1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

شروع موضوع توسط Amon Amarth ‏23/5/13 در انجمن داستان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    آهان قایق ها به ساحل رسیدند ! صدای آواز کنیزان را می شنوی ؟ هم اکنون به خانه می رسند . همراه من بیا و از این ضیافت لذت ببر . هنگام وداع دوباره نظر تو را خواهم پرسید تا ببینم آیا از آمدن با من پیشمان شده ای یا نه . ببین و قضاوت کن که این رودوپیس بیشتر به یک ملکه شبیه است یا به یک کنیز آزاد شده .
    خانه ی رودوپیس به سبک یونانی ساخته شده بود نمای بیرونی این ساختمان یک طبقه بسیار ساده و بی تکلف به نظر می رسید ، اما تزئینات دخالی خانه بسیار با شکوه بود و ترکیبی دلپذیر و هماهنگ از معماری زیبای یونانی و رنگ های متنوع و مطبوع مصری را به نمایش می گذاشت . در بزرگ ورودی به راهرویی باز می شد که در سمت چپ آن تالار غذاخوری بزرگی قرار داشت پنجره های این تالار به رودخانه ی نیل باز می شد . رو به روی سالن غذاخوری ، آشپزخانه ای دیده می شد . تنها خانه های یونانیان ثروتمند دارای اآشپزخانه ی مستقل بود . یونانیان کم بضاعت معمولا غذای خود را بر روی آجاقی آماده می کردند که در کنار راهرو یا در اتاق نیشمن قرار داشت . تالار پذیرایی که در انتهای راهرو واقع بود ، محوطه مربعی شکل بود که دورادور آن را یک راهروی ستون دار محاصره کرده بود در چندین اتاق به آن باز می شد . در وسط این تالار که محل اجتماع و نشست مردان بود ، در اجاق فلزی زیبایی که به شکل محراب ساخته شده بد ، آتش خانه روشن و شعله ور بود .
    در طول روز ، نور این تالار به وسیله پنجره سقفی بازی تامین می شد که در عین حال دودکش آتش محراب نیز محسوب می شد . رو به روی راهروی ورودی ، راهروی کوتاه دیگری دیده می شد که در چوبی بزرگ و محکمی داشت . این راهرو به سالن مخصوص زنان منتهی می شد . خانم های خانه در ساعت هایی که در باغ یا در اتاق های پشتی در کنا دار قالی یا چرخ نخریسی به کار مشغول نبودند ، به این تالار می آمدند . در پشت این تالار اتاق های خواب قرار داشتند که در عین حال محل نگهداری اشیا قیمتی و پول نقد صاحبخانه نیز محسوب می شد . دیوار های تالار اجتماعات مردان با رنگ قهوه ای متمایل به سرخ نقاشی شده بود . کف سالن با قالی های سنگین و فاخر سادری مفروش شده بود . در کنار ستون های دور تالار مخده های متعددی قرار داده و روی آن ها را با پوست پلنگ پوشانده بودند . در نزدیکی محراب وسط سالن صندلی های راحتی و میزهای کنده کاری شده ای از چوب تیا *1 دیده می شد که بر روی آن ها انواع و اقسام سازهای مختلف از قبیل فلوت کیتارا و فورمیکس قرار داشت . چراغ های متعددی به دیوار نصب کرده بودند که پر از روغن کیکی (کوچک ) بود . نور این چراغ ها با شعله آتش محراب در هم آمیخته و روشنایی زرد متمایل به قرمزی ایجاد کرده بود .
    در این تالار چند مرد با چهره و ظاهر کاملا متفاوت ایستاده بودند . یک مرد سوری از اهالی توروس (صور )که قبای بلند و صورتی رنگی به تن داشت با مردی گفتگو می کرد که موهای مجعد سیاهرنگ و حالت چهره اش نشان می داد عبرانی است . این مرد به مصر آمده بود تا برای سروبابل serubabel شاه یهودیه اسب مصری و ارابه های جنگی مصری که در دنیای شناخته شده ی آن زمان مانند نداشتند ، خریداری کند .*2 سه مرد یونانی از آسیای صغیر با لباس های فاخر و پرچین موطن خود «میلت milet » در کنار او ایستاده بودند و با فریکسوس سفیر شهر دلفی Delphi که لباس ساده ای به تن داشت و به مصر آمده بود تا برای معبد آپولو پول جمع آوری کند ، گفتگو می کردند . این معبد مقدس ده سال پیش دستخوش حریق شده و یونانیان در صدد بودند تا آن را از نو و زیبا تر از پیش بازسازی کنند .
    مردان میلتی که شاگردان آناکسی ماندر *3 بودند ، به ساحل نیل آمده بودند تا در هلی پولیس ، نجوم و حکمت مصری بیاموزند .
    مرد سوم ، تاجر ثروتمندی بود که در نوکراتس زندگی می کرد . خود رودوپیس نیز سرگرم گفتگو با دو یونانی اهل ساموس بود . یکی از آنان تئودوروس *4 معمار ، مجسمه ساز و زرگر مشهور و دیگری ایبیکوس *5 شاعر نامدار بود که برای چند هفته دربار پولی کراتس را ترک کرده و به مصر آمده بود تا هم بااین سرزمین آشنا شود و هم هدایای سرور خود را به فرعون مصر تقدیم کند . در کنار آتش محراب ، بر روی مخده مرد فربهی دراز کشیده بود . این مرد فیلوئینوس اهل سویاریس*6 ود که خرقه ی زعفرانی رنگی به تن داشت و با موهای بلند و گردن آویز های زرین خود بازی می کرد .
    در چشمان بیوه زن تراکیه ای هنوز هم شور جوانی برق می زد ، اندام بلندش صاف و افراشته بود . موهای خاکستری رنگش را در پشت سر جمع کردهو آنها را با تور ظریف و زربافتی بسته بود . پیشانی بلند و صافش را پیشانی بند مرصعی زنیت داده بود .
    رودوپیس پس از خوش و بش با تمام میهمانان ، اکنون با مردان اهل ساموس درباره ی هنر و شعر گفتگو می کرد . چهره نجیب و زیبای یونانی او رنگ پریده ، اما دلپذیر بود .علی رغم سن زیاد ، چین و چروکی در صورتش دیده نمی شد . دهان کوچک و خوش ترکیب ، چشمان مهربان و درخشان و پیشانی و بینی زیبای این زن هنوز هم مایه ی حسرت دوشیزگان جوان بود .
    رودوپیس جوان تر از سن واقعی اش به نظر می رسید ولی خود او هیچ تلاشی برای پنهان کردن سالخوردگی اش به عمل نمی آورد . حرکاتش آکنده از وقاری مادرانه بود و دلربایی اش نه از نوع دلربایی جوانان ، که مشتاق جلب نظرند ، بلکه از نوع سالخوردگان بود که میل به کمک و همراهی دارند و ملاحظه دیگران را می کنند و از دیگران هم ملاحظه می طلبند .
    دو یونانی تازه وارد به تالار رسیدند . همه ی چشم ها متوجه آنان بود و هنگامی که فانس که دست دوستش را گرفته بود و او را همراه خود می کشید ، وارد شد ، همگی صمیمانه به او خوش آمد گفتند . یکی از مردان اهل میلت فریاد زد :
    - می دانستم که چیزی کم داریم ! و اکنون می دانم که کمبود ما چه بود . بدون حضور فانس شادی به محفل ما نمی آمد .


    ​
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    فیلوئینوس اهل سوباریت ، بی آن که اندام فربهش را تکان دهد ، با صدای بم خود فریاد زد :
    - شادی چیز بسیار خوبی است و اگر تو شادی به همراه آورده ای ، درودهای من نثار تو باد !
    رودوپیس به پیشواز میهمانان تازه واردش رفت و گفت :
    - چه شاد باشید و چه غمگین ، به خانه من خوش آمدید . زدودن غبار غم از چهره یک دوست ، بزرگترین شادی زندگی من است . ای مرد اسپارتی ، به تو نیز خوشامد می گویم و تو را دوست می نامم ، چون تمام دوستان ِدوستان من ، دوست منند .
    آریستوماخوس ، ساکت و عبوس تعظیمی کرد اما فانس خطاب به رودوپیس و مرد سوباریتی گفت :
    - بسیار خوب ، دوستان من . من امروز برای هر دوی شما متاعی دارم . تو رودوپیس امروز فرصت خواهی یافت تا مرا تسلا دهی و غبار غم از چهره ام بزدایی ، چون مجبورم به زودی و برای همیشه خانه تو را ترک کنم . و اما تو ، سوباریت ، تو نیز خواهی توانست از شادی من لذت ببری ، چون به زودی وطن عزیزم را خواهم دید و از این قفس زرین که به آن مصر می گویند ، هرچند اجباری و ناخواسته ، آزاد خواهم شد !
    سیل پرسش ها از همه طرف به سوی فانس سرازیر شد :
    - تو از مصر خواهی رفت ؟ تو را اخراج کرده اند ؟ می خواهی کجا بروی ؟
    فانس با صدای بلند گفت :
    - حوصله داشته باشید دوستان عزیز ! داستان من بسیار طولانی است و من نمی خواهم قبل از تنعم از اغذیه و اشربه ی این خانه به آن بپردازم ، ضمنا رودوپیس عزیز ، باید اقرار کنم که شدت گرسنگی من از غم دوری تو دست کمی ندارد .
    سوباریت دوباره فلسفه بافی کرد :
    - اگر غذای لذیذی در انتظار انسان باشد ، گرسنگی احساس زیبایی است .
    رودپیس گفت :
    - نگران نباش ، به آشپز گفته ام تمام سعی خود را به کار گیرد . به او گفته ام که خوش گذران غذاشناسی از ثروتمندترین و خوشگذارن ترین شهر جهان ، یعنی سوباریت ، امروز دستپخت او را خواهد سنجید و قضاوت خواهد کرد . کناکیاس ، برو و سفره را آماده کن ! آقایان بی صبر و شکمو ، ایا اکنون راضی شدید ؟ ولی باید اقرار کنم که خبر غم انگیز فانس اشتهای مرا کور کرده است .
    مرد آتنی در برابر رودوپیس تعظیم کرد . اما سوباریت دوباره وراجی کرد و گفت :
    - اگر انسان ثروت کافی برای ارضای خواسته های خود داشته باشد ، رضایت ، احساس بسیار خوبی است . رودوپیس از سخنان زیبایت درباره شهر موطنم سپاسگذارم ، آناکرئون *7 Anakreon چه خوش گفته است :
    چون ندانی که فردا چه خواهد گذشت
    یک روز را غنیمت شمار و مستی کن
    از غم گریز و بر سر حرمان بنه تو پا
    سخت دامن یار گیر و می پرستی کن
    آهای ایبیکوس ، آیا شعر دوستت را که او هم مانند تو بر سفره ی پولی کراتس میهمان است درست خواندم ؟ این سخن را از من بپذیر : اگرچه آثار آناکرئون از شعر های من برتر است . اما در عوض من زندگی را بهتر می فهمم و بیشتر از او لذت می برم . آناکرئون هرگز شعری در مدح غذا و شه وت شکم نسروده است ، ولی مگر غذا خوردن مهمتر از بازی عشق نیست ؟ انسان بدون غذا می میرد ، اما بدون عشق ورزی و بازی لااقل زنده می ماند .
    سوربات شوخی بی مزه اش را به پایان برد و به قهقهه خندید . حاضران دوباره به گفتگو پرداختند ، اما مرد اسپارتی هیجان زده و بی تاب به سوی فریکسوس دلفی رفت ، او را به کناری کشید و برخلاف عادت همیشگی با هیجان از او پرسید :
    - آیا پاسخ تفالی را که هفته هاست بی صبرانه در انتظار آنم ، به همراه آورده ای ؟
    مرد دلفی با چهره ای جدی اما مهربان دست در جیب بغل کرد و طومار کوچکی از چرم گوسفند بیرون آورد که بر روی آن نوشته ای چند سطری به چشم می خورد . آریستوماخوس ، آن اسپارتی نیرومند و شجاع با دست هایی که از فرط هیجان می لرزید طومار را گرفت ، آن را گشود و چشمهای بی تاب و آرزومند خود را به آن دوخت . چند لحظه بی حرکت به طومار خیره ماند و سپس نومید و خشمگین سری تکان داد ، طومار را دوباره به فریکسوس داد و گفت :
    - ما اسپارتی ها به جای خواندن و نوشتن هنرهای دیگری می آموزیم . طومار را بخوان و به من بگو که پوتیا چه گفته است .
    مرد دلفی نگاهی به نوشته انداخت و گفت :
    - خوشحال باش ! آپولو به تو مژده داده است که به سلامت به خانه بازخواهی گشت . به پیشگویی راهبه ی معبد دلفی گوش کن :


    ​
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    در آن روز که فوج عظیم از کوه های پر برف
    به جلگه ای که از رودخانه آن را سیراب می کند ، سرازیر شود ،
    کشتی سرگردان ، تو را به سرزمینی رهنمود خواهد شد
    که به روح سرگشته و دربه در تو آرامش و صفا خواهد بخشید .
    در آن روز که فوج عظیم از کوه های پر برف سرازیر شود ،
    داوران پنجگانه آن چه را که سال ها دریغ کرده بودند ، به تو پیشکش خواهند نمود .
    مرد اسپارتی با هیجان بسیار به این سخنان گوش داد . از فریکسوس درخواست کرد متن پیشگویی را بار دیگر برایش قرائت کند ، سپس متن را یک بار هم از بر خواند ، از فریکسوس تشکر کرد و طومار را در جیب گذاشت .
    مرد دلفی دوباره به سایر میهمانان پیوست و با حاضرین به گفتگو پرداخت ، اما آریستوماخوس در حالی که متن تفال را همچنان زیر لب زمزمه می کرد ، به فکر فرو رفت . ای کاش تعبیر این گفتار را می دانست !

    پایان فصل اول


    پاورقی ها :

    *1چوب تیا را از واحه ی آمون در صحرای لیبی به مصر می آوردند . این چوب چنان کمیاب و گرانبها بود که سیسرو (به نقل از خود او )بابت خرید میزی از جنس این چوب ، 55000تالر پرداخت نمود . )

    *2 (گفته شده که حتی حضرت سلیمان هم در یک هزار سال قبل از میلاد مسیح ، اسب ها و ارابه های مخصوص خود را از مصر خریدار می کرد . در کتیبه های باستانی ، علاوه بر اسب و ارابه ، کارگاه های ارابه سازی نیز به تصویر کشیده شده است . ضمنا یادآور می شود که اسب و ارابه ، بومی مصر نیست و مصریان در حدود سه هزار سال قبل از میلاد این دو وسیله ی مهم جنگی را از تمدن بین النهرین اخذ نمودند . )

    *3 (آناکسی ماندر مهندس ، منجم ، فیلسوف و جغرافی دان مشهوری بود . او کتابی درباره طبیعت نوشت . نخستین نقشه جغرافیایی جهان را بر روی فلز ترسیم نمود و نوعی ساعت ساخت که ظاهرا تقلیدی از اختراع بابلی ها بود . او به وجود یک موجد قائم به ذات اما غیرقابل تعریف معتقد بود . به عقیده او این موجد هادی کائنات و مبنای وجود ماده و پدیده های محدود است ، در حالی که خود او بی نهایت غیرمادی می باشد . او نوعی عَلَق یا آب گندیده را منشا وجود آب ، خاک ، نبات ، حیوان و انسان و غیره می دانست . )

    *4 (تئودوروس متعلق به یک خاندان مشهور و هنرمند ساموسی بود و در زمینه معماری و ساختن مجسمه های فلزی استادی مسلم و کم نظیر محسوب می شد . )

    *5 (ایبیکوس در اواسط قرن 6 قبل از میلاد زندگی می کرد . پولی کراتس این شاعر خوش قریحه و توانا را به دربار خود برد . )

    *6 (شهر سوایریس در ایتالیای سفلی قرار داشت . و مردم آن در تمام دوران باستان به شکم پرستی و علاقه مفرط به غذاهای لذیذ شهرت داشتند . )

    *7 آناکرئون نیز در زمان داستان من در دربار پولی کراتس زندگی می کرد . اشعار این شاعر نامدار درباره عشق و شراب ، در میان یونانیان مشهور بود


    ​
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    کمبوجیه و دختر فرعون بخش اول


    فصل دوم

    در تالار غذاخوری باز شد . در دو سوی در ورودی دو پسربچه ی زیبا و مو طلایی ایستاده بودند . هریک از ان ها چندین تاج که از برگ مورد بافته شده بود ، در دست داشت . در وسط سلن میز بزرگ و براق و کوتاهی قرار داشت و در اطراف این میز مخده های نرم وارغوانی رنگی میهمانان را به نشستن دعوت می کرد .
    بر روی میز گلدان های زیبایی دیده می شد . دیس های بزرگی پر از گوشت کباب شده و بشقاب هایی پر از خرما و انجیر و انار و خربزه و انگور در کنار سبد های سیمین و کوچکی که پر از عسل تازه و پنیر نرم بود ، قرار داشت . در وسط میز استوانه ی فلزی زیبایی که شبیه به محراب بود و آن را با برگ مورد و گل های رنگارنگ تزیین کرده بودند ، دیده می شد . بر روی این استوانه چندین شاخه ی عود می سوخت و بوی دلپذیری ایجاد می کرد .
    در انتهای میز ، کوزه نقره ای بزرگی برای امتزاج آب و شراب *1 قرار داشت که دسته های آن به شکل دو غول افسانه ای ساخته شده بود که گویی در زیر بار کوزه کمر خم کرده بودند . این کوزه نیز مانند محراب وسط میز ، با برگ مورد و گل های زیبا تزیین شده بود . جام های شراب را نیز با تاج های کوچکی از برگ مورد یا گل سرخ تزیین کرده بودند . کف تالار غذاخوری پوشیده از گلبرگ های رنگارنگ بود *2 و به دیوار آن که گچ بری های هنرمندانه ای داشت چراغ های متعددی آویخته بودند .
    بلافاصله پس از جلوس میهمانان ، پسربچه های موطلایی پیش آمدند ، به سرو شانه ی حاضرین تاج های گل و برگ مورد آویختند و پاهای آنان را در لگن های نقره ای شستند *3 هنگامی که سفره دار نخستین بره ی بریان را برای تقسیم میان میهمانان از روی میز برداشت ، سوباریت هنوز هم به آرایش سر و صورت مشغول بود و برای خوش بو کردن بدن انواع عطریات عربی را به خود می مالید . اما به محض آن که نخستین بشقاب غذا که پر از ماهی و سس خردل بود را در برابر خود دید ، از امور فرعی دست کشید و به کار اصلی یعنی خوردن غذا پرداخت . رودوپیس در انتهای میز و در کنار کوزه ی نقره ای روی صندلی دسته داری نشسته بود و همزمان هم در گفتگوی مهمانان شرکت می کرد و هم بر کار خدمتکاران نظارت می نمود . *4
    رودوپیس با غرور و افتخار به میهمانان راضی و شادش نگاه می کرد و با مهارت ، به همه ی آن ها رسیدگی می نمود . گاهی با مرد دلفی درباره جمع اوری اعانه سخن می گفت و گاهی سوباریت را به داوری در مورد طبخ اغذیه و هنرمندی آشپزِ خانه دعوت می کرد . او پس از گفتگو با آشنایان رو به سوی آریستوماخوس کرد و گفت :
    - تو اسپارتی هستی و بنابراین نیازی نیست از تو به خاطر سادگی سفره شام پوزش می طلبم . حتی شاید این شام ناقابل به نظر تو بیش از حد متنوع و شاهانه است . اما قول می دهم بار دیگر که به خانه من می آمدی به کناکیاس ، که یک برده ی فراری اسپارتی است ، دستور خواهم داد برای تو یک آش خون از ان نوع که مورد علاقه اسپارتی هاست فراهم کند .
    سوباریت با شنیدن این سخنان از فرط چندش به خود لرزید . هنگامی که میهمانان سیر شدند و صرف شام به پایان رسید ، خدمتکاران پیش امدند و دست میهمانان را شستند . سپس سفره را جمع کردند ، کف زمین را جارو زدند و در کوزه ی نقره ای آب و شراب ریختند . سرانجام رودوپیس ، پس از کسب اطمینان از رضایت خاطر میهمانان رو به سوی فانس که گرم گفتگو با مرد میلتی بود ، کرد و گفت :
    - دوست نجیب زاده ی من ! صبر ما هم حدی دارد . به اندازه کافی انتظار کشیدیم . اکنون به ما بگو کدام رویداد ناگوار تو را وادار کرده سرزمین مصر و محفل گرم ما را ترک کنی . تو با آن سبکبالی حیرت انگیزی که خدایان از لحظه تولد در وجود شما ایونی ها به ودیعه می گذارند ، شاید این سرزمین و دوستان قدیم خود را به زودی فراموش کنی . اما ما تا مدت های مدید در غم دوری تو سوگوار خواهیم بود ، چون من غم از دست دادن یک دوست قدیمی و با وفا را بزرگترین غم جهان می دانم . می دانی که بعضی از ما به علت اقامت طولانی در سواحل نیل خلق و خوی مصری به خود گرفته ایم و نمی توانیم غم عزیزان از دست رفته را فراموش کنیم . تو می خندی ، اما من می دانم با وجودی که سالهاست آرزوی دیدن یونان را داری از ترک این محفل دوستانه غمگین و متاثری . این طور نیست ؟ پس به ما بگو چرا مجبوری سرزمین مصر را ترک کنی ؟ شاید بتوانیم راهی پیدا کنیم و با شفاعت ، فرعون را از اخراج تو منصرف نماییم .
    فانس لبخند تلخی زد و گفت :
    - رودوپیس ، به خاطر سخنان زیبا و نیت خیرت از تو سپاسگزارم . صدها چهره جدید به زودی یاد مرا از خاطر تو خواهد زدود ، چون تو ، با آن که سال هاست در ساحل نیل زندگی می کنی ، اما هنوز هم به لطف خدایان از فرق سر تا نوک پا یونانی تمام عیاری . من نیز به احساس وفاداری ارج می گذارم ، اما با حماقت و کوته فکری مصری مخالفم . ایا در میان شما کسی هست که سوگواری بر یک امر محتوم و غیر قابل اجتناب را عاقلانه و خردمندانه بداند ؟ وفاداری مصریان به نظر من فضیلت نیست ، حماقت است . این مردم که از هزاران سال پیش مرده های خود را نگهداری می کنند و حاضرند از گرسنگی بمیرند ، اما تکه ای از استخوان های اجداد خود را از دست ندهند * 5 ، وفادار نیستند ، احمقند . آیا دیدن غم عزیزان ، شادی آفرین و ارضا کننده است ؟ هرگز ! اصلا شایسته نیست که شما ، مانند مصریان که پس از مرگ دوستانشان چنین می کنند ، ماه های دراز ، هر روز از نو ، بر غم دوری من سوگواری کنید . اگر حقیقتا می خواهید یاد این دوست از دست رفته را ، خود را از دست رفته می نامم . چون تا وقتی زنده ام اجازه بازگشت به مصر را ندارم ، گرامی بدارید ، در ماه ها و سال های بعد با شادی و لب خندان از من یاد کنید . نگویید :«ای وای ، چرا از ما جدا شد ! » بگویید :«بیایید مانند آن روز ها که فانس در جمع ما بود ، شاد و خوشحال باشیم . » این وصیت من به شماست . و اگر سوگواری بر مردگان ناصواب است ، پس ترک یک دوست به طریق اولی نباید موجب غم و اندوه شود ، چون مردگان برای همیشه از دست می روند ، در حالی که ما هنگام وداع با دوستان ، خطاب به آنان فریاد می زنیم :«به امید دیدار !»


    ​
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    سوباریت که از فرط بی صبری پا به پا می شد ، دیگر نتوانست سکوت را تحمل کند و با لحنی شکوه آمیز فریاد زد :
    - ای مرد بی خرد ، چرا داستانت را آغاز نمی کنی ؟ گفته های تو درباره مرگ ، اشتهای مرا به شراب کور کرد . نومیدی و سرما وجودم را فرا گرفته است . هربار که به یاد می آورم که من ... هربار که می شنوم انسان عمر جاودان ندارد ، از فرط غم بیمار می شوم .
    همه به قهقهه خندیدند . فانس سری تکان داد و به شرح ماجرا پرداخت :
    - همان طور که می دانید من در شهر سائس ، در قصر نوسازی زندگی می کردم . اما در ممفیس به عنوان فرمانده گارد محافظ یونانی ، که باید در همه جا همراه فرعون باشد ، در گوشه ای از کاخ قدیمی شاه ، خانه ای در اختیار من گذاشته بودند . *6
    از دوران سلطنت پزامتیک اول *7 Pshmtik فراعنه در سائس زندگی می کنند و بنابراین به ساختمان های سایر کاخ های سلطنتی رسیدگی چندانی نمی شود . خانه من فی الواقع در موقعیتی بسیار خوب قرار داشت و بسیار مجلل و شاهانه بود واگر من در همان روزهای اول اقامت دچار مشکل بزرگی نشده بودم ، از محل زندگی خود هیچ شکایتی نداشتم .
    خانه من در طول روز ، و البته باید بگویم که من در ساعت های روز به ندرت در خانه بودم ، هیچ اشکالی نداشت ، اما در شب اوضاع تفاوت می کرد و هیچ امکانی برای خواب و آرامش وجود نداشت . هزاران موش کوچک و بزرگ که در زیر کفپوش قدیمی اتاق ها خانه داشتند ، شب ها به گشت و گزار در خانه می پرداختند و خواب را از چشم من می ربودند .
    مدت ها از این آفت رنج بردم و چاره ای نمی دانستم تا سرانجام یکی از سربازان مصری دو گربه بزرگ و زیبا به من فروخت و این حیوانات شکارچی تا مدتی آرامش را به خانه من بازگرداندند و مرا از شر آن آفت بزرگ آسوده کردند .
    همه شما می دانید که بر طبق قوانین این قوم عجیب ، که زبان دوستان میلتی من از مدح و ثنای حکمت و دانش آن سیر نمی شود ، گربه حیوان مقدسی محسوب می شود . مصریان گریبه و نیز بسی دام و دَد دیگر را تا مقام الوهیت بالا برده اند و مجازات کشتن یک گربه چه بسا که از کیفر قتل یک انسان سنگین تر است .
    رودوپیس که تا آن لحظه لبخند بر لب داشت با شنیدن این حقیقت که اخراج فانس با تختی او از قوانین مذهبی و قتل حیوانات مقدس رابطه داشت ، چهره ای جدی و نگران به خود گرفت . او خوب می دانست که این اعتقاد خرافی مصریان چه قربانی ها گرفته و چه جان هایی را بر باد فنا داده بود . رودوپیس خبر داشت که همین چند ماه پیش ، حتی شخص فرعون امازیس هم نتوانسته بود جان یک ساموسی بدبخت را که مرتکب قتل گربه شده بود از طوفان خشم توده مردم نجات دهد *8



    پاورقی ها :


    *1 یونانیان شراب را مخلوط با آب می نوشیدند . بعضی از شاهان یونانی نوشیدن شراب خالص را به استثنای مصارف پزشکی ، ممنوع و برای تخطی از این قانون مجازات های سنگینی وضع کرده بودند . نسبت امتزاج آب و شراب معمولا 3:2 یعنی سه پیمانه آب و دو پیمانه شراب بود .

    *2 در تاریخ آمده است که کف اتاق غذاخوری کلئوپاترا به ارتفاع یک وجب پوشیده از برگ گل بود .

    *3 یونانیان پیش از رفتن به سر سفره غذا تاج گل بر سر می گذاشتند ، بردگان پای میهمانان را قبل از غذا می شستند و روی دست های آنان آب می ریختند .

    *4 زنان معمولا در حالت نشسته و مردان در حالت دراز کش غذا می خوردند . در ضیافت های بزرگ معمولا رئیس سفره یا مسئول پخش غذا به قید قرعه از میان میهمانان انتخاب می شد . در میان بردگان و پیشخدمت ها هم سلسله مراتبی وجود داشت و معمولا یکی از بردگان میزبان سرپرستی سایر خدمتکاران و بردگان متعلق به میهمانان ضیافت را به عهده می گرفت .

    *5 یک مصری مقروض یا ورشکسته می توانست مومیایی های اجداد خود را به گرو بگذارد . اما مردان مصری به قیمت ، حتی به بهای ورشکستگی نمی گذاشتند مومیایی اجداد آنان نابود شود ، چون کسی که مرتکب این عمل شنیع می شد ، به عنوان انسانی پست و بی آبرو ، مورد هتک حرمت و تحقیر مردم واقع می شد . دیودور نوشته است که جسد چنین گناهکاری را پس از مرگ به خاک نمی سپردند .

    *6 گفته شده که شهر ممفیس توسط مِنِس که مورخین باستانی او را مانه تو هم می نامند و نخستین فرعون مصر محسوب می شود ، بنا شد . این فرعون بر روی مسیر رودخانه ی نیل ، که قبلا از کنار کوه های لیبی می گذشت . در حدود یک صد استادیوم بالاتر از شهر ممفیس سدی ایجاد کرد . بستر قدیمی آن را خشک نمود و رودخانه را در فاصله ای بین منتهی الیه شرقی و غربی کوهستان های مرزی به جریان انداخت . حتی در دوران حکومت ایرانیان بر مصر و در زمان نگارش تاریخ هرودوت نیز آن سدی که بر روی شاخه خمیده و کور شده ی نیل ساخته شده بود ، هنوز برقرار بود و طور مرتب لایروبی و مرمت می شد ، زیرا که شکسته شدن این سد ، ممفیس را با خطر سیل و طغیان رودخانه رو به رو می کرد . با وجودی که امروز هیچ اثر قابل اثباتی از بقایای این سد به جا نمانده است ، اما در صحت این واقعیت تاریخی تردیدی وجود ندارد . در تواریخ کهن ، قسمت های مختلف شهر ممفیس نیز ذکر شده است : محل دقیق فنیقی ها که محل برگزاری جشن های بزرگ به افتخار الهه عشق بود «تا - اّنخ » یعنی دنیای زندگی نام داشت . محله سوری ها که پر از باغ های مقدس بود ، در قسمت جنوبی شهر واقع بود . قصر فرعون بر روی تپه ای قرار داشت که بقایای آن هنوز هم در یک کیلومتری شرق روستای راحنه دیده می شود . امروز هم می توان از فراز این تپه اهرام بزرگ را به خوبی مشاهده کرد و در تاریخ آمده است که فراعنه ی ممفیس از بالای همین تپه به نظارت بر ساختمان اهرام می پرداختند . محله قدیمی آمهی ، مشهور ترین بخش شهر بود و معابد خدایان شهر که مشهور ترین آن ها پتاه نام داشت و الهه محافظ شهر ممفیس بود ، را در خود جا داده بود . فاتحین مسلمان ، مرکز فرمانروایی خود را در نقطه ای از ساحل نیل بنا کردند که در محاذات بخش شمالی ممفیس قرار داشت . این مرکز اکنون شهر قاهره نام دارد .

    *7 پزامتیک اول که یونانیان او را پزامتیخ یا پسمتیخ می نامیدند از شاهان سلسله بیست و ششم و از فراعنه سائسی بود .او دروازه های مصر را به روی بازرگانی خارجی گشود و بیگانگان را به کشور راه داد . کتیبه های باقی مانده از دوران سلطنت او چنان فراوان و دقیقند که ما می توانیم روز تاجگذاری او را با دقت تمام مطابق با پنجم فوریه سال 664 قبل از میلاد محاسبه کنیم . (نام این فرعون و نیز پزامتیک پسر آمازیس در ادبیات فارسی فسمتیخ ذکر شده است که معرب پسمتیخ است . ما در ترجمه ی خود از تلفظ پزامتیک استفاده می کنیم که ظاهرا به تلفظ اصلی نزدیک تر است . م)

    *8 گربه مقدس ترین حیوان در میان آن همه حیوان مقدس بود . در حالی که اکثر حیوانات تنها در بخش های خاصی از سرزمین مصر مورد تقدیس و پرستش قرار می گرفتند . گربه برای تمام رعایای فرعون مقدس محسوب می شد . هرودوت نوشته است : اگر خانه یک مصری اتش بگیرد ، صاحب خانه قبل از نجات گربه های خود به فکر اطفای حریق نیست . و اگر گربه کسی بمیرد ، صاحب آن به نشانه عزا موهای خود را کوتاه می کند . اگر کسی به عمد یا غیر عمد ، گربه ای را به قتل برساند ، مجازات او مرگ است . دیودور خود شاهد اعدام یک شهروند رومی بدبخت بود که به جرم قتل یک گربه ، سنگسار گردید . دیودور نوشته است با وجودی که حکومت مصر به خاطر ترس از رومی ها تمام تلاش خود را برای نجات این شهروند رومی به کار گرفت نتوانست در برابر خشم مردم و خواسته ی کاهنان کاری از پیش ببرد . لاشه گربه ها مومیایی و سپس به خاک سپرده می شد . تعداد بیش شماری از گربه های مومیایی شده را می توان در اکثر موزه های جهان مشاهده نمود .


    ​
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    فانس به سخنانش ادامه داد :
    - همه چیز بر وفق مراد پیش می رفت تا آن که دو سال پیش همراه با گارد محافظ ممفیس را ترک کردم . من گربه ها را به یکی از خدمتکاران قصر سپرده بودم و می دانستم که آن ها در غیاب من نیز خانه ام را از تاخت و تاز موش ها در امان خواهند داشت و باید اقرار کنم که خود من نیز تدریجا به گربه ها ، که مرا از آفت موش نجات داده بودند ، علاقمند شده و برایشان احترام خاصی قائل بودم .
    در سال گذشته ، فرعون پیش از ان که دربارش را به ممفیس منتقل کند ، بیمار شد و مادر شهر سائس ماندگار شدیم . سرانجام ، حدود شش هفته قبل ، دوباره راهی شهر اهرام شدیم و من دوباره در خانه قدیمی خود ساکن شدم . در خانه من هیچ اثری از موش وجود نداشت اما در عوض لشکری از گربه ها خانه را به تصرف در آورده و امان ساکنین آن را بریده بود . معلوم شد آن یک زوج گربه در طول دو سال غیبت من طی چندین بار تولید مثل لشکری مرکب از بیست و هشت توله بزرگ و کوچک تولید کرده بود . هرچه سعی کردم آن خیل عظیم را از خانه فراری دهم ، موفق نشدم و چاره ای نداشتم جز آن که هر شب بیدار بمانم و به ناله ها و نعره های گربه های مادر و فریاد های جنگی و تهدید آمیز گربه های نر گوش کنم .
    شما می دانید که هر سال به هنگام جشن بوباستیس همه می توانند گربه های اضافی و مزاحم را به معبد پاخت یعنی همان الهه ای که سرش به گربه می ماند ، تحویل دهند . کاهنان معبد ظاهرا از گربه ها مراقبت می کنند . هرگند که تصور می کنم هرگاه تعداد حیوانات از حد معینی بیشتر شود ، کاهنان در خفا آنها را از بین می برند . این کاهنان ریاکاران عجیبی هستند .
    اما متاسفانه زمان زیارت و سفر به این مکان مقدس با اقامت ما در ممفیس تقارن نداشت و من نمی توانستم بیش از آن وجود گربه های مزاحم را تحمل کنم بنابراین هنگامی که دو گربه ماده جوان ، دوباره هریک شش توله سالم به دنیا آوردند و تعداد ساکنین چهار پای خانه را به چهل رساندند تصمیم گرفتم لااقل این نسل جدید را از میان بردارم . به برده پیرم که موس *1 نام دارد و همان طور که از نامش پیداست ، یک ضد موش مادر زاد است ، دستور داردم بچه گربه ها را بکشد ، لاشه آن ها را در گوی بگذارد و در رودخانه نیل غرق کند .
    کشتن توله ها ضروری بود چون در غیر این صورت میو میوی آن ها به گوش سرایداران قصر می رسید و محتوای گونی لو می رفت . هنگامی که هوا تاریک شد ، موس بیچاره بار خطرناک خود را به دوش گرفت و از طریق باغ هوتار به ساحل نیل رفت تا ماموریت خود را به انجام برساند . اما خدمتکاران قصر که وظیفه غذا دادن به گربه های مرا به عده داشتند و هریک از آن ها را به نام می شناختند ، نقشه ما را فهمیده بودند .
    برده من بی خیال و فارغ البال در حالی که گونی حاوی مدرک جرم را در زیر قبایش پنهان کرد بود از کنار معبد پتاه *2 گذشت . موس در باغ متوجه شد که عده ای او را تعقیب می کنند اما به آن ها اعتنایی نکرد و هنگامی که دید تعقیب کنندگان در برابر معبد پتاه متوقف شدند و با کاهن معبد به گفتگو پرداختند با خیال راحت به راه خود ادامه داد .
    به ساحل نیل رسیده بود که متوجه شد کسی نام او را صدا می کند و عده زیادی دوان دوان به سوی او می آیند . سنگی که به سویش پرتاب شده بود ، صفیر کشان از بیخ گوشش گذشت . موس ، خطر را ندیده گرفت . با سرعت خود را به کنار آب رساند ، با تمام قوا گونی را به وسط آب پرتاب کرد و با قلب پر تپش و بدن لرزان بی حرکت ایستاد و منتظر ماند ، چون به گمان خود مدرک را از بین برده بود و خطری را متوجه خود نمی دید ، چند لحظه بعد ، صدها نفر از خدام معبد ، موس را محاصره کردند . کاهن معبد پتاه یعنی «پتاهوتپ» که از دشمنان قدیمی و قسم خورده من است نیز شخصا به تعقیب متهم پرداخته بود .


    ​
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    تعدای از خدام معبد و نیز خدمتکاران خائن قصر فورا خود را به آب زدند و از بد حادثه موفق شدند گونی حاوی لاشه دوازده بچه گربه را که سالم و دست نخورده در نیزارهای ساحل نیل گیر کرده بود ، پیداکنند . گونی مشکوک را در برابر چشمان کاهن اعظم ، تعداد زیادی از خدام معبد و حدود یک هزار نفر از مردم ممفیس که برای تماشای ماجرا به ساحل نیل آمده بودند ، باز کردند . هنگامی که لاشه گربه ها پدیدار شد ، چنان ناله و زاری وحشتناکی بلند شد و چنان نعره انتقامی از سینه خشمگین انتقامجو به جان برده بیچاره من افتادند ، او را بر زمین زدند و به باد مشت و لگد گرفتند . به طوری که اگر کاهن اعظم ، که فرامینش مطاع و لازم الجراست آنها را منع نکرده بود ، موس بدبخت در همان لحظات اول ، جا به جا کشته می شد . اما کاهن اعظم که به من سوءظن داشت و حدس می زد برده پیر به فرمان من دست به آن جنایت زده است ، موس بیچاره را به سیاهچال انداخت و ساعتی بعد مرا نیز دستگیر نمود .
    موس با وفا گناه این جنایت را به گردن گرفت و ادعا کرد که تنها مقصر در این ماجرا خود اوست . اما کاهن اعظم به ضرب شکنجه او را وادار به اعتراف نمود و از او اقرار نامه ای گرفت که نشان می داد موس به دستور من گربه ها را کشته و به عنوان یک برده وفادار چاره ای جز اطاعت از فرمان من نداشته است .
    دادگاه عالی مصر ، که حتی شخص فرعون نیز نمی تواند احکام صادره از سوی آن را تغییر دهد ، از کاهنان معابد ممفیس ، هلی پولیس و تبن Thebenتشکیل شده است *3 و بنابراین طبیعی بود که این دادگاه هم موس بیچاره و من یونانی را قاطعانه و بدون هیچ مراعاتی به اعدام محکوم کرد . برده بدبخت من به ارتکاب دو جرم محکوم گردید : اولا کشتن حیوانات مقدس و ثانیا دوازده مورد آلوده کردن نیل مقدس با لاشه حیوان مرده . اتهام من نیز عبارت بود از صدور فرمان قتل گربه ها و توصیه به غرق کردن آن ها در نیل ، یعنی در مجموع بیست و چهار جنایت کبیره .
    موس را در همان روز اعدام کردند و من به دارگاه خدایان دعا می کنم که فشار قبر بر او آسان باشد . مرا نیز به میدان اعدام بردند و در حالی که جسد موس پیش پایم افتاده بود ، حکم اعدام را برایم قرائت کردند . من چشم از دنیا پوشیده و خود را برای سفر دراز و بی پایان به دنیای اعماق آماده کرده بودم که پیک مخصوص فرعون سر رسید و اعلام کرد که به فرمان شاه ، اجرای حکم اعدام به تعویق افتاده است .
    مرا به زندان برگرداندند . یکی از درجه داران ارکدی محافظ زندان ، که از افراد خود من بود ، به من اطلاع داد که تمام افسران یونانی گارد محافظ و عده زیادی از سربازان که در مجموع تعداد آنان به چهار هزار نفر می رسید ، تهدید کرده بودند که اگر فرمانده آن ها مورد عفو قرار نگیرد ، از خدمت فرعون استعفا خواهند داد .
    پس از تاریک شدن هوا مرا به حضور فرعون بردند و او با کمال ملاطفت از من استقبال کرد . فرعون گفته های درجه دار ارکدی را تایید نمود و گت از این که مجبور است از فرمانده محبوب گارد محافظ خود جدا شود ، بسیار غمگین و متاسف است . باید اقرار کنم که شخص من از آمازیس گله و شکایتی ندارم و حتی دلم به حال این فرعون نیرومند و عادل می سوزد . کاش بودید و به شکوه های فرعون گوش می دادید . آمازیس به من گفت : «هرگز نمی توانم به میل خود رفتار کنم . کاهنان حتی در مسائل خصوصی من هم دخالت می کنند . اگر تصمیم گیری در این مورد تنها به عهده من بود ، با کمال میل از گناه تو که فردی بیگانه هستی و قوانین ما را درک نمی کنی و مقررات منع کشتار حیوانات مقدس را ، هرچند به اشتباه ، خرافه ای ابلهانه و غیرقابل قبول می دانی ، می گذشتم . اما متاسفانه به خاطر کاهنان معبد نمی توانم از مجازات تو صرف نظر کنم . تبعید *5 از مصر کمترین و سبکترین مجازاتی است که می توانم در قبال تو اعمال کنم . تو نمی دانی که من با چه زحمتی و با دادن چه امتیازات بزرگی موفق شده ام کاهنان را به دادن تخفیف در مجازات تو وادار کنم . چون دادگاه عالی مصر کاملا مستقل است و حتی از من که فرعون این سرزمینم نیز فرمان نمی برد . «
    پس از پایان سخنان رعون و پس از آن که من سوگند یاد کردم ممفیس را در عرض یک روز و سرزمین مصر را حداکثر پس از سه هفته ترک کنم ، مراسم تودیع را به جا آوردم و مرخص شدم .
    به هنگام خروج ، در کنار دروازه قصر ، پزامتیک ، ولیعهد فرعون را دیدم . این مرد از مدتها پیش به خاطر برخی رویدادهای مشکوک که از ذکر آنها معذورم ، اما رودوپیس از ان ها خبر دارد ، کینه مرا به دل گرفته و در تعقیب من است . خواستم با او نیز تودیع کنم ، اما پزامتیک پشت به من کرد و فریاد زد :«ای مرد آتنی ، این بار نیز از مجازات گریختی ، اما بدان که هنوز از دست انتقام من رها نشده ای ! به هرکجا که بروی ، تو را خواهم یافت . » با تمسخر به او گفتم :« از این بابت خوشحالم ، چون بدین ترتیب ، لااقل یک بار دیگر موفق به دیدار تو خواهم شد . »
    سپس اثاثیه و اشیاء شخصی ام را در قایقی گذاشتم و به این جا یعنی نوکراتس آمدم . در این جا به یاری بخت مساعد ، به دیدار دوست قدیمی ام آریستوماخوس نائل شدم . او که قبلا فرمانده نیروهای مستقر در قبرس بوده است ، به احتمال زیاد به جانشینی من منصوب خواهد شد . از این که چنین مرد لایقی جانشین من می شود ، خوشحالم ، هرچند که می ترسم لیاقت و توانایی او ، خدمات ناچیز مرا از آن چه که هست ناچیزتر جلوه دهد .
    آریستوماخوس سخنان فانس را قطع کرد و گفت :


    ​
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    - دست از مدح و ثنای من بردار ، فانس . گوش مردان اسپارتی به شنیدن چنین سخنان اغراق آمیزی عادت ندارد و زبان آن ها از پاسخ گویی مناسب قاصر است . اما اگر روزی به وجود من نیاز داشتی ، مطمئن باش که شمشیر من در اختیار تو خواهد بود .
    رودوپیس به آن دو مرد شجاع لبخند زد ، دست آن ها را گرفت و گفت :
    - تا آن جا که از گفته های تو ، فانس عزیز بیچاره ام فهمیدم . دیگر نمی توانی در این سرزمین زندگی کنی .نمی خواهم تو را به خاطر این سبکسری خطرناکت سرزنش کنم ، اما به هر حال تو باید می دانستی که با این کار ، به خاطر یک دستاورد بسیار کوچک ، خطر بزرگی را به جان خریده ای . یک مرد خردمند و یک دلاور واقعی تنها هنگامی خطر می کند که سود احتمالی حاصل از این خطر بر زیان های ناشی از ان بچربد . گستاخی و خیره سری نیز مانند جبن و ترس ، صفتی مذموم و زشت است . سبکسری تو این بار دیگر نزدیک بود به قیمت جانت تمام شود . دست زدن به هر اقدامی در جهت رفع تبعید تو بی ثمر و احمقانه است ، چون این تلاش برای تو هیچ سودی ندارد اما به ما زیان می رساند . در آینده ، این اسپارتی نجیب به جای تو در مقام فرمانده محافظین یونانی ، ملت ما را در دربار فرعون نمایندگی خواهد کرد ، یونانیان را از شر فتنه های راهبان محافظت خواهد نمود و با اعمال نیک خود بر لطف فرعون نسبت به یونانیان خواهد افزود . ای آریستوماخوس ، من دست تو را می فشارم و آن را رها نمی کنم تا به ما قول دهی که تو هم مثل فانس ، تا آن جا که می توانی حتی از حقیر ترین یونانی مقیم مصر در برابر نخوت و تکبر مصریان محافظت کنی . ما در این جا تنها چند هزارنفریم که در میان میلیونها مصری دشمن یونان زندگی می کنیم . اما ما انسان های شجاع و دلاوری هستیم و باید با یکپارچگی و وحدت ، قدرت خود را حفظ کنیم . رفتار یونانیان مقیم مصر نسبت به یکدیگر ، تا به امروز واقعا برادرانه و صمیمانه بوده است . هر یونانی حاضر است به خاطر مناع جمع فداکاری کند و جمع یونانیان نیز آماده اند تا برای حفظ منافع هریک از آحاد ، ایثار نمایند . و این وحدت بود که در گذشته موجب قدرت و سرافرازی ما شد و در آینده نیز همین وحدت باعث نیرومندی و عزت ما خواهد شد . اگر تمام اقوام سرزمین پدری ما نیز می توانستند چنین همدلی و وحدتی به منصه ی ظهور بگذارند ، اگر تمام ملت های میهن می توانستند نسب «دوری »«ایونی » یا «ایولی » خود را فراموش کنند و تنها و تنها خود را «هلنی » بنامند ، به راستی که در این صورت هیچ کس در جهان تاب مقاومت در برابر ما را نداشت و تمام ملت های جهان «الاس» را به عنوان ملکه بی منازع خود می شناختند . *7
    چشم های پیرزن از فرط هیجان برق می زد . مرد اسپارتی دست رودوپیس را با تمام نیرو فشرد ، پای چوبینش را بر زمین کوبید و فریاد کشید :
    - به زئوس سوگند که اجازه نخواهم داد مویی از سر یونانیان کم شود . و اما تو ای رودوپیس به راستی که از زنان اسپارتی هیچ کم نداری .
    فانس گفت :
    - تو یک آتنی شایسته ای !
    یکی از میلتی ها فریاد زد :
    - تو یک ایونی سرافرازی !
    مجسمه ساز ساموسی نیز گفت :
    - تو از دختران ساموسی !
    رودوپیس ، مغرور و شادمان فریاد زد :
    - من از همه این ها بیشترم . من یک یونانی ام .



    پاورقی ها :

    *1 موس که یکی از نام های نسبتا رایج در یونان است ، به معنای موش می باشد .

    *2 معبد پتاه ، خدای بزرگ ممفیس یکی از مشهور ترین پتاه های مصر باستان بود . می گویند موسس این معبد مِنِس نخستین فرعون مصر بود . فراعنه ممفیس یعنی شاهان سلسله سوم ، چهارم ، پنجم و ششم ، بر وسعت و شکوه آن افزودند . فرعون «آمِنِم ها» سوم Amenemha که از فراعنه سلسله دوازدهم بود ، بخش شمالی معبد را به یک سالن بزرگ ستون دار تبدیل کرد . رامسس دوم نیز مجسمه ای از خود ، همسر و دو پسرش در برابر این معبد قرار داد . حتی حبشی ها هم برای این معبد هدیه می فرستادند . آمازیس یعنی فرعون مورد بحث ما در این داستان نیز در بازسازی و مرمت معبد و ساختن مجسمه های جدید برای آن همت بسیار کرد .

    *3 این دادگاه از سی قاضی ، از طبقه کاهنان تشکیل شده بود (10 کاهن از معبد هلی پولیس ، 10 کاهن از معبد ممفیس و 10 قاضی از معبد تبن ) که از میان خود یک نفر را به عنوان رئیس انتخاب می کردند . تمام شکایات ، ادعا نامه ها و مدافعات باید به صورت کتبی به دادگاه ارائه می شد تا قدرت بیان ، شکل ظاهری شاکی و متهم و شیوه ارائه مطالب توسط افراد نتواند قضات را تحت تاثیر قرار دهد . این دادگاه مستقل از رای فرعون عمل می کرد .

    *4 بر طبق قوانین مصر باستان ، صرف آگاهی از جنایت نیز همانند ارتکاب یک عمل غیرقانونی ، جرم محسوب می شد و تحت تعقیب قرار می گرفت .

    *5 ظاهرا کیفر تبعید ، در مورد مردم بومی خود مصر به عنوان مجازات مورد استفاده قرار نمی گرفت اما بیگانگان به سادگی و وفور از مصر تبعید می شدند .

    *6 به روایت تاریخ هرودوت و دیودور، آمازیس علیه نیروهای مستقر در قبرس به جنگ پرداخت و آن ها را شکست داد .

    *7 آرزوی وحدت میان اقوام مختلف یونانی ، اگرچه در تواریخ انعکاس چندانی ندارد اما یکی از خواسته های قلبی بزرگان یونان بود . به عنوان مثال ارسطو گفته است : اگر هلنی ها متحد می شدند و یک حکومت واحد تشکیل می دادند ، می توانستند بر تمام بربر ها حکومت کنند . (بربر اصطلاح تحقیر آمیزی است که یونانیان برای تمام اقوام غیریونانی به کار می بردند . م)


    ​
     
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    همه به وجد آمدند . حتی آن مرد سوری و آن پیر عبرانی نیز نتوانستند احساسات خود را پنهان کنند . تنها سوباریت بود که آرام و بی خیال به نظر می رسید . دیگران آرام شدند . با دهان پر گفت :
    - تو از زنان سوباریتی هم هیچ کم نداری . چون گوشت بریان سفره ات بهترین غذایی بود که از لحظه ترک ایتالیا به نیش کشیده بودم . و شراب تو هم دست کمی از شراب های وزوو vevsuv و کیوس ندارد .
    همه خندیدند .اما مرد اسپارتی اخمی کرد و نگاه تحقیر آمیزی به سوباریت انداخت .
    ناگهان صدای بم و ناآشنایی از پنجره باز اتاق به گوش رسید که می گفت :
    - درود بر حاضرین .
    همه حاضرین دستجمعی گفتند :
    - درود بر تو !
    اما هیچ کس هنوز هویت میهمان تازه وارد را نمی شناخت . ولی انتظار آن ها دیری نپایید پیش از آن که سوباریت فرصت خالی کردن بشقاب خود را پیدا کند ، مرد لاغر و بلند قامت تقریبا شصت ساله ای به تالار آمد و خود را به رودوپیس رسانید . آن مرد کالیاس پسر فنیپوس آتنی بود .
    مرد تازه وارد با چشم های درش و شفاف خود به حاضرین نگریست . او یکی از ثروتمند ترین تبعید شدگان آتنی بود . او دو بار زمین های وسیع و اموال زیادی را از دولت آتن خریداری کرده و هر بار پس از بازگشت مستبدین محلی مایملک خود را از دست داده بود . کالیاس پس از خوش وبش با حاضرین با صدای بلند گفت :
    - اگر حضور امشب مرا جشن نگیرید ، مجبورم اعلام کنم که سپازگزاری و شکر نعمت چشم از این جهان بسته است .
    یکی از مردان میلتی گفت :
    - مدت ها بود که منتظر تو بودیم ، تو نخستین فردی هستی که می تواند اخبار بازی های المپیک را به گوش ما برساند .
    رودوپیس گفت :
    - و برای گزارش اخبار بازی های المپیک هیچ کس بهتر از تو ، که از قهرمانان سابق المپیک هستی سراغ نداریم .
    فانس بی صبرانه گفت :
    - بنشین و موجز و سریع همه چیز را برایمان بازگو کن ، کالیاس !
    کالیاس گفت :
    - بسیار خوب ، من هفته ها قبل المپیا را ترک کردم و سوار بر یکی از کشتی های پنجاه پارویی ساموسی ، که به حق بهترین شناور جهان است ، به راه افتادم . از این که هیچ هلنی دیگری قبل از من به نوکراتس نرسیده است ، تعجب نمی کنم . چون ما طوفان های بسیار سختی را از سر گذراندم و اگر استحکام کشتی های ساموسی با آن شکم قطور ، دماغه عقابی و دم شبیه ماهی *1 آنها نبود و اگر سکاندار و پاروزنان ما از بهترین ها نبودند چه بسا که جان سالم به در نمی بردیم . تنها خدایان می دانند که طوفان سایر مسافرین را به کجا برده است . اما ما می توانستیم در بندر ساموس پناه گیریم و پس از ده روز اقامت اجباری در آن شهر ، دوباره شراع را بر افرازیم .
    امروز صبح که پس از یک سفر طولانی بالاخره به رودخانه نیل رسیدیم ، بلافاصله در قایقی نشستم و به کمک باد مساعد ، همین چند لحظه پیش به این خانه دوست داشتنی و میهمان نواز رسیدم . پرچم پذیرایی را برافراشته و پنجره های خانه را غرق در روشنایی دیدم .نمی دانستم که ورود من صاحبخانه را خوشحال می کند یا نه ، اما هرچه کردم نتوانستم خود را از دیدن رودوپیس مهربان منع کنم . جادوی او مرا بی اختیار به درون خانه کشاند . و از این گذشته ، اگر پیاده نمی شدم ، هیجان اخبار جدیدی که همراه آورده ام و هنوز نگفته ام در دل دارم ، مرا بیچاره می کرد . پس به این جا آمدم تا هم از کباب و شراب رودوپیس لذت ببرم و هم خبرهایی به سمع شما برسانم که حتی در خواب هم تصور آن ها برای شما دشوار است .
    کالیاس روی مخده نشست و قبل از آن که به گفتن اخبار جدید بپردازد ، النگوی زرین گرانبهایی را که به شکل مار ساخته شده و کالیاس آن را به مبلغی گزاف از شهر ساموس و از کارگاه زرگری همان تئودورسی که خود او اکنون در میهمانی حضور داشت ، خریداری کرده بود ، به رودوپیس تقدیم نمود .
    کالیاس خطاب به رودوپیس گفت :
    - این هدیه را برای تو آوردم . *2
    و سپس رو به فانس کرد و ادامه داد :
    - و اما هدیه من برای تو از این النگوی طلا هم گرانبها تر است . حدس بزن در مسابقه ارابه های چهار اسبه چه کسی پیروز شد .
    فانس با چهره برافروخته از شور و هیجان فریاد زد :
    - یک آتنی ؟


    ​
     
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    پاسخ : رمان زیبای کمبوجیه و دختر فرعون نوشته گئورگ اِبرس

    پیروزی در هر مسابقه المپیک متعلق به همه افراد آن ملتی بود که قهرمان مسابقه به آن تعلق داشت . بردن شاخه زیتون المپیک برای هر مرد هلنی و حتی برای تمام اقوام یونانی ، بزرگترین افتخار و حد اعلای خوشبختی بود .
    کالیاس گفت :
    - درست حدس زدی ، فانس ! یک آتنی جایزه اول را به دست آورد و آن چه که این پیروزی را بر تو دوچندان شیرین می کند این است که برنده مسابقه ، پسرعموی تو «کیمون»و پسر «کوپسلوس» بود که توانست با همان اسب هایی که سال پیش نیز پیروزی را نصیب او کرده بودند ، برای بار دوم شاهد پیروزی را در آغوش بگیرد . به راستی خاندان «فیلائید »*3 افتخارات «اَلکمئونید Alkmaeonid را به فراموشی سپرده است ! می بینم که به خانواده ات افتخار می کنی و از شهرتی که به دست آورده اید ، شادمانی .
    فانس از فرط شادی بی اختیار از جا برخاست . در آن لحظه گویی یک سر و گردن از دیگران برتر بود . با فخر و غرور دست کالیاس را فشرد . کالیاس به سخنانش ادامه داد :
    - بله ، همه ما باید خوشحال و مفتخر باشیم ، اما تو بیش از هرکس دیگری باید شاد باشی ، چون پس از آن که داوران مسابقه به اتفاق آرا ، کیمون را برنده اعلام کردند ، او به جارچی دستور داد با صدای بلند اعلام کند که اسب های مسابقه و در نتیجه جایزه المپیک به پیسیستراتوس pisistratus یعنی حکمران آتن تعلق دارد و حکمران نیز در همان جا حکم تبعید خاندان شما را ملغی نمود و اعلام کرد که اعضای این خاندان اجازه دارند به آتن برگردند . بنابراین روز موعود برای تو فرا رسیده است و تو می توانی به آرزوی دیرین خود ، یعنی بازگشت به میهن ، جامه عمل بپوشانی .
    با شنیدن این سخنان ، برق شادی و غرور از چشمان فانس رخت بر بست و جای خود را به شعله سرکش خشم سپرد . خطاب به کالیاس فریاد زد :
    - ای کالیاس بی خرد ، من چگونه می توانم مغرور و شاد باشم ؟ اکنون که می دانم یکی از اسلاف آژاکس ، افتخار بزرگی را که برای یونانیان به دست آورده با چنین حقارت و خفتی به پای حکمران مستبد آتن ریخته است ، باید گریه کنم . می گویی به خانه برگردم ؟ هرگز ، به آتنه ، زئوس و آپولو سوگند که حاضرم از گرسنگی بمیرم ، اما تا هنگامی که پیسیستراتوس سرزمین پدری ام را به بند کشیده است ، پایم را به خاک مقدس وطن نگذارم . بله ، من اکنون پس از ترک خدمت دربار آمازیس همچون عقاب آسمان آزادم ، اما بردگی یک دهقان را در سرزمینی غریب به نوکری در دربار پیسیستراتوس ترجیح می دهم . حکومت آتن از آن ما ، نجبای آتنی است ، اما کیمون با تقدیم شاخه زیتون به پیسیستراتوس ، دست مستبد بیرحمی را بوسیده و دامن خود را به نوکری غاصبین آلوده است . اما لطف یک حکمران غاصب برای من پشیزی ارزش ندارد و من این را با خود کیمون هم خواهم گفت . بله ، من اراده کرده ام تا هنگامی که میهنم آزاد نشود و نجبا و مردم آتن سرنوشت خود را به دست نگیرند و قوانین را به خواست و اراده خود تعیین نکنند ، تبعیدی باقی بمانم . فانس مدح و ثنای ظالمین را نخواهد گفت . حتی اگر کیمون و تمام مردان خاندان الکمئونید و حتی خاندان تو ، کالیاس به پای پیسیستراتوس بیفتند ، باز هم من تسلیم نخواهم شد !
    فانس با چشمانی شرر بار به حاضرین خیره شد . کالیاس نیز مغرور و سرافراز به میهمانان نگاه می کرد . گویی می خواست شادمانه فریاد زند :«دوستان من ، ببینید ! میهن پر افتخار من چنین مردان شجاع ومغروری به بار می آورد . !»اما به هر ترتیب بر احساسات خود غلبه کرد ، دست فانس را گرفت و گفت :
    - دوست من ، من هم مثل تو از حاکم آتن متنفرم . اما معتقدم و مطمئنم تا زمانی که پیسیستراتوس زنده است ، استبداد بیگانگان سرنگون نخواهد شد . متحدین او ، یعنی لوگدامیس حاکم ناکسوس و پولی کراتس حاکم ساموس ، نیرومند و ثروتمندند ، اما آن چه که حتی بیشتر از این دشمنان خارجی آزادی ما را تهدید می کند ، اعتدال و هوش سرشار خود پیسیستراتوس است . در اقامت آخرم در یونان با نومیدی و وحشت به چشم دیدم که مردم عامی آتن ، حکمران خود را مانند یک پدر دوست دارند . او علیرغم قدرت فراوانی که دارد ، به قانون سولون دست نزده است و اجرای آن را در جامعه آتن تحمل می کند . او در آتن ساختمان ها و آثار کم نظیر و جاودانه ای ساخته است . معبد جدید زئوس که قرار است با سنگ مرمر بنا شود ، تمام ابنیه ساخته شده در اِلاس را به فراموشی خواهد سپرد . پیسیستراتوس ، هنرمندان و شعرای بزرگ را به آتن می آورد . به دستور او آثار هومر مکتوب و امثال حکم «اونوماکریتوس»جمع آوری می شود . او خیابان های جدید می سازد و جشن های بزرگ برپا می کند . در دوران حکومت او بازرگانی شکوفا شده است و علی رغم تمام مالیات های گزاف ، رفاه مردم نه تنها کم نشده بلکه بر آن نیز افزوده شده است . اما مگر مردم کیستند ؟ آنچه ما خلق می نامیم ، یک توده کور و بی خرد است . مردم عادی به پشه هایی می مانند که هرچیز درخشان آنها را به خود جلب می کند . این پشه ها تا هنگامی که شمع روشن است ، از کنار آن دور نمی شوند ، هرچند که شعله شمع بال آنها را می سوزاند ،فانس ، بگذار شعله زندگی پیسیستراتوس خاموش شود و من به تو قول می دهم که این مردم معتاد به تغییر و تحول ، به دور نور جدید ، یعنی نجبایی که از تبعید به خانه برمی گردند حلقه خواهند زد و همان طور که امروز پیسیستراتوس را می پرستند ، دربرابر نجبای آتنی هم سر تعظیم فرود خواهند آورد . اکنون ، ای پسر آژاکس ، دستت را به من بده و اما ای شما دوستان عزیز ، من برای شما هم اخبار جدید و جالبی همراه آورده ام .


    ​