحت بود . از هم اکنون جسد خود آلود فانس را می دید که در کنار سایه مومیایی هوفرا یعنی همان فرعونی که به دست امازیس از قدرت ساقط شده بود ، ایستاده و انگشت سرزنش به سوی او دراز کرده بود . به منظور آرام کردن داور درونی و وجدان خود ، به صدای بلند گفت :
    - اما این واقعیتی است . فانس می تواند من و امپراطوری ام را نابود کند .
    سپس به افکار دور و دراز خود پایان داد ، تکانی به خود داد ، کمر راست کرد ، و نوکرانش را طلبید و خندان و شادمان از تالار بیرون رفت .
    آیا آن مرد خونسرد و خوشبخت توانسته بود وجدان نگرانش را به این سرعت آرام کند یا آن قدر نیرومند و خوددار بود که توانسته بود درد و عذاب وجدان خود را در زیر پرده لبخند پنهان کند ؟



    پایان فصل ششم




    پاورقی ها :


    *1 این عدد اغراق آمیز به نظر می رسد ، چون کل سرزمین مصر به روایت دیودور ، در دوران بطالسه بیش از هفت میلیون نفر جمعیت نداشت . یوزفوس جمعیت مصر را در دوران رامسس هفت میلیون و پانصد هزار نفر ذکر کرده است .

    *2 توفون یا تیفون که به زبان مصر باستان «سِت» نامیده می شد ، خدای شر و بلا بود . شخصیت این الهه در تصورات مذهبی مردم مصر ، دگرگونی ها و فراز و نشیب های زیادی طی کرد . در فرهنگ کهن مصر این خدایگان یک الهه دست دوم و غیر تعیین کننده و نماینده فساد و بدی بود . از دوران سلسله پنجم به بعد ، ست مورد تقدیس و پرستش قرار گرفت و قرائن نشان می دهد که قرن ها بعد دوباره به مظهر شر و زشتی تبدیل گردید . مصریان قبل از ست مار هولناکی به نام اپِپ apepرا نماد پلیدی می دانستند . در آن دوران ست خدای جنگ و در عین حال خدای بیگانگان و سرزمینهای بیگانه بود . اگرخارجی ها در جنگ شکست می خوردند ست مورد تقدیس قرار می گرفت و اگر مصریان مقهور می شدند ، کاهنان ست را مورد سرزنش و توهین قرار می دادند . رامسس خود را مرید «ست » می دانست . اما این خدایگان در قرون بعد به مظهر و نماد شر و بلا تبدیل شد . به نوشته پلوتارک ، او منشا شر و حاکم بر تمام پدیده های شه وت انگیز ، پر هرج و مرج ، بی ثبات ، نادرست و احمقانه در روح انسان بود . او را ویرانگر مطلق می نامیدند . تجسم و آیینه تمام نمای نیروهای ویرانگر طبیعت بود . تمام حیوانات و گیاهان مضر به او تعلق داشت و آب شور و غیر مشروب و بی مصرف دریا نیز جزو مایملک او محسوب می شد . قاطر چموش ، اسب آبی وحشی ، تمساح خطرناک و شکمپرست و گراز نجس ، حیوانات محبوب او بودند . رنگ مورد علاقه او رنگ سرخ بود و گفته شده که به همین دلیل در آن دوران انسان های سرخ مو را بدیمن می دانستند و قربانی می کردند . اما پس از منسوخ شدن رسم قربانی کردن انسان ، هم انسان های سرخ مو و مورد اهانت و تحقیر قرار می گرفتند و مردم کثافت و مدفوع به سویشان پرتاب می کردند . در کتیبه ها معمولا ست را به صورت حیوانی شبیه به سگ با گوشهای نوک تیز و دم دو شاخ مجسم می کردند .

    *3 منجمین مصری شهرت جهانی داشتند . هرودوت مصریان را مخترع علم نجوم می داند و از ارسطو نیز نقل شده که مصریان نخستین منجمین جهان بودند . هر ساعتی از شبانه روز منسوب به سیاره خاصی بود که بعضی از آنها مسعود و برخی دیگر نحس محسوب می شدند . البته در تعیین زایچه ، موقعیت ستاره های رصد شده نیز نقش مهمی داشت . آمون (مشتری )همیشه مسعود و مبارک و سپ (زحل ) همیشه نحس و تُت (زهره ) گاهی سعد و گاهی نحس محسوب می شد .


    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    فصل هفتم

    پزامتیک بلافاصله پس از ترک قصر پدر به معبد الهه نیت رفت . به دروازه معبد که رسید سراغ کاهن اعظم را گرفت . خادمان معبد به او گفتند که کاهن اعظم یعنی هوتپ بزرگ در ضریح الهه آسمان *1 به نیایش مشغول است و از او خواستند منتظر بماند .
    پس از چند دقیقه کاهن جوانی نزد ولیعهد مصر آمد و اطلاع داد که سرورش آماده پذیرفتن شاهزاده جوان است .
    پزامتیک فورا از جا برخاست و استراحت گاه خود را که در زیر سایه خنک سپیدارهای باغ معبد ، در کنار دریاچه مقدس نیت الهه بزرگ مصر قرار داشت ، ترک کرد . از حیاط سنگفرش اول ، که در زیر اشعه ی تند و آتشین آفتاب عرق کرده بود . گذشت و خیابانی را که به معبد منتهی می شد و در دو سوی آن صفی از مجسمه های ابوالهول قرار داشت پشت سر گذاشت و از دروازه عظیم اصلی ، که مانند تمام دروازه های معابد مصر با تصوری قرص بالدار الهه خورشید *2 تزیین شده بود ، عبور کرد . در دو سوی دروازه ، ساختمان های برج مانند ، ستون های بزرگ و پرچم های رنگارنگی به چشم می خورد . پزامتیک پس از عبور از دروازه وارد حیاطی شد که دور تا دور آن را راهروهای ستونداری محاصره کرده بود . در وسط این حیاط محرابی قرار داشت که محل تقدیم قربانی به الهه آسمان بود . سراسر نمای بیرونی ساختمان اصلی معبد ، که همچون دژی مستحکم در انتهای این حیاط ستوندار سر به اسمان برداشته بود ، پوشیده از تصاویر رنگی و کتیبه های مختلف بود .
    ولیهعد ، پس از عبور از در معبد ، ابتدا به یک تالار بسیار بلند و سپس به تالار اصلی و بزرگ که سقف آبی رنگ و پوشیده از هزاران ستاره طلایی آن بر چهار ردیف ستون عظیم الجثه استوار بود ، وارد شد . همه دیوارها پوشیده از هیروگلیفهای گوناگون بود . تالار بسیار بزرگ و ستونهای نگهدارنده سقف ، بسیار بلند و فوق العاده باشکوه بود . هوا آکنده از بوی بخور و بخاراتی بود که از کارگاههای متعلق به معبد برمی خاست و به تالارها و اتاق ها نفوذ می کرد . از پشت پرده ها صدای موسیقی آرامی به گوش می رسید که گاه و بی گاه تحت الشعاد نعره بلند گاو های مقدس ، ایزیس یا فریاد های نافذ قرقی های هوروس که در یکی از تالارهای مجاور به سر می بردند ، قرار می گرفت . هربار که نعره یکی از گاو ها یا فریاد یکی از قرقی ها بلند می شد ، کاهنانی که در حال نیایش دو زانو بر زمین نشسته بود . سجده می کردند و پیشانی بر سنگ های کف تالار می سابیدند . این کاهنان گاهی هم با احترام و ترس به قسمتهای مجموعه معبد می نگرسیتند . در تالار ممنوعه ضریح اصلی قرار داشت که از سنگ یک پارچه ساخته شده بود . در این ضریح تعدادی کاهن با سرهای تراشیده و براق دیده می شد که بعضی از آنها کلاه هایی از پر شترمرغ به سر داشتند و بعضی دیگر نیز بر شانه خرقه های سفید خود ، پوست پلنگ آویخته بودند . این کاهنان در حالیکه اورادی را زیر لب زمزمه می کردند و انگشت های خود را تکان می دادند و باز و بسته می کردند ، هرچند لحظه یک بار در حالت دعا تعظیم می نمودند و سپس دوباره کمر راست می کردند و از ظروف زرین و آیینی خود برای خدایان آب خالص و مطهر می ریختند . هرکس که به این تالار بسیار بزرگ ، که درهای آن تنها به روی تعداد اندکی از مصریان باز بود ، وارد می شد ، لاجرم و بی اختیار خود را حقیر و ناچیز احساس می کرد . چشم ها و گوش ها و حتی دستگاه تنفس هر تازه واردی تحت تاثیر مناظر ، صداها و بو هایی قرار می گرفت که کاملا با زندگی عادی و روزمره مردم بیگانه بود . هرکس که به این تالار وارد می شد ، واقعیات زندگی را فراموش می کرد ، از خود بی خود میشد و در حالتی روحانی به جستجوی دستی یاریگر و نقطه ای برای اتکا می پرداخت و صدای کاهنان این نقطه اتکا را به او نشان می داد . آن موسیقی آرام و اسرار آمیز و صدای حیوانات مقدس نیز نشانه هایی از نزدیکی به الهه آسمان یعنی نیت مقدس بود .
    پزامتیک بی آن که دعایی بخواند ، به حالت نیایش بر صندلی زرینی که مخصوص او بود نشست . پس از چند لحظه دوباره از جا برخاست و به تالار کوچکتر و کم ارتفاعی که محل نگهداری گاو های مقدس ایزیس -نیت و قرقی های هوروس بود ، رفت . این حیوانات به وسیله پرده ضخیمی از یک پارچه گرانبها و زربفت ، از دید زائرین معبد پنهان بودند ، چون مشاهده حیوانات مقدس برای مردم عادی ممنو بود و تنها گاهی آن هم از فاصله دور این سعادت نصیب آنان می گشت . هنگامی که ولیعهد وارد تالار شد ، کاهنان به غذادادن گاو ها مشغول بودند و در آخورهای زرین آنها نان خیسانده ، نمک و شبدر می ریختند . ولیعهد در آن روز عبوس تر و اندیشناک تر از آن بود که به این مناظر آشنا توجهی داشته باشد ، مستقیما از پله ای که در کنار رصد خانه قرار داشت بالا رفت و وارد اتاقی شد که کاهن اعظم معمولا پس از انجام مراسم آیینی نیایش ، در آن جا به استراحت می پرداخت .
    نیت هوتپ آن مرد هفتاد ساله ، در استراحت گاه خود که با انواع قالی های گرانبهای بابلی مفروش بود ، بر روی یک صندلی کوتاه و بر مخده مخملی ارغوانی رنگی نشسته بود و طوماری پوشیده از هیروگلیف های بغرنج در دست داشت . در پشت سر او پسربچه خردسالی ایستاده بود و با بادبزنی از پر شترمرغ مگس ها و سایر حشرات را فراری می داد .
    چهره پیرمرد کاهن پر از چین و چروک بود . اما هنوز هم از وجناتش پیدا بود که در جوانی مرد زیبارویی بوده است . در چشم های بزرگ و سیاهش آثار ذکاوت ، اراده و اعتماد به نفس دیده می شد .
    نیت هوپ کلاه گیسش را از سر برداشته بود . جمجمه صاف و براق او در تقابلی آشکار با صورت پر از چین و چروکش جلب نظر می کرد و پیشانی بلند او را از آنچه که بود بلندتر جلوه می داد . استراحتگاه کاهن اعظم که دیوارهای آن پوشیده از هیروگلیفهای مذهبی و ستونهای رنگی و مجسمه های الوان الهه آسمان بود ، در چنان تقابل آشکاری با لباس سفید کاهن اعظم جلب نظر می کرد که لاجرم هر بیگانه تازه واردی را تحت تاثیر قرار می داد .


    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    پیرمرد کاهن با صمیمیت و مهربانی از ولیعهد استقبال کرد و پرسید :
    - چه مشکلی فرزند عالیقدر مرا به حضور این خادم پیر و بینوا کشانده است ؟
    پزامتیک با چهره و لحنی پیروزمندانه پاسخ داد :
    - پدرم ، مطالب زیادی برای گفتن دارم ، چون باید بدانی که من مستقیما از محضر آمازیس نزد تو آمده ام .
    - پس بالاخره حاضر شد به سخنان تو گوش کند .
    - بله بالاخره !
    - چهره گشاده تو به من می گوید که سرور تاجدار ما با تو سر لطف داشته است .
    - آری ، اما نه به سادگی . در ابتدا خشم بی حد و نفرت بی نهایت او را تجربه کردم . مطالبی را که تو به من گفته بودی ، به گوش او رساندم . فرعون از شنین این سخنان بی نهایت خشمگین شد و سیل دهشتناک ترین و توهین آمیز ترین سخنان را به سویم سرازیر کرد .
    - حتما احساسات او را جریحه دار کرده ای ! یا آن طور که به تو گفته بودم به مثابه یک فرزند متواضع و مطیع با او رو به رو شدی ؟
    - نه ، پدر . رفتار و سخنان من خشن و زننده بود .
    - در این صورت آمازیس حق داشته که خشمگین و ناراضی باشد . چون یک فرزند تحت هیچ شرایطی حق ندارد به والد و مولد خود اسائه ادب ککند و با او به خشونت رفتار نماید . علی الخصوص هنگامی که از پدر خود درخواستی دارد و از او چیزی می خواهد . تو این اندرز قدیمی را می شناسی که می گوید :«کسی که به پدر خود احترام می گذارد عمر طولانی خواهد داشت *3 » ای شاگرد گرامی من ، ببین ! این یکی از نقایص و اشتباهات همیشگی و بزرگ توست . تو همیشه سعی می کنی مسائلی را که با ملایمت و روی گشاده به سادگی قابل حلند ، با خشونت و روی ترش به نتیجه برسانی . اثر یک سخن ملایم و دلپسند ، به مراتب بیشتر زا یک جمله خشن و تند است . چگونگی استفاده از کلام ، در کسب نتیجه مطلوب تاثیر بسزایی دارد . بنابراین سعی کن در آینده ملایم و سنجیده و خوش سخن بگویی ، چون برای گوش یک سلطان نحوه بیان یک مطلب ، به اندازه محتوای سخن حائز اهمیت است .
    - آه ، ای پدر گرامی ، تو صدبار این درس را به من داده ای و من نیز صدبار متقاعد شده ام که با سخنان خشن و رفتار نامناسبم به خود ضرر می زنم . اما چه کنم که نمی توانم رفتارم را تغییر دهم . من نمی توانم ...
    - بهتر است بگویی : من نمی خواهم ، چون یک مرد واقعی آنچه را که انجام داده و از انجام ان پشیمان شده است هرگز تکرار نمی کند . اما تدریس علم کلام و بحث علم اخلاق بس است ! اکنون بگو که چگونه توانستی خشم آمازیس را فرو بنشانی .
    - تو که پدرم را می شناسی .او پس از آن که متوجه شد با سخنان زشت خود قلبم را آزرده و روحم را عمیقا جریحه دار کرده است ، از خشم لجام گسیخته خود پشیمان شد . پدرم احساس کرد که زیاده روی نموده و فرزندش را بیش از حد رنجانده است . بنابراین تصمیم گرفت خشونت خود را به هر قیمتی جبران کند . به شدت دچار غلیان احساسات شد و در اوج این احساسات ، خوب گوش بده ، پدر ! ، زندگی فانس را به من سپرد !
    - چشم هایت چه برقی می زند ! این اصلا خوب نیست ، پزامتیک ! بله ، آن مرد آتنی باید به خاطر توهین به خدایان بمیرد . اما یک قاضی خوب در عین حال که با سختگیری و بدون هیچ ملاحظه ای رای خود را صادر می کند ، نباید از سرنوشت شوم مرد محکوم شادمان باشد . بسیار خوب ، اکنون به گزارش خود ادامه بده و بگو که چه اطلاعات دیگری به دست آورده ای ؟
    - فرعون ، اصل و نسب نیتیت را افشا کرد و به من گفت که نسب او به کدام خاندان بر می گردد .
    - همین ؟ اطلاعات دیگری کسب نکردی ؟


    ​
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    - نه ، پدر ولی مگر تو بی صبرانه منتظر کشف این راز نبودی ....؟
    - کنجکاوی یکی از عادات ناپسند زنان است . از این گذشته من مدتهاست که آنچه را که تو می خواهی بگویی ، دقیقا می دانم .
    - اما خود تو دیروز موکدا به من دستور دادی پدرم را در این مورد وادار به اقرار کنم .
    - من این دستور را به خاطر آزمایش تو صادر کردم . می خواستم ببینم تا چه حد به دستورات خدایگان والهه ما گردن می نهی . و اکنون می شنوم که تو با کمال صداقت آنچه را که به دست آورده ای به اطلاع ما می رسانی و می بینم که نخستین قاعده و بالاترین فضیلت یک کاهن ، یعنی اطاعت بی چون و چرا را پذیرفته ای و به کار می گیری .
    - پس تو پدر نیتیت را می شناسی ؟
    - این خود من بودم که مراسم دعای اموات را برای فرعون هوفرا اجرا کردم .
    - اما چه کسی این راز را به اطلاع تو رسانید ؟
    - ستارگان جاودان آسمان ، پسرم . و دانش و هنر من در خواندن و تعبیر کتاب آسمان است .
    - ایا ستارگان هرگز دروغ نمی گویند ؟
    - ستارگان به یک استاد و عالم واقعی هرگز دروغ نمی گویند .
    رنگ از چهره پزامتیک پرید . رویای شوم پدر و طالع نحس و بدیمن پزامتیک بر روح و جان او سایه انداخته و او را دچار وحشت و نگرانی کرده بود . کاهن اعظم فورا متوجه آن تغییرات ناگهانی در چهره ولیعهد شد و با صدایی آرام و تسلی بخش خطاب به او گفت :
    - تو نگران نشانه های شوم آسمانی و لحظه تولدت هستی و تصور می کنی که موجودی ملعون و از دست رفته ای ، ولی دل خوش دار ، پزامتیک : منجمین در آن سال یکی از صور فلکی را به حساب نیاورده بودند . در حالی که حضور این صورت ، از دید من پنهان نماند . بله ، طالع تو بد بود ، بسیار بد اما این طالع بد می تواند تغییر کند و دچار یک دگرگونی نیک و مسعود شود . این طالع می تواند . ...

    صفحه 119

    پاورقی ها :



    پاورقی ها:

    *1 طراحی و ساختمان معابد مصر به گونه ای است که فرد نمازگزار را متزایداً به تمرکز حواس و توجه به تقدس معبد و ذکر دعا وادار می کند . نمازگزار هرچه به ضریح اصلی نزدیک تر می شود ، سقف کوتاهتر و دیوارها تنگتر می گردد .

    *2 در کتیبه های مصری آمده است که هورهوت (هوروس)مظهر شر و هم پیمانان او را در هیبت یک قرص بالدار مقهور نمود و از آن پس دستور داد به یاد این پیروزی بزرگ ، قرص بالدار خورشید را بر سردر تمام معابد استوار کنند . بنابراین قرص بالدار ، نماد پیروزی محدود خوبی بر بدی ، نور بر ظلمت ، حاصلخیزی و باروری بر قحطی و خشکسالی و زندگی بر مرگ است .

    *3 این اندرز که به فرمان چهارم از ده فرمان حضرت موسی شباهت تام دارد ، در یکی از قدیمی ترین پاپیروس های مصری نوشته شده است .


    ​
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    - ادامه بده پدر ، ادامه بده !
    - دفع شر از طالع تو تنها یک راه دارد ، اگر تو تمام مسائل دیگر را فراموش کنی و فقط برای خدمت به خدایان زندگی نمایی و صدا و فرامین آنها را که فقط در ضریح معبد به گوش ما می رسد ، بی چون و چرا اطاعت کنی ، طالع تو دگرگون می شود و به پایان نیکی خواهد رسید .
    - کافی است اشاره کنی ، پدر ، من مطیع محض تو ام .
    کاهن اعظم با صدایی بلند و رسمی فریاد زد :
    - تو باید مطیع الهه سائس یعنی نیت بزرگ باشی .
    و سپس با لحنی دوستانه ادامه داد :
    - و اکنون پسرم مرا تنها بگذار . سن زیاد و دعا و نیایش طولانی مرا خسته کرده است . اگر امکان دارد ، مرگ فانس را به تاخیر بینداز ، مایلم قبل از آن که بمیرد با او گفتگو کنم . و یک مطلب دیگر ! دیروز فوجی از سربازان حبشی وارد این شهر شد . این مردان نه زبان مصری می دانند و نه به زبان یونانی آشنایند . این سربازان تحت فرماندهی یکی از مردان وفادار ما که فانس آتنی و منطقه عملیات را می شناسد ، آماده از بین بردن آن آتنی محکوم به مرگند . عدم آشنایی آنان به زبن و شرایط و موقعیت محلی ، افشای اسرار و ارتکاب خیانت را ناممکن می سازد . این افراد قبل از اعزام به نوکراتس نباید از ماموریت و دلیل سفر خود چیزی بدانند . و ما بعد از انجام موفقیت آمیز ماموریت ، آنان را دوباره به حبشه خواهیم فرستاد . به خاطر داشته باش : رازی که بیشتر از یک نفر از آن آگاه باشد ، عملا لو رفته و افشا شده است . اکنون بدرود !
    پزامتیک استراحتگاه راهب پیر را ترک کرد . چند لحظه بعد ، کاهن جوانی وارد شد . این کاهن که یکی از نوکران شخصی فرعون بود ، خطاب به نیت هوتپ پرسید :
    - آیا از مشاهدات من راضی هستید پدر ؟
    - کار تو عالی بود پسرم . حتی یک کلمه از سخنان پزامتیک و آمازیس از گوش تو پنهان نمانده بود . امیدوارم ایزیس *1 قدرت شنوایی تو را حفظ کند .
    - پدر ! حتی یک فرد ناشنوا هم می توانست تمام سخنان فرعون را بشنود آمازیس مثل یک گاو نعره می کشید .
    - نیت بزرگ او را بی احتیاط و بی مبالات کرده است . اما من به تو دستور می دهم درباره فرعون با ادب و احترام کامل سخن بگویی . اکنون برو و اگر آمازیس برای جلوگیری از سوءقصد به جان فانس دست به اقدامی زد ، فورا مرا آگاه کن . من همین جا می مانم . به نوکران دستور بده هیچ کس را به این جا راه ندهند. به آنها بگو من در ضریح معبد به نیایش مشغولم . آن کش که ذکر نامش ممنوع است ، نگهدار تو باد !


    ​