آماده شویم برای ظهور شرایط امروزه ی ما هم شرایط جنگ است، آن هم جنگ نرم! عملیات بود ودرگیری به شدت ادامه داشت. شهید کاوه هم یک ترکش خورده بود. اما اصلا به روی خودش نمی اورد. کم کم رنگ صورتش عوض شد و مشخص بود که حسابی ضعف کرده. باچند تا از بچه ها رفتیم به او گفتیم: ((شما زخمی شدی،باید بری عقب بستری بشی واستراحت کنی)) گفت(استراحت برای وقتی که توی گور رفتیم اونجا آنقدر بخوابیم واستراحت کنیم.اما اینجا باید بجنگیم و حرکت کنیم.))
پاسخ : لحظاتی با شهدا آماده شویم برای ظهور باران خیلی تند می آمد. به م گفت « من می رم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا. » با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی به ش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم.
پاسخ : لحظاتی با شهدا آماده شویم برای ظهور شهادت چیست؟ شهادت خلوت عاشق و معشوق است. شهادت تفسیر بردار نیست ، ای آنانکه در زندان تن اسیرید به تفسیر شهادت ننشینید که از درک قصه شهادت عاجزید. فقط شهید می تواند شهادت را درک کند. شهید کسی نیست که ناگهان در خون بغلتد و نام شهید را برخود بگیرد. شهید در ان دنیا قبل از اینکه در خون بتپد، شهید است و شما همچنان که شهیدان را در این دنیا نمی توانید بشناسید و بفهمید بعد از وصلشان نیز هرگز نمی توانید درکشان کنید. شهید را شهید درک می کند. اگر شهید باشید، شهید را می شناسید وگرنه آیینه زنگار گرفته چیزی را منعکس نمی کند که نمی کند. برخیزید و فکری به حال خود کنید
پاسخ : لحظاتی با شهدا آماده شویم برای ظهور چشمانت را ببند اي شهيد ! مبادا اين روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهي !
پاسخ : لحظاتی با شهدا آماده شویم برای ظهور ميگفت: هر روز صبح در خانمان را آب و جارو ميکنم... ميدانم پسرم ديگر نمي آيد.. اما فقط به اين اميد که قطعه اي از بدنش يا پلاکش را برايم بياورند تا دفن کنم و هر روز مزارش محل راز و نيازم باشد... راستي مگر بچه هاي گردان امام حسين(ع) هنوز به او نگفته اند پسرش را در آب هاي اروند جا گذاشته اند؟! شادي روح شهدا صــــــــلوات
پاسخ : لحظاتی با شهدا آماده شویم برای ظهور خواندم که نوشته بودي : من هرگز اجازه نمي دهم که صداي حاج همت در درونم گم شود . اين سردار خيبر قلعه ي قلب مرا نيز فتح کرده است و حالا ... مينويسم که اي سيد شهيدان اهل قلم صدايت هيچگاه در گذر زمان گم نخواهد شد ، که تو قلعه ي قلب تاريخ را نيز فتح کردي ...
پاسخ : لحظاتی با شهدا آماده شویم برای ظهور اَللّهُمَّ الرزُقنا تُوفيقِ شَهادَةِ في سَبيلک بيائيد باور کنيم که شهدا آدمهاي عجيب و غريبي نبودند . بيائيد باور کنيم که شهدا هم مثل من وتو بودند ، آره مثل من وتو . شهدا بچه هاي همين کشور و آب و خاک بودند. بعضي ها طوري از شهدا حرف مي زنند که انگار اونها موجوداتي غير طبيعي هستند که زندگي کردن و رفتار و کردارشون توي يک دنياي ديگه اتفاق افتاده ! نه ايشان هم مثل من و تو ، بچه هاي همين کوچه و محله ، توي همين کوچه ها قايم باشک بازي مي کردند، دعوا و بزن بخور ، سر همديگر را شکستن و هزار تا بازيگوشي و شيطوني ديگه. شهدا ، هم بچه هاي آروم سر به زير دارند ، هم بچه هاي شيطون . يه عده شون اينقدر بازيگوش بودند که عالم و آدم از دست شلوغ بازي هاشون کلافه شده بودند و يه سري شـون هم اينـقـدر نـور بـالـا مي زدنـد کــه قيافـه شـون از دور داد مـي زد اين يک شـهيده!!!
پاسخ : لحظاتی با شهدا آماده شویم برای ظهور جايزه نمي خوام دفتر را برد گذاشت رو به روش گفت: «بيا اين همه نمره بيست.» بغض گلويم را گرفته بود؛ بغضي سنگين. رو به قاب عکس کرد و گفت: «مگه نگفتي هر وقت نمره بيست بگيرم جايزه مي دي؟» بعد با اون چهره و نگاه معصومانه اش رو به من کرد و گفت: «مامان من جايزه نمي خوام فقط بگو بابا بياد خونه.» ديگه نتوانستم جلوي اشکم را بگيرم. رفتم قاب عکس عبدالله را از روي تاقچه برداشتم و گذاشتم توي کمد.
پاسخ : لحظاتی با شهدا [HR][/HR]آماده شویم برای ظهور چفیه ام کو؟! چفیه ام کو ؟! چه کسی بود صدا زد : هیهات !! عشق من کو ؟! مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟! چفیه ی شاهد اشکم به کجاست ؟!من چرا واماندم ؟! مأمن این دل طوفانی بی ساحل کو ؟! ای سحرگاه ! تو را جان شمیم نرگس ، چفیه منتظر صبح کجاست ؟! تربت کرب و بلا ! تو بگو چفیه ی سجاده چه شد ؟ ای مفاتیح ! بگو همدم دیرینه ی نجوایت کو ؟! آی مردم ، به خدا می میرم !! مرگ بی چفیه ! خدایا هیهات !! چفیه ام را به دلم باز دهید. عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد! گر چه من بد کردم ولی ای چفیه ! بدان بی تو دلم می میرد !!