1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

شروع موضوع توسط + فاطمه + ‏12/5/13 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پيشگفتار : روش قصه پردازى در قرآن

    بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
    هدف اصلى قرآن از نقل قصه ها و داستانهايش عبور دادن انسان از گذرگاههاى تاريك و ترسناك و رساندن او به سرزمين روشناييها و هدايت است . منتها ((ضمن تعقيب آن هدف اصلى ، گاه مناسبتى ايجاب مى كند كه داستان برگزيده اى به اندازه و شيوه متناسب و با زيبايى هنرى راستين ، ايراد شود، ليكن نه بر اساس خيالپردازى و قصه آفرينى ، بلكه بر اساس ابتكار و آفرينش هنرى در چگونگى گزارش و با اتكا به واقعيتهاى قاطع و ترديدناپذير)). از اين روش و شيوه قرآن در نقل قصه ها و داستانها بايد تحت عنوان ((روش قصه پردازى قرآن )) نام برد. چگونگى شروع قصه ها

    يكى از روشها، شيوه و چگونگى آغاز يك قصه است كه با دقت نظر و ژرف نگرى در قصه هاى قرآن و مطابقت و مقايسه آنها با يكديگر، مى توان به تفاوت و تنوع قصه در شروع با توجه به چگونگى آغاز و شروع ، پى برد و اين گونه قصه ها را دسته بندى كرد:
    الف . برخى قصه هاى قرآن با يك مقدمه آغاز مى گردد كه اين مقدمه بر اساس اهداف خاص مى تواند به گونه هاى متفاوت آمده باشد.
    1. مقدمه يك ((استفهام تقريرى )) است كه اين استفهام در خواننده كشش و انگيزه ايجاد مى كند كه داستان را دنبال كند. داستان موسى (ع ) در سوره طه (آيه 9)) با اين مقدمه استفهامى آغاز مى گردد: ((هل اتيك حديث موسى )).
    ((بديهى است اين استفهام براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است ، بلكه به تعبير معروف ((استفهام تقريرى )) يا به تعبير ديگر استفهامى است كه مقدمه يكى خبر مهم است ، همان گونه كه در زبان روزمره نيز هنگام شروع يك خبر مهم مى گوييم : آيا اين خبر را شنيده اى كه ...؟))
    قطعا شروع قصه اى با اين گونه استفهام و پرسش ، خواننده را ترغيب مى كند كه با تمام وجود و سراپا گوش ، خود را براى شنيدن داستان آماده نمايد كه :
    ((آن يك نوع استفهام است براى زمينه چينى و آماده كردن نفسها و گوشها، تا اينكه قصه را بخوبى دريابند و عاشقانه مايل به دريافت آن شوند.))
    2. در سوره ((ص )) (آيات 17 تا 20) به معرفى شخصيت داوود (ع ) مى پردازد و بعد با جمله استفهامى ((هل اتيك نبؤ ا الخصم اذ تسوروا المحراب )) (آيا از داستان آن مردان متخاصم كه به بالاى ديوار محراب آمدند خبر دارى ؟) به داستانى در مورد اين پيامبر خدا مى پردازد، بويژه كه با اين استفهام شنونده و خواننده را ترغيب به شنيدن و خواندن داستان مى كند و بعد ماجراى داورى آن جناب و دو برادر متنازع را بيان مى دارد. مرحوم علامه طباطبائى (ره ) در اين باره مى نويسد:
    ((استفهام "هل اتيك ..." به منظور به شگفتى واداشتن و تشويق به شنيدن خبر است .))
    3. در سوره ذاريات (آيه 24) نيز داستان ميهمانان ابراهيم (ع ) را با يك استفهام و پرسش آغاز مى كند و نكته قابل تاءمل و دقت آيه اين است كه نمى فرمايد ((آيا داستان ابراهيم را مى دانى و از آن خبر دارى ؟))، بلكه مى فرمايد: ((هل اتيك حديث ضيف ابرهيم المكرمين )) (آيا داستان ميهمانان گرامى ابراهيم به تو رسيده است و از آن خبر دارى ؟). اين نوع پرسش خواننده را برمى انگيزد كه حتما داستان را بخواند، زيرا با بيان ((ميهمانان ابراهيم )) خواننده ترغيب و تشويق مى شود كه داستان را پى گيرد و اين مساءله در ذهن خواننده تداعى مى گردد كه داستان ابراهيم را كه مى دانم ، پس آن را بخوانم تا ببينم داستان مهمانانش چه بوده است .
    از اين گونه است داستان و حكايت ارتشهاى فرعون و ثمود كه داستان با يك استفهام آغاز مى گردد و چون داستان پيشين نمى فرمايد ((آيا داستان فرعون و ثمود را مى دانى ؟))، بلكه مى فرمايد: ((هل اتيك حديث الجنود فرعون و ثمود)) آيا داستان لشكرها را شنيده اى ؟ لشكرهاى فرعون و قوم ثمود؟)، كه اولا خواننده را هر چه بيشتر براى خواندن داستان برانگيزد، ثانيا ((براى اينكه به قدرت و استعداد و آمادگى آنها (ارتشهاى فرعون و ثمود) اشاره مى كند)).
    4. در سوره فجر نيز، بعد از قسمتهاى پى در پى با طول موجهاى كوتاه و كوبنده ، به داستان اقوام عاد و ثمود و فرعون مى پردازد و داستان را با يك استفهام آغاز مى نمايد: ((الم تر كيف ربك بعاد)) (آيا نديدى كه پروردگار تو با قوم عاد چه كرد؟) و ((تركيب استفهام در اينچنين سياقى از نظر برانگيختن و شوراندن براى بيدارى و التفات ، شديدتر و مؤ ثرتر است )).
    5. داستان اصحاب فيل با دو استفهام تقريرى آغاز مى گردد:
    ((الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل . الم يجعل كيدهم فى تضليل .))
    آيا نديدى كه خداى تو با اصحاب فيل چه كرد؟ آيا كيد و مكر آنان را به بيراهه نينداخت ؟
    اما اينكه چگونه كيد و مكر آنان را در گمراهى و بيراهه قرار داد، آن را در يك سيماى وصفى هراسناك و پرفروغ به نمايش درآورده است ، به اين ترتيب كه تماشا مى كنيم :
    ((و ارسل عليهم طيرا ابابيل . ترميهم بحجاره من سجيل . فيجعلهم كعصف ماءكول .))
    و بر سر آنان پرندگى فوج فوج فرستاد، تا آنها را با سجيل سنگباران كردند. و آنان را چون كاه پس مانده در آخور ساخت .
    ب . پاره اى از داستانهاى قران با مدخلهاى كوتاه و مقدمه اى آغاز مى گردد كه در طى آنها درونمايه داستانها را پيشاپيش به ميان آورده ، يا از حالت و كيفيت آنها خبر داده و يا كردار ويژه قهرمانى را برجسته ساخته و شخصيتش را طى چند جمله به عبارت كوتاه به تصوير كشيده است كه از آن جمله به داستان مبارزات موسى (ع ) با فرعون در سوره قصص مى توان اشاره كرد.
    1. قرآن در اين داستان قبل از اينكه به اصل داستان و ماجرا بپردازد، در مقدمه به معرفى شخصيت فرعون پرداخته و دورنمايى از داستان را ترسيم كرده و پايان و سرانجام داستان را به طور غيرمستقيم بازگو نموده است تا جايى كه خواننده مى تواند در طى آن ، مضمون و درونمايه داستان را حدس بزند.
    ((ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يسضعف طائفه منهم يذبح ابناءهم و يستحيى نساءهم انه كان من المفسدين . و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم اءمه و نجعلهم الوارثين . و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون .))
    ((اين مقدمه داستانى بر چند حقيقت هنرى مشتمل است :
    1. اين مقدمه خلاصه اى است از محتويات داستان ، زيرا خواننده كشف مى كند كه اين داستان پيرامون جدالى كه ميان حق و باطل (موسى و فرعون ) برپاست ، دور مى زند: ((داستان موسى و فرعون را براى تو مى خوانيم ...)).
    2. خواننده به دست مى آورد كه سرانجام ، نتايج اين جدال به نفع موسى (ع ) و مؤ منان خواهد بود: ((ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روى زمين نعمت دهيم ...)).
    3. داستان ، ماده و اساس اين باطل را مشخص مى كند و اينكه اساس اين باطل برترى جويى فرعون ، ايجاد تفرقه ميان طوايف جامعه و به استضعاف كشيدن مردم است ، به گونه اى كه مردان را مى كشد و زنان را زنده مى گذارد. البته دلايل اين كار را خواننده از مجموع داستان به دست خواهد آورد: ((فرعون در آن سرزمين برترى جست و مردمش را فرقه فرقه ساخت )).
    4. همچنين خواننده از اين مقدمه به عواملى كه فرعون را به فساد وادار مى كند، پى مى برد و آن اينكه وى مى خواهد سلطنت خود را حفظ كند و از زوال آن سخت در هراس است : ((به فرعون و هامان و لشكريانشان چيزى از آن مى ترسيدند، نشان دهيم )).
    قرآن بعد از اين مقدمه ، داستان موسى (ع ) را از دوران كودكى و فرمان افكندنش در دريا آغاز مى كند (فالقيه فى اليم ...) و با انداخته شدن فرعون و لشكريانش در دريا و غرق شدنشان ، داستان را به پايان مى برد ((فاخذناه و جنوده فنبدناهم فى اليم فانظر كيف كان عاقبه الظالمين )).
    2. قرآن در سوره ((ص )) (آيات 17 - 20) بعد از معرفى شخصيت داستان (داوود عليه السلام ) و ويژگيهاى اين قهرمان داستان و عطايايى كه بر او داده شد، به يكى از داستانهاى آن جناب مى پردازد.
    ج . پاره اى از مقدمه ها فشرده اى از داستان است كه پيشاپيش مى آيد، آنگاه به تفصيل آن مى پردازد:
    1. قرآن در سوره اعراف با اين مقدمه ((و لقد مكناكم فى الارض و جعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون )) داستان آفرينش و تمكين بنى آدم در زمين را آغاز كرده و طى پانزده آيه (آيات 11 - 25) به طور تفصيل به اين تمكين پرداخته است و ((تفصيل اجمالى است كه در آيه قبل ذكر شده است )). و اين گونه است كه بعد از اجمال ، ابتداى خلقت انسان و صورت بندى او و ماجراى آن روز آدم و سجده ملائكه و سرپيچى ابليس و فريب خوردن آدم و همسرش و خروجشان را بهشت و ساير امورى را كه خداوند براى آن دو مقدر كرده بود، بيان مى فرمايد و در پايان داستان با چهار خطاب ((يا بنى آدم ...)) به نصيحت و موعظه فرزندان آدم مى پردازد.
    2. در همان سوره پيشين (اعراف ) قرآن در مقدمه ، فشرده اى از داستان موسى (ع ) و مبارزاتش را با فرعون و طرفداران او بيان مى كند، سپس به تفصيل داستان و ريز ماجرا مى پردازد.
    ((ثم بعثنا من بعدهم موسى باياتنا الى فرعون و ملائه فظلموا بها فانظر كيف كان عاقبه المفسدين )).
    بعد از آنها موسى را با آپاتمان به سوى فرعون و قومش فرستاديم . آنها هم با آن آيات مخالفت كردند. اينك بنگر كه عاقبت مفسدان چگونه بوده است .
    قرآن با بيان ((فانظر كيف كان عاقبة المفسدين )) اولا خواننده را تشويق مى كند و برمى انگيزد كه داستان را دنبال كند و پى گيرد، ثانيا سرانجام بدفرجامى فرعون و قومش را در ابتداى داستان ذكر مى نمايد. ((اين جمله اجمال داستان موسى (ع ) است و از جمله ((و قال موسى يا فرعون ...)) شروع به تفصيل آن مى كند)).
    ((اين گونه آغاز كردن داستان خود از راههاى خاص قرآن در بيان قصص است و اين شكل با سياق سوره و محورى كه بر گرد آن مى چرخد، مناسب تر است ؛ چه ، از همان لحظه نخستين عاقبت كار را نشان مى دهد تا هدفى كه از آوردن آن منظور بوده دستگير شود.))
    ضمنا در آيه 128 از قول موسى (ع ) نيز اين بشارت را مى دهد كه سرانجام پيروزى و سعادت از آن متقين است و در آيات 136 و 137 دو تابلو از اين سرانجام را ترسيم مى كند: سرانجام فرعونيان كه در دريا غرق شدند، و سرانجام متقين و پرهيزكاران كه وارث مشرق و مغرب زمين با بركت (مصر و شامات ) گشتند.
    3. در داستان اصحاب كهف ، قرآن بعد از مقدارى مطالب فشرده و مجمل ، به تفصيل داستان مى پردازد. اين مقدمه آيات 10 تا 12 را در بر مى گيرد. در آيه اول از پناه بردن آن جوانان مهاجر سخن به ميان آورده است و اينكه دست به دعا برداشتند و زمينه سازى راه رشد و هدايت را طلب كردند:
    ((اذ اوى الفتية الى الكهف فقالوا ربنا اتنا من لدنك رحمة و هيى ء لنا من امرنا رشدا)).
    در آيه دوم به خواب رفتن آنان را در ساليان متمادى بيان نموده است :
    ((فضربنا على اذانهم فى الكهف سنين عددا)).
    و در سومين آيه به ديدار شدن و اختلافشان در مقدار زمانى كه خوابيدند اشاره شده است :
    ((ثم بعثنا لنعلم اى الحزبين احصى لما لبثوا امدا)).
    و بعد از اين مقدمه ، كه نسبت به ديگر مقدمات مفصل تر است تا مخاطب و خواننده بيشتر در جريان وضعيت كلى داستان قرار گيرد، طى سه پرده داستان را به نمايش در آورد و از اصل ماجرا پرده بر مى دارد.
    4. داستان يوسف (ع ) و فراز و فرودهاى زندگى آن جناب كه سوره يوسف را به خود اختصاص داده است نيز با مقدمه اى شروع مى گردد؛ مقدمه اى كه ، ضمن ايجاد كشش در خواننده ، دورنمايى از داستان را ترسيم مى كند و در واقع مى توان گفت ((نحن نقص عليك احسن القصص ... ان ربك عليم حكيم )) مقدمه داستان به حساب مى آيد و از آيه ((لقد كان فى يوسف و اخوته ايات للسائلين )) بر سر قصه مى شود و ((در حقيقت بشارتى كه قبلا داده بود، عنوان مقدمه اى را داشت كه به طور اجمال اشاره به سرانجام قصه مى نمود)).
    د. گاه فشرده اى از داستان بعد از تفصيل آن آورده مى شود، يعنى بعد از اينكه داستان به طور مفصّل بازگو گرديد، ديگر بار خلاصه و چكيده اى از آن را بيان مى كند.
    1. در داستان عيسى (ع ) در سوره آل عمران ، ضمن بيان مفصل ماجرا، در پايان داستان فشرده اى از آن را كه در واقع هدف و پيام داستان نيز هست اين گونه بازگو مى كند:
    ((ان مثل عيسى عند الله كمثل ادم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون )).
    مثل عيسى در نزد خدا چون مثل آدم است كه او را از خاك بيافريد و به او گفت موجود شو. پس موجود شد.
    ((اين آيه شريفه هدف اصلى از ذكر داستان عيسى (ع ) را به طور خلاصه بيان مى كند و در حقيقت اجمالى است بعد از تفصيل ، و اين كار (يعنى خلاصه گيرى از گفتار، مخصوصا آنجا كه پاى احتجاج در بين باشد) از مزاياى كلام شمرده مى شود.))
    2. داستان قوم عاد و گفتگو و جدالشان با حضرت هود (ع ) به طور مفصل آيات 50 تا 58 سوره هود را در بر مى گيرد كه در پايان داستان ، قرآن دوبار به طور فشرده خلاصه اى از داستان را ديگر بار نقل كرده است . ((بار اول خلاصه گيرى كرده و فرموده : ((و تلك عاد جحدوا بايات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد))، و تلخيص بار دوم از كلمه ((الا ان عادا كفروا الا بعدا لعاد قوم هود)) شروع مى شود...)).
    اين گونه تلخيص را در داستان بعدى همين سوره يعنى داستان قوم ثمود نيز داريم .
    ه. گاه برخى از داستانها بدون مقدمه و زمينه سازى پيشين آغاز مى گردد و خواننده را يكباره و ناگهانى بر سر قصه مى برد. اين گونه نمايش در داستانهاى قرآن زياد به چشم مى خورد.
    1. داستان يونس (ع ) در سوره صافات (آيات 139 - 148) بدين ترتيب آغاز مى شود:
    ((و ان يونس لمن المرسلين . اذ ابق الى الفلك المشحون . فساهم فكان من المدحضين ... .))
    و يونس از پيامبران بود. چون به آن كشتى پر از مردم گريخت ، قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد....
    خواننده ناگهان به اين آغاز داستانى درباره يونس (ع ) كه قهرمان داستان است برمى خورد و اين در حالى است كه وى نسبت به يونس (ع ) هيچ گونه اطلاعات قبلى ندارد و تنها همين قدر مى داند كه او از پيامبران است . با اين حال نكته قابل توجه اين است كه داستان ابتدا تا انتهاى حال يونس (ع ) را به نمايش نمى گذارد، بلكه آن پرده را به نمايش مى گذارد كه يونس (ع ) در كشتى پر از جمعيت گريخته است و طبق قرعه مى بايد او را از كشتى به دريا افكنند.
    2. داستان زكريا و تولد يحيى و ماجراى مريم و تولد عيسى و داستان ابراهيم و موسى و حكايت اسماعيل و ادريس عليهم السلام در سوره مريم بدون مقدمه و زمينه چينى و تنها با معرفى اين پيامبران خدا و بر شمردن برخى ويژگيهاى آنان آغاز شده است و به همين ترتيب است قصه سليمان با مورچه و هدهد و بلقيس ملكه سبا. اين روش و شيوه داستان كه ((در يك حالت ناگهانى مخصوص به نمايش درمى آيد كه تماشاى آن تماشاگران را هرگز از اين تماشا بى نياز نمى گرداند، يعنى چشم تماشاگر هميشه تشنه تماشا مى ماند))، يكى از روشهاى قصه پردازى قرآن است و در چنين مواردى ، هدف در ((طرح ناگهانى قصه )) تاءمين مى شود. ((اين شيوه (در مسير داستان قرار گرفتن به صورت ناگهانى ) از اثر بخشى خاصى برخوردار است كه معمولا قصه نويسان و فيلمسازان و كارگردانان نمايش به آن توجه داشته و (آن را) مورد استفاده قرار مى دهند)).


    [HR][/HR]
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    داستان يوسف و زليخا:

    قرآن داستانهايى را كه در آنها رد پايى از مسائل عشقى و جنسى ديده مى شود، در نهايت متانت و در ((هاله اى از تقدس و اشارات لطيف و بديع )) طرح و بيان مى كند و از ميان اين داستانها مى توان به داستان عشقى يوسف و زليخا اشاره كرد كه فرازى از داستان يوسف (ع ) را در سوره اى كه به همين نام آمده دربر گرفته است ؛ ((داستانى كه از عشق سوزان و آتشين يك زن زيباى هوس آلود با جوانى ماهرو و يكدل سخن مى گويد. گويندگان و نويسندگان هنگامى كه با اين گونه صحنه ها روبرو مى شوند، يا ناچارند براى ترسيم چهره قهرمانان و صحنه هاى اصلى داستان جلوى زبان و يا قلم را رها نموده و به اصطلاح حق سخن را ادا كنند - گو اينكه هزار گونه تعبيرات تحريك آميز يا زننده و غيراخلاقى به ميان آيد - و يا مجبور مى شوند براى حفظ نزاكت و عفت زبان و قلم ، پاره اى از صحنه ها را در پرده اى از ابهام بپيچند و به خوانندگان و شنوندگان به طور سربسته تحويل دهند... ولى قرآن در ترسيم صحنه هاى حساس اين داستان به طرز شگفت انگيزى "دقت در بيان " را با "متانت و عفت " به هم آميخته و بدون اينكه از ذكر وقايع چشم بپوشد و اظهار عجز كند، تمام اصول اخلاق و عفت را نيز به كار بسته است )).
    به همين دليل قرآن در مقدمه داستان آن را زيباترين داستان خوانده و در امتيازبندى داستانها بهترين امتياز را به اين داستان مى دهد و مى فرمايد: ((نحن نقص عليك احسن القصص )) (ما بهترين داستان را به زيباترين اسلوب براى تو بازگو مى كنيم ). ((قصه يوسف به آن طريق كه قرآن سروده بهترين سراييدن است ، زيرا با اينكه قصه عاشقانه است طورى بيان كرده كه ممكن نيست كسى چنين داستانى را عفيف تر و پوشيده تر از آن بسرايد)).
    اين فراز از داستان يوسف (ع ) در قرآن را مى آوريم تا بتوانيم نكات زيباى هنرى و ظرافتهاى ادبى و اخلاقى آن را كه با بيانى شيوا و تعابيرى زيبا آمده است ، بررسى كنيم و زبان به تحسين اعجاز هنرى آن بگشاييم . قرآن اين فراز از داستان را اين گونه آغاز مى كند:
    ((و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لايفلح الظالمون .))
    و آن زنى كه يوسف در خانه وى بود، از او تمناى كامجويى كرد و درها را بست و گفت : بيا. گفت : پناه مى برم به خدا كه مربى من است و منزلت مرا نيكو داشته است ، كه ستمگران رستگار نمى شوند.
    از نكته هاى قابل تاءمل در اين داستان كه نظر انديشمندان مسلمان و مفسران قرآن را به خود جلب نموده است و به اعجاز هنرى آن پرداخته اند، آيه فوق است .
    استاد جعفر سبحانى پيرامون هنر قصه گويى در سوره يوسف و اينكه اين آيه چگونه با حفظ عفت و عدم پرده درى به يك مساءله جنسى و كامجويى پرداخته است ، مى نويسد:
    ((دقت در مضمون آيه ما را با متانت و عفت بيان قرآن آشنا مى سازد... اينك نكات اين آيه را يادآور مى شويم :
    1. لفظ ((راود)) در لغت عرب درخواست اصرارآميز را مى گويند. اين لفظ حاكى است كه همسر عزيز در درخواست خود بسيار مصر بوده است ، اما به خاطر عفت بيان از بازگويى مواد اصرار كه همان كامگيرى مى باشد، خوددارى مى كند.
    2. هرگز نام اصراركننده را نمى برد و نمى گويد زليخا همسر عزيز از او درخواست مصرانه كرد، بلكه او را با جمله ((التى هو فى بيتها)) معرفى مى كند، يعنى بانويى كه يوسف در خانه او بود و از طريق تسلط اصراركننده بر يوسف و اينكه او پيوسته در چنگال آن بود، به استقامت فوق العاده يوسف اشاره مى كند.
    3. جمله ((غلقت الابواب )) (درها را بست ) ترسيم كننده خلوتگاه عشق است ولى نه به صورت صريح و آشكار.
    4. جمله ((قالت قيت لك )) (بشتاب به سوى آنچه براى تو آماده شده است ) آخرين سخنى است كه بانويى براى رسيدن به وصال يوسف مى گويد، اما چقدر سنگين و پرمتانت ، بى آنكه در آن تحريك باشد.))
    ديگر انديشمندان بزرگ اسلامى و صاحبنظران نيز انصاف ندانسته اند كه از كنار اين آيه بگذرند و به اعجاز هنرى آن نپردازند، از جمله مفسر بزرگ قرآن علامه طباطبائى (ره ) در اين باره مى نويسد:
    ((اين آيه شريفه در عين كوتاهى و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده و اگر در قيودى كه در آن به كار رفته و در سياقى كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشه هاى اين داستان كه در اين سوره آمده دقت شود، تفصيل مراوده نيز استفاده مى شود.))
    داستان اين گونه ادامه پيدا مى كند:
    ((و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين .))
    و يوسف را قصد كرد، يوسف هم اگر برهان پروردگار خويش نديده بود، قصد و آهنگ او كرده بود. چنين شد تا گناه و بدكارى را از او دور كنيم ، كه وى از بندگان خالص شده ما بود.
    در آيه فوق نيز قرآن در كوتاه ترين عبارات ، زيباترين و رساترين فراز داستان را تواءم با دنيايى از بار اخلاقى مطرح مى كند بدون اينكه انسان را به وادى ضد ارزشها و تمايلات نفسانى سوق دهد.
    ((به هر حال قرآن كريم با كمترين كلمات در يك جمله بدون اينكه تمامى آنچه را رخ داده ببيند و تصوير كند و هيجانات حاصله را منتقل نمايد، به دقيق ترين وجهى به يك حركت منحرف اشاره مى كند: "و لقد همت به " (و زن آهنگ او كرد) و "هم بها لو لا ان را برهان ربه " (اگر يوسف نيز برهان پروردگارش را نمى ديد و توجه نمى كرد، آهنگ آن زن را مى نمود). تمامى اين قسمت از ماجرا مكاشفه اى است از روحيات يك زن فاسد اشرافى و نيز اشاره اى است به شكوفايى ايمان و خداجويى يك جوان كه در چند جمله بيان مى گردد و تمامى جزئيات ماجرا در پس اين چند جمله كوتاه از انظار پنهان مى ماند، زيرا در همين چند پيام اصلى طرح شده است و نيازى به دقايق ماجرا نيست كه بى شك اگر آن دقايق مطرح شود، خود يك نوع آموزش با هدف و پيام قصه است .))
    ((و استبقا الباب و قدت قيمصه من دبر و الفيا سيدها لدى الباب ... .))
    هر دو به جانب در شتافتند و زن پيراهن يوسف را از پشت بدريد و در آن حال سرور آن زن را بر در منزل يافتند... .
    آتش شهوت و فساد در دل زليخا شعله افكنده و سراسر وجودش را دربر گرفته بود، تا جايى كه سر از پا نمى شناخت و جز كامجويى به هيچ چيز ديگر فكر نمى كرد. قرآن در اين آيه اين آتش شعله ور در وجود زليخا را با اين عبارت كوتاه بيان نموده است : ((و قدت قميصه من دبر...)). زليخا چنگ انداخت تا جلوى فرار يوسف را سد كند و او را در دام شهوت خود گرفتار نمايد و تسليم ميل جنسى خود سازد، شايد اين آتش را فرو نشاند.
    آيات بعد به برخورد عزيز مصر با يوسف و زليخا در جلوى در و ترفند و نيرنگ زليخا در دفاع از خود و شهادت يكى از بستگان زليخا درباره اين ماجرا پرداخته است . در اينجا صحنه اول نمايش به پايان مى رسد و پرده براى نمايش صحنه بعدى كنار مى رود و آن فراز از داستان به روى صحنه نمايش مى آيد كه خبر اين شيفتگى و شيدايى زليخا به گوش زنان در شهر رسيد و زبان به ملامت زليخا گشودند.
    ((و قال نسوه فى المدينه امرات العزيز تراود فتيها عن نفسه قد شغفها حبا... .))
    زنان در شهر گفتند: همسر عزيز از غلام خويش كام مى خواهد و فريفته او شده است ... .
    يكى از نكات قابل تاءمل در اين داستان ، اعجاز واژگان است . قرآن ((تمام كلمات را با دقت و وسواس انتخاب مى كند)) تا ضمن اينكه بار اخلاقى داشته باشد، بار معنايى خود را نيز از دست ندهد و رعايت ادب و متانت بيان با معنايى رسا در قالب واژه اى شيوا با يكديگر تواءم باشد، چندان كه اگر واژه ديگر را جايگزين آن كنيم آن بار اخلاقى و معنايى را نداشته باشد و واژه ((شغف )) در اين عبارت قرآنى (و قد شغفها حبا) نشان از اعجاز واژگان دارد.
    دكتر شريف (ره ) در زمينه بار معنايى اين واژه مى نويسد:
    ((در عربى تعدادى واژه هست كه معنى محبت مى دهد: حب ، ولع ، عزم ، عشق ، قرم و امثال اينها. اما هر كدام از اين واژگان يك مرحله از مراحل محبت را مى رسانند، لذا معنا و مكان ((ود)) و جاى ((حب )) معين است . كاربرد ((شغف )) هم همين طور و... لغت شناسان مى گويند ((شغف )) آن محبتى است كه محب از رسوايى ترس ندارد و مى گويد هر چه باداباد. قرآن اين گونه ظرايف را بدقت رعايت مى كند.))
    نكته ديگر اينكه اين واژه است .
    ((فلما سمعت بمكرهن ارسلت اليه و اعتدت لهن متكا و اتت كل واحده منهن سكينا و قالت اخرج عليهن ... .))
    زليخا بعد از آگاهى از مكر و نيرنگ زنان ، نقشه بسيار ماهرانه اى كشيد و آنها را دعوت كرد و براى هر يك متكايى تهيه نمود و به دست هر يك كاردى داد و در همين حال از يوسف خواست به يكباره به مجلس درآيد. زنان با ديدن حسن يوسف مست و مدهوش جمال بديع او گشتند و آنچنان تحت تاءثير اين جلوه جمال قرار گرفتند كه دستهاى خود را به جاى ميوه بريدند و و زبان به تكبير و تحسين آن حسن جمال گشودند.
    قرآن در اين فراز از داستان نيز زيباترين بيان و اسلوب را در توصيف يوسف (ع ) به كار گرفته است و از ويژگى قرآن در داستانها همين است كه وقتى در توصيف جاى تاءمل است ، تاءمل مى كند و آنجا كه محل عبور است ، عبور مى كند و نمونه عينى آن در اين فراز از داستان كاملا مشهود است . ((در اينجا بدون اينكه به توصيف جزء به جزء فيزيكى هيكل و صورت يوسف پرداخته شده باشد، همه آنچه لازم بوده آورده شده است .))
    ((... فلما راينه و قطعن ايديهن و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم .))
    ... پس همين كه وى را بديدند، و اله و شيداى او شدند و دستهاى خويش را بريدند و گفتند: منزه است خدا، كه اين بشر نيست ، اين فرشته اى بزرگوار است .
    قرآن كه با عبارت فوق نهايت زيبايى يوسف (ع ) را به تصوير كشيده است ، در پايان با عبارت ((الا ملك كريم )) از حسن صورت و سيرت و جمال ظاهر و باطن آن جناب از زبان مصر سخن به ميان آورده است ، در حالى كه در برخى داستانها مى بينيم داستان نويسان ((در توصيف هيكل و خصوصيات بدنى قهرمان دستان خود پاى در وادى غير باز مى گذارند و به عنوان مثال قسمتهايى از بدن شخصيتها را هم توصيف مى كنند كه از نظر شرع در علام واقع نيز بايد پوشيده باشد)) و يا در صورت چشم پوشى و گذر از اين توصيفات ((فصل مشبعى درباره زيبايى چهره و كجى ابرو و ستبرى سينه قهرمان سخن مى گويند)).
    ((قالت فذلكن الذى لمتننى فيه و لقد راودته عن نفسه فاستعصم ... .))
    (زليخا) گفت : اين همان است كه درباره او ملامتم كرديد، من از او كام خواستم و او خويشتن دارى كرد... .
    در اين آيه زليخا به دفاع از خود برمى خيزد و يوسف (ع ) را تهديد مى كند كه اگر تسليم خواسته او نگردد، به زندان و خوارى و ذلالت مى افتند و يوسف نيز در پاسخ به اين تهديد مى فرمايد:
    ((رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين .))
    پروردگارا، زندان براى من از گناهى كه مرا بدان مى خوانند خوشتر است و اگر نيرنگشان را از من دو نكنى ، متمايل به ايشان مى شوم و از جهالت پيشگان مى گردم .
    باز از نكات قابل تاءمل و توجه در اين داستان ، نكته زيبا و ظريفى است كه در اين آيه وجود دارد. يكى از ويژگيهاى اين داستان درنگها و سكوتهاى بموقع قرآن در فرازهاى مختلف داستان است . همان طور كه در بحثهاى پيشين آمد، قرآن گاه روى نكته و فرازى تاءمل و درنگ مى كند و گاه ساكت مى ماند و با ظرافتى خاص و لطافت بديعى از موضوعى در مى گذرد و به پيچ ديگر داستان مى رود. از آن جمله سكوتها در آيه فوق است . در اين آيه قرآن از عشق و شيدايى و دلباختگى زنان مصر نسبت به يوسف كه در آن مجلس گرد آمده بودند به طور مستقيم سخنى به ميان نياورده است ، اما از فحواى كلام و از زبان يوسف به صورت غير مستقيم و گذرا به عشق و مراوده ايشان نيز اشاره كرده است ، بدون اينكه وارد ريز مطلب مى شود. از اين سخن يوسف كه در قالب دعاست ، برمى آيد كه ((زنان مصر هم او را دعوت نموده و با او مراوده كردند، همان طور كه زليخا او را به خود دعوت نمود و با او مراوده كرد. اما اينكه دعوت زنان مصر به سوى خودشان بوده و يا دعوت يوسف به اين بوده كه پيشنهاد زليخا را بپذيرد و يا هر دو كار را كرده اند، هم گفته اند خواهش او را بپذير و هم خواهش تك تك ما را، آيه شريفه از آن ساكت است و فقط از يك جمله مى توان مختصر استفاده اى كرد و آن اين است كه فرمود: ((الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن )) (اگر ايشان را از من نگردانى ، من متمايل به سوى آنان مى شوم ) )).
    آيه بعد ((فاستجاب له ربه تصرف عنه كيدهن ...)) نيز از اين عشق و شيدايى زنان ، به طور غير مستقيم و گذرا، پرده برداشته است .
    با توجه به نكات زيبا و لطايف بديع در داستان فوق كه از شكوه داستان پردازى در قرآن نشان دارد، مى توان اين گونه برداشت نمود كه قرآن كريم در مضامينى كه به گونه اى با ارزشهاى اخلاقى اصطكاك دارد - يا بيم اصطكاك مى رود - با اين ضوابط روبرو مى شود:
    ((1. سعى مى شود به مضامين غير اخلاقى و ضد ارزشى با اشاره به سمبل نزديك گردد نه با ارائه جزئيات به گونه اى توصيفى و تصويرى .
    2. ارزشهاى خير و زيبايى و صلاح از مفاهيم ضد خود دورى نمى گزينند بلكه به استقبال و مصاف آنها مى روند.
    3. هدف از طرح مضامينى كه با ارزشهاى متعالى در اصطكاك مى گيرد، اراده پيروزى خير و حق و ارزشهاى والا و پيروزى قهرمانان و شخصيتهايى است كه در اين گيرودار مطرح شده اند و يارى دهندگان و تمسك جويان ارزشهاى متعالى بوده اند.
    4. پرداخت به مضامين ضد ارزشى سبب بدآموزى و اشاعه ضد ارزشها و نيز سبب كششهاى عصبى و تلاطمهاى روانى نمى گردد و اين شايد از ظريف ترين قسمتهاى بپرداخت به نكات مزبور باشد. 5. مخاطب يك مضمون ، يكى از مقولات هنر است . آيا اين مخاطب كيست ؟ فرد يا طبقه يا نظام ؟ احساس و عاطفه ، يا عقل و فطرت ؟ معمولا هر هنرمندى بنابر نوع بينش و ايدئولوژى و شخصيت ويژه خود، روى كلامش با يكى از موارد مذكور است . در طرح فرازهاى مذكور، قرآن كريم عمدتا فطرت برين خواص تعالى خواه عقل و خرد و عواطف انسانى را مورد خطاب قرار مى دهد، چنانكه حضرت على (ع ) در آغاز نهج البلاغه مى گويند: "خدا پيامبر را فرستاد تا ميثاق فطرت و نعمتهاى فراموش شده را به ياد آورد و دفاين عقل را برانگيزد."))
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    داستان موسى (ع ) و برخورد با دختران شعيب (ع ):

    داستان ديگرى در فرازى از داستان موسى (ع ) را پى مى گيريم : داستانى كه درست نقطه مقابل داستان پيشين است و از زنى آلوده و اسير هوا و هوس صحبت نمى كند، بلكه چهره يك زن پاكدامن ، عفيف ، متين و باشرم و حيا با در هاله اى تقدس به نمايش مى گذارد: نمونه اى زيبا و جالب از برخورد دو جنس مخالف بدون در هم شكستن حريم حيا؛ ((داستانى كه بر اساس يك ساختار هندسى طرح ريزى شده كه از اين طريق مى خواهد انديشه ها و پيامهاى خود را مطرح سازد)) تا نمونه و الگويى باشد در برخوردهاى اجتماعى زن و مرد در تمام جوامع بشرى و در همه عصرها و نسلها.
    اين فراز داستان از آنجا آغاز مى گردد كه موسى از دست ماءموران فرعون از سرزمين مصر گريخته و به ((مدين )) پا گذاشته و خسته و كوفته ، و گرسنه و تشنه در سايه سار درختى آرميده است . ناگهان متوجه مى شود كه عده اى بر آب مدين هجوم آورده اند تا گله خود را سيراب سازند، اما در آن طرف موسى دو زن را مى بيند كه در كنارى به جمع آورى و جلوگيرى از فرار گوسفندانشان مشغولند. تنهايى و تفاوت اين دو زن و كار سنگين شبانى كه به عهده دارند، توجه موسى را جلب مى كند. پس جلو مى رود و از آنها مى پرسد: ((كار شما در اينجا چيست ؟)). از زبان قرآن بشنويم :
    ((و لما ورد ماء مدين وجد عليه امه من الناس يسقون و وجد من دونهم امراتين تذودان قال ما خطبكما... .))
    و اين آغاز آشنايى موسى با اين دختران است . تا اينجاى ماجرا هيچ گونه تحريك و صحنه سازى عاطفى و هيجان انگيزى وجود ندارد. دختران خود را معرفى مى كنند:
    ((... قالتا لا نقسى حتى يصدر الرعاء و ابونا شيخ كبير.))
    ... گفتند: ما آب نمى دهيم تا آنگاه كه چوپانان بازگردند، كه پدر ما پيرى بزرگوار است .
    تقديم و تاءخيرهاى قران بى دليل نيست و اينكه دختران ابتدا به توجيه عمل خود مى پردازند و سپس انگيزه اصلى چوپانى را پيرىِ پدر معرفى مى كنند، جاى تاءمل دارد. تفاوت دختران به لحاظ اعتقاد به ارزشها و تربيت ويژه مذهبى كه دارند براى موسى آشكار مى شود و آنها در حقيقت خود را اين گونه به موسى مى شناسانند؛ البته شناسايى كه به گونه اى طبيعى پيش مى آيد و بسيارى از رخدادهاى درونى در اينجا ناگفته مى ماند. موسى جوانمردانه گوسفندانشان را آب مى دهد (فسقى لهما) و سپس بى اعتنا به سايه باز مى گردد و از خدا غذايى براى رفع گرسنگى مى طلبد ((ثم تولى الى الظل فقال رب انى لما انزلت الى من خير فقير)). دختران مى روند و موسى را ((در خويش )) با خاطره اى دلپذير از جوانمردى و ايمان همراه مى برند.
    اين از نكاتى است كه پرداختن به آن در ين اثر هنرى مذهبى بى شك كار بس پيچيده اى است . حفظ موازين عفت و اخلاق و ارزشهاى متعالى ، آن هم در جامعه اى مذهبى كه به دليل تحريمها نزديك شدن به آن غير ممكن است و در صورت پرداختن به آن به ناكامى و درهم شكستن حرمتها و ارزشها قرين مى گردد، دشوار است . دقت در نحوه پرداختن قرآن كريم به اين موضوع و اشارات و مرز بين اشارات و وقايع عينى كه در پشت آن حضور دارد، مى تواند براى هنرمندان بسيار مؤ ثر باشد.
    دختران رفتند، اما پس از مدت كوتاهى يكى از آنها بازگشت . در تصوير قبلى كه دختران نشان داده شدند، نحوه معرفى آنان با خوددارى از ورود ميان جمعيت و تربيت آنان زير نظر پدرى پيامبر بود، اما اينك نحوه معرفى كاملا تغيير كرده است . اين يكى از دختران است كه مى آيد. چگونه ؟ قرآن مى توانست به نحوه راه رفتن او اشاره نكند. آن وقت ما مى توانستيم همه گونه حدسى راجع به او بزنيم . موسى خسته ، گرسنه و چشم به راه غذاست كه ناگهان دختر را مى بيند كه به سويش مى آيد. آيا پشت اين تصوير در دل موسى چه احساساتى بيدار مى شود؟ كسى نمى تواند درباره دختر تصويرى كم و بيش به دلخواه در ذهن ايجاد كند. قرآن كريم از همان آغاز با اشاره به راه رفتن دختر، فضاى داستان را حريمى از عفاف و تقدس فرو مى برد و به خواننده اجازه نمى دهد كه در شخصيت دختر جز اين عفت و پاكدامنى در جستجوى خصوصيات متضاد آن باشد:
    ((فجاءته احديهما تمشى على استحياء قالت ان ابى يدعوك ليجزيك اجرما سقيت لنا... .))
    يكى از دو زن كه به آزرم راه مى رفت ، نزد او آمد و گفت : پدرم تو را مى خواند تا مزد آب دادنت را بدهد... .
    اين همان دختر است كه موسى در ذهن او خاطره اى از خود باقى گذاشته و اينك بر هودجى از وقار و حيا به سويش باز مى گردد (تمشى على استحياء) و اين تمهيد يك ازدواج است و ترسيم عشقى پنهان در هاله هاى از تقدس و اشارت لطيف و بديع . شايد يك داستان نويس امروزى كه پرواى قلم و نوشتن نيز نداشته باشد، در ترسيم اين لحظه به ((صورت گل انداخته از شرم دختر)) اشاره مى كرد. اما قرآن شرم را در گامهاى دختر توصيف مى كند نه در سيماى او! بى آنكه از دست و پا گم كردن توصيف و نشانى باشد. موسى دعوت را مى پذيرد و به خانه پدر آن دختر پاى مى گذارد و از سرگذشت خود و داستان زندگى و مبارزاتش سخنى به ميان مى آورد ((فلما جاءه و قص عليه القصص )) و آن پير كسى جز ((شعيب پيامبر)) نيست كه از موسى دلجويى مى كند و به او بشارت نجات از دست ستمگران را مى دهد و مى گويد كه ترس و هراسى از فرعون و فرعونيان نداشته باش ((لا تخف نجوت من القوم الظالمين )).
    دخترى كه موسى را به خانه خواند، همان است كه بعدها به پدر پيشنهاد مى دهد كه :
    ((احديهما يا ابت استاءجره ان خير من استاءجرت القوى الامين .))
    اى پدر، اين مرد را به خدمت خود اجير كن ، كه بهتر كسى كه بايد به خدمت برگزيد كسى است كه امين و توانا باشد.
    در پس اين جمله چه خواهش و تمنّايى نهفته است ؟ او درست بر دو چيز انگشت نهاده است : 1) نياز شعيب به انسانى قوى ؛ 2) نياز او به انسانى امين و قابل اعتماد. ترتيب اين صفات نيز زير كانه و معنى دار است ، پس چگونه ممكن است پدرى نزديك و هوشيار همچون شعيب آن را در نيابد؟
    معلوم مى شود آنچه ذهن و دل دختر را مشغول داشته همين است : قوى و امين بودن . و آيا اين مجهول و مطلوب همه زنان نيست آنگاه كه به مردى مى رسند و همتاى خويش را جستجو مى كنند؟ مى بينيم همه چيز تنها با ايما و اشاره و ايجاز مى آيد. در اين بيان ، بدون اينكه به وراى اين اشارت پرداخته شود و ذهن و روح خواننده را در كششهاى عصبى يا هيجانى فرو برد و بدون اينكه در اين ميان قدسيّت مقام دختر و پاكى رابطه در معرض تزلزل قرار گيرد، خواننده همه چيز را درمى يابد و روح او تا فرازهايى برين به پرواز درمى آيد. پيشگفتار: سبك و شيوه علّامه (ره ) در بيان قصص

    تفسير الميزان كه يكى از تفاسير ارزشمند عصر حاضر به شمار مى رود، حاصل سالها تلاش مداوم و خستگى ناپذير علامه سيد محمد حسين طباطبائى - رحمة اللّه عليه - (1282 - 1360 ه ش ) است . استاد فرزانه در اين اثر ماندگار خود در جهان اسلام صد و چهارده سوره قرآن را از ابعاد مختلف روايى ، تاريخى ، علمى ، كلامى و فلسفى كاويده و ضمن شرح و بسط گسترده آيات به بررسى ديدگاههاى مفسران قرآن ، اعم از شيعه و سنى ، پرداخته است و در اين راستا با توجه به اينكه بخش قابل توجهى از قرآن را قصه ها داستانها تشكيل مى دهد، در كنار تفسير و توضيح اين داستانها، به اهداف قصه گويى در قرآن نيز نظر داشته و ضمن بررسى نكات ظريف قصه ها، پيامهاى هر قصه و داستان را بيان نموده است .
    حضرت علامه در نقل قصص قرآن شيوه خاصى را مبذول داشته است كه مى توان گفت وجه تمايز ايشان از ديگر مفسران و قرآن پژوهان و حتى برخى از كتابهاى قصص قرآن و تاريخ انبياء است كه به طور خلاصه به آنها اشاره مى گردد. قصص از ديدگاه قرآن

    از آنجا كه روش علامه در الميزان تفسير ((قرآن به قرآن )) است قرآن پژوه و مفسر بزرگ با غوص در درياى بيكران قرآن گوهر آيات را از ژرفاى آن بيرون كشيده و در كنار ديگر گوهرهاى وحى قرار داده و گنجينه اى از معارف فراهم آورده است .
    اين ((سيره خاص الميزان است كه جز در روايات معصومين عليهم السلام در تفاسير پيشينيان بندرت ديده مى شود و بعد از آن هم هنوز به ابتكار خويش باقى است ، همانا شناسايى آيات كليدى و ريشه اى قرآن است كه در پرتو آن آيات كليدى درهاى بسيارى از آيات ديگر را گشوده و با شناخت آن آيات ريشه اى اين شجره طوبى تغذيه بسيارى از آيات شاخه اى مى گردد)).
    علامه اين شيوه را نيز در بررسى قصص قرآن به كار گرفته و ((با روشى قرآنى و تفسير قرآن به قرآن به قصص قرآنى مى پردازد)) و در پرتو نور قرآن نمايى زيبا و روشن از يك قصه را به تصوير مى كشاند و ترسيم مى كند و ((مى كوشد كه به آيات حاكى از يك قصه ترتيب زمانى بدهد و از مجموع آيات مربوط به آن ، يك قصه كامل قرآنى را فراهم آورد)). قصص از ديدگاه روايات

    علامه (ره ) داستان و قصص را نيز از ديدگاه روايات بررسى نموده و ضمن بيان روايات ، به نقد آنها نيز پرداخته و به ((نقل احاديث و اخبار صحيح از پيامبر (ص ) و صحابه و ائمه معصومين (ع ) اعتنا و اهتمام تمام نشان داده )) و در ذيل هر فرازى از داستان ، فصلى تحت عنوان ((بحث روايى )) و ((قصه در روايات )) آورده كه ضمن نقل روايات از منابع تشيع و تسنن ، از نقد آنها نيز فرو گذار ننموده است . او با نگاهى ژرف با سنگ معيار وحى روايات را مى سنجد و آنهايى را مى پذيرد كه با آيات تعارض و تناقضى نداشته باشد، نه اينكه قصه را با روايات مجعول تاريك و تيره گرداند. خود در اين باره مى نويسد:
    ((پيامبر گرامى به عموم مسلمانان معيارى دست مى دهد كه با آن معيار و محك محلى ، معارفى را كه به عنوان كلام او و يا يكى از اوصياى او برايشان روايت مى شود، بشناسد و بفهمند آيا از دسيسه هاى دشمن است و يا براستى كلام رسول خدا (ص ) و جانشينان اوست و آن اين است كه هر حديثى را شنيديد به كتاب خدا عرضه اش كنيد. اگر موافق با كتاب خدا بود، آن را بپذيريد و اگر مخالف بود، رهايش كنيد.)) اسرائيليات در قصص

    علامه در همان هنگام كه قصص را در روايات بررسى مى نمايد، از ترفند يهود نيز غافل نمى ماند و ((اسرائيليات )) در روايات و اخبار از نگاه تيزبينش به دور نيست و با درنگ و تاءمل ، اسرائيليات را از دامن پاك داستانهاى قرآن مى زدايد و هشيارانه از آميختگى برخى اخبار و روايات با اسرائيليات و تحريفات يهود هشدار مى دهد و به قرآن پژوهان اين نكته را يادآور مى شود كه چگونه يهود در طول تاريخ خواسته اند قصص قرآن و تاريخ پيامبران را با افسانه و خرافات درهم آميزند و آن را چون پوستينى وارونه نمايان سازند.
    شرح و بسط اينكه اسرائيليات از چه زمانى و به وسيله چه كسانى در متون و منابع اسلامى رواج يافت ، فرصتى ديگر را مى طلبد و در حوصله اين بحث نمى گنجد، ولى به طور اجمال مى توان گفت كه ((آغاز نشر اين آثار در ميان روايات اسلامى به دوره صحابه مى رسد و در دوره تابعين تدوين آثار اسلامى گسترش مى يابد. در عوامل گسترش نشر آن نيز به اشاره مى توان گفت ناآگاهى و بى سوادى مردم جزيرة العرب ، تمايل و گرايش عرب آن روز به شناخت اسباب و علل و مبداء آفرينش و حادثه هاى هستى ، شهرت داستانهاى ملل و پيامبران در ميان مردم و اجمال قصه ها در قرآن و اهميت قصه سرايى و داستان پردازى در ميان اعراب ، توطئه هاى يهوديان نفوذى براى آلوده ساختن منابع اسلامى و... از عوامل مهم شيوع و نشر اسرائيليات و نصرانيات در ميان تفاسير اسلامى است )).
    علامه با دقت نظر و ژرف انديشى و تاءمّل در اخبار و روايات در برابر اين توطئه مى ايستد و ((موضع منتقدانه بسيار سختگيرانه اى دارد و هشدار مى دهد كه اكثر مفسرين در تفسيرهايشان در اين ورطه افتاده اند و علت آن در طبيعت داستان و داستان پردازى و تاءثير آنها در تفاسير و افراط در تمسك به انواع احاديث و پذيرش بى چون و چراى آنهاست ، ولو اينكه با صريح عقل و آيات محكم قرآنى مخالف باشند. او ريشه اسرائيليات و منشاء راه يافتن آنها به روايات اسلامى را مى كاود و براى اين كار، مضامين اين گونه روايات را با آنچه در تورات و انجيل آمده است ، تطبيق مى دهد و وجوه تشابه و اختلاف آنها را باز مى نماياند و جعليات يهوديان را كه با اقوال انبياء عليهم السلام و الهيات اصيل اديان توحيدى مخالفت دارد، بيان مى كند)).
    از آن جمله علامه در ذيل آيه 103 سوره بقره به داستان ساختگى يهود درباره هاروت و ماروت اشاره دارد و با نگاهى ژرف و عالمانه ، ضمن نقل داستان ساختگى ، به نقد و بررسى آن مى پردازد و زشت ترين گناه و معصيتى را كه يهود به آن دو فرشته خدا نسبت داده اند، از دامن آن دو موجود پاك مى پيرايد و درباره اين روايات خرافى و ساختگى مى نويسد:
    ((پس ، از اينجا براى هر دانش پژوه خردبين روشن مى شود كه اين احاديث مانند احاديث ديگرى كه در مطاعن انبياء و لغزشهاى آنان وارد شده از دسيسه هاى يهود خالى نيست ، و كشف مى كند كه يهود تا چه پايه و با چه دقتى خود را در ميانه اصحاب حديث در صدر اول جا زده اند تا توانسته اند با روايات آنان به هر جور كه بخواهند، بازى نموده و خلط و شبهه در آن بيندازند.))
    الميزان ميزان و محكمى است براى تشخيص سره از ناسره و جدايى خالصى ها و ناخالصى ها، و از اين رو علامه ((در پرتو آگاهيهاى عظيم و كارآمد خود، جاى جاى اين اخبار و آثار را به نقد كشيده و بر تمامت آنها مهر بطلان زده است )). تطبيق قصص با تورات و انجيل

    يكى ديگر از شيوه ها در الميزان بررسى تطبيقى قصص قرآن با تورات و انجيل است . علامه در مقام مقايسه برآمده و قصص قرآن را در يك كفه و داستانهاى تورات و انجيل را در كفه ديگر گذاشته و خواننده را محور قرار داده است تا، با سنجش و دقت نظر، به حقانيت قصص قرآن پى ببرد و تحريفات و خرافاتى را كه در تورات و انجيل وارد شده است ، خود عينا نظاره كند.
    از جمله در داستان آدم (ع ) كه ميدانى فراخ و گسترده براى افسانه پردازى و ياوه هاى بيهوده گويان است ، با مقابله اين داستان در قرآن و تورات ، غبار اساطير را از چهره داستان مى زدايد و مى نويسد:
    ((در بعضى اخبار آمده كه مار و طاووس دو تا از ياوران ابليس اند چون ابليس را در اغواى آدم و همسرش كمك كردند، و چون اين روايات معتبر نبود، از ذكر آنها صرف نظر كرديم . و خيال مى كنم از روايات جعلى باشد، چون داستان از تورات گرفته شده و ما در اينجا عين عبارات تورات را مى آوريم تا خواننده به وضع آن روايات كاملا آگهى يابد...))
    و بعد از فراغ از داستان ، مطلب را اين گونه به پايان مى برد:
    ((خواننده عزيز با تطبيق و مقايسه اين دو داستان با هم ، يعنى داستان آدم به نقل از قرآن كريم و به نقل از تورات و سپس دقت در رواياتى كه از طريق عامه و شيعه وارد شده ، به حقايق اين قصه پى مى برد.))
    در داستان هابيل و قابيل نيز ضمن تطبيق داستان با آنچه در قرآن و تورات آمده است ، خواننده را به داورى و قضاوت فرا مى خواند و مى نويسد:
    ((خواننده را سفارش مى كنم كه نخست در آنچه از تورات و آيات قرآن كه راجع به پسر آدم نقل كرديم دقت كند، آنگاه آنها را باهم تطبيق نمود و سپس داورى كند.)) و از اين گونه است مطابقت برخى از داستانهاى قرآن با انجيل كه خواننده را به همين تاءليف ارجاع مى دهيم .
    [HR][/HR]
     
    یک شخص از این تشکر کرد.