سال هاست که خواب های من از دریا و سنجاقک خالی است. خواب هایم نه بوی تو را می دهند , نه بوی رویاهایم را. سال هاست جاده ها سر به زیرو ساکت به راه خود ادامه می دهند , بی آنکه منتظر گام های من باشند و اشاره ی تو. به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیات خانه مان هم می توانم آن را ببینم و امروز که باران همه ی آرزوهایم را خیس کرده است , دفترچه ام شبیه بهشت شده است پر از گل هایی که به نام تو روییده اند. به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند می آید , با فانوسی در دست و برفی در چشمان و امروز که می توانم دنیا را در یکی ار سلول های تو ببینم , عشق در اتاقم نشسته و به من لبخند می زند. هر روز به تو فکر می کنم از خودم می پرسم آیا درختان خوای می بینند؟ آیا درختان می توانند بوی تو را حس کنند؟ آیا پرندگان می توانند باری تو شمعی برافروزند ؟ ار تو با چه کسی حرف بزنم ؟ چه کسی باور می کند بهشت را در دستان تو دیده ام وزمین را با همه ی عظمتش روی دگمه پیراهنت نشسته بود ؟ چه کسی باور می کند جنگل های انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم می شوند؟ ترانه ای که برای تو سروده ام , از گفتگوی موج ها و ساحل زیبا تر است , اما از سکوت تو زیبا تر نیست . دوست دارم تذانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های لاغرم روی شیشه ی مه گرفته بنویسی: اگر چراغ عشق روشن باشد هزار کوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیاندازد