پاسخ : درمان ناگهانی خیلی لطف کردین خوندید و نظر گذاشتید فاطمه خانم ایشالا خدا سلامت و موفقتون کنه:love0041:
پاسخ : درمان ناگهانی سلامت باشید ، ممنونم خوندینش طناز خانم منم امیدوارم همیشه بتونم دوست خوبی برای دوست خوبی مثل شما باشم:love0041:
پاسخ : درمان ناگهانی راستش حسین آقا از ویرایش شعرتون منصرف شدم ولی اگر بنده رو قابل بدونید چند تا نکته برای بهتر شدن شعراتون در آینده بهتون بگم؟ هر چند که میدونم از ذوق و قریحه خوبی بهره مند هستید این چیزهایی هم که میخوام بگم حتما حتما خودتون میدونید فقط محض یادآوری هست اگر اجازه بدید نکته ها یی رو که یادداشت کردم رو تایپ کنم و توی همین پست قرار بدم موید باشید داداش:love0041:
پاسخ : درمان ناگهانی واقعا لذت بردم مفهوم خیلی زیبایی داشت ممنون که با شعرهاتون ما رو مستفیض :laughingsmileyاملاشو نمیدونم درسته یا نه )می کنی :love0041:
پاسخ : درمان ناگهانی در مورد ویرایش کردن یا نکردن هر طور خودتون صلاح بدونید، امیدوارم از رک بودنم ناراحت نشده باشید و اگر شدید عذر می خوام نسبت به انتقاد کاملا باز هستم و اصلا لازم نیست خودتون رو برای بیان خوشایند به زحمت بندازین نظرتون رو بدون کمترین ملاحظه ی امنیتی!!! بیان کنید و بدونید قدر می دونم و می فهمم که دارید لطف می کنید و وقت میذارید از همون اولین پست هایی که از شما خوندم کاملا متوجه قلم شما شدم و خیلی خوشحال میشم از راهنمایی هاتون محروم نباشم منتظرماااا:love0041::love0041::love0041::love0041::love0041:
پاسخ : درمان ناگهانی فدای تو بشم که انقدر آقایی، املای شما همیشه درسته به افتخارت لازم بشه املای کلمه رو عوض می کنیم! (البته درست نوشتی رفیق جان) صفای بودنت :love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041:
پاسخ : درمان ناگهانی خب من امدم ... ببخشید که یک مقدار طول کشید قبل از شروع باید بگم که این نکاتی که خدمتتون عرض میکنم جنبه یادآوری داره و من میدونم که شما خودتون بهتر از من به این فرازهای ادبیات تسلط دارید .. پس جسارت بنده رو ببخشید ببین داداش در شعر امروز بر خلاف شعر کلاسیک که دیدگاه و نگرش کلی داشت ، امروزه دیدگاه شعرا جزئی و عینی هست . نیما میگه که : شاعر سنتی انسان و تفکر است چون شناختش از جهان به صورت ذهنی انجام گرفته و برای همین کلی بافی میکرده در شعرهاش که شاعر رو از فیلسوف و حکیم و غیره ..... جدا نمیکرد و به همین خاطر اشعار شعرای قدیم شبیه به هم هستند . مثلا شاعر کلاسیک میخواد غم خود رو بگه : یک دریا گریستم نیما میگه که : این حرف بزرگیه اما ملموس بودن شعر رو به خطر میندازه یعنی حرف و معنی شعر قابل لمس نیست ولی شاعر امروز برای بیان گریستن میگه : خون رگان خود را من قطره / قطره/ قطره /بگریم تا باورم کنند !!!! این یعنی تصویر سازی... یعنی تصاویر .... معانی ... که در شعر امروز قابل باور شده از طرفی مسائلی هستند که بدیهی اند مثلا : خوبی خوب است بدی بد است شب سیاه است خورشید نورانی است کلاغ شوم است روباه مکار است اینا خیلی بدیهی و آشکارا هستند و اگر شاعری این ها رو بگه خب کار هنری نکرده و دچار کلی بافی شده در صورتیکه هنر شعر امروز از ما میخواد که تجربیات شخصی و جزئی شده ی خودمون رو نه بصورت بدیهی در لفافه ای از تصویر به شنونده ها ابلاغ کنیم چون در شعر گفتن نداریم بلکه نشان دادن و تصویر سازی داریم .. اگر قرار به گفتن باشه شعر نیست داستانه شعر حتی میتونه همین بدیهی ها رو هم زیر سوال ببره مثلا سهراب میگه : من نمیدانم چرا میگویند / اسب حیوان نجیبی ست / و چرا در قفس هیچکس کرکس نیست میبینی داداش؟؟؟؟؟ یعنی دو امر بدیهی ( نجیب بودن اسب و نگذاشتن کرکس در قفس بعنوان حیوان دست آموز ) رو زیر سوال برده توی شعر شما هم از گفته های بدیهی و کلی زیاد دیدم .... مثلا : شب تار سیاهی اول اینکه شب سیاه است همه میدونن پس به کار بردن صفت سیاهی در این جا زیادی و حشو محسوب میشه دوم اینکه شما دارید تعریف میکنید در صورتیکه باید این شب تار رو با تصویر سازی نشون مخاطب بدید شاعر امروز اگر بخواد بدی و سیاهی شب رو نشون بده میگه : هست شب/ یک شب تب کرده و داغ / همچو ورم کرده تنی گرم یا : شب باطل / مثل یک معده ی ناسالم گاو / روی آبادی ما خالی شد همینطور تعابیر دیگه ای مثل : فکر تباهی / شوق گناهی / چشمانش شنبدم ناله هایی / شب تاب شبهای سیاهی / آینه نور خدایی و ...... شما به وزن تسلط دارید چون شعرتون داردای وزن فاعلاتن هست میتونید موزون شعر بگید ولی داداشم دقت کن اوزان عروضی هیچ نوشته ای رو به تنهایی شعر نمیکنه چون همونطور که از اسمش پیداست عرض است بر شعر، یعنی چسیبده است به شعر یعنی اول باید شعر داشت و بعد به وسیله عروض اون رو موزون کرد . زیاد حرف زدم ببخشید ... امیدوارم در کارهای بعدیت تصویر سازی های بیشتری ازت ببینم داداش موفق باشی :love0041:
پاسخ : درمان ناگهانی نگــــــار تحلیلت عالی بود از شعرهای خودت هم بذار بخونیم فکر کنم بچه ها هم موافق باشن :love0041:
پاسخ : درمان ناگهانی ممنونم از این همه زحمتی که کشیدید و خوشحال می شم همیشه بتونم از نظرات سازنده ی شما استفاده کنم به نظر من : یه موقع هست من به عنوان مخاطب عام دارم یه شعر رو می خونم ، صرفا به این جنبه نگاه می کنم که آیا تاثیری روی من داشت یا نه، یه موقع هست که به عنوان کسی که با شعر آشنایی داره می خونم و اون موقع سعی می کنم ظرافت هایی که مد نظرم هست رو ببینم، و اگر نبینم هم اتفاقی نیوفتاده ، هزار جور شعر هست که من این یه نوعش رو دوست نداشتم! ولی اگر بخوام به عنوان منتقد شعری رو بخونم بهتره نظر خودم رو بذارم کنار. خوبه برای انتقاد از خواسته های خودم فاصله بگیرم و برم تو فضای شعری که نوشته شده قرار بگیرم و در اونجا شعر رو با ایده آل همون شعر مقایسه کنم. اگر کسی نتونه این کار رو بکنه شروع می کنه خواسته های خودشو به عنوان انتقاد به نویسنده ی بیچاره گفتن و نویسنده معمولا یا سردرگم میشه و یا با پرخاش و عصبانیت برخورد میکنه. خوب دلیلش هم واضحه چون یا شروع میکنه حل شدن در منتقد و فضای جدید یا اینکه منتقد رو منصف نمیبینه کهالبته هیچ کدوم از دو کار درست نیستن... یه مساله ی دیگه که مطرح کردین موضوع "شعر امروزه" : شعر امروز یعنی چه شعری؟ می تونیم از دو نظر نگاه کنیم: یکی اینه که مثلا هر اتفاق تازه ای تو شعر افتاده توی اون شعر موجود باشه. مثلا حجم گرایی، نمادین بودن،دارای ترکیبات تازه بودن، رهایی از وزن ، رهایی از قافیه، زبان جدید(زبان قدیمی نباشد)... و یه دیدگاه دیگه اینه که شعر امروز شعریه که مخاطب امروز باهاش ارتباط بر قرار کنه. من به دومی معتقدم، البته تمام مواردی که توی گزینه ی 1 گفتم رو هم دوست دارم و ازشون در جای خودشون استفاده می کنم ولی ملزم نیستم که همه جا از همشون استفاده کنم (و غیر ممکنه!) مثلا همین سهراب و شاملو که هر دوشون شاعرای پر مخاطب و بزرگی هستن رو در نظر بگیرید. سهراب کاملا از نماد ها استفاده میکنه ولی شاملو از تصاویر . خوب حالا یکی به سهراب بگه این نمادایی که استفاده می کنی قدیمی شدن دیگه! مثل شاملو شعر بگو! خوب مشخصه که این درخواست، تفاوت فضای شعر سهراب و شاملو رو در نظر نگرفته. به نظر من شعر میتونه با وزن یا بدون وزن ، با تصویر یا بدون تصویر ، با ترکییات تازه یا بدون ترکیبات تازه، حجم گرا یا غیر حجم گرا، با زبان تازه ، یا با زبان قدیم، با زبان معیار یا با زبان کوچه و بازار و ... باشه. نویسنده ی شعر بسته به مخاطبی که در نظر داره ، فضایی که در نظر داره، میاد این چیزا رو انتخاب میکنه. مثلا میشه یه نفر همین الان بشینه با زبان زمان حافظ شعر بنویسه و مخاطب داشته باشه همونطوری که شعرای حافظ هنوز پرمخاطب محسوب میشه. ما نباید توی چیزای جدید گیر کنیم بلکه باید اونا رو به جعبه ابزارمون اضافه کنیم. موضوع بعدی : بیان کردن در لفافه و تصویر سازی موضوعی که مطرح کردین دارای جنبه هایی هست که فکر میکنم مورد توجه قرار نگرفتن. * یه جنبه ی خیلی پنهان شعر که خیلی اهمیت داره بافت شعره. بافت یعنی چه حجمی از احساس یا اندیشه با چه تعداد کلمه بیان بشه. ممکنه کسی فکر کنه همیشه بهتر اینه که تصاویر چند بعدی و فشرده در شعر وجود داشته باشه ولی به نظرم این دید اصلا هنری نیست. مثلا شما همین هنر آشپزی خودمون رو در نظر بگیرید، خامه به تنهایی خوشمزه اس ولی نمیشه خیلی خورد، شکر همینطور، آرد همینطور، بقیه مواد هم به همچنین. حالا وقتی یکی میاد یه کیک خامه ای درست میکنه یه بافتی رو درست میکنه که دوست داشتنیه. هنر در این نیست که یه عالمه ترکیبات فشرده بسازیم. بلکه هنر اینه که بسته به احتیاج بافت شعر ترکیب های ما فشرده و کم تراکم بشن. خوب می تونیم از ترکیباتی که مخاطب اونا رو بارها و بارها شنیده به عنوان کم تراکم استفاده کنیم چون مخاطب به محض شنیدن اونا معنیشون رو درک میکنه .(البته نه در هر شعری و نه در هر فضایی. )تصاویر و ترکیبات تازه تر دارای فشردگی بیشتر هستن و باید از اونا با دقت استفاده بشه.خوب حالا بخش اول این نوشته رو با این دید نگاه کنیم : در ابتدا یه موضوع نه چندان پیچیده مطرح میشه: ناگهان درمان شدم و بعد تو این چند خط اول بافت شعر کاملا کم تراکمه، ذهن مخاطب خیلی راحت به همراه شعر پیش میره.به صورت مشخصی در این بخش توصیف وجود دارد. از یک نگاه چشمهایی در شب تار سیاهی در میان کوچه هایی دختر تنهای پاک بی پناهی مردمکهای درشت و با حیایی فکر من فکر تباهی در سر نادان من شوق گناهی دیدگانش رو به مهتاب و به او میگفت ای ماه شبانگاه سیاهی روز محشر پیش داور باش ظلمش را گواهی بعد بافت شعر کمی و فقط کمی فشرده تر میشه: به صورت مشخصی در این بخش تصاویرحسی وجود دارند صورتم با صورتش نزدیک و پیدا شد خداوندی که گم می کردمش گاهی توی چشمانش چه دیدم ؟ چشمهایی!!! توی چشمانش شنیدم ناله هایی توی چشمانش به گوشم خورد فریادی، نوایی دوباره بافت شعر کم تراکم و ساده فهم میشه و البته توصیفی، ای علی(ع) جان بازتاب چشمها و اشکهایت می خورد در آب چاه و منعکس گردد به ماه و بازتابت باز از سیاره می افتد به چشمان سیاه و دیدمت!!! شب تاب شبهای سیاهی دیدمت!!! آیینه ی نور خدایی دیدمت!!! ای در شبانگاهان صباحی دوباره تراکم، توی چشمانش چه دیدم؟ چشم هایی!!! نور را در من سرایت داد، دورِ آشنایی آه ای تنهای سر در چاه، تاریکیِّ شب را می زدایی دوباره ساده می شنیدم ناله هایی، از علی مولای نخلستان، صدای بی صدایی... هنوز ساده ناگهان درمان شدم از یک نگاه چشمهایی در شب تار سیاهی در میان کوچه هایی آسمان، صاف و دلم صاف و غزل بافِ نگاهی کمی فشرده و دارای تصویر پیش پایم باز شد حتی میان کوچه ی بن بست راهی گفتم ای تک دختر زهرا(ع)، برو دیگر رهایی چشمهایت را مواظب باش، آخر تو امانتدار چشمان خدایی... در تمام شعر سعی شده ذهن مخاطب از فشار زیاد و زده شدن در امان بمونه و از ترکیباتی که مخاطب با اونا آشنایی داره به صورت آگاهانه ای کمک گرفته شده. این هیچ آسیبی به هنری بودن نوشته نمیزنه... ** جنبه ی نقلی و احساسی یه بعد دیگه ی موضوع ترکیبات شعره. تو این نوشته بعضی جاها حالت نقلی و بعضی جاها فضای احساسی وجود داره. دلیل این موضوع اینه که توالی این دو حالت اگر درست استفاده بشه باعث ایجاد غافلگیری در احساس مخاطب و لذت بخش میشه. شروع کاملا نقلیه، انگار مخاطب داره داستان میخونه، هیچ ترکیب شعری تازه یا نکته ی احساسی بیان نمیشه، مخاطب ایده ای نداره که شاید موضوع عاطفی باشه.بیان موضوعات کاملا مستقیم و داستانیه ناگهان درمان شدم از یک نگاه چشمهایی در شب تار سیاهی در میان کوچه هایی دختر تنهای پاک بی پناهی مردمکهای درشت و با حیایی فکر من فکر تباهی در سر نادان من شوق گناهی دیدگانش رو به مهتاب و به او میگفت ای ماه شبانگاه سیاهی روز محشر پیش داور باش ظلمش را گواهی در اینجا یه دفعه شک اول داده میشه، بیان عوض میشه، دیگه حالت نقلی داستانی نداره بلکه داره مستقیم روی احساس مخاطب حرکت میکنه. مشخصا تمام این بخش تصویره،موضوعات در لفافه بیان شدن . صورتم با صورتش نزدیک و پیدا شد خداوندی که گم می کردمش گاهی توی چشمانش چه دیدم ؟ چشمهایی!!! توی چشمانش شنیدم ناله هایی توی چشمانش به گوشم خورد فریادی، نوایی دوباره بر میگرده به شیوه ی نقلی در این بخش توصیف زیاد هست ولی تصویر شعری وجود نداره. ای علی(ع) جان بازتاب چشمها و اشکهایت می خورد در آب چاه و منعکس گردد به ماه و بازتابت باز از سیاره می افتد به چشمان سیاه و دیدمت!!! شب تاب شبهای سیاهی دیدمت!!! آیینه ی نور خدایی دیدمت!!! ای در شبانگاهان صباحی دوباره بیان احساسی میشه، دوباره تصاویر چند حسی... توی چشمانش چه دیدم؟ چشم هایی!!! نور را در من سرایت داد، دورِ آشنایی آه ای تنهای سر در چاه، تاریکیِّ شب را می زدایی بیان دوباره نقلی میشه و کمی احساسی می شنیدم ناله هایی، از علی مولای نخلستان، صدای بی صدایی... بیان ظاهرا نقلیه ولی در واقع احساس مخاطب درگیر میشه به این دلیل که مخاطب در ابتدای شعر درمان شدن رو نسبت به دختر تلقی می کرد ولی الان با خوندن همین جمله احساس کاملا جدیدی پیدا میکنه ... ناگهان درمان شدم از یک نگاه چشمهایی در شب تار سیاهی در میان کوچه هایی بیان نقلیه: آسمان، صاف و دلم صاف و غزل بافِ نگاهی بیان احساسی میشه: پیش پایم باز شد حتی میان کوچه ی بن بست راهی گفتم ای تک دختر زهرا(ع)، برو دیگر رهایی چشمهایت را مواظب باش، آخر تو امانتدار چشمان خدایی... ***وزن ما یه مفهوم داریم و یه هنر، به بیان دیگه یه چیزی که تو دل شاعره و می خواد به مخاطبش برسونه و در کنارش هنر شاعر برای رسوندن مطالبش. ترکبات تازه، وزن، تصویر و ... همگی توی دسته ی هنر هستن، یعنی هر کدوم زیبایی هایی دارن و اگر درست استفاده بشن می تونن در خدمت مفهوم شاعر باشن. این که می فرمایید باید با تصویر سازی و ... یه شعر بسازیم و بعد عروض به نظر من حرف اشتباهیه چون عروض و قافیه ، و عناصر شعر های نوگرا مثل تصویر سازی و ترکیب سازی و اطناب و اختصار، همشون ابزار هستن و نمیشه همشون رو با هم استفاده کرد!!! نمیشه یه نفر بیاد بگه میخوام نوشتم هم وزن درونی داشته باشه (مثل شاملو) و هم وزن نیمایی داشته باشه . نمیشه یه نفر بیاد بگه خوب من یه شعر سپید دارم حالا وزن مناسب بهش میدم چون ساخت شعر عوض میشه، پیامش میتونه ثابت بمونه ولی شعر جدیدی به وجود میاد و شعر قبلی از بین میره. همینطور اگه کسی بیاد و یه شعر موزون رو بدون وزن کنه. حرفم این نیست که غیر ممکنه ، حرفم اینه که زیباتر نمیشه، میشه یه چیز جدید و متفاوت! البته این ایده خیلی جالبه ولی واقعا اینطور نیست که من این شعر رو آروم آروم بافته باشم، شعر از بخش ناخودآگاه ذهنم مثل رعد و برق میزنه بیرون و تمام چیزایی که بالاتر گفتم یا بعد از این میگم خود به خود رعایت میشن... البته میتونم همینطوری هم شعر بنویسم ولی ترجیحم اینه که شعر با جوشش باشه نه با کوشش یه چالش اساسی توی خیلی از نوشته ها اینه که وزن درستی ندارن. مثلا می بینی شاعر می خواد یه غزل غمناک بنویسه بعد میاد یه وزن شاد استفاده می کنه ونتیجه خیلی مطلوب نمیشه. من اینجا سعی کردم از وزنی استفاده کنم که اولا ساده باشه و ثانیا کمی هم شاد باشه البته فقط کمی. برای اینکه تمام مخاطب های عزیز بتونن وزن رو بخونن چند جمله ی اول رو به صورتی نوشتم که فقط با یه وزن خونده میشن و نحوه ی خوانش دیگه ای ندارن و این باعث میشه مخاطب بتونه به وزن پی ببره و ادامه بده. البته حدسم اینه که بیشتر از نصف دوستانی که خوندن بدون وزن خوندن... ****موضوع حشو این موضوع برای اکثر مخاطب های یه شعر اصلا مطرح نیست مگه این که کسی دیگه شورش رو در بیاره و نوشتش انقدر پر از حشو باشه که توجه مخاطب عام هم جلب بشه. اما برای کسی که شعر زیاد می خونه موضوع فرق میکنه. مساله ی حشو چیز حساسیه باید ببینیم واقعا کسی که شعر رو نوشته نمی دونسته حشو چیه یا با قصد اومده یه ترکیبی که حشو به نظر میرسه توی شعر استفاده کرده. و برای این مساله باید وقتی داریم شعر رو می خونیم عجولانه قضاوت نکنیم. مثلا توی این نوشته ترکیب : "شب تار سیاهی " حشو نیست. چطور ممکنه؟ دقت کنید می بینید گفتم توی این نوشته حشو نیست نه اینکه هیچ وقت حشو نیست! مثلا اگر من دارم داستان می نویسم ، رمان می نویسم همچین ترکیبی خیلی خیلی نابجا و آزار دهنده اس. ولی وقتی توی شعر میاد باید ببینیم آیا دلیلی داشته و اگر داشته آیا دلیل به اندازه کافی قوی هست که این ترکیب پذیرفته بشه؟آیا هنری هست؟ من توی تمام این شعر برای شب ازسیاه استفاده نکردم!!! من برای شب از سیاهی استفاده کردم! فرق سیاه با سیاهی چیه؟ خوب مخاطب عام وقتی میخونه "شب تار سیاهی " میگه "خوب منطورش شب تاریکه دیگه " ولی با دقت بیشتر میشه دید که شب سیاهی میتونه این باشه :"اسم + صفت + یای نکره" و یا این :"مضاف + مضاف الیه" . اگر سیاهی به عنوان اسم خونده بشه به معنای سیاهی کردن و مفهوم استعاری گناه و تباهی هست.خوب پس این ترکیب یه ایهام داره و ایهامش هم به این شعر داخله یعنی مربوطه به فضای شعر میشه. از طرف دیگه تار بودن هم دو جنبه داره : یکی تار به معنای تاریکه و جنبه ی دوم برداشت حسی از کلمه ی تاره، تار در مقابل شفاف. این جنبه ی دوم در واقع مقداری حس سردرگمی و گیج بودن رو القا می کنه. برای فردی که با ظرافت بیشتری می خونه دیده میشه که شب و شبانگاه در ابتدا با سیاهی و تاری همراه شده ولی بعد از لحظه ی "درمان شدن" شب از تاریکی و تاری بری میشه. به این صورت : آه ای تنهای سر در چاه، تاریکیِّ شب را می زدایی آسمان، صاف و دلم صاف و غزل بافِ نگاهی خوب حالا با تمام این توصیفات ببینیم آیا این ترکیب ارزش موندن داشته یا نه؟ خوب باعث پیچیدگی برای مخاطب عام نمیشه و کسی که با دقت بیشتری میخونه هم به راحتی هم این ترکیب رو درک میکنه و هم این دو مصراعی که این بالا نوشتم براش بهتر معنی میشن .به نظر من ارزش موندن رو داره. خوب حالا با این مطالب گفته شده فکر میکنم جا داره یه چیزی روبیان کنم : توی این شعر از تصاویر استفاده شده ولی در حدی که با فضای شعر و مخاطب مورد نظر شعر هماهنگ و متناسب باشه. استفاده از تصویر بیشتر مثل اضافه کردن خامه بیشتر به یه کیکه، ممکنه یه نفر خوشش بیاد ولی همه دوست ندارن. من نوشته های کاملا تصویری و حجم گرا و ... هم دارم ولی در اینجا اصلا قصد نداشته و ندارم تصاویر بیشتری استفاده کنم چون تناسب کارم به هم می خوره. ***** بحث بعدی در شعر امروز مربوط میشه به موضوع داشتن مفهوم و انتقال حس و اندیشه تو شعر امروز ما شاهد یه پدیده جدید هستیم و اون پدیده اینه که گاهی شاعر اصلا برای بیان اندیشه ای نیومده بلکه فقط می خواد یه حس رو بیان کنه و برای مخاطبی که توی اون شعر دنبال مفهوم باشه واقعا تجربه ی بدی خواهد بود. در کنار این اشعار اشعار حجم گرا و اشعار با رویکردهای روانشناسانه رو داریم که فضای اونا عجیب و دور از ذهنه . هر کدوم از این انواع بیان برای خودشون زیبا هستن و خود من به همه ی انواعشون علاقه دارم ولی مخاطب امروز اصلا این طور نیست... واقعیت اینه که اکثر آدمای امروز حوصله ی فکر کردن زیاد رو ندارن و دوست ندارن چیزی بخونن که خیلی پیچیده باشه. دوست ندارن معما حل کنن تو شعر و فقط می خوان چیزی شبیه به مخدر باشه که یه لحظه ی خوش بهشون بده. یه لحظه فراموشی... خوب برای این کار میشه از همین موضوعاتی که در بالا گفتم (مثل بافت شعر و ...) استفاده کرد که باعث میشه مخاطب صرف خوندن یه نوشته احساس لذت بکنه. البته من در این زمینه ادعاییندارم که مثلا این نوشته ی من همچین خاصیتی داشته باشه. ولی یه چیزی هست که فکر میکنم بگم خوبه : اگر کسی این شعر رو بخونه چه تصویری در ذهنش منعکس میشه؟ و این تصویر از نظر روانشناختی و همچنین حجم گرایی چه مفهومی داره؟ یعنی اگر کسی که داره این شعر رو میخونه یه فرد مسلط به اشعار حجم گرا باشه آیا برای این فرد هم این شعر همین معنای محدود رو داره؟خوب من فقط یه دونه از برداشت های حجم گرایانه از این شعر رو میگم. یعنی با روش روانشناسی و حجم گرایی به شعر نگاه می کنم نه به روش عادی : ناگهان درمان شدم از یک نگاه چشمهایی در شب تار سیاهی در میان کوچه هایی تا اینجا خواننده (به روش حجم) داره فضا و حس اولیه میگیره، حس اینکه قرار آخر سیر شعر خوش و خوب تموم بشه، سیر این که یک نگاه شفا بخش قراره وجود داشته باشه ، حس اینکه بیماری همون سیاهی و در میان کوچه ها ی تاریک بودنه، (من = اول شخص مفرد) دختر تنهای پاک بی پناهی مردمکهای درشت و با حیایی (من = دختر تنها) این توصیفات رو حمل بر خودم میکنم. یعنی من دختر تنهای پاک بی پناهی هستم و داشتن مردمکهای درشت به معنای احتیاج مبرم به توجه و شهوته و با حیا بودن نشان از خودداری کردن من میده. یعنی تا اینجا شعر میگه :"من الان خوب شدم ولی قبلا گمشده در تاریکی بودم ولی سعی میکردم از بدی خودداری کنم و خوب باشم" (لازمه بگم که در شعر حجم گرا برداشت های ما میتونن آزاد تر از شعر معمولی باشن و همون طور که می بینید توی برداشت حجم گرایانه اصلا این مطرح نشد که دو نفر هستن بلکه فقط یه دختر تنها مطرحه. این به خاطر کدهاییه که گذاشته شده (تنهابودن دختر و این که هیچ توصیفی از شخص دیگری نشده)) فکر من فکر تباهی در سر نادان من شوق گناهی (من = اول شخص) دوباره همون پیام تکرار میشه دیدگانش رو به مهتاب و به او میگفت ای ماه شبانگاه سیاهی روز محشر پیش داور باش ظلمش را گواهی (من = سوم شخص مفرد) احتمالا برای شما هم این موضوع مطرح شده که چرا دختره با خود خدا صحبت نمیکنه و با ماه حرف میزنه؟ خوب توی برداشت حجم گرایانه پاسخش مشخصه! چون دختر که من باشم از دست خدا ناراحت هستم!در واقع معنی این بخش در دیدگاه حجم گرا میشه : "به ماه می گفتم که روز عدالت در بارگاه خداوند ، به ظلم خداوند بر من گواهی بده!" دوباره همون مطالب بالا به کمک تفسیر دلیل این نارضایتی از خدا میان : چون من احساس می کنم مثل دختر پاکی هستم که در سیاهی ها گمشده ولی از بدی خودداری می کنم و احساس می کنم خداوند به من ظلم کرده از ماه می خواهم که برای من شاهد باشد. صورتم با صورتش نزدیک و پیدا شد خداوندی که گم می کردمش گاهی در اینجا اتفاق جالبی میوفته : ما تا حالا دو تا "من" داشتیم، یکی اول شخص مفرد و اون یکی سوم شخص مفرد. یکی من بد و اون یکی من خوب. یکی من نزدیک و اون یکی یه دختر که من دور محسوب میشه. حالا اون بده شروع میکنه به حرکت، به تغییر و به خوبه ، به دوره، نزدیک میشه و در نتیجه احساس کمالی که گم می کرده رو پیدا میکنه. توی چشمانش چه دیدم ؟ چشمهایی!!! توی چشمانش شنیدم ناله هایی توی چشمانش به گوشم خورد فریادی، نوایی این جا هنوز ادامه ی همون حرکت رو داریم میبینیم ولی نزدیک تر شده. دیگه نزدیک صورتش نیست ، دیگه "توی چشمانش" رفته. یعنی مثل یه روح به کالبد اون وارد شده و درون اون قرار گرفته و توی چشم های اون قرار داره. در این موقعیت توی چشمانش ، چشم هایی یعنی بینش ها و دانایی هایی میبینه و همچنین ناله ها و فریاد ها و نواهایی میشنوه که اشاره داره به همون جنبه ی ناراضی بودن دختر. ای علی(ع) جان بازتاب چشمها و اشکهایت می خورد در آب چاه و منعکس گردد به ماه و بازتابت باز از سیاره می افتد به چشمان سیاه و دیدمت!!! شب تاب شبهای سیاهی در این بخش صاحب اون "چشمهایی" که میدیده رو پیدا میکنه. چشمها، به معنای دانایی ها و بینش ها متعلق به علی (ع) دانسته میشه . در واقع در این بخش دلیل مطلق بررسی میشه و ریشه ی دانایی ها بررسی میشه. چاه ، یعنی عمیق، آب نماد همیشگی برای معرفت اینکه بازتاب چشمها و اشکهای علی (ع) می خورد در آب چاه به این معناست که ریشه ی اصلی عمیق ترین معرفت ها و بینش ها از علی (ع) هستن و از دلسوزی ها ی علی (ع) ماه نماد عشق، نماد محبوب: انعکاس چشمان علی (ع) از چاه به ماه یعنی عشق انعکاسی از معرفت عمیق است و معرفت عمیق انعکاسی از بینش و دلسوزی مولا علی ، ولی تاثیر مولا علی به اندازه ای است که چیزی که از ماه منعکس میشود هنوز خود بینش مولاست. از سیاره می افتد به چشمان سیاه : یعنی از بین مخلوقات روی سیاره ، بینش تو میوفتد به چشمان سیاه : چشمان سیاه نماد پیرمراد و عارف کامل ، یعنی سلسله مراتبی گفته میشه که در انتها به انسان عارف کامل ختم میشه و درواقع آخرین انعکاس از علی (ع) دانسته میشه و بعد از اون "دیدمت" گفته میشه یعنی دوباره همون جنبه که علی انقدر در تجلی است که بعد از این همه انعکاس باز هم روشنایی از علی دانسته می شود. در تفسیر آیه :"الله نورالسموات و الارض" (خداوند نور آسمانها و زمین است)امام خمینی می فرماید که احتمالا نور به معنای وجود است و آسمان ها و زمین وجودشان را از خدا می گیرند ولی به این دلیل در این آیه گفته شده که خدا وجود آسمانها و زمین است که شدت حضور و تجلی خداوند را برساند.(البته من دقیقا جملات ایشون رو نگفتم ولی مفهوم دقیقا همینه) توی این شعر هم من همین منظور رو داشتم. یعنی با این همه سلسله ی مراتب در اخر تمام نور از علی است و چشمها مال اوست و بینش ها مال اوست نه این که ما درک نداریم ولی تجلی و حضور او خیلی شدید است... دیدمت!!! آیینه ی نور خدایی دیدمت!!! ای در شبانگاهان صباحی توی چشمانش چه دیدم؟ چشم هایی!!! در اینجا برای اینکه از غلو و زیاده روی در مقام علی(ع) جلوگیری بشه علی آیینه ی نور الهی دانسته میشه ، پس سلسله مراتبی که در قبل گفته شد یه سر سلسله پیدا می کنه و اون سر سلسله همون خداونده همانطوری که "سیاهی" دو تا مفهوم داشت، صباحی هم دو تا مفهوم داره . و در شبانگاهان صباحی به معنای خوبی در بدی و یا خوبیهای موجود در بدی معنی میده . یعنی علی را نه تنها خوبی متجلی در انسان عارف کامل و عشق و معرفت عمیق و اصلی می بینم بلکه او را حتی در خوبیهای انسان های بد هم متجلی می بینم. خوب اینبار توی چشمان چه کسی ؟ اینبار داریم راجع به چشمان علی (ع) صحبت می کنیم .پس اینبار توی چشمان علی چشم هایی دیدم که با توجه به دو مصرع قبل از آن حدس می زنیم که این چشمها متعلق به خداوند است. یعنی با این مصرع دوباره تاکید می شود که چشمان علی اول نیستندو در چشمان او هم چشمان دیگری قرار دارد... در واقع یعنی علی سرسلسله ی اصلی نیست و کس دیگری هست.و از غلو در مقام اون حضرت جلوگیری شده. نور را در من سرایت داد، دورِ آشنایی دور همان دختر است، همان سوم شخص مفردی که در واقع خود من هستم، نور را در من سرایت داد یعنی باعث روشن شدن و درک کردنم شد آه ای تنهای سر در چاه، تاریکیِّ شب را می زدایی می شنیدم ناله هایی، از علی مولای نخلستان، صدای بی صدایی... در واقع "آه ای تنهای سر در چاه تاریکیِّ شب را می زدایی" پیامی هست که از علی (ع)خطاب به من گفته میشه. سر در چاه بودن : در خود در گیر بودن و به عمق خود مشغول بودن. همون مشغول بودن به جنبه ی "دور " رو معنی میده. تنها : در واقع من یک نفر هستم و اون جنبه ی "دور" در واقع عکس منه که درون چاه افتاده تاریکی شب را می زدایی : شب مفهومش تاریکی است. مفهومش نبود نور است ، مفهومش عدم است. همانطور که دیدیم اصل علی دانسته شده و نور علیست، تابش از علی دانسته شده.(شب تاب شبهای سیاهی) وقتی من که خود شب هستم شروع کنم به سر در چاه کردن، نور به من سرایت می کند و در واقع به نبود خودم پی می برم! این پی بردن مثل زدودن تاریکی از شب است. یعنی اینکه چیزی نباشد و درک کند اینطور است... چرا مولای نخلستان، صدای بی صدایی؟ چون نخلها قاءم ایستاده هستند و سخن نمی گویند و در عین حال منفعت انها به دیگران می رسد. قاءم بودن به مرتبه ی بالای وجود داشتن اشاره داره و صدای بی صدایی به مرتبه ی فنا و نیست شدن در هستی مطلق یعنی ذات خداوند... ناگهان درمان شدم از یک نگاه چشمهایی ناگهان (تبدیل به) درمان شدم از یک نگاه (کردن و توجه کردن به ) چشمهایی(که متعلق به علی(ع) هستند) یعنی چون به منشا و اصل خودم برگشتم ناگهان تبدیل به اصل و وجود شدم. در واقع بیانگر مرتبه ی فنا شدن در علی (ع) هستش در شب تار سیاهی در میان کوچه هایی آسمان، صاف و دلم صاف و غزل بافِ نگاهی پیش پایم باز شد حتی میان کوچه ی بن بست راهی لف و نشر مرتب! در شب تار سیاهی ، آسمان صاف و دلم صاف و غزل باف نگاهی در میان کوچه هایی، پیش پایم باز شد حتی میان کوچه ی بن بست راهی اشاره به تغییر ناگهانی میکنه، یعنی "در شب تار سیاهی ،(ناگهان) آسمان صاف و دلم صاف و غزل باف نگاهی" یعنی اول موقعیتم سیاهی و خرابی و بدی بود و ناگهان همه چیز روشن و واضح شد(آسمان صاف) و پاک شدم(دلم صاف) و عاشق (غزل باف نگاهی) (در واقع عاشق نوعی بینش شدم) در میان کوچه هایی (ناگهان) پیش پایم باز شد حتی میان کوچه ی بن بست راهی: وقتی سردرگم وگم شده بودم و نمی دانستم کدام راه صحیح است ناگهان طوری شدم که حتی مسایل بدون راه حل هم برای من حل میشدند گفتم ای تک دختر زهرا(ع)، برو دیگر رهایی به خودم گفتم :"ای تک دختر زهرا(ع) برو دیگر رهایی" در واقع تک دختر بودن شبیه همون تنهای سر در چاه بودن اشاره به جنبه ی یکی بودن من نزدیک و من دوری داره که از اول شعر همراه هم بودن ولی این بار بر خلاف اون باری که من دور نفی شد و من نزدیک به رسمیت شناخته شد، من دور به رسمیت شناخته میشه و من نزدیک نفی میشه. در واقع اون دختر در اینجا تک دختر دانسته میشه و اشاره میکنه به این که جنبه ی برتر و بهتر در "من" پیروز شده و من خودم رو با این جنبه میشناسم. تک دختر زهرا (ع)بودن جنبه ی تقدس و پاکی به من میده و در واقع این یه پایان خوبه که از اول وعده داده شده بود. چشمهایت را مواظب باش، آخر تو امانتدار چشمان خدایی... آخر چشمهایت یا چشمهای خدا؟ در اینجا دوباره به جنبه ی فنای فی الله اشاره شده، در واقع همه ی وجود یک انسان چشمهای او به معنای درک و بینش او هستند و اینکه انسان امانتدار چشمان خدا باشد یعنی در واقع حتی درک و بینش انسان هم عاریتی است. مواظب باش : یعنی به انها توجه کن، به بینش خودت توجه کن و در آخر توجه خواهی دید که تو امانتدار بینش خداوند هستی و در واقع با توجه به درون خودت خواهی فهمید که همه ی وجود از اوست. اگر شعرای حجم رو خونده باشید احتمالا میدونید که اصلا شباهتی به این ندارن. توی اونا زمان و شخص و فعل و فاعل و مفعول و همه چیز برای شعر به کار گرفته میشه و معمولا برای مخاطبی به جز شاعرایی که خودشون حجم می نویسن آزار دهنده اس . من اینجا سعی کردم تو یه ظاهر ساده یه شعر حجم رو قرار بدم و در واقع این دو شعر رو منطبق بر هم نوشتم. کسی که همینطوری بخونه همون چیزی رو درک میکنه که ساده اس و کسی که عمیق تر بخونه ، هر چی بیشتر عمیق بخونه، عمیق تر درکش میکنه. تمام شعرای من همین شکلی هستن و حالت منشور دارن یعنی به ظاهر گاهی ساده هستن ولی اگر کسی کمی روی اونا فکر کنه شروع میکنن به باز شدن و دریا شدن. خوب البته می دونم این شعر نقاط ضعفی هم داره مثلا کلمات تکراری یه خورده زیاد هستن و دایره لغات یه خورده بسته اس و ... چقدر حرف تو دلم گیر کرده و چقدر مهلت کمه و چقدر دنیا تنگه! ممنونم که خواننده حرفام شدین هرچند احتمالا الان حاضرین شهادت رسمی بدین که این یارو خله! ولی واقعا لازم داشتم اینا رو بگم و الان سبک تر شدم ممنون :love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041::love0041:
پاسخ : درمان ناگهانی آقا اینا خییلی زیادن من در حد سه خط رو میخونم بیشتر کامپیوترم (مخم) هنگ مره:happy0199: