1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏23/5/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    کرزوس گفت :
    - از این همزبانی تو سپاسگزارم . چون من نیز همزمان با نزول بزرگترین بلا برای نخستین بار خوشبختی واقعی و خالص را تجربه کردم . هنگامی که سربازان ایرانی ، دیوارهای شهر سارد را تصرف کردند ، خود و خدایان را نفرین کردم ، زندگی برایم بی ارزش شده بود . وجود خود را زائد و ملعون می پنداشتم . نومید و سراسیمه شمشیرزنان ، همراه خانواده ام عقب نشستم . درست در همان لحظه که یکی از سربازان ایرانی شمشیر خود را برای کشتن من بالا برد ، پسر لالم خود را بین ما حائل کرد و فریاد زنان دست سرباز مهاجم را گرفت و من پس از سال ها دوباره صدای پسرم را شنیدم . زبان گوگِس در آن لحظه سرنوشت ساز از فرط وحشت باز شده بود و من که پیش از آن خدایان را نفرین کرده بودم ، با مشاهده این صحنه به مشیت آنان گردن نهادم . شمشیر را از غلامی که به دستور من وظیفه داشت به محض اسارتم به دست ایرانیان تیغ را در قلم فرو کند ، باز ستاندم . به کلی دگرگون شده بودم و به تدریج آموختم که بر خشم و عصیان خود لگام بزنم ، به سرنوشتم تن در دهم و با ایرانیان این دشمنان شجاع و بزرگوارم آشتی کنم و تو می دانی که من سرانجام دوست کوروش بزرگ شدم و پسرم نیز قدرت تکلم خود را به طور کامل باز یافت و به برکت بزرگواری کوروش در کنار من به عنوان یک آزادمرد اسپارتی به زندگی خود ادامه داد . هرچه خوبی و پاکی در زندگی دیده و شنیده و اندیشیده بودم ، جمع کردم تا همه آن ها را به فرزندم منتقل کنم . از آن لحظه به بعد ، گوگس امپراطوری من ، تاج سر من و خزانه و گنج من شد . هربار که روزهای پر اضطراب و نگرانی و شب های بی خواب و پر از دغدغه کوروش را به خاطر می آوردم ، از یادآوری قدرت و ثروت قبلی خود دچار وحشت می شدم . به تدریج دریافتم که خوشبختی واقعی در کجاست . بذر خوشبختی در قلب هر انسانی پنهان است . خوشبختی همان احساس رضایت و تحمل است . همان روحیه ای است که به انسان اجازه می دهد از پدیده های بزرگ و زیبا هم از رویدادهای کوچک و بی اهمیت لذت ببرد . رنج و بدبختی را بدون شکوه و آه تحمل کند و در تمام امور حداعتدال را رعایت نماید . اعتقاد به خوبی و لطف خدایان و اطمینان راسخ به این که پس از هر نشیب ، فرازی است و حتی نکبت بار ترین بدبختی هم گذرا و فانی است ، چون در این جهان همه چیز دستخوش تغییر و دگرگونی می باشد . انسان را آرام می کند . آری این هاست که به ما نیرو می دهد تا در لحظه نزول بلا و هنگامی که دست سرنوشت میل به نومید کردن ما دارد بتوانیم لبخند بزنیم و با مشکلات دست و پنجه نرم کنیم .
    آمازیس در حالی که با دقت به سخنان کرزوس گوش می داد ، با نوک عصای خود بر روی شن ها خط می کشید .



    پاورقی :


    *1 مصریان به مردم قوم یهود عبرانی اپوریو می گفتند .

    *2 ایرانیان در دوره سلطنت هخامنشیان معبد نداشتند و برای پرستش اهورا مزدا فقط از آتشکده استفاده می کردند . آنان جسد مردگان خود را به کرکس ها می سپردند . بر طبق اعتقادات مذهبی ایرانیان باستان ، جسد ، شیئی نجس و ناپاک بود که در اثر فساد و تخمیر ، عناصر خالص و پاک طبیعت ، یعنی خاک و آتش و آب را ناپاک و نجس می کرد . آنان برای از بین بردن اجساد ، دخمه های مخصوصی داشتند که غالبا بر فراز کوه ها قرار داشت . بر طبق مقررات مذهبی ، محل استقرار جسد در این دخمه ها به وسیله قشری از پارچه و سریشم به قطر چهار وجب از زمین فاصله داشت . به علاوه دور این تابوت را طناب می پیچیدند مفهوم این اقدامات آیینی این بود : «تمام این ساختمان در هوا معلق است و با خاک پاک و مطهر تماس ندارد . »(اشپیگل : اوستا -کتاب دوم )

    *3 هیکسوس به فرمانروایان بیگانه ای اطلاق می شد که در گذشته های دور زمام امور سرزمین مصر را در دست داشتند . منشا و نژاد این فرمانروایان نامشخص است ، اما وجود آنان به واسطه نوشته های مانه تو و مجسمه ها و کتیبه های کشف شده در دلتای نیل مسلم و غیر قابل انکار می باشد .

    *4 هرودوت و زنون از «آتنئوس » روایت می کنند که در میان مخدمه داریوش سوم که به دست اسکندر اسیر شدند ، 277 آشپز ، 29 کمک آشپز ، 17 چیک ساز ، 70 مامور نگهداری از اشربه سلطنتی ، 40 کارشناس ساختن مرهم و 66 مامور ساختن تاج گل وجود داشت .

    *5 بیاس یکی از حکمای فرزانه ایونی بود که در حدود 560 ق . م به اوج شکوفایی فکری رسید . داوری ها و نظریات اخلاقی او شهرت خاصی داشت . بیاس در یکی از جلسات علنی دادگاه در حالی که به دفاع از موکلش مشغول بود ، بدرود حیات گفت .


    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    هنگامی که سخنان پیرمرد ساردی به پایان رسید ، فرعون گفت :
    - کرزوس ، به خدایان سوگند که من ، یعنی همان کسی که مصریان او را خدای بزرگ ، خورشید عدالت ، پسر نیت و فاتح جنگ ها می نامند *1 به حال تو ، شاه مخلوع و غارت شده سارد غبطه می خورم . من هم در سال های دور ، مثل امروز تو خوشبخت و سبکبال بودم ، همه مردم مصر مرا ، که یک سرهنگ زاده نظامی بودم ، به خاطر شوخ طبعی و نشاط و غرورم می شناختند . من تاج سر سربازان ساده سپاه بودم . فرماندهان لشکر به خاطر شوخ طبعی و شجاعتی که داشتم ، از خطاهایم می گذشتند . هم قطاران من ، یعنی درجه داران سپاه جشنی بدون حضور من برپا نمی کردند . تا آن که سَلفِ من ، فرعون هوفرا ، ما را به جنگ با سپاه کورن فرستاد . در دل کویر چنان از پا افتادیم که قادر به ادامه راه نبودیم . سربازان معتقد بودند که فرعون قصد نابود کردن ما را به دست مزدوران یونانی دارد و همین سوءظن به یک عصیان و شورش علنی بدل شد . من به سیاق همیشه ، بر حسب شوخی و مطالبیه به دوستانم گفتم : «شما بدون شاه راه به جایی نخواهید برد . پس مرا به شاهی برگزینید . هرگز فرعونی سرزنده تر و شوخ طبع تر از من نخواهید یافت !» سربازان سخنان مرا شنیدند ، خبر در سپاه پیچید :«آمازیس می خواهد شاه شود .» و ناگهان همه نعره شادی سر دادند و یک صدا فریاد زدند :«ما آمازیس کامروا ، آمازیس خوب را به شاهی انتخاب می کنیم !» یکی از همقطاران ، کلاه فرمانده سپاه را بر سر من گذاشت . من آن شوخی را به امری جدی تبدیل کردم . سربازان به من وفادار ماندند و ما سپاه هوفرا را در نزدیکی ممفیس به سختی شکست دادیم . مردم مصر از این توطئه براندازی حمایت کردند . من بر تخت فرعون نشستم . مردم به من آمازیس خوشبخت می گفتند . تا آن روز من دوست همه مصریان بودم ، اما از ان روز به بعد دشمن بهترین آنها شدم . کاهنان به مدح و ثنای من پرداختند و مرا در طبقه خود پذیرفتند ، اما تنها به این دلیل که امیدوار بودند از این راه می توانند مرا به ساز خود برقصانند . فرماندهان سابق من ، یا به من رشک می بردند و یا می خواستند مثل گذشته با من معاشرت کنند . اما تو می دانی که چنین معاشرتی با شغل و ماموریت جدید من مباینت داشت . اگر تن به این کار می دادم حیثیت و آبرویم یکباره به هدر می رفت . یک روز که فرمانده هان سپاه در مجلس من به عیش و عشرت مشغول بودند و مثل گذشته با من سر شوخی داشتند و هجو می گفتند ، لگن زرینی را که پیش از صرف غذا ، پاهای حاضرین را در آن شسته بودند به آنان نشان دادم ، پنج روز بعد که دوباره در حضور من میگساری می کردند و عربده می کشیدند ، دستور دادم مجسمه زرین «رَع» *2 خدای بزرگ مصریان را روی میز ضیافت بگذارند . فرماندهان سپاه به محض دیدن مجسمه ، سجده کردند و به پرستش بت پرداختند . هنگامی که دوباره بر جای خود نشستند عصای مرصعم را بالا گردم و فریاد زدم :« این مجسمه زرین را هنرمندان من در عرض پنج روز از همان لگن طلایی نفرت انگیزی ساختند که شما در آن تف انداختید و پاهای آلوده خود را در آن شستید . من هم روزی مانند آن لگن بودم ، اما خدایی که بهتر و سریع تر از هر زرگری به اشیاع و پدیده ها شکل می دهد ، مرا فرعون شما کرد پس در برابر من سجده کنید و مرا بپرستید . هرکس که از دستور من سرپیچی کند و یا نوکری و احترام فرعون را ، که شاه سرزمین مصر و نماینده رع بر روی زمین است ، فراموش نماید ، محکوم به مرگ است !» همه در برابرم سجده کردند حیثیتم نجات یافت ، اما دوستانم را از دست دادم . بنابراین به استوانه دیگری نیاز داشتم که بتوانم به آن تکیه کنم . برای این منظور یونانیان را برگزیدم . من می دانستم که یک سرباز یونانی از نظر کیفیت جنگی ، از پنج سرباز مصری برتر است . بنابراین مزدوران یونانی را به خدمت گرفتم و آنان را به عنوان محافظ شخصی خود انتخاب کردم . زبان یونانی آموختم و دوستان هلنی ام بهترین و خردمندترین انسان روی زمین ، یعنی فیثاغورث را با من آشنا کردند و او را به دربار مصر آوردند . کوشیدم تا مصریان را با هنر یونانی و آداب و رسوم یونانی اشنا کنم ، چون به این نتیجه رسیده بودم که پافشاری لجوجانه بر آداب و رسوم و خرافات زشت سنتی و قدیمی آن هم در حالی که چیزی به مراتب بهتر و برتر در دسترس قرار داشت و تنها باید بذر آن را در خاک مصر می کاشتم ،امری احمقانه و به دور از خرد بود .
    بنابراین سرزمین خود را به روشی منطقی و عادلانه به ایالتها و استانهای مختلف تقسیم کردم و بهترین نیروی امنتیی جهان را سامان دادم و دستاورد های بزرگی به دست آوردم . اما در رسیدن به بزرگترین هدفم ، یعنی رواج روح یونانی ، زیبا شناسی یونانی ، شادی و سبکبالی یونانی و هنر آزاد یونانی در این سرزمین ثروتمند ، اما عبوس و دلمرده ، مفتضحانه شکست خوردم . هر بار که می خواستم نواوری کنم و لااقل بخشی از ساختار کهن و پوسیده را دگرگون نمایم ، با خطر سقوط و سرنگونی مواجه شدم . کاهنان سد راه من ، دشمن من و استاد و صاحب منند ، آنان با همه توان و با تعصبی خرافی به سنت های کهنه پایبندند . از هرچه که بیگانه است می ترسند و متنفرند . خارجی ها را دشمن طبیعی و قسم خورده حیثیت و شهرت و اعتقادات خود می دانند . آنان با قدرتی بلامنازع و بی حد و حصر بر خرافی ترین مردم دنیا حکومت می کنند . به همین دلیل مجبور شدم بهترین نقشه های خود را به خاطر آن ها فدا کنم ، به همین دلیل مجبورم زندگی ام را بیهوده و بر طبق خواسته ها و مقررات آنان بگذرانم و به همین دلیل ناراضی و سرخورده می میرم و حتی نمی دانم که آیا خدایان در جهان اعماق ، آرامش ابدی را به من هدیه خواهند داد یا نه !
    کرزوس با لحنی پر از دلسوزی و همدردی گفت :
    - به زئوس سوگند که دلم برای فرعون ناشاد مصر می سوزد ! من شکوه های تو را درک می کنم ! در طول این سفر و نیز در دربار تو ، تنها چیزی که دیدم و می بینم ، کاهنان عبوس و چهره های گرفته و غمگین است . حتی پسران نوجوانی که به خدمتکاری تو مشغولند نیز به ندرت لبخند می زنند .


    ​
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    آمازیس پاسخ داد :
    - اگر تصور می کنی که همه مصریان دلمرده و غمگینند ، اشتباه می کنی . البته مذهب ما حکم می کند که با جدیت و تامل به مرگ بیندیشیم ، اما تو کمتر ملتی را می توانی پیدا کنی که به اندازه مصریان شوخ طبع و بی خیال باشند و مانند رعایای من به هر بهانه کوچکی به جشن و شادمانی بپردازند . اما کاهنان از دیدن شما متنفر و خشمگینند . آنان رفتار صمیمانه من با بیگانگان را در خفا با کارشکنی و تهدید های غیر مستقیم پاسخ می دهند . و اما پسربچه هایی که گفتی ، آنان فرزندان بزرگترین نجیب زادگان این سرزمینند . اما این جوانان بزرگترین آفت زندگی منند . همه انها مثل برده ها به من خدمت می کنند و از دستوراتم اطاعت می نمایند . شاید تصور می کنی که فرزندان خود را برای چنین خدمات ناچیزی به دربار می فرستند . رعایایی رام و گوش به فرمان و آماده هرگونه خدمت به فرعونی هستند که به ادعای آنان روح خدایی دارند . اما کررزوس باور کن که همین سرسپردگی و عبودیت ظاهری که هیچ فرمانروایی نمی تواند بدون آزردن زیردستان خود از آن صرف نظر کند ، کاملا حساب شده و با نقشه ای دقیق و ریاکارانه انجام می گیرد . هریک از این جوانان یک جاسوس تمام عیار است و دقیقا مراقب من است . من نمی توانم بدون جلب نظر آنها حتی دستم را تکان دهم و اگر دستی هم تکان دهم ،خبر آن بلافاصله به گوش کاهنان می رسد .
    - پس تو چگونه می توانی چنین زندگی وحشتناکی را تحمل کنی ؟ جاسوسان را از اطراف خود بران و نوکرانت را از افراد متعلق به طبقه سربازان انتخاب کن . سود و فایده آنها برای تو از کاهنان کمتر نیست .
    آمازیس فریاد زد :
    - ای کاش می توانستم ! ای کاش اجازه داشتم !
    و سپس نگاهی به اطراف انداخت و آهسته ادامه داد :
    - تصور می کنم گفته های ما را استراق سمع می کنند . دستور خواهم داد فردا این درختان انجیر را قطع کنند و به دور بیندازند . آن کاهن جوان که ظاهرا به گل و میوه علاقمند است و انجیر های نرسیده و کال را می چیند ، در حقیقت در پی جمع آوری میوه های درخت دیگری است . دست او میوه می چیند اما گوش او به سخنان فرعون است .



    پاورقی ها :


    *1 این عناون بخشی از القاب رسمی آمازیس بود . فراعنه دیگر نیز القاب مشابهی داشتند و به عنوان خدایگان مورد پرستش قرار می گرفتند . در کتبیه های مربوط به فراعنه سلسله بیست و ششم مکررا از عنوان «نِب . پِهتی »استفاده شده است .

    *2 رَع که در هیروگلیف های مصر باستان با حروف تعریف مذکر Phra از آن نام برده شده . مرکز ثقل ایین های پرستش خورشید و در نتیجه مبنای اصلی دین باستانی مصریان است . معبد اصلی او در هلی پولیس بود . در کتیبه ها و دیوارنگاره ها ، آن را با رنگ سرخ نشان می دادند . رع در کتاب مردگان نقش اول و اصلی را برعهده دارد . اکر سرودهای مذهبی و ادعیه خطاب به او سروده شده است . افلاطون ، اُدکسوس و فیثاغورث از آموزشهای کاهنان الهه رع بهره مند شدند . رع ، الهه نور و رهبر و فرمانروای تمام جهان خلقت ، در حالت مرئی آن بود . در حالی که اوسیریس بر جهان ارواح حکومت می کرد . از آن جا که در پشت هر پدیده مرئی و خاکی یک قالب معنوی و روحانی پنهان است . بنابراین رع در حقیقت تجسم دنیوی و مادی اوسیریس می باشد . اوسیریس روح رع است . او در جهان مادی و مرئی به شکل رع ظهور می کند و تنها نام و شکل وجودی خود را تغییر می دهد . و هنگامی که شبها به جهان ارواح و ماورای اصلی خود برمیگردد ، دوباره شکل خود را عوض می کند و همان طور که تحت عنوان رع بر جهان مرئی حکمرانی کرده بود ، تحت نام اوسیریس زمام امور دنیای تاریکی و ارواح را به دست می گیرد . اوسیریس در صبح روز بعد دوباره از خود ، رع جوانی می سازد و این چرخه بی انتها تا ابد ادامه دارد .

    *3 مصریان باستان روح هر انسانی را جزءو بخشی از روح جهانی ، یعنی اوسیریس می دانستند و معتقد بودند که روح انسان پس از مرگ جسمانی ، با آن روح بزرگ پیوند می خورد و از آن پس اوسیریس نامیده می شود . کائنات مصریان از سه امپراتوری بزرگ یعنی آسمان ، زمین و اعماق تشکیل شده است . خورشید ، سوار بر زورق خود بر اقیانوس بیکران ، که فلک آسمان بر آن شناور است ، حرکت می کند . نیروی محرکه زورق خورشید ، ستاره ها و سیاره ها هستند که زورق را در پی می کشند . پهنه اقیانوس ماورای صور بزرگ فلکی است که سوار بر کشتی های خود در گشت و گذارند . اینجا سرزمین خدایان درگذشته ای است که بر روی اقیانوس آسمانی و در زیر ستارگان بر تخت خدایی خود تکیه داده اند . ورود به اقیانوس بزرگ تنها از سمت خاوران میسر است و از همان جاست که خدای خورشید ، هرروز صبح به مثابه یک کودک از نو متولد می شود و از قعر رطوبت و سرما طلوع می کند . انسان های خاکی ،ساکن سطح زمینند و می توانند از هر سه بخش کائنات متمتع و بهره مند گردند . روح ، هدیه ای است که از فلک آسمان ، یعنی منشا نزول نور به آنان داده می شود . جسم ، یعنی ماده به امپراطوری دوم ، یعنی زمین تعلق دارد و بالاخره شکل ، یعنی وجه ظاهری و آنچه که یک انسان را از دیگران متمایز می نماید از آن جهان سایه ها ، یعنی جهان اعماق است . پس از مرگ انسان روح و کالبد و شکل از هم جدا می شوند . روح به موضع اولیه خود ، یعنی آسمان برمیگردد ، چون روح بخشی از وجود خدا یعنی اوسیریس است . جسم به زمین بازمیگردد ، چون او را از خاک و بر طبق الگوی خالقش ساخته اند .شکل نیز به دنیای اعماق و سرزمین سایه ها می رود . دروازه جهان اعماق در باختران ، در کوه شفق یعنی همانجاست که خورشید در آن جا به ساحل می رسد و می میرد . این جهان بینی ، منشا رابطه متقابل میان طلوع و غروب ، آمدن و رفتن ، زاده شدن و درگذشتن و .. .. است . بر اساس جهان بینی مصریان باستان ، حفظ دقیق و کامل بدن ، پس از وقوع مرگ ، هم از خطر فساد و تخمیری که از درون کالبد را تهدید می کند و هم از خطرات خارجی مانند اعمال خشونت و تصادفات مختلف ، یکی از شرط های اصلی برای آزادی هرچه زودتر روح و در نتیجه وحدت هرچه زودتر آن با منشا و مبدا نور و خوبی است . زیرا که این وحدت از نظر زمانی دارای محدودیت های خاصی است . بر طبق تصورات مصریان ، در یک دوره بزرگ زمانی که بر اساس سالها ی خورشیدی محاسبه می شود ، روح هنوز به نحوی به کالبد وابسته است . طی این دوره روح می تواند به دلخواه خود ، موقتا از جسم جدا شود و خود را در اشکال متنوع در هرجا که بخواهد در معرض دید انسانهای خاکی قرار دهد . شکل ظهور ارواح ، بسته به ساعت ظهور ، متفاوت است . اشکال مختلف آشکارشدن ارواح در متون مذهبی با دقت طبقه بندی و ذکر شده است .


    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    - تصور می کنم گفته های ما را استراق سمع می کنند . دستور خواهم داد فردا این درختان انجیر را قطع کنند و به دور بیندازند . آن کاهن جوان که ظاهرا به گل و میوه علاقمند است و انجیر های نرسیده و کال را می چیند ، در حقیقت در پی جمع آوری میوه های درخت دیگری است . دست او میوه می چیند اما گوش او به سخنان فرعون است .
    - به زئوس و آپولو سوگند که ...
    - من شگفتی و خشم تو را درک می کنم و با آن موافقم . اما هر وظیفه ای مسئولتی به دنبال دارد . و من به عنوان فرعون این سرزمین چاره ای جز گردن نهادن به تشریفات چندهزارساله دربار سلطنتی ندارم .اگر این زنجیر را پاره کنم ، اگر این تشریفات را دور بریزم ، چه بسا که جسدم را بدون مراسم مذهبی رها کنند و بر طبق سنت روانه دنیای اعماق نکنند . باید بدانی که کاهنان برای هر مرده ای دادگاهی تشکیل می دهند و تمام کسانی که در این دادگاه مجرم شناخته می شوند ، از انجام مراسم مذهبی و آرامش روح محروم می گردند . بله ، البته می دانم که کاهنان مومیایی مرا به خاطر ترس از پسرم به خاک خواهند سپرد ، اما کسی چه می داند آنها که در خلوت قبر و وظیفه تامین قربانیان و هدایا را به عهده دارند ، چه خواهد کرد .... ؟
    کرزوس با ناراحتی سخن فرعون را قطع کرد و گفت :
    - برای چه نگران گور خود هستی ؟ زندگی برای زیستن است ، نه برای مرگ !
    آمازیس از جا برخاست و گفت :
    - بهتراست بگویی که شما یونانیان زندگی را بر همه چیز ترجیح می دهید . ولی من از صلب یک پدر مصری زاده شده ، از پستان یک مادر مصری شیر نوشیده و با غذاهای مصری بزرگ شده ام . و اگرچه برخی خصوصیات یونانی را کسب کرده ام ، اما همچنان در اعماق وجودم یک مصری ام . من پیرم و چیزی به پایان زندگی ام نمانده است . ایا شایسته است که به خاطر این چند روزی عمر ، زندگی چندین هزارساله پس از مرگم را به باد فنا دهم ؟ نه ، دوست من ، در این مورد من یک مصری تمام عیارم و مانند تمام هموطنان خود عمیقا معتقدم که رستگاری و نجات روحم در دومین مرحله زندگی *3 یعنی در حیات پس از مرگ ، به حفظ و سلامت کالبد و جسد من که حامل روح جاودان من است ، بستگی تام دارد . اما اکنون بحث درباره این مسائل فلسفی کافی است . سوگندی یاد کرده ام که به من حکم می کند از توضیح بیشتر و عمیق تر این مسائل برای تو ، که همدین من نیستی بپرهیزم . به این پرسش من پاسخ بده . نظر تو درباره معابد و اهرام ما چیست؟

    کرزوس چینی به پیشانی انداخت و پاسخ داد :
    - سنگ های اهرام را گویی از کویر بی انتها ساخته اند . ولی با وجودی که ابولهول ها هر بیننده ای را به ورود به اماکن مقدس دعوت می کنند ف اما دیوارهای شیب دار و دژ مانند اهرام را گویی برای دفاع و دفع خطر و جلوگیری از ورود بیگانگان ساخته اند . هیروگلیف های مصری در عین حال که مرموز و غیرقابل درک می باشند ، جالب و جداب نیز هستند . تصاویر و مجسمه های خدایان بسیار متعدد شما در همه جا جلب نظر می کند و هیچ کس نمی تواند آنها را ندیده بگیرد . اما در عین حال هرکسی می داند که مفهوم و معنای واقعی این تصاویر با شکل ظاهری آنها کاملا متفاوت است . شاید تنها تعداد انگشت شماری بتوانند مفهوم حقیقی آنها را درک کنند . همه جای این سرزمین کنجکاوی و دقت مرا به خود جلب می کند ، اما حس زیبا شناسی مرا ارضا نمی نماید . بنیان و اساس جهان بینی شما برای من بیگانه و غیر قابل درک است . شما زندگی را سفری کوتاه در مسیر وادی مرگ می دانید و معتقدید که مرگ زندگی اصلی و واقعی انسان است !
    آمازیس گفت :
    - ولی با این وجود ، مردم این سرزمین هم با جشن و سرور بیگانه نیستند . ما هم مثل دیگران از مرگ می ترسیم و می کوشیم تا از چنگ عفریت مرگ بگریزیم .اگر غیر از این بود ، پزشکان ما از این همه احترام و شهرت برخوردار نبودند . سخن پزشکان به میان آمد و من به یاد «نِبِن خاری » ، چشم پزشک مصری افتادم که او را برای خدمت در دربار شاه ایران به شوش فرستادم . آیا او کار خود را به خوبی انجام می دهد ؟ ایا ایرانیان از خدمات او راضی اند ؟
    کرزوس پاسخ داد :


    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    - او باعث افتخار علم و دانش سرزمین مصر است . این نبن خاری بود که توجه کمبوجیه را به زیبایی و وقار دختر تو جلب کرد . او به بسیاری از نابینایان کمک کرده است . اما مادر شاه متاسفانه هنوز هم نابیناست و سوی چشمانش را به دست نیاورده است . ضمنا باعث تاسف است که مرد دانشمند و توانایی چون نبن خاری فقط به درمان بیماری های چشم می پردازد .و از معالجه سایر بیماری ها عاجز است . هنگامی که شاهزاده خانم آتوسا به بیماری تب مبتلا شد ، نبن خاری از معالجه او عذر خواست و حتی حاضر نشد برای درمان او توصیه ای ارائه دهد .
    - این کاملا طبیعی است ، چون هریک از پزشکان ما تنها برای درمان عضو به خصوص یا قسمت خاصی از بدن آموزش می بینند . ما پزشکانی داریم که متخصص بیماریهای دخالی یا شکسته بندی استخوان هستند ، ما چشم پرشک ، دندانپزشک و متخصص بیماری های گوش داریم . بر طبق قوانین قدیمی فرقه کاهنان ، یک دندان پزشک اجازه معالجه بیماران ناشنوا و یک شکسته بند ، اجازه درمان بیماری های داخلی را ندارد ، حتی اگر به بهترین نحو ، شیوه درمان این بیماری ها را بداند .هدف از وضع این قانون ایجاد مهارت و دقت هرچه بیشتر است . و به طور کلی باید بدانی که کاهنان ، که پزشکان نیز جزئی از خانواده آنهایند ، در زمینه های علمی و دانش مهندسی از دقت نظر بی نظیری برخوردارند و با کمال جدیت به امور علمی می پردازند . آنجا را نگاه کن ، آن خانه که می بینی متعلق به کاهن اعظم «نیتهوتپ »است که تسلط شگرف او به علم نجوم و ریاضیات حتی فیثاغورث را نیز شگفت زده نمود . این خانه مجاور تالاری است که به معبد «نیت » الهه و خدایگان شهر سائس منتهی می شود . ای کاش اجازه داشتم باغ مقدس معبد را که پر از درختان با شکوه است به تو نشان دهم ، ای کاش می توانستی ستون های معبد مقدس و محراب آن را که به شکل گل نیلوفر ساخته شده ، و آن یک محراب دیگر را که به سفارش و دستور من از یک تخته سنگ یکپارچه خارا تراشیده شده است ، ببینی و لذت ببری . اما متاسفانه به خواست کاهنان ، هیچ غریبه ای حق ندارد از دیوار خارجی معبد پا فراتر بگذارد . اکنون همراه من بیا ، همسر و دخترانم منتظر ما هستند . همه افراد خانواده من به تو علاقمند شده اند و من امیدوارم که تو هم قبل از آن که همراه دخترم به آن سرزمین دور برگردی ، مهر دخترم را به دل بگیری .او به زودی ملکه یک سرزمین بیگانه و همسر شاه یک کشور ناشناس خواهد شد و بنابراین به کمک تو نیازمند خواهد بود . آیا قول می دهی که دست حمایتت را بر سر دخترم بگیری ؟
    کرزوس دست آمازیس را فشرد و پاسخ داد :
    - مطمئن باش ، من مانند یک پدر از نیتیت nitmtis مراقبت خواهم نمود و می دانم که او به کمک من نیازمند است ، چون خانه شاهزاده خانم های ایرانی همیشه پر از توطئه و دسیسه های رنگارنگ است . اما مطمئن باش که ایرانیان با کمال احترام و عزت از دختر تو استقبال خواهد نمود . شاه ایران این لطف تو را که حاضر شدی زیباترین دخترت را برای همسری او به ایران بفرستی ، هرگز فراموش نخواهد کرد ، چون اگرچه زیبایی تاخوت از وجاهت نیتیت کمتر نیست اما فاقد آن وقار شاهانه ای است که نیتیت را از تمام دختران دربار مصر متمایز می کند و بر شایستگی او به عنوان ملکه آینده ایران مهر تایید می زند . البته نبن خاری فقط در مورد تاخوت سخن گفته بود .
    - اما من نیتیت زیبایم را به ایران می فرستم . تاخوت آن قدر ظریف و شکننده است که نمی تواند رنج سفر و دوری والدین را تحمل کند . و به راستی اگر من می خواستم به پیام احساسات و ندای قلبم گوش کنم ، نیتیت را هم به ایران نمی فرستادم ولی مصر نیازمند صلح و آرامش است و من سالها پیش از آنکه پدر شوم ، فرعون مصر بودم . !



    پایان فصل چهارم


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    فصل پنجم

    در این میان اعضای هیات ایرانی از گردش بر روی رودخانه نیل و بازدید از اهرام به سائس بازگشته بودند . فقط جای فرناباذ سفیر کمبوجیه در مصر خالی بود . او به صوب کشورش راه افتاده بود تا خبر خواستگاری موفقیت آمیز دختر فرعون را به سمع پادشاه برساند .
    در قصر آمازیس معرکه ای برپا بود . همراهان هیات بلندپایه ایرانی ،که تعداد آنها به سیصد نفر می رسید ، و نیز خود اعضای هیات ، که شاهانه از آنان پذیرایی می شد ، تمام اتاق های قصر سلطنتی سائس را پر کرده بودند . حیاط های متعدد قصر پر از محافظین مسلح ، اعضای بلند پایه دربار فرعون ، کاهنان جوان و برده ها و خدمتکاران قصر بود .
    فرعون در نظر داشت در آن ضیافت با شکوه که به مناسبت نامزدی دخترش بر پا شده بود ، ثروت و جلال دربارش را در حد اعلی به معرض تماشا بگذارد .
    سقف آبی رنگ تالار پوشیده از هزاران ستاره طلایی بود و منظره اعجاز انگیز و بی نظیری به معرض تماشا می گذاشت . به دیوارها و ستون های پوشیده از کتیبه ها و دیوارنگاره ها و هیروگلیف های گوناگون ، فانوس های متعددی آویخته بودند که حباب آنها از پاپیروس های رنگی بود . این فانوس ها تالار را با نور زیبایی که به تابش اشعه آقتاب از پشت شیشه های رنگی شباهت داشت ، پر کرده بود . فضای میان دیوارها و ستون ها را با گلدانهای بزرگ و درختان سرسبز نخل ، انار ، نارنج و بوته های گل سرخ پر کرده بودند . گروه نوازندگان سلطنتی با چنگ ها و نی های خود در پشت این درختان صف کشیده بودند و میهمانان را با ترانه ها و موسیقی رسمی و یکنواخت خود سرگرم می کردند .
    در وسط تالار ، که کف آن را با کاشی های سفید و سیاه فرش کرده بودند ، میزهایی قرار داشت که بر روی آنها سینی های بزرگی پر از گوشت بریان ، انواع اغذیه شیرین بومی ، حلویات و میوه دیده می شد ، در کنار این میزها تعداد زیادی غلام ، با لباس های فاخر و رنگارنگ در رفت و آمد بود . این غلامان ، تحت نظارت و فرماندهی خوانسالار سلطنتی وظیفه پذیرایی از میهمانان و رساندن غذا و نوشیدنی به آنان را عهده دار بودند .
    در میان مدعوین مردان و زنان سالخورده و نیز دختران و جوانان تازه به سن رسیده دیده می شد . کاهنان جوان که در حقیقت خدمتکاران خصوصی فرعون بودند ، در کنار در ورودی تالار صف کشیده بودند و به بانوان تازه وارد ، دسته های گل تقدیم می کردند .
    اکثر بانوان ، به رسم زنان مصری ناخن های خود را با حنا رنگ کرده بودند . همه آن ها بادبزن هایی از جنس پر رنگارنگ به دست داشتند و بر بازو ، مچ دست و مچ پای آنها حلقه های گرانبهایی از طلا و نقره دیده می شد . قبا ها و شنل های بانوان مصری از پارچه های ظریف و ریزبافت زیبا و گرانبهایی بافته شده بود که از فرط ظرافت مانند شیشه شفاف بودند .
    همان طور که در میان مردان حاضر در تالار ، شاهزاده بردیای جوان به خاطر زیبایی و برازندگی ، گوی سبقت را از همگان برده بود ، در میان زنان مصری هم نیتیت با زیبایی خیره کننده خود انگشت نمای حاضرین بود . دختر فرعون قبای نازک صورتی رنگی به تن داشت و موهای سیاه خود را با گل سرخ زینت داده بود . خواهر نیتیت که او هم لباس کاملا مشابهی به تن داشت ، در کنار عروس جوان نشسته بود . چهره نیتیت مثل گلبرگ نیلوفر ، سفید و رنگ پریده بود .
    ملکه لادیس *1 که زنی زیبا و یونانی الاصل بود در کنار همسر تاجدارش آمازیس راه می رفت ، دخترانش را به شاهزادگان ایرانی معرفی کرد . لباس ارغوانی رنگی به تن و نیمتاج جواهر نشانی به سر داشت که در پیشانی آن یک مار کبرای زرین ، که نشانه مخصوص ملکه های مصر بود ، خودنمایی می کرد . صورتی زیبا و نجیب داشت و حرکات و رفتارش چنان ظریف و با وقار بود که به وضوح نشان می داد در یک خانواده نجیب زاده و عالیمقام یونانی تربیت شده بود .
    امازیس پس از مرگ همسر اولش «تنتختا »*2 یعنی مادر ولیعهد او پزامتیک ، این زن را علی رغم مخالفت های کاهنان به همسری انتخاب نموده بود و ملکه مصر کرده بود .
    آن دو دختر جوان یعنی تاخوت و نیتیت را خواهران دو قلو می نامیدند ، اما در ظاهر آنها هیچ نشانه ای که دال بر این ادعا باشد ، دیده نمی شد . تاخوت ، مو طلایی و چشم آبی *3 و کوتاه قد و ظریف بود در حالی که ، نیتیت دختری بلند قامت و نه چندان لاغر بود که موها و چشم هایی به سیاهی شب داشت و تمام حرکاتش نشان می داد که نسب سلطنتی دارد و خون شاهان در رگ هایش جاری است .
    لادیس گونه نیتیت را بوسید و گفت :
    - چقدر رنگ پریده به نظر می رسی ، دخترم ، خوشحال باش و به سرنوشت و آینده ات را اعتماد کن . بگذار برادر همسر آینده ات را به تو معرفی کنم . این شاهزاده بردیا ، تاج سر جوانان ایران زمین است .
    نیتیت چشمان سیاهش را به بردیا دوخت و با کنجکاوی مدتی به او خیره ماند . بردیا تعظیم غرایی کرد ، گوشه قبای دخترک را که از شرم سرخ شده بود ، بوسید و گفت :
    - درود بر تو ای خواهر من و ای ملکه اینده من ! می دانم که وداع و دوری از وطن ، والدین و خواهر و برادر برای تو سخت دشوار است . اما غم به دل راه نده ، زیرا که همسر تو یک قهرمان شجاع و یک شاه قدرتمند و مادر ما ، ملکه کاساندان ، بهترین و نجیب ترین بانوی ایران زمین است . و بدان که در سرزمین ما نیز زیبایی و فضایل نیکو و والای زنانه را بسیار ارج می نهند .


    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    و سپس رو به تاخوت کرد و گفت :
    - و تو ای خواهر نیتیت ، از این که آمده ایم تا خواهر و بهترین دوستت را از تو جدا کنیم ، شرمنده ام و از تو عذر می خواهم .
    تاخوت نگاه مشتاق خود را به شاهزاده جوان دوخت ، دست بر سینه گذاشت و تعظیم کرد . سرانجام آمازیس دست بردیا را گرفت و او را به محل اجرای برنامه رقاصان برد . اما نگاه تاخوت همچنان تا مدتها به بردیا و اندام برازنده او خیره مانده بود . رقاصان و رقاصه ها ، با لباس های کوتاه و مخصوص ، هماهنگ با نوای چنگ و تنبور به هنرنمایی پرداختند و سپس نوبت به هنرمندان آوازه خوان مصری رسید که با سرود ها ، اشعار ، طنز های دلنشین و عملیات محیر العقول خود میهمانان عالی قدر ضیافت را به شادی و تحسین وا داشتند .
    بالاخره شب به نیمه رسید و میهمانان که اغلب آنها به دلیل مستی بدون کمک غلامان خود قادر به راه رفتن نبودند *4 ضیافت را ترک کردند . بانوان حاضر در جلسه نیز همراه ندیمه های خود سوار بر تخت روان های مجلل شدند و در حالی که غلامان مشعل به دست ، پیشاپیش تخت روان راه می رفتند ، روانه خانه های خود شدند . تنها سران لکشری ، اعضای هیات ایرانی و چند تن از درباریان عالی مقام ، که دوستان شخصی آمازیس محسوب می شدند ، به درخواست رئیس تشریفات سلطنتی ، در کاخ فرعون باقی ماندند . خدمتکاران مخصوص ، این عده را به تالار کوچک و بسیار مجللی هدایت کردند که به سبک یونانی تزیین شده بود . معلوم بود که به دعوت فرعون ، شب زنده داری طولانی و پرماجرایی در پیش است .
    آمازیس در بالای میز بر صندلی بلند و مرصعی نشسته بود . صندلی شاهزاده بردیا در سمت راست و صندلی کرزوس پیر در سمت چپ فرعون قرار داشت . به جز این دو نفر محارم و دوستان شخصی فرعون ، سه نفر دیگر نیز در این ضیافت خصوصی حضور داشتند . ما با دو تن از این افراد ، یعنی تئودوروس و ایبیکوس ، قبلا در میهمانی خانه رودوپیس آشنا شدیم . نفر سوم آریستوماخوس اسپارتی بود که اکنون به عنوان فرمانده سربازان یونانی گارد مخصوص فرعون در این میهمانی شرکت داشت .
    آمازیس ، که تا چند ساعت پیش با چهره ای اندیشناک و لحنی جدی با کرزوس سخن گفته بود ، اکنون شاد وسبکبال می خندید و با طنز گزنده خود مجلس را غرق در شادمانی کرده بود . گویی آمازیس بزرگ دوباره به آن درجه دار سرزنده و بی خیال و گستاخ دوران جوانی تبدیل شده بود . شوخی های پر معنا و لطیف او قهقهه خنده میهمانان را به دنبال داشت . جام ها یکی پس از دیگری خالی می شد و هنگامی که جشن و سرور به اوج خود رسید ، رئیس تشریفات سلطنتی که مومیایی کوچک و زرینی در دست داشت ، در جلسه حاضر شد و فریاد زد :
    - بنوشید و بخندید و شاد باشید ، که تا چشم بر م بزنید چون این مومیایی *5 طعمه مرگ خواهید شد .
    بردیا از فرعون پرسید :
    - آیا یادآوری مرگ ، رسم رایج شما در ضیافت ها و شب زنده داری ها است یا این تذکر رئیس تشریفات تو ، ویژخ میهمانی امشب است ؟
    آمازیس پاسخ داد :
    - در کشور ما از زمان های بسیار دور رسم است که چنین مومیایی هایی را به میهمانان نشان می دهند تا بر شادی حاضرین بیفزایند و به آنان یادآوری کنند که تا زمان از دست نرفته است ، از زندگی لذت ببرند . البته تو شاهزاده ی جوان هنوز سالهای زیادی در پیش رو داری ، اما ما سالخوردگان ، یعنی من و این دوست یپرم کرزوس ، باید به طور جدی به پایان عمر خود بیندیشیم . پس جام خود را بردار و از لحظه لحظه زندگی لذت ببر . به راستی که خدایان به تو لطف بسیار داشته و همه کمالات را به تو ارزانی داشته اند . به چشمان زیبا ، اندام برومند و رفتار شاهانه ات حسرت می برم ! عقیده تو چیست کرزوس ؟ از لحظه ای که این جوان ایرانی ابتدا با نگاه های جذاب و سپس با سخنان شیرین و دلربا هوش از سر دخترم ربوده است . تاخوت جز این شاهزاده خوشبخت فکری در سر ندارد و جز درباره او سخنی بر زبان نمی راند . چرا از شرم سرخ شی جوان ؟ مگر برای دلربایی از دختر فرعون کسی از تو شایسته تر است ؟اما بدان که اگر تو خود کوروش بزرگ هم بودی ، باز هم تاخوت را از خود جدا نمی کردم و به ایران نمی فرستادم .


    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    پزامتیک ، ولیعهد فرعون آهسته در گوش پدر گفت :
    - پدر مراقب باش چه می گویی ! فانس را فراموش نکن !
    فرعون با نگاهی عبوس و غم زده به پسرش خیره شد . سخنان پزامتیک عیش او را منقض کرده بود . آمازیس از آن لحظه به بعد سکوت اختیار کرد و به ایفای نقش میهمانداری اکتفا نمود .
    آریستوماخوس ، که روبه روی کرزوس نشسته و تا آن لحظه یک کلمه بر زبان نرانده و حتی به شوخی های فرعون هم نخندیده بود ، در تمام مدت با دقت تمام میهمانان ایرانی را زیر نظر داشت . هنگامی که فرعون ساکت شد و در لاک خود فرو رفت ، آریستوماخوس رو به کرزوس کرد و پرسید :
    - ای لودیه ای محترم ، از تو سوالی دارم : آیا هنگامی که ایران را ترک کردید ، کوه های آن سرزمین پوشیده از برف بود ؟



    پاورقی ها :


    *1 براساس کتیبه های موجود و روایت هرودوت و لپسیوس ، همسر دوم آمازیس «سباسته »نامیده می شد . این نام را هم می توان به زبان مصری و هم به زبان یونانی تفسیر کرد . در حالت اول سباسته به معنای دختر الهه باست و در حالت دوم به معنای بانوی محترمه یا زن دوستداشتنی است . اگر مورد دوم صحت داشته باشد ، تصور ما درباره نسب یونانی همسر دوم آمازیس دور از واقعیت نیست .

    *2 به روایت لپسیوس ، همسر اول آمازیس «آنخناس » نام داشت و بیوه فرعون پزامتیک دوم بود . از آن جا که این زن نسبتا سالخورده بود باید نتیجه گرفت که ازدواج آمازیس با او دلایل سیاسی داشت .

    *3 اگر زیبایی صورت را با معیارهای زیبایی شناسی امروزی بسنجیم ، زن های مصر باستان از وجاهت چندانی برخوردار نبودند .با این حال با تصاویری از ملکه ها و شاهزاده خانم ها رو به رو می شویم که زیبایی خیره کننده ای برخودارند .

    *4 در کتیبه های باستانی مصر متاسفانه تصاوری متعددی از مردان و زنان مست دیده می شود . در یکی از این تصاویر مرد مستی دیده می شود که نوکرانش او را مثل جنازه به خانه می برند . یکی دیگر از تصاویر مردی را نشان می دهد که از فرط مستی قادر به ایستادن نیست . در جایی دیگر گروهی از زنان را می بینم که پس از نوشیدن شراب فراوان ، محتوای معده را قی می کنند . در دوران حکومت بلالسه مصر ، یکی از فراعنه (دیونیسوس)دستور داده بود کسانی را که از نوشیدن شراب در جشن دیونیسوسها امتناع نمایند ، اعدام کنند . البته باید متذکر شد که مصریان باستان نیز حالت مستی را زشت و قبیح می دانستند .

    *5 لوسیان نوشته است که شخصا در مجلس ضیافتی شاهد دست به دست شدن چنین مومیایی هایی بوده است . یونانیان مقیم اسکندریه نیز این رسم را پذیرفتند .اما به جای مومیایی ، مجسمه ای از فرشته بالدار مرگ را دست به دست می دادند .


    ​
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    کرزوس شگفت زده از این سوال عجیب ، لبخندی زد و پاسخ داد :
    - چهار ماه پیش که به صوب مصر به راه افتادیم ، اکثر قلل کوه های ایران سرسبز و پوشیده از علف بود . اما در سرزمین کمبوجیه کوه هایی هم وجود دارد که پوشیده از برف همیشگی است و حتی در گرم ترین فصل سال نیز برف قله های آن ذوب نمی شود . هنگامی که از دامنه کوه ها گذشتیم ، این قله ها سفید و پوشیده از برف بود .
    چهره مرد اسپارتی از شنیدن این سخنان باز و شکفته شد . کرزوس نام او را پرسید :
    - نام من آریستوماخوس است .
    - من این نام را می شناسم .
    - تو هلنی های زیادی را می شناسی ، و بسیاری از هلنی ها همنام من هستند .
    - از لهجه ات پیداست که از قوم دوری هستی ، تو اسپارتی نیستی ؟
    - بله من اسپارتی بودم .
    - یعنی که دیگر اسپارتی نیستی ؟
    - هرکسی که موطنش را بدون اجازه ترک کند ، مستوجب مرگ است .
    - پس تو داوطلبانه سرزمینت را ترک کردی ؟
    - بله .
    - چرا ؟
    - برای گریز از فضاحت و بی آبرویی .
    - مرتکب چه جنایتی شده بودی ؟
    - هیچ .
    - پس تو را به ناحق متهم به ارتکاب جنایت کرده اند ؟
    - بله .
    - مسبب این بدبختی تو چه کسی است ؟
    - تو !
    کرزوس شگفت زده و خشمگین از جا برخاست . لحن جدی و عبوس مرد اسپارتی نشان می داد که اصلا قد شوخی ندارد . سایر حاضرین که به گفتگوی آن دو گوش می دادند نیز متعجب و بر آشفته شدند و از آریستوماخوس توضیح خواستند . مرد اسپارتی مردد بود . وجناتش نشان می داد که میلی به سخن گفتن ندارد . اما هنگامی که فرعون نیز او را به بیان توضیح ترغیب کرد ، تسلیم شد و سخنان خود را چنین آغاز نمود .
    - تو کرزوس ، به تبعیت از تفال کاهنه ها ، ما لِکِدمون ها یعنی نیرومند ترین قوم یونانی را به عنوان متحد علیه ایرانیان برگزیدی . و به همین مناسبت مقادیر هنگفتی طلا برای ساختن ستون آپولو بر فراز کوه تورناکس به ما هدیه کردی . سران قوم ما تصمیم گرفتند برای نشان دادن مراتب سپاسگذاری خود ، مجسمه ی فلزی زیبایی به تو تقدیم می کنند . به من ماموریت دادند تا این هدیه گرانبها را برای تو به سارد بیاورم . اما قبل از رسیدن به سارد ، طوفان کشتی ما را در هم شکست و غرق کرد . مجسمه همراه با کشتی در اعماق دریا ناپدید شد ولی خود ما با مرارت های فراوان موفق شدیم با دست خالی و لباس پاره خود را به ساموس برسانیم .
    هنگامی که به موطن خود بازگشتم ، دشمنان و حسودان مرا متهم کردند که گویا کشتی و مجسمه را به قاچاقچیان ساموسی فروخته ام . البته دلیلی برای اثبات این اتهام وجود نداشت ، ولی از آن جا که دشمنان نمی خواستند از کیفر من صرف نظر کنند .
    مرا به دو شب و و روز کُند و زنجیر بر تیر مجازات محکوم کردند . در همان شب پای مرا با زنجیر به تیر مجازات بستند تا برای همیشه مرا بی آبرو و مفتضح کنند . اما قبل از سرزدن سپیده و پیش از آن که نخستین روز بی آبرویی من آغاز شود ، برادرم نزد من آمد و دزدانه و در خفا شمشیری به من داد تا قبل از فرا رسیدن روز و آغاز فریادهای هجو و لعن مردم ، با آن خودکشی کنم . اما من نمی خواستم بمیرم ، چون تصمیم گرفته بودم قبل از مرگ انتقامم را از دشمنان بی مروتم بستانم . بنابراین به جای خودکشی ، با یک ضربه شمشیر ، ساق پای خود را که به تیر مجازات زنجیر شده بود قطع کردم و سپس خود را در نیزارهای ساحل رودخانه پنهان نمودم .


    ​
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    برادرم در خفا برایم آب و غذا می آورد . پس از دو ماه توانستم دوباره بر این پای چوبین راه بروم . آپولو نیابتا انتقام مرا گرفت ، چون دیری نگذشت که سرسخت ترین دشمنانم در اثر طاعون به درک واصل شدند . اما علی رغم مرگ دشمنان ، من اجازه بازگشت به موطنم را نداشتم . سرانجام در گوتیوم سوار کشتی شدم تا در سارد ، همراه تو ، کرزوس ، علیه ایرانیان بجنگم . ولی هنگامی که به تئوس رسیدم ، به من خبر دادند که تو دیگر شاه نیستی . کوروش بزرگ ، پدر این جوان زیبا و برازنده ، در عرض چند هفته لودیه مقتدر را به زانو در آورده و ثروتمندترین شاه الاس را به یک گدا تبدیل کرده بود .
    تمام حاضرین با احترام و شگفتی به آن جنگجوی عبوس اسپارتی خیره شدند . کرزوس دست راست آریستوماخوس را به گرمی فشرد .
    بردیای جوان فریاد زد :
    - ای اسپارتی پهلوان ، به اهورامزدا قسم که دوست دارم تو را همراه خود به شوش ببرم و آنچه را به چشم خود دیده ام ، به دوستانم نشان دهم تا آنان نیز از دیدن شجاع ترین و دلاورترین مرد جهان محروم نباشند !
    آریستوماخوس لبخند زنان پاسخ داد :
    - جوان ، باور کن که هر اسپارتی دیگری نیز همان می کرد که من کردم . در موطن من نشان دادن ترس و زبونی به مراتب دشوارتر از ابراز شجاعت است !
    داریوش ، نوه عموی شاه ایران زمین ، خطاب به بردیا فریاد زد :
    - این چه سخنی است بردیا ؟ مگر تو حاضر بودی فضاحت زنجیر شدن به تیر مجازات را تحمل کنی ؟
    بردیا از یادآوری چنان منظره خفت باری ، خون به صورت آورد . کاملا روشن بود که شاهزاده جوان مرگ را بر چنین خفتی ترجیح می داد . داریوش رو به سوی دیگر شاهزاده ایرانی ، یعنی میترادات کرد و پرسید :
    - تو چطور میترادات ؟
    جوان ایرانی در حالی که در زیر میز دست دوستانش را در دست می فشرد ، فریاد زد :
    - به اهورامزدا سوگند که من حتی فقط به خاطر نشان دادن عشق خود به خود شما نیز حاضرم دست و پایم را قطع کنم . *1
    پزامتیک با لبخندی تمسخر آمیز و تحقیر آمیز به شاهزادگان ایرانی نگریست . اما کرزوس و گوگس و آمازیس با تحسین به آن سه جوان پهلوان لبخند زدند . آریستوماخوس نیز با نیم نگاهی تحسین آمیز ، شجاعت آنان را ارج نهاد .
    اکنون ایبیکوس رشته سخن را به دست گرفت و داستان تفالی را برای حاضرین بازگو کرد که بر طبق تعبیر آن ، فرارسیدن مردانی که از کوه های پر برف گذشته اند ، به معنای فراهم شدن امکان بازگشت آریستوماخوس به موطن محبوب خود بود . وی در ضمن سخنان خود به رودوپیس و میهمان نوازی های او اشاره کرد .
    پزامتیک از شنیدن نام رودوپیس نگران و بر آشفته شد . اما کرزوس که درباره آن پیرزن تراکیه ای داستان های زیادی شنیده بود ، خواستار آشنایی با او شد و برای رفتن به خانه وی اظهار علاقه نمود . و سرانجام ، هنگامی که میهمانان برای ترک ضیافت از جای برخاستند ، سلطان معزول لودیه با ایبیکوس شاعر ، تئودورس مجسمه ساز و آریستوماخوس ، قهرمان اسپارتی برای فردای آن روز قراری گذاشت تا همراه آنان به نوکراتس برود و از مجالست با رودوپیس متنعم شود .



    پایان فصل پنجم



    پاورقی ها :


    *1 در ادامه داستان ، همانطور که خواهیم دید صحت این سوگند خود را در عمل نیز ثابت کرد .


    ​