1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

شروع موضوع توسط * فرشته نجات * ‏28/3/13 در انجمن داستان

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    نامه های خط خطی
    همه ی ما راحت حرف می زنیم،ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است.اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها،رد پای عبور است.فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی به یاد می اوری که از کجا رد شده و چگونه قد کشیده ای.
    این دفتر هم فقط یک جور بهانه است،بهانه ی رد شدن و قد کشیدن.این دفتر_این دفتر خط خطی_نه قاعده ای دارد و نه نظمی.تنها قاعده اش نوشتن برای اوست.با 52 هفته که در هر هفته اش.تو سوالی داری و در هر روزش مسئله ای.برو و بگرد و سوال تازه پیدا کن.
    این روزها،ادمها سرشان شلوغ است.بعضی ها حوصله ی خدا را ندارند.حال او را نمی پرسند.برایش نامه نمی نویسند،اما تو لین کار را بکن.تو حالش را بپرس.تو چیزی برایش بنویس.ساعتهایت را با او قسمت کن.ثانیه هایت را هم.
    و اما ان کتاب اسمانی،یادت هست؟اسمش قران بود.کلمه های خدا بود در دستهای پیامبر.با اینکه این روزها،این کلمه ها همه جا هست،اما کسی انها را نفس نمی کشد،کسی با انها زندگی نمی کند.تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن،و اما این ایه ها لا به لای هفته های تو امده است.تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو.تا بروی و سراغی از ایشان بگیری.
    دیگر چه بگویم......که تویی و کلمه و خداوند.
    پس برایش بنویس....بنویس....هر چه که باشد.....
    ​
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

    هفته دوم

    خدایا!یک هفته از دوستی ما می گذرد و من همه اش به این موضوع فکر می کنم که مگر می شود ادم با خدا دوست شود.اخر تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچکم.اما من یاد حضرت ابراهیم افتادم.یادم افتاد که تو بهش گفته بودی خلیل.خلیل یعنی دوست و خلیل الله یعنی دوست خدا.پس حضرت ابراهیم دوستت بوده،اما او پیامبر بود.من که پیامبر نیستم.شاید تو فقط با پیامبرها دوست می شوی.
    اما من گشتم و توی قران یک ایه پیدا کردم.یک ایه که ثابت می کرد تو با همه دوست می شوی،با همه.می دانی کدام ایه را می گویم؟
    سوره ی یونس ایه ی 62،انجا که می گویی: اگاه باشید که دوستان خدا ترسی ندارند و غمگین نمی شوند.
    یعنی تو می توانی یک عالم دوست داشته باشی.پس من هم می توانم ئوستت باشم.این جوری خیلی خوب است.اصلا فوق العاده است.
    خدایا!ممنون که اجازه دادی با تو دوست باشم.


    تو درباره ی دوستی با خدا چه فکر می کنی؟اخر ادم چه طور می تواند با خدا دوستی کند.به نظر تو این دوستی چه شکلی است؟چه جوری است؟
    دوستی یک ماجرای دو طرفه است و هر کدام از دو طرف وظایفی در برابر هم دارند.درباره ی دوستی با خدا هم حتما همین طور ست،نه؟
    اگر دوستی با خدا معنی داشته باشد،پس واژه هایی مثل قهر و اشتی با خدا هم معنی دارد.راستی تو هیچ وقت با خدا قهر کرده ای؟اشتی چطور؟
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

    هفته سوم

    از ان خداوند است نیکوترین نامها،او را بدان نامها بخوانید. اعراف/180

    خدایا!سه هفته از دوستی مان می گذرد،اما من هنوز گیجم،گیج این دوستی.راستش من یک مشکل دارم.اخر چه جوری بگویم.دو تا دوست باید خوی همدیگر را بشناسند،وگرنه هیچ وقت نمی توانند دوستان خوبی برای هم باشند،مگر نه؟
    تو مرا خوب می شناسی،چون خودت مرا درست کرده ای.اما من حتی نمی دانم به چه اسمی صدایت کنم،یا به چه اسمی صدایت بزنم بهتر است.راستی خودمانیم،تو چقدر اسم داری،دلم می خواست هر روز با یکی از اسمهای قشنگت صدایت کنم.کاش می دانستم کدام اسمت را بیشتر دوست د اری.شاید اصلا یکی از راههای شناختنت همین اسمهایت باشد.اسمهای تو با اسمهای ما خیلی فرق دارد.اسمهای ما عین ما نیستند.خیلی از مردم اسمهایی دارند که هیچ ربطی به خودشان ندارد،اما اسمهای تو خود خود تو هستند.اگر به تو می گویند رحیم،برای این است که واقعا مهربانی.یا اگر سمیع و بصیر صدایت می کنند،برای این است که تو واقعا می شنوی،واقعا می بینی.
    خدایا!پس کمکم کن تا هر روز بگردم و اسمهایت را پیدا کنم.از این به بعد اسمهایت را کنار هم می گذترم تا بتوانم بهتر بشناسمت.

    هیچ وقت فکر کرده ای چرا خدا این همه اسم دارد؟اسمهای خدا چه چیزی را درباره ی خدا نشان می دهد؟می توانی چند تا از اسمهای خدا بنویسی.تو کدام نام خدا را بیشتر دوست داری و وقتی خیلی خیلی دلت می گیرد،او را با کدام اسمش صدا می زنی؟
    ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  4. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

    هفته چهارم

    الله است و جز او خدایی نیست،زنده و پاینده است.نه چرت او را فرا می گیرد و نه خواب.بقره/255

    همه خسته می شوند،همه می خوابند،حتی پرنده ها و درختها.ما ادمها هر کاری هم که بکنیم،ادمیم.خوابمان می گیرد.باید بخوابیم.گرسنه مان می شود،اب می خواهیم و هوا و هزار تا چیز دیگر.وای که ما چقدر چیز احتیاج داریم.
    فقط تویی که هیچ وقت،هیچ چیز نمی خواهی.فقط تویی که به هیچ چیز احتیاج نداری.نه خسته می شوی،نه می خوابی.شبها که همه می خوابند،مطمئنم که تو بیداری و مواظب دنیایی.چشمهایم را که می بندم،دلم شور نمی زند.خاطرم جمع است.می دانم که هستی.بالاسر همه چیز و همه جا.
    خیالم راحت است،چون همه چیز رو به راه است،چون تو رو به راهش می کنی.برای اینکه تو خدایی،یک خدای بزرگ بی نیاز.

    فکرش را بکن.اگر خدا هم می خوابید،اگر خدا هم مجبور بود یک وقتهایی چشمش را ببندد،اگر خدا هم خسته می شد و لازم بود استراحت کند،ان وقت چی می شد،چه بلایی سر این دنیا و ما می امد؟

    تا حالا به سرت زده نصفه شب،وقتی همه خوابیده اند،حتی مورچه ها و گنجشکها،تو یکی بلند شوی و با خدا درددل کنی؟اگر چنین تجربه ای داری،می توانی ان را بنویسی؟
    ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

    هفته پنجم

    او اول و اخر و ظاهر و باطن است.حدید/3

    خدایا!نیستی،کجایی؟اخر چرا همیشه قایم می شوی؟چی می شد اگر دیدنی بودی؟ان وقت همه باور می کردند که هستی.ان وقت شاید همه مومن می شدند.این طوری که خیلی بهتر بود.
    اما انگار تو دوست داری مخفی باشی.دوست داری همه دنبالت بگردند.شاید برای همین است که اسمت باطن است.اما می دانی تعجب من از چیست؟از اینکه هر وقت می گویند هو الباطن،هوالظاهر هم می گویند.خدایا مگر می شود که تو هم باشی و هم نباشی .هم همه جا باشی و هم هیچ جا نباشی.
    خدایا به این جاها که می رسم دیگر معنی اش را نمی فهمم.
    خدایا گاهی اوقات تو چقدر سختی.

    تا حالا اتفاقی برایت پیش امده که خدا را در ان حس کنی؟حضورش را لمس کنی و رد پای روشنش را ببینی و بگویی:خدایا!با اینکه نیستی،با اینکه به نظر نمی ایی،اما چقدر هستی!چقدر معلومی!چقدر واضح و مشخصی!
    یک کمی فکر کن یادت که امد ماجرا را برای خدا بنویس. ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  6. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

    هفته ششم

    هرگاه بندگان من،از تو درباره ی من بپرسند،بگو که من نزدیکم.بقره/186

    خدایا دلم می خواست یک جایی باشی،حتی اگر شده یک جای دور.ان وقت حتما می امدم پیشت.حتی اگر پیش تو امدن خیلی سخت بود.همه اش دنبالت می گردم.می گویند تو همه جا هستی،اما من پیدایت نمی کنم.مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیکترم.
    همه اش به این ایه فکر می کنم.این ایه مثل یک راز است.یک راز مهم که من نمی توانم ان را بفهمم.اخر رگ گردن نزدیک ما نیست،درون ماست.قسمتی از ماست.به این ایه فکر می کنم و دلم هری می ریزد.
    انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد.یک چیز دوست داشتنی و قشنگ.خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد،تویی؟


    ایا فکر می کنی خدا واقعا همین نزدیکیهاست،همین دور و برها؟از کجا این را می دانی؟هیچ وقت نزدیکی او را احساس کرده ای؟هیچ وقت فکر کرده ای چه وقتهایی بیشتر نزدیکت می اید؟
    اما چرا.....چرا گاهی این قدر احساس فاصله می کنیم؟ ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  7. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

    هفته هفتم


    خدایا!می دانی که همه ی این هفته داشتم به دیدنت فکر می کردم.به اینکه کاشکی دیدنی بودی.همه اش از خودم می پرسیدم،ایا هیچ کس وجود دارد که چنین ارزویی داشته باشد؟و همین جا بود که کشف مهمی کردم.
    خیلی ذوق زده شدم ،وقتی فهمیدم حضرت موسی هم مثل من دلش می خواسته تو را ببیند.سوره اعراف را خواندم،ایه 143 را.چقدر من این ایه را دوست دارم:موسی به وعده گاه ما امد.خدا با او سخن گفت.موسی گفت:خدایا خودت را به من نشان بده.
    اما خدایا!بعد از این سوال حضرت موسی،تو جواب خیلی سختی به او دادی.گفتی:مرا هرگز نمی بینی.تو به حضرت موسی گفتی:به ان کوه بنگر!اگر در جای خود استوار ماند،تو هم مرا خواهی دید.
    اما ادامه ی ایه برای من خیلی ترسناک بود:چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد،کوه را خرد کرد و موسی بیهوش افتاد.چون به هوش امد،گفت:تو منزهی.به تو بازگشتم و من نخستین مومنانم.
    خدایا دیگر دلم نمی خواهد سوالم را تکرار کنم.می ترسم بر چیزی تجلی کنی.غکر نمی کنم که من طاقت این چیزها را داشته باشم.


    ایا هیچ وقت دلت خواسته خدا را ببینی؟به نظر تو چه راهی برای دیدن خدا وجود دارد؟به گفتگوی خدا و موسی بیشتر فکر کن.اگر تو جای موسی بودی به خدا چه می گفتی؟ ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  8. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

    هفته هشتم

    ایا به شتر نگاه نمی کنند که چگونه افریده شده؟و به اسمان که چطور برافراشته شده؟و به کوهها که چگونه برپا داشته شده؟و به زمین که چطور گسترده شده است؟
    غاشیه/17_20

    ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی ان یک درخت انار است.هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم.به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجاها رفته و چه کار می کند.فکر می کنم ایا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟
    هر وقت برگ هایش می ریزد.توی دلم می گویم:دیگر تمام شد.مرد.اما هر سال خدایا،تو دوباره برگهای تازه به درختمان می دهی و جوانه توی دستهایش می گذاری.شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است.گلهای قرمز قرمز.ذوق می کنم و می گویم:خدایا تو معرکه ای!
    گلهای قرمز،که انار می شود،من همین طور می مانم که آخر چطوری؟خدایا!آخر تو چطوری از هیچ چیز،همه چیز درست می کنی.
    کنار باغچه می نشینم،یک مشت خاک بر می دارم و می گویم: آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟شیرینی و قیافه ی قشنگش از کجا؟یک خاک و این همه رنگ،این همه بو،این همه طعم!
    خدایا به یادت می افتم،حتی با دیدن دانه های سرخ انار.
    بار دیگر چشم باز کن و نگاه کن. (ملک/4)


    خیلی وقتها خدا ادمها را دعوت می کند به نگاه کردن.ولی حیف که ما ادمها،خوب نگاه کردن را بلد نیستیم.ما ذوق زده نمی شویم.تعجب نمی کنیم و اصلا حواسمان نیست که خدا همین جاهاست.توی همین باغچه،لای همین ابرها،روی همین ثانیه ها.چشمهای ما به همه چیز عادت کرده اند،به همه چیز.
    تو چی؟چه جوری نگاه می کنی؟تا حالا شده که با دیدن چیزی،مثلا یک درخت،یک پرنده یا یک منظره،آن قدر تعجب کنی یا لذت ببری که بگویی خدا تو واقعا فوق العاده ای!
    [FONT=&amp]می توانی بگویی کی و کجا این اتفاق برایت افتاد؟[/FONT] ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  9. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

    هفته نهم

    هنگامی که موسی عهد خدمت خود را به پایان رساند و با خانواده ی خود از حضور شعیب رو به دیار خویش کرد،اتشی از جانب طور دید.به خانواده ی خود گفت:شما در اینجا درنگ کنید که من اتشی از دور دیدم.می روم تا شاید از آن خبری بیاورم یا برای گرم شدن شما شعله ای برگیرم.
    هنگامی که موسی به ان اتش نزدیک شد،از جانب ئادی ایمن،در ان سرزمین مبارک،از میان یک درخت ندایی رسید که:ای موسی!منم خدای یکتا،پروردگار جهانیان. قصص/29_30

    تو خوبی و حرف زدن با تو خوب است.چقدر با تو حرف زدن را دوست دارم.اما این رسمش نیست،اینکه فقط من حرف بزنم.نمی دانی چقدر دلم می خواست تو هم با من چیزی بگویی.
    ببین من چقدر پر چانه ام،ببین چقدر درددل دارم.دلم لک زده برای اینکه یک روز،یک کلمه،فقط یک کلمه جوابم را بدهی.بعضی وقتها اصلا ناامید می شوم می گویم:این دوستی چه فایده ای دارد.این دوستی خیلی یک طرفه است،اما........
    خوش به حال حضرت موسی،چون تو با او حرف زده ای.چقدر من این سوره ی قصص را دوست دارم.چقدر داستان حضرت موسی را دوست دارم.چقدر من این درخت نورانی را دوست دارم.درختی که گفت:منم خدای یکتا،پروردگار جهانیان.
    و ان وقت خدا معجزه های موسی را به خود موسی نشان داد.
    به موسی حسودی ام می شود،به موسی که هم صحبت تو شد.
    خدایا!کاشکی با من حرف می زدی.


    [FONT=&amp]هیچ وقت دلت خواسته خدا با تو حرف بزند،دلت می خواهد درباره ی چی با تو صحبت کند؟هیچ وقت به داستان موسی فکر کرده ای؟توی قران کلی ایه درباره ی حضرت موسی هست،مثلا توی سوره ی بقره یا همین سوره ی قصص.سوره های اعراف و طه هم هست.اما درباره ی ان درخت چه فکر می کنی؟درباره ی ان درختی که با حضرت موسی حرف زد و گفت من پروردگار توام.[/FONT] ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  10. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/13
    ارسال ها:
    64
    تشکر شده:
    95
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : نامه های خط خطی | عرفان نظر اهاری

    هفته دهم​


    و خدا با موسی (بی واسطه) سخن گفت.​

    نساء/164
    ​



    من همه ی این هفته را هم به درخت موسی فکر کردم. به حرفهای موسی و حرف زدن تو.من چقدر ساده نگاه می کنم که خیال می کنم تو باید مثل آدمها با همین کلمه ها جواب مرا بدهی. اما تو حرف می زنی . تو واقعا حرف میزنی و هزار راه برای حرف زدن با آدمها بلدی. بعضی وقتها حرفهایت را از زبان دیگران به آدم می گویی؛ بعضی وقتها حرفهایت را توی کتابها می گذاری و خیلی وقتها هم با گوشه و کنایه و رمز و اشاره صحبت می کنی.​

    می دانم که تو از هر دری وارد می شوی تا با ما حرف بزنی؛ اما چرا ما بعضی حرفهایت را نمی فهمیم؟​

    کلمه های تو ساده است، زبانت هم همین طور. معنی حرفهایت هم واضح است، اما ....​

    خدایا ! زبانت را به من هم یاد بده.​

    راستش را بگو! خدا با تو هم حرف می زند؟ چه جوری؟ چه شکلی؟ چه وقتهایی می فهمی که این حرفها حرفهای خداست؟ حتما بین تو و خدا هم رمزهایی وجود دارد که فقط خودت می دانی و او. تو هم کم کم داری زبان خدا را یاد می گیری.​

    یادت می آید اولین بار چطور منظورش را فهمیدی؟ لابلای خاطراتت را بگرد. خاطره های تو پر از کلمه های خداست. چطور است که این دفعه درباره ی کلمه های خدا، با خدا صحبت کنی. پس برایش بنویس. بنویس چطور معنی حرفهایش را می فهمی.​

    ​
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.