1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

▆▇ اتفاق و داستانی غم انگیز ، اما شنیدنی و آموزنده.... ▆▇

شروع موضوع توسط Deleted member 25512 ‏30/4/13 در انجمن کودک و نوجوان


  1. [HR][/HR][HR][/HR]
    توجه..... توجه..... توجه.....
    [HR][/HR][HR][/HR]
    ترجیا اگه خانمی این تاپیک رو باز کرده پیشنهاد میکنم صرف نظر کنه از ادامه خوندن ش ....


    ترجیا اگه خانمی این تاپیک رو باز کرده پیشنهاد میکنم صرف نظر کنه از ادامه خوندن ش ....



    ترجیا اگه خانمی این تاپیک رو باز کرده پیشنهاد میکنم صرف نظر کنه از ادامه خوندن ش....

    [HR][/HR][HR][/HR][HR][/HR][HR][/HR]


    [HR][/HR][HR][/HR]


    [HR][/HR]

    [HR][/HR]




    پسره به دختری که تازه باهاش دوست شده بود میگه :
    امروز وقت داری بیای خونمون ؟

    دختره : مامانم نمیذاره ، با چه بهونه ای بیام ؟

    پسره : بگو میخوام برم استخر . . .

    دختره اومد خونه دوست پسرش

    پسره : تو که اومدی استخر مثلا باید موهات خیس باشن
    برو تو حموم موهاتو خیس کن!

    وقتی دختره میره حموم ، پسره به دوستاش زنگ میزنه . . .
    پسره و دوستاش یکی یکی میرن تو حموم و...............
    این آخری که رفت حموم ، نه 1ساعت نه 2 ساعت ، موند تو حموم . . .
    دیدن این دیر کرد . . .

    رفتن حموم که یهو دیدن دختره و پسره رگ دستشونو با هم زدند و گوشه حموم افتادن و روی دیوار حموم نوشته :

    نامردا خواهرم بود . . .
    .

    [​IMG]


    نکنید از این کارا دوست دختر شما خواهر یک بنده خداییه
    شایدم اصلا برادر نداره تکه این اصلا مهم نیست
    شاید دختره نمیفهمه چه آینده ای در انتظارشه ولی شما نکنید..



    [HR][/HR][HR][/HR]
     
    6 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : ▆▇ اتفاق و داستانی غم انگیز ، اما شنیدنی و آموزنده.... ▆▇

    خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
    خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
    خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
    اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
    بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
    تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
    به محـــل زندگیش بازگردد.
    روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
    شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
    دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
    دردش گفتنی نبود….!!!!
    رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
    نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
    چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
    خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
    دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
    به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
    امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
    انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
    احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
    شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
    یک لحظه به خود آمد…
    دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!
     
    6 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,234
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : ▆▇ اتفاق و داستانی غم انگیز ، اما شنیدنی و آموزنده.... ▆▇

    والله به پیربه پیغمبراین تکه پارچه این قدرها که شما میگید معجزه نمیکنه
    الان یکی ازدوستای خانوادگی ما محجبه هست اما بازهم درامان نیست
    ازریشه و اصل باید فرهنگ سازی بشه
     
    5 نفر از این پست تشکر کرده اند.