1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

شروع موضوع توسط + فاطمه + ‏10/4/13 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

    [B][B][B][B][B][B][B][COLOR=#fe9601][B][COLOR=#000000][COLOR=black][B]حضرت يوسف[/B]

    [/COLOR][B][COLOR=black]داستان حضرت يوسف پسر يعقوب پيامبر رو تقريبا همه بلد هستند و من هم تصميم ندارم مطالب تكراري بنويسم . اگر كسي دوست داشت داستان حضرت يوسف رو بشنوه اعلام كنه من مينويسم . اما مطالبي در مورد ان حضرت كه خودم نمي دونستم رو نوشتم اميدوارم خوشتون بياد .
    عمر شريف حضرت يوسف 112 سال است .بعد از وفاتش شورش و غلغله زيادي در مردم مصر افتاد براي انكه هر قبيله ميخواستند بدن ان حضرت را در محل خود دفن كنند . كار به مقاتله كشيد . بنابرين بزرگان قوم مصلحت ديدند كه جسد مطهرش را درميان صندقي از سنگ گذارده و قير گرفته ودر قعر نيل گذارند تا همه از وجدش بهرمند گردند . سالها بعد زمان حضرت موسي ان پيامبر (حضرت موسي ) تابوت يوسف را از نيل بيرون اورد و در قدس خليل دفن نمود .[/COLOR][/B][/COLOR][/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
     
  2. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

    حضرت شعيب :

    حضرت شعيب فرزند مدين بن ابراهيم مي باشد و مادرش دختر حضرت لوط پيغمبر است .
    مردم ديارش بت پرست شده بودند و كم فروشي وخيانت را عادت خود ساخته بودند .
    شعيب هرچه انهارا از اعمال زشتشان نهي كرد .انها نافرماني كردند. شعيب انها را به ياد عذاب قوم صالح و لوط اورد اما بزرگان شهر به شعيب گفتند تو در ميان ما قدرتي نداري اگر به دخالت در عمور ديگران ادامه دهي تورا از اين سرزمين بيرون خواهيم كرد .
    چون ان حضرت دانست كه انها دست از افعال بدشان بر نخواهند داشت برايشان نفرين كرد .خداوند بران قوم نفرين شده عذاب نازل كرد ..چيزي نگذشت كه اثار عذاب هويدا شد . هوا انقدر گرم شد كه به هيچ روش علاج ان را نمي دانستند . مدت هفت شبانه روز در و ديوار شهر مدين سرزميني كه به نام پدر حضرت شعيب بود مانند اهن گداخته سرخ شد . ناگهان صداي مهيبي از اسمان بگوش ايشان رسيد و زلزله عظيمي در گرفت به قسمي كه انها را به زمين مينداخت و عمارات را به سرشون خراب ميكرد .مي گويند 100 هزار نفر در اين قضيه هلاك شدند .كه 40 هزار نفرشان كافر و بت پرست بودند .و60 هزار نفر ديگر كساني بودند كه بر روي عمال زشت انها چشم پوشيده بودند و به هدايت انها نمي پرداختند ..
    شعيب و مومنين كه باقي مانده بودند دوباره مدين را اباد كردند .
    شعيب مردي گندم گون بود و به حضرت موسي پناه داد و دخترش صفورا را به ازدواج موسي در اورد.
    قانون مكيال و ميران از اثار ان حضرت است عمر شريفش 220 سال بود قبرش در مكه ميان ركن ومقام است .
     
  3. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

    ماجراي حضرت ايوب و شيطان :
    حضرت عيوب پيامبري بوده هم زمان با پيامبراني چون يوسف و شعيب . او در يك روستا نزديك دمشق متولد شده . او در ان سر زمين بسيار ثروتمند بود . تعداد هفت هزار گوسفند و سه هزار شتر و پانصد زوج گاو و حمار داشت تعداد زيادي خدمتگذار و كارگر داشت . اما هرچه ثروتش زياد ميشود شكر و سپاسش به در گاه خدا زيادتر .
    روزي دوشمن انسان ابليس در مقام احتجاج با پروردگار برامد
    .پروردگار از او پرسيد :كه بنده صالح ما ايوب را چگونه ديدي . همانا كه مانند او كسي در روي زمين از خدا خائف و از بدي ها كناره جسته نباشد .
    شيطان در جواب خدا گفت : اين عصمت او براي زيادي مال و ثروتي است كه به او عطا كرديد .اگر سلب نمايي هر ايينه كفران نعمت خواهد كرد . مرا بر مال و اولادش مسلط بفرما تا ببيني كه چگونه كفران كند .
    خدا به او اجازه تصرف مال و اولادش را داد . ابليس شاد شد ومصمم براي ازمودن ايوب .
    چهر شنبه اخر ماه محرم بود كه يكي از غلامان ايوب امد و گفت اشرار به گله گاو ها حمله كرده و غلامانت را كشتند و گاوها را غارت كردند . هنوز اين سخن در ميان بود كه ديگري امد و گفت ايوب اتشي عظيم از اسمان فرود امد و گوسفندان و شبانان تورا كشت . زماني از اين خبر نگذشته بود كه خبر غارت شترها را اورد ن .و همراهشان مردي گريبان دريده و خاك بر سر كنان فرياد براورد كه اي ايوب فرزندانت مشغول خوردن غذا بودند كه خانه بر سرشان اوار شد و همه در زير اوار مدفون شدند .
    حضرت ايوب دردناكي و سختي ان همه بلا را بدل به صبر فرمود و س بر سجده نهاد و گفت : اي افريننده شب و روز مرا برهنه از مادر افريدي پس برهنه به سوي تو باز خواهم گشت . تو به من عطا فرمودي خودت هم باز گرفتي .به هرچه كني خشنودم
    در برابر اين همه بلا ايوب هيچ سستي و ضعفي به دل راه نداد . شيطان شكست خورده و عصباني به درگاه خدا گفت :
    ايوب اين همه ثروت و فرزند را براي سلامتيش ميخواسته او اكنون سالم است . پس نبايد ناراحت باشد .مرا بر جسمش غالب كن تا ضعفش را ببيني .
    از جانب خدا ندا امد . غير از چشمش كه اثار مارا ببيند و زبانش كه شكر ما گويد و گوشش كه وحي مارا بشنود و قلبش كه به ياد ما مقرون است تورا بر تمامي اعضايش غالب كردم .
    ابليش شاد به نزد ايوب امد . از وجودش بادي بر صورت ايوب دميد كه وجود مبارك ايوب را تب فرا گرفت و از شدت تب مجروح گرديد .
    همه ايوب را نفرين شده خدا ميدانستند و از او متنفر شده بودند همه تركش كردند و خواستند كه از شهر بيرونش كنند تا ديگران به بيماريش مبتلا نگردند .
    همسرش رحمه كه نوه حضرت يوسف بود اورا ترك نكرد . اورا به خارج از شهر برد و برايش سايه باني زد .و پرستارش شد . روزها به شهر ميرفت و با مشقت طعامي فراهم ميكرد و براي ايوب مي اورد . روزي كه به شهر رفته بود و نتوانسته بود غذاي فراهم كند ناراحت گوشه اي ايستاده بود . زني زيبا به كنارش امد و گفت . تو گيسوان زيباي داري اگر انها را ببري و به من بدهي در ازايش به تو طعام دهم .او موهايش را بريد و غذا گرفت .
    قبل ازرسيدن رحمه به نزد ايوب شيطان به نزد ايوب امد و گفت امروز همسرت در شهر عمل زشتي مرتكب شده و شحنه شهر گيسوانش را بريده است . وقتي رحمه برگشت و ايوب اورا گيس بريده ديد قسم خورد كه وقتي شفا يافت صد ضربه چوب به او بزند .
    حضرت ايوب بعد از اين واقعه پيمان سبرش لبريز شد وو به درگاه خدا استغاثه كرد و گفت : پروردگارا ياد كن ايوب را در وقتي به او رنج و سختي رسيده است كه تو رحم كننده ترين رحم كنندگاني .
    خدا عجابتش كرد و جبرييل را به نزد او فرستاد .جبرييل به او گفت : اي ايوب بزن پاي خود را بر زمين .
    در همان لحظه دو چشمه اب از زمين جوشيد يكي سرد و ديگري گرم ايوب درگرم بدنش را شست جراحت بدنش ملتئم گرديد و بد از اب سرد نوشيد جراحت باطنيش درمان يافت . ان چشمه هنوز در ان سرزمين باقيست و مردم براي شفا از ابش استفاده مي كنند .
    جبرييل صد چوب نعنا به او داد و گفت با ان يكبار بر بدن زنش نرم بزند تا قسمش را ناديده نگرفته باشد .
    خداوند هفت فرزند مجددا به او عطا كرد و مال و اموالش دوبرابر قبل شد .
     
  4. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

    داستان زندگي حضرت موسي از جمله پيامبراني است كه همه ما تقريبا بلد هستيم و توي كتاب هاي مدرسه خوانديمش . اما من نكاتي رو مي نويسم كه جالب باشند و شايد نشنيده باشيد .
    اين پيامبر بزرك هم عصر با پيامبراني مثل شعيب و ايوب بود . زماني كه حضرت موسي يكي از سربازان فرعون را به خاطر دفاع از شخصي ستمكشيده هلاك كرد . ناگزير شد مصر راترك كند .بدون هيچ توشه اي هفت شبانه روز راه رفت فقط از گياهان تغذيه مي كرد . تا به سرزمين مدين رسيد همان سرزمين شعيب پيامبر . انجا به دختران شعيب كمك كرد تا از چاه اب بيرون بكشند
    شعيب از حضور مسافري از سرزمين مصر مطلع شد و اورا خواند . به او گفت : من يكي از دخترانم را به تو ميدهم در مقابل 10 سال اينجا مي ماني و به ما در نگهداري گوسفندان ياري مي كني . موسي پذيرفت . دخترش صفورا را به تزويج موسي در اورد .
    گويتد هفتاد عصا از انبيا در خانه شعيب بود . به موسي گفت يكي از انها را براي خود بردار . موسي عصاي را برداشت شعيب ديد عصاي كه برداشته است عصاي حضرت ادم هستش كه از بهشت با او به زمين امده است گفت اين را بگذار و عصاي ديگري بردار . موسي ان عصا را به محل خود افكند و دست به سمت عصاي ديگري دراز كرد كه باز همان عصا به دستش امد .شعيب فهميد كه اين وديعه خاص وي است عصاي حضرت ادم را به موسي بخشيد . موسي ده سال در مدين بود در كنار همسرش صفورا و صاحب دو فرزند شد ..............
    ادامه دارد .
     
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا


    حضرت موسي بعد از اينكه 10 سال عهد خود را به اتمام رسانيد به همراه خانواده اش به مصر مراجعت كرد .در راه در كوه سينا خداوند اورا به پيامبري برگزيد . و با معجزات فراوان اورا به سمت مصر هدايت كرد .حضرت موسي بيشترين معجزات رو براي ازادي قوم بني اسراييل از بردگي فرعون به انجام رسانيد. وقتي قوم بني اسراييل از راه دريا از مصر خارج شدند در بيابان سين ساكن شدند . انجا از لحاظ غذا در مضيقه بودن كه خداوند شبها مرغ بريان و صبحها قرص نان براي انها بر زمين ميفرستاد .بعد از بيابان سين رسدند به مكاني كه در ان اب نبود خدا به موسي امر كرد عصايت را به سنگها بزن از سنگها چشمهاي اب بيرون ميزد . تا اينكه قوم بني اسراييل به كوه سينا رسيدند همان مكاني كه موسي با خدا صحبت كرد و به پيامبري مبعوث شد . خدا موسي را فرا خواند تا به كوه رود و دوازده لوحي را كه قوانين شريعت بران حك شده بود را براي قومش بياورد . 40 روز براي اين كار زمان لازم بود . قومش را رها كرد و رفت . قومي كه اينهمه معجزه از خدا ديده بودند( معجزات عصاي موسي و اژدها . تبديل شدند رود نيل به رودي از خون . حمله حشرات و امراض مختلف به قوم فرعونيان ( قبطي ) شكافته شدن رود و گذشتن از ميان امواج خروشان اب . غرق گشتن فرعون و سربازانش در همان رود . فرستادن شدن غذا از اسمان . بيرون زدن اب از سنك در دل بيابان و..... ) به خالق مهربان و پيامبر خود خيانت كردند و به پرستش مجسمه طلايي از گوساله مشغول شدند . موسي در حين انجام عباداتش در كوه سينا از جانب خداوند بر كرده انها اگاه شد خداوند به موسي گفت : اگر تو شفيع اين قوم نباشي هر ايينه هلاكشان ميكنم .
    موسي به خدا گفت : پروردگارا اگر اين قوم هلاك شوند اهل مصر خواهند گفت كه موسي انها را از مصر خارج كرد و در كوهستان هلاكشان كرد .
    موسي الواح عشره را به همراه دو لوح ديگر برداشت و به نزد قومش برگشت .
     
  6. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

    موسي به نزد قومش برگشت و فرمود : اي قوم مگر من چهل روز وعده ندادم امروز خاتمه ان است چرا خلاف كرديد و در خشم شد و الواح را به زمين زد .چنان كه شكست و خرد شد . بعد خطاب به انها كرد و پرسيد كدام يك از شما گوساله پرستيديد ؟؟؟ انها انكار كردند و چون فرقي بين كساني كه مشرك شده بودند و به گوساله پرستي پرداخته بودند و انهايكه گناهي نكرده بودند وجود نداشت .موسي معجزهاي ديگر به اذن خدا انجام داد . دستور داد ان گوساله را سوهان گنند بعد تكه اي از قراضه ان را در اب ريخت و امر كرد مه قوم از ان اب بياشامند . پس هر كسي كه گوساله را پرستيده بود بر زبانش خالي زرين بوجود امد و انوقت مشركان از موحدان جدا شدند . انوقت موسي فرمود اي قوم بكشيد خويشان خود را كه مشرك بر خداي خود شدند كه اين مرگ بهتر از زندگاني در برابر ان خداي مهربان است . انروز قوم موسي دوازده هزار نفر بودند كه سه هزار نفر در ان روز كشته شدند .
    اين چهل روزي كه موسي در كوه طور بود را اربعين ميقات مي گويند .
    بعد از يازده روز از اربعين ميقات موسي براي شفاعت قومش به كوه طور باز گشت .چهل روز ديگر براي امرزش ان قوم عبادت كرد تا خدا پذيرفت .
     
  7. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

    حضرت موسي به مدت چهل روز عبادت كرد براي امرزش قومش . عده اي از مشايخ قومش نيز در اين چهل روز با او همراه بودند و صحبت كردن موسي با خدارا نظاره ميكردند .و سخت طالب ديدار خدا شده بودند . حضرت موسي ميدانست كه قادر به ديدن خدا نيست اما براي اينكه انها هم بدانند خدا ديده نمي شود .به خدا گفت : پروردگارا خود را به ما بنما تا تورا بي پرده مشاهده كنيم. بمجرد اين سخن چنان ظلمتي ظاهر شد كه تا هفت فرسنگ دور كوه طور را فراگرفت . خدا به موسي گفت موسي تو مرا نتواني ديد ليكن به بسوي كوه نگاه كن كه چگومه جلوه ما بران كوه ميگذرد اگر كوه توانست جلوه مارا مشاهده كند تو نيز خواهي توانست .چون موسي به كوه نگاه كرد تابشي ديد كه از جلال كبرياي خدا بر ان كوه تجلي كرد .ان كوه پاره پاره شد بعد اتشي عظيم از اسمان امد و صداي مهيب باند شد .كه مشايخ بني اسراييل از ديدن و شنيدن ان صدا مردند . وحضرت موسي از مشاهده ان بيفتاد و مدهوش شد . بهد از يك شبانه روز كه به هوش امد .عرض كرد پروردگارا باز گشت ميكنم به سوي تو از انچه براي قوم مسئلت نمودم . خداوند به واسطه تضرع ان حضرت مشايخ بني اسراييل را زنده كرد . و انها به سمت قومشان برگشتند و مژده اوردند كه خدا گناه گوساله پرستي انها را به واسطه دعاي موسي بخشيده است . اين چهل روز عبادت موسي را اربعين شفاعت ناميدند.
    بعد از اربعين شفاعت موسي از خدا خواست كه به جاي ان الواحي كه شكسته بود الواح ديگر عنايت فرمايد . خدا به موسي گفت به جاي ان الواح . الواحي ديگر به شما ميدهم . فردا صبح به فراز جبل حاضر باش ليكن كسي همراهت نباشد . موسي با 12 لوح شكسته بامداد بر فراز جبل حاظر شد اما به مدت چهل روز سر پا ايستاد تا ازطرف خدا
    خطاب امد پروردگار نيك عهد و رحمت كننده و بخشنده است . موسي بر زمين افتاد و سجده كرد ...و الواح جديد را به نزد قومش اورد .
     
  8. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

    [COLOR=#000000][B][COLOR=black]حضرت موسي مردي بود گندم گون كه خالي بر چهره داشت . طول قامتش 10 زراع بود و طول عصاي ان حضرت برابربا قامتش بود . حدود صدوبيست سال عمر كردند و قبرش در وادي مواب است .[/COLOR][/B][/COLOR]
     
  9. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

    [B][COLOR=#fe9601][B][COLOR=#000000][B][COLOR=black]حضرت داود :
    حضرت داود پيامبري بود كه سلطنت ميكرد . در زمانش قوم بني اسراييل طغيان كردند و قوانين تورات را زير پا گذاشتند روز شنبه كه كاركردن ممنوع بود انها به دريا ميرفتند و شكار مي كردند . خداوند انهارا به مسخ مبتلا كرد . انهاي كه روز شنبه به دريا براي صيد ماهي رفته بودند تبديل به بوزينگان شدند به طوري كه در هاي شهر را به رويشان بستند و به مدت 4 روز پشت دروازههاي شهر بودند روز چهرم رعر وبرق شديدي گرفت و طوفان شد و انها را به دريا انداخت .
    حضرت داود از جمله پيامبراني بود كه حبال و طيور (جانوران و پرندگان ) مسخرش بودند و با او تسبيح خدا ميگفتند . او با اينكه پادشاه بود اما معاشش را از بافتن زنبيل و زره تامين ميكرد . گويند حدود سيصد زره بافت كه قيمت هر زره هزار درهم بود او علاوه بر تامين معاش مردان جنگجورا با زرههاي دست بافت خود قوي دل ميكرد .
    ان حضرت زنجيري بافته بود كه برفراز صومعه ان حضرت اويزان بود در مواقع خصومات و دعاوي هر كس ميخواست قسم بخورد به پاي ان زنجير ميرفت و اگر در گفتارش صادق بود دستش به ان زنجير ميرسيد اگر در گفتارش راستگو نبود دستش بران نمي رسيد .
    اگر بيماري را به ان زنجير ميرساندند شفا مي يافت .و اگر بلاي ازاسمان ميخواست نازل شود صداي از ان به گوش داود مي رسيد . و او بر ان واقف ميشد .
    حضرت داود دز زمان حياتش تصميم به ساخت مسجد القصي نمود . كه ساخت ان به اتمام نرسيده بود كه وفات كرد
    او مردي بود بسيار با سخوت وبا مروت بود و سليمان پسرش بعد از او به نبوت رسيد .[/COLOR][/B][/COLOR][/B][/COLOR][/B]
     
  10. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا

    [B][B][B][B][COLOR=#fe9601][B][COLOR=#000000][COLOR=#8b0000][B][SIZE=3]طالوت و داود

    [/SIZE][/B]
    [/COLOR][B][COLOR=navy]پس از وفات موسى(ع) «يوشع بن نون» كه از نوادگان يوسف(ع) بود زمام امور بنى‏اسرائيل را به دست گرفت و بنى اسرائيل همراه او به سرزمينى كه در آن زمان بدان وعده داده شده بودند، يعنى فلسطين وارد شدند.

    نخستين شهرى را كه آنان به اشغال خود درآوردند، شهر «اريحا» - بنا به گفته بعضى «اورشليم» - بوده است و خداوند به آنها دستور داده بود آن‏گاه كه وارد شهر مى‏شوند با حالت خضوع و خشوع در برابر خداوند، از دروازه شهر وارد گردند و كلمه «حُطّه» را بر زبان آورند؛ يعنى پروردگارا، از گناهان ما بگذر. ولى آنان از دستور خدا سربرتافته و با حالتى ازكبر و نخوت وارد شهر گرديدند و به جاى اين‏كه از خداى خويش طلب مغفرت و بخشش نمايند، چنان كه خدا آنها را بدان فرا خوانده بود، به فسق و فجور و تبهكارى پرداختند. خداوند از كردار آنان به خشم آمد و در برابر نافرمانى‏هاى آنان، عذاب خود را بر آنها فروفرستاد:

    وَإِذ قُلْنا ادْخُلُوا هذِهِ القَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَادْخُلُوا البابَ سُجَّداً وَقُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَسَنَزِيدُ المُحْسِنِين* فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذِى قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ؛(1)

    و آن زمان كه گفتيم وارد اين شهر (بيت‏المقدس) شويد و از نعمت‏هاى آن تناول كنيد و از آن در، سجده كنان وارد گرديد و بگوييد خدايا، از گناه ما درگذر، تا اين‏كه از خطاى شما بگذريم و بر ثواب نيكوكاران شما بيفزاييم. ستمكاران پس از آن، حكم خدا را تبديل به غير آنچه بدانان گفته شده بود، نمودند و ما به كيفر بدكارى، عذابى سخت از آسمان بر آنها وارد ساختيم.

    يوشع در فلسطين به اداره امور بنى اسرائيل پرداخت و ميان آنها حكمرانى كرد تا از دنيا رفت و پس از او حاكمانى روى كار آمدند و برهه‏اى از زمان، بى‏آن‏كه مردم از وجود پادشاه قدرتمند و صاحب شوكتى برخوردار باشند، ميان آنان فرمانروايى كردند.

    در آن زمان بنى‏اسرائيل در معرض حملات ملت‏هاى مجاور خود قرار داشتند و آداب ورسوم رايج بين آنان اين بود كه هرگاه با دشمنان خود درگير مى‏شدند، تابوت سلطنتى را پيشاپيش خود قرار داده و از آن كمك مى‏خواستند تا اراده و تصميمشان تقويت گردد.

    پس از آن، نبرد خونينى ميان بنى اسرائيل با فلسطينى‏ها رخ داد و از آنجا كه خداوند در اثر گناهانِ قوم بنى اسرائيل بر آنان خشمگين بود، فلسطينى‏ها طعم تلخ شكست را به آنها چشاندند و زنان و فرزندان آنان را به اسارت گرفتند و آنها را از شهرشان بيرون براندند و تابوت سلطنتى را از آنان باز پس گرفتند و به خانه خداى خود (داجون) بردند.

    بنى‏اسرائيل در دوران هيئت حاكمه، به باديه‏نشينى پرداخته و داراى تعصب‏هاى قبيله‏اى بودند و اين شيوه را تا سال 1040 ق.م ادامه دادند تا اين‏كه ميان آنان رهبرى پديدار شد و آنها را متحد ساخت و زير يك پرچم گرد آورد و بدين سان به عنوان نخستين پادشاه بنى‏اسرائيل زمام امور حكومت را به دست گرفت، وى در تاريخ يهود به نام «شائول» معروف بوده و قرآن او را «طالوت» ناميده است.
    [/COLOR][/B][/COLOR][/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B]