قصه ی رومی ها زمانی که وارد بلاد مسلمین شدند و در زمین فساد و تباهی ایجاد کردند. در آن زمان شیخی بزرگوار و امامی مشهور به نام ابوقدامه شامی زندگی می کرد. او مردم را به الله متعال متذکر می شد و آنان را به شرکت درجهاد تشویق می کرد و کسانی را که نمی توانستند به جهاد بروند به انفاق برای مجاهدین دعوت می نمود. به فضل الله متعال همه مردم دعوت وی را اجابت کردند. زمانی که ابوقدامه خواست از مسجد بیرون برود، زنی جلوی راه او گرفت و گفت: سلام بر تو ای ابوقدامه. ابوقدامه بار اول و دوم جواب او را نداد و بار سوم آن زن گفت: سلام بر تو ای ابوقدامه. انسان های صالح این گونه رفتار نمی کنند!!! ابوقدامه گفت: چه می خواهی؟؟ زن گفت: شنیدم که تو مردم را به جهاد دعوت می کنی، و من می خواستم در ثواب مجهادین شریک باشم. و هیچ چیز با ارزش تری از گیسوانم نداشتم، آن ها را بریدم تا افسار اسب جهادت کنی. و این کار مخالف با دین خدا و سنت رسول الله است. اما این زن این کار را بخاطر غیرتش بر دین خدا انجام داد. ابوقدامه زمانی که گیسوهای زن را گرفت در حالی که این کار مخالف شریعت بود، لبخند زد و گفت: زنی گیسوان خود را بریده است تا آنان را افسار اسب من در جهاد کند، به خدا سوگند این بشارتی از پیروزی است. ابوقدامه گفت: زمانی که روز بعد برای جهاد خارج شدم و همراه من موحدین بودند تا با رومیان جهاد کنیم. نوجوانی جلوی راهمان ظاهر شد و به من گفت: ای ابوقدامه! به خاطر الله به من اجازه بده در جهاد شرکت کنم. ابوقدامه می گوید: لبخندی زدم و به او گفتم: تو کوچک هستی، از اسب می افتی و نمی توانی سلاحی را بلند کنی و بر اسب ثابت بمانی. نوجوان گفت: به خاطر الله ازت می خواهم. پدر و عمویم پارسال در جهاد به شهادت رسیدند (بإذن الله) و مادرم امسال من را به عنوان هدیه به محضر الله متعال تقدیم کرده است. پس هدیه مادرم به الله عزوجل را رد نکن. ابوقدامه تعجب کرد و به او گفت: به یک شرط به تو اجازه جهاد میدهم. نوجوان گفت: شرط چیست؟ ابوقدامه گفت: اگر خداوند متعال شهادت را برای تو مقدر کرد و روز قیامت شفاعت کردی، نزد الله برای من طلب شفاعت کنی!! نوجوان گفت: قبول است و این کار را برایت میکنم. ابوقدامه می گوید: به راه افتادیم و این نوجوان مبارک در مسیر برای ما آب و غذا و پوشاک و تدارکات را فراهم می کرد. در شبی از شبها، نوجوان که برای تهیه شام رفته بود، دیر کرد و من نگرانش شدم، وقتی دنبالش رفتم، دیدم که آتشی روشن کرده و دیگ را بر آن قرار داده و کنار آتش خوابیده است. به او نگاه کردم، دیدم که لبخند زد، دوباره لبخند زد و سپس خندید و بیدار شد. به او گفتم ای نوجوان: ماجرا از چه قرار است؟ گفت: چیزی نیست ای ابوقدامه. ابوقدامه گفت: بخاطر الله، به من بگو! نوجوان به او گفت: ای ابوقدامه! مادرم من را به عنوان هدیه به درگاه الهی تقدیم کرده است. در خواب دیدم که قیامت برپا شده و لواء (پرچم) بالای سر پیامبر صلی الله علیه وسلم بلند شده بود. و خداوند به ملائکه دستور داد تا مرا وارد بهشت کنند. نوجوان گفت: زمانی که وارد بهشت شدم، دیدم دربوستانی خوشبو هستم و حوریان در اطرافم قرار گرفته اند. ناگاه یکی از آنان به طرف من اشاره کرد و میگفت: این شوهر مرضیه است. این شوهر مرضیه است. گفتم: مرضیه کیست؟ گفت: آیا نمی دانی مرضیه کیست؟ به او گفتم: خیر. گفت: مرضیه همسر تو در بهشت است. به او گفتم که مرضیه کجاست؟ گفت: آیا میخواهی او را ببینی؟ گفتم: بله. گفت: او در آن قصر است که جلوی توست. نوجوان گفت: ای ابوقدامه، من به طرف آن قصر رفتم. در زدم و وارد شدم. حوری ای را دیدم که بخدا سوگند ای ابوقدامه! اگر خداوند کور نشدن را در بهشت برای من نوشته نبود، چشمانم از شدت نورچهره اش کور می شد، و اگر خداوند برای من مجنون نشدن را در بهشت نوشته نبود، من از شدت زیبایی او دیوانه می شدم. به او گفتم: تو مرضیه هستی؟ گفت: بله این حبیب من، 500 سال است که من را برای تو دربهشت آماده و مزین می کنند. به او گفتم: پس تو همسر من هستی. گفت: بله این حبیب من. نوجوان گفت: زمانی که دستم را به سوی او بردم. گفت: نه!! خداوند ناپاکی و پلیدی را از تو دور بگرداند. قرار من و تو فردا بعد از نماز ظهر در بهشت خداوند مهربان و بخشنده است. ابوقدامه تعجب کرد و گفت ای نوجوان: به خدا سوگند این بشارتی بر خیر است. و جنگ دقیقا روز بعد زمانی شروع شد که حوری گفته بود. بعد از نماز ظهر جنگ بین مسلمانان و رومی ها شروع شد. این نوجوان به ابوقدامه گفت: به خاطر الله، 3 تا تیر به من بده. ابوقدامه گفت: آن ها را خراب می کنی. گفت: آن ها را خراب نمی کنم. سه تیر به او داد. تیر را در کمان قرار داد و گفت: سلام بر تو ای ابوقدامه. تیر را زد و رومی ای را کشت. تیر دوم را پرتاب کرد و رومی ای را کشت. تیر سوم را پرتاب کرد و رومی ای را کشت. سپس رومی ها او را شناسایی کردند، و او را زدند. از اسبش پایین آمد در حالی که خونهایش که برای شوق نصرت دین الله به جوش آمده بود از بدنش جاری میشد. در این هنگام ابوقدامه به یاد شرط خود با نوجوان افتاد، از اسبش پایین آمد و به سوی نوجوان آمد و به او گفت: ای نوجوان: شرط من را فراموش نکن! شرط من را فراموش نکن!! نوجوان به او گفت: فراموشش نمی کنم ای ابوقدامه. و روز قیامت برای تو نزد خداوند عزوجل شفاعت می کنم. ای ابوقدامه! به خدا سوگند من الان دارم به مرضیه در قصرش در بهشت نگاه می کنم. و من خودم را با او در بهشت رحمان می بینم. ای ابوقدامه! بخدا سوگند، الله متعال هدیه مادرم را قبول کرد. ای ابوقدامه! این پیراهن که با خون شهادت رنگین شده است را بگیر و به مادرم بده و به او بگو که پسرت گفته: خداوند هدیه ات را قبول کرد. ابوقدامه به او گفت: مادرت کیست ای نوجوان صالح؟؟ نوجوان گفت: مادرم همان است که گیسوان خودش را به تو داد. این است خانواده ای که قدر الله و قدر رسول الله صلی الله علیه وسلم را دانستند!!! ابوقدامه گفت: از مرگ نوجوان بسیار اندوهگین شدم. زمانی که جهاد تمام شد، به روستایی که مادر نوجوان زندگی می کرد، برگشتم. وارد روستا که شدم، دختر بچه ای را دیدم و به او گفتم: آیا خانه ی فلانی را می دانی؟ گفت: بله،او مادرم است. ابوقدامه گفت: زمانی که به خانه رفتم، آن مادر مسکین و فرخنده و مبارک، به سویم آمد و گفت: سلام بر تو ای ابوقدامه. آیا خبر بد آوردی یا خبر خوش؟؟ ابوقدامه گفت: به او گفتم: خبر بد و خبر خوش برای تو چیست؟؟ گفت: اگر آمده ای که به من خبر بدهی که پسرم درحالی که پشت به میدان جنگ کرده، کشته شده، به خدا این خبر بد و سوگواری است. و اگر آمده ای که به من خبر بدهی که پسرم رو به دشمن و جوانمردانه کشته شده، به خدا این خبر خوش است. گفتم: به خدا با خبر خوش آمده ام. زن گفت: دلیلت چیست؟ ابوقدامه گفت: این پیراهن پسرت است که با خون شهادت رنگین شده است. و او خطاب به تو گفت: ای مادرم همانا خداوند هدیه ات را قبول کرده و دیدار ما در بهشت برین است. زمانی که ابوقدامه داستان را گفت، دختربچه بخاطر غم کشته شدن برادرش افتاد و مرد. و مادر مسکین به دخترش که جلوی چشمانش مرد، نگاه کرد و گفت: سپاس خدا را که از من نسلی به سوی آتش جهنم خارج نکرد. آن خانواده که قدر الله را دانست و لقاء الله را دوست می داشت و خداوند نیز لقاء با آنان را دوست داشت. آیا ما دیدارو لقاء با الله را دوست داریم؟ و آیا الله عزوجل دیدار با ما را دوست دارد تا در دنیا و آخرت ما را مورد مغفرت قرار دهد و این بلاها را که در بینمان است از ما دور کند؟ از خداوند متعال خواستاریم که محبت خود را به ما عطا کند.. پروردگارا مردان و زنان مسلمان را مورد مغفرت قرار بده.