پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا حضرت صالح ايشان در منطقه اي به نام حجر ما بين حجاز و شام مبعوث شدند مردمان ان منطقه در خانه هاي زندگي مي كردند كه درون سنگها و احجار ساخته شده بود . اين پيامبر در سن شانزده سالگي مبعوث شد . مردم بت پرست از او معجزه خواستند . انهم اينكه ازدل سنگي كه برايشان مقدس بود و در پاي ان سنگ قرباني مي كردند يك شتر زنده و ابستن بيرون بيايد . خدا اعجاز كرد در دم سنگ شكافته شد سر شتر بيرون امر وقتي سر بيرون امد او شروع به نشخار كرد و ساير اندانش نمايان شد و از دل سنگ بيرون امد .وروي زمين ايستاد . مردم گفتند : چه زود اجابت كرد دعاي تورا پروردگارت پس حالا بخواه كه بچه اش نيز به دنيا بيايد . شتر فارغ شد . اما خدا شرط كرد كه اب ان منطقه يك روز از ان مردم باشد يك روز از ان شتر .و درعوض شتر روزي كه اب مي خورد به مردم شير بدهد به طوري كه هيچ بزرگ و كوچكي انروز تشنه نمان وباشير شتر سيراب شود . مردم پذيرفتند ....اما مدتي طول نكشيد كه پنهاني نقشه كشيدند شتر را بكشند . واو را سر بريدند و بچه اش به سمت كوهها فرار كرد خشم خدا انهارا مستوجب عذاب قرار داد زبح كنندكان درجا تبديل به سنگ شدند .و از انها چيزي جز مجسمه باقي نماند و خضرت صالح به قومش فرمود فردا رنگ چهره شما زرد ميشود و روز ديگر سرخ و روز سوم سياه ميشويد و عصر همان روز خواهيد مرد . و ان قوم هلاك شد. صالح دويست وهشتاد سال عمر كرد .قبرش در نجف اشرف است
پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا حضرت ابراهيم يك مرد عجم و ايراني ابراهيم يعني رحيم يعني پدر مهر بان . اواز نوادگان سام بن نوح است . او در زمان پادشاهي به نام نياس ملقب به نمرود از نوادگان حام بن نوح متولد ميشود. در حالي كه منجمان به نمرود اعلام كرده ان كه كودكي به دنيا مي اييد كه هلاك ما به دست اوست . و بالاخره 2262 سال قبل از ميلاد حضرت ابراهيم مخفيانه در غاري ميان كوهستان بابل ( كه فكر ميكنم رشته كوههاي زاگروس باشه ) پنهاني تولد يافت . او فرزند غار است مدت 13 سال در غار زندگي كرد و بزرگ شد . در كودكي مادرش كه نمي توانست هميشه در كنارش باشد اورا گاهي به تنهاي در غار رها مي كرد . و خداوند روزي اورا در انگشت شستش قرار داده بود كه با مكيدنش تغذيه ميشود . و بلاخره در سن بلوغ خدا اورا به پيامبري مبعوث كرد.
پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا داستان حضرت ابراهيم و مبارزاتش رو همه ما ميدانيم . داستان شكسته شدن بتها . . اتش و گلستان . مبارزاتش با كساني كه خورشيد پرست و ستاره پرست بودند . و زندكردن مردگان اما .... نمرود فهميد با وجود حضرت ابراهيم نمي تواند حكومت جابرانه اي كند بنابرين دستور داد ابراهيم را از ان سرزمين بيرون كنند. حضرت ابراهيم به همراه ساره دختر عموش ( كه بسيار زن زيبايي بوده ) . پدرش حضرت تارخ و برادرزاده اش حضرت لوط ان سرزمين راترك كردند. در سرزمين كنعان حضرت تارخ وفات كرد بنابرين حضرت ابراهيم با ساره به سمت مصر حركت كردند . فرعون مصر ان زمان كه از حضور انها اگاه شده بود و وصف زيباي ساره به گوشش رسيده بود انها را به درگاه خود احضار كرد . وچون ساره را بديد به هواي نفس دست خود را به سمت ان مخدره عصمت دراز كرد . في الحال دستش خشك شد و خائف و تائب گرديد و از ساره خواست كه سلامتي دستش را از خداي خود مسئلت نمايد . ساره دعا كرد و دست فرعون به حال اول بركشت . انگاه فرعون كنيزي را كه نزدش بود به ساره بخشيد . وگفت به خاطر دعاي كه كردي اين كنيزك اجر و مزد توست . و از ان جهت ان كنيز را هاجر ناميدند.
پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا پس ازآن ماجرا فرعون گوسفندان و گاوان وشتران وغالمان و كنيزان بسياري و هداياي زيادي به نزد ابراهيم فرستاد وعذر خواهي نمود . وخدام خود را گماشت تا حضرت ابراهيم را به همراه ساره و هاجر و لوط به سمت فلسطين هجرت دادند .و انها در فلسطين در مزرعه اي به نام حبرون كه به قدس شريف معروف است مسكن گذيرند. حضرت ابراهيم دومين پيامبر اولوالعزم هستند اكثر اداب و رسوم دين و شريعت اسلام از اوست . او اوليين كسي بود كه ريشش سفيد شد .و خزاب گرفت . ونعلين به پا كرد . تير اندازي كرد. فرزند ختنه كرد . در ساخت بنا اهن به كار برد . تجديد بناي كعبه نمود . ايشان يكصدو هفتادوپنج سال عمر كرد .قبر شريفش در شام است .
پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا حضرت لوط لوط مردي ميانه بالا سبز چهره بود بدني ضخيم ساق و ساعدي طويل داشت . حضرت لوط كه پسر برادر حضرت ابراهيم و مادرش خواهر مادر حضرت ابراهيم بود . به همراه حضرت ابراهيم به سرزمين فلسطين و حبرون امد . انجا حضرت ابراهيم به او را راهي سرزميني به نام موتفكات كه شامل چند شهر در منطقه اردن و شام بود كرد . مردان در ان سرزمين باهم اميزش و زنان باهم مساحقه مي نمودند . زاد وولد از ايشان بر طرف شده بود و وعده عذاب خدا سررسيده بود . لوط هرچه در توان داشت انها را هدايت كرد اما انها به او اهميتي نمي دادند تا اينكه . چهار فرشته خدا به شكل پسراني زيبا به منزل لوط امدند .مردم گستاخ ان سرزمين به خانه لوط هجوم بردند تا به انها دستيابند . لوط كه ميدانست ان جوانان ملك خدا هستند سعي كرد كه انها را منع كنند اما قادر نبود . يكي از ان فرشته ها كه جبرئيل بود مشتي خاك بر چشمانشان پاشيد كه چشمهاي انها كور شد . لوط و اولادش از ان شهر خارج شدند و عذاب خدا بر ان مردمان نازل شد . ايه قران : گردانديم بلندي هاي مسكن ايشان را به پستيهاي ان يعني تمام عمارات ايشان را زير و زبر كرديم و بارانديم برايشان سنگهاي از سنگهاي محكم . حضرت لوط بعد از اين ماجرا به حبرون نزد عمو يش حضرت ابراهيم برگشت .هشتاد سال عمر كرد و قبر شريفش در شام است .
پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا [COLOR=black]پسران ابراهيم حضرت اسمعيل : اسمعيل پسر هاجر كنيز ساره بود كه ساره اورا به ابراهيم بخشيده بود .داستان اسمعيل را همه ميدونيم . زماني كه دوساله بود ازز ير پايش چشمه زمزم جوشيد . و وقتي به سن بلوغ رسيد مطيع فرمان خدا شد تا قرباني گردد . اماخواست خدا ازمودن پدرش و او بود . و انها سربلند از اين ازمايش الهي بيرون امدند . اسمعيل به همراه پدرش خانه كعبه را ساختند و توليت ان بقه شريف را پدرش به او سپرد .او را از جانب خود در مكه خليفه قرار داد . او چهل سال مردم را به شريعت پدر دعوت كرد . او تيرانداز ماهري بود . اولين كسي بود كه سوار بر اسب شد . اسب تا ان زمان حيواني دريايي بود و خدا وند مسئلت نمود و پنجاه راس اسب از دريا بيرون امد . عمر شريفش يكصدوبيست سال بود .قبرش در هجر اسمعيل در مكه كنار قبر مادرش است . حضرت محمد از شجره حضرت اسمعيل است . حضرت اسحاق : اسحاق به صورت معجزه اساي در سن پيري حضرت ابراهيم و ساره . در فلسطين متولد شد. در حالي كه برادرش اسمعيل پنجاه ساله شده بود . او وقتي به سن بلوغ رسيد از سمت پدرش مامور شد تا در منطقه فلسطين و كنعان مردم را به راه راست هدايت كنند. كنيه ان حضرت ابو اسرائيل است .مردي بود قد بلند سياه چشم .گونه اش به سبزي ميزد . يكصدوهشتاد سال عمر كرد .قبرش در مزرعه نزديك بيت المقدس واقع است .[/COLOR]
پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا [B][COLOR=#000000] [B][COLOR=black]ذوالقرنين : اسم ان حضرت صعب بود .و لقبش ذوالقرنين . ان حضرت معاصر حضرت ابراهيم و اسمعيل و اسحاق و يعقوب بوده و حضرت خضر پسر خاله ايشان و امير لشكر ذوالقرنين بوده است . بعد از حضرت نوح تنها كسي كه مالك تمام زمين شد ايشان بود . تمام مملكتها را از اروپا و افريقا كرفته تا عراضي مشرق اسيا را مسخر كردند . در شرق اسيا به ملتي برخوردند كه برهنه ميزيستند و از اذار و اذيت ياجوج و ماجوج به او پناهنده شدند . ياجوج و ماجوج هردو از نوادگان ياثف بن نوح بودند . بعد از عراضي مشرق به سمت مكه امد در انجا با حضرت اسمعيل مصافحه كرد . ذوالقرنين اولين كسي بوده كه مصافحه ( دست دادن ) كرده است .[/COLOR][/B] [/COLOR][/B]
پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا [B][COLOR=#fe9601][B][COLOR=#000000][B][COLOR=black]حضرت خضر اسم ان حضرت بينا مي باشد .از اولاد سام بن نوح است . لقب ان حضرت خضر است و به اين دليل به ان خضر مي گفتند كه بهر جاي زمين مينشسته سبز ميشده . و باتفاق تمام مورخين هيچ كدام از اولاد ادم را مانند خضر امتداد عمر نبوده است . و مي گويند كه حضرت خضر تا زماني كه اسرافيل در صور مي دمد زنده مي باشد. پدر حضرت خضر ملكان نام داشت . واز فرمانروايان بود . وتنها يك فرزند داشت انهم حضرت خضر. او در خانه پدر مكاني معين كرده بود كه در ان مكان به عبادت خدا مي پرداخت . پدرش از تجرد و تفرد فرزندش نگران بود مي ترسيد نسلش منقرض شود . بنا برين دختري كه به نجابت و پاكيزگي ممتاز بود را براي پسرش برگزيد و اورا به زني نزد خضر فرستاد . خضر با او هم خواب نشد و به او سپرد كه اين راز را از پدرش مخفي دارد. اطرافيان كه از اين ماجرا كما بيش باخبر شده بودند و زهد وپارسايي خضر راديده بودند . ملكان را باخبر كردند و از او خواستند زناني ماهر و قابل را برايش برگزيند . ملكان وقتي مطمئن شد كه خضر به ان زن التفاتي نكرده است اين موضوع برايش گران امد . تصميم گرفت زني غيره باكره براي خضر انتخاب كند تا به خضر رسم زناشويي بياموزد . اما خضر از اين زن هم دوري كرد . فرداي ان روز زن به خدمت ملكان امد و به او گفت كه پسر تو به مانند زنان از من دوري كرد .اين سخن ملكان را به خشم اورد .فرمود تا خضر را در زنداني مقيد نمايند و در زندان را با سنگ وگل محكم كنند . فرداي ان روز ملكان پشيمان شد و خشمش فروكش كرد و شفقت پدريش به هيجان امد . دستور داد تا اورا از زندان رها سازند . وقتي در زندان را باز كردند . انحضرت را نيافتند . خداوند به او قدرتي عطا كرد كه به هر صورتي كه خواهد متصور شود .و از نظرها غايب گردد . در تمام طول زندگي حضرت ذوالقرنين حضرت خضر كنارش بود وبه او ياري ميرساند.[/COLOR][/B][/COLOR][/B][/COLOR][/B]
پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا [B][B][B][B][B][COLOR=#fe9601][B][COLOR=#000000] [B][COLOR=black]حضرت يعقوب حضرت يعقوب پسر حضرت اسحق فرزند حضرت ابراهيم و ساره كه درسن پيري ابراهيم به دنيا امد مي باشد. او يك برادر دوقلو داشت كه عيص نامداشت . چون دير تر از برادرش به دنيا امد يعقوب ناميده شد يعقوب از كلمه عقب يعني پشت سري مي ايد. عيص شكارچي بود واما حضرت يعقوب مردي ملايم بود روزي حضرت اسحق از فرزندان طعام طلب كرد . كه از گوشت باشد . عيص به شكار رفت و يعقوب گوسفندي از دامهايش را كشت و طعام تهيه كرد . وقتي عيص برگشت ديد يعقوب زودتر خواسته پدر را اجابت كرده و حضرت اسحق به او دعا كرده است وفرموده است : خداوندا پسري كه برايم طعام اورده ذريتش را بسيار و شرف نبوت بگردان . عيص به نزد پدر رفت وطعامي نزدش برد. و چون اسحق پير و نابينا شده بود گفت تو كيستي و براي چه برايم طعام اوردي . عيص گفت من پسرت هستم و به خاطر تو شكاركردم وطعام تهيه كردم اما تو دعايت را به يعقوب كردي . او بسيار گريه كرد به پدرش التماس نمود.وحضرت اسحق به او نيز دعا كرد وگفت :پروردگارا به فرزندان اين پسرم برتري بده به وسعت معاش وقوت نيرو بركليه مردمان . دعاي حضرت اسحق مستجاب شد و هفتاد هزار پيامبر از نسل يعقوب شد و اكثر قيصرهاي روم از نسل عيص. اما عيص كينه برادرش را در دل گرفته بود و اين شد كه حضرت يعقوب ازكنعان به سمت حران نزد داييش هجرت كرد. دايحضرت يعقوب سه دختر داشت . يكي به نام لياه كه دختر بزرگش بود وچشمان ريزي داشت و دومين دخترش به نام راحيل بود كه زيبا بود و حضرت يعقوب شيفته راحيل شده بود . و اورا از داييش خواستگاري كرد .اما لابان (دايي حضرت يعقوب ) به او گفت اگر هفت سال برايم كار كني راحيل رابه تو ميدهم . يعقوب پذيرفت هفت سال براي ازدواج با راحيل كار كرد.( عشق يعني همين ) بعداز هفت سال لابان بزرگان شهر رادعوت كرد وضيافتي بزرگ گرفت اما در نيمه شب دختر بزرگش لياه را به نزد يعقوب فرستاد . وكنيزي به او هديه كرد . يعقوب با لياه همبستر شد . وصبح نزد لابان رفت و گفت من اين خدمت را براي راحيل كردم اما تو لياه را به من دادي . لابان گفت : رسم نيست كه خواهر بزرگ در خانه باشد خواهر كوچكتر ازدواج كند اگر راحيل را مي خواهي بايد 7 سال ديگر خدمت كني . يعقوب باز پذيرفت و هفت سال ديگر خدمت كرد تا لابان راحيل را به ازدواج يعقوب دراورد. و كنيزي ديگر همراه دخترش راحيل به يعقوب داد. لياه 6 پسرو2 دختر زاييد واز كنيز لياه كه به يعقوب داده بود 2 پسر 1 دختر متولد شدند. و راحيل عشق يعقوب 2 پسر به دنيا اورد به نام يوسف و بنيامين . يعقوب بعد از بيست سال زندگي در حران به كنعان برگشت . 140 سال عمر كرد و نبوت را بعد از خود به يوسف سپرد و دارفاني را وداع گفت قبر شريفش در قدس خليل است.[/COLOR][/B] [/COLOR][/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B][/B]
پاسخ : نكات جالب وشنيدني زندگي انبيا [B][B][B][B][B][COLOR=#fe9601][B][COLOR=#000000] [B][COLOR=black]حضرت يعقوب حضرت يعقوب پسر حضرت اسحق فرزند حضرت ابراهيم و ساره كه درسن پيري ابراهيم به دنيا امد مي باشد. او يك برادر دوقلو داشت كه عيص نامداشت . چون دير تر از برادرش به دنيا امد يعقوب ناميده شد يعقوب از كلمه عقب يعني پشت سري مي ايد. عيص شكارچي بود واما حضرت يعقوب مردي ملايم بود روزي حضرت اسحق از فرزندان طعام طلب كرد . كه از گوشت باشد . عيص به شكار رفت و يعقوب گوسفندي از دامهايش را كشت و طعام تهيه كرد . وقتي عيص برگشت ديد يعقوب زودتر خواسته پدر را اجابت كرده و حضرت اسحق به او دعا كرده است وفرموده است : خداوندا پسري كه برايم طعام اورده ذريتش را بسيار و شرف نبوت بگردان . عيص به نزد پدر رفت وطعامي نزدش برد. و چون اسحق پير و نابينا شده بود گفت تو كيستي و براي چه برايم طعام اوردي . عيص گفت من پسرت هستم و به خاطر تو شكاركردم وطعام تهيه كردم اما تو دعايت را به يعقوب كردي . او بسيار گريه كرد به پدرش التماس نمود.وحضرت اسحق به او نيز دعا كرد وگفت :پروردگارا به فرزندان اين پسرم برتري بده به وسعت معاش وقوت نيرو بركليه مردمان . دعاي حضرت اسحق مستجاب شد و هفتاد هزار پيامبر از نسل يعقوب شد و اكثر قيصرهاي روم از نسل عيص. اما عيص كينه برادرش را در دل گرفته بود و اين شد كه حضرت يعقوب ازكنعان به سمت حران نزد داييش هجرت كرد. دايحضرت يعقوب سه دختر داشت . يكي به نام لياه كه دختر بزرگش بود وچشمان ريزي داشت و دومين دخترش به نام راحيل بود كه زيبا بود و حضرت يعقوب شيفته راحيل شده بود . و اورا از داييش خواستگاري كرد .اما لابان (دايي حضرت يعقوب ) به او گفت اگر هفت سال برايم كار كني راحيل رابه تو ميدهم . يعقوب پذيرفت هفت سال براي ازدواج با راحيل كار كرد.( عشق يعني همين ) بعداز هفت سال لابان بزرگان شهر رادعوت كرد وضيافتي بزرگ گرفت اما در نيمه شب دختر بزرگش لياه را به نزد يعقوب فرستاد . وكنيزي به او هديه كرد . يعقوب با لياه همبستر شد . وصبح نزد لابان رفت و گفت من اين خدمت را براي راحيل كردم اما تو لياه را به من دادي . لابان گفت : رسم نيست كه خواهر بزرگ در خانه باشد خواهر كوچكتر ازدواج كند اگر راحيل را مي خواهي بايد 7 سال ديگر خدمت كني . يعقوب باز پذيرفت و هفت سال ديگر خدمت كرد تا لابان راحيل را به ازدواج يعقوب دراورد. و كنيزي ديگر همراه دخترش راحيل به يعقوب داد. لياه 6 پسرو2 دختر زاييد واز كنيز لياه كه به يعقوب داده بود 2 پسر 1 دختر متولد شدند. و راحيل عشق يعقوب 2 پسر به دنيا اورد به نام يوسف و بنيامين . يعقوب بعد از بيست سال زندگي در حران به كنعان برگشت . 140 سال عمر كرد و نبوت را بعد از خود به يوسف سپرد و دارفاني را وداع گفت قبر شريفش در قدس خليل است.[/COLOR][/B] [/COLOR][/B][/COLOR][/B][/B][/B][/B][/B]