1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش +زندگینامه

شروع موضوع توسط ᙢØhâmmaℭ ‏20/3/13 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    گل...

    گل سرخ ، گل سرخ است
    و من رسول یونان
    پسر محمد
    اما این جاده ها
    دور خود می گردند و
    انسان را
    به شهری که از آن گریخته
    برمی گردانند
    من از بیراهه ها خواهم رفت
    تا بلکه رستگار شوم.


    این دنیا...

    این دنیا
    آن نیست که ما می خواستیم
    سراسر خون است و آتش
    یک جهنم واقعی است
    و این آوازها و آهنگ ها
    یعنی زندگی ما
    چیزی نیست
    جز یک کنسرت غم انگیز در جهنم.


    وقتی...

    وقتی سیگارت را
    در قلبی ماهی که
    به پنجره تابیده
    خاموش می کنی
    یعنی دیوانه ای
    نه ، یعنی تحقیر شده ای
    و جهان
    برای تو کوچک است
    آن قدر کوچک که فیلی می تواند
    خیلی راحت
    تمام دریاها را
    به یک جرعه بالا بکشد
    پس سعی کن
    با همه چیز کنار بیایی
    فرار نکن
    زمین به شکل احمقانه ای گرد است.


    هر شب...

    هر شب
    به کشتن ما می آید
    مرده ای که فکر می کند
    ما او را کشته ایم.
    هراسان از خواب می پرم
    آرش گریه می کند
    و حامد به چاقویی می اندیشد
    که قرار بود
    در قلبش فرو رود.
    ما چه ساده بودیم
    می خواستیم
    جهان را با کلمه فتح کنیم
    حال آن که نمی توانیم
    از پس کابوس هامان برآییم...


    یک شب...

    صاعقه ای تند
    بر فراز امیدها و رویاها
    اندوه ِ جستن
    و نیافتن سیاره ای دیگر
    این است
    پایان ماجرا:
    ما آواره خواهیم شد.
    یک شب
    زنی دیوانه
    در قماری خونین
    زمین را یک جا خواهد باخت.


    در مزارع...

    در مزارع
    با نور و آب پیوند خورده ایم
    در کارخانه ها
    با اراده و آهن
    به زندگی نباخته ایم
    به مرگ نیز نخواهیم باخت
    گر به سراغمان بیاید
    متعفن شده
    روی دستش خواهیم ماند
    تحقیرش خواهیم کرد.
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    به خاطر...

    به خاطر یک لقمه نان
    کلاه از سر برداشتیم
    به احترام دوست و دشمن
    دشمن نیشخند زد
    و دوست
    بی تفاوت از کنارمان گذاشت
    سرانجام
    دست ها و کلاه هایمان
    در هوا معلق ماندند.


    با شعر...

    با شعر و سیگار
    به جنگ نابرابری ها می روم
    من دون کیشوتی مضحکم
    که به جای سر نیزه و
    کلاه خود
    مدادی در دست و
    قابلمه ای به سر دارد
    عکسی به یادگار از من بگیرید
    من انسان قرن بیست و یکم هستم.


    روبه روی آینه

    خودم را
    جایی جا گذاشته ام
    شاید کنار تو
    در باغ های سیب
    شاید بالای تپه ها
    و یا شاید
    در جاده ای که
    جنگل را دور می زند و
    به دریا می رسد
    روبه روی آینه ایستاده ام
    اما
    از چهره ام خبری نیست.


    از این شهر

    دریا
    مرغابی
    و بیشه زاران سنگی.
    باید
    به این نقاشی ها دل خوش کنم
    پشت به دهکده
    راه افتاده ام
    باید
    از اینجا سر در می آوردم
    از این شهر آهن و سیمان.


    دهکده ای

    گندمزاران سرشار
    چشمه های زلال
    حفره های خنک
    و...
    و نسیم
    که دستی نوازشگر است
    دهکده ای در دوردست
    وسوسه ام می کند
    احساس می کنم
    روباهی در سینه ام بیدار شده است.


    به این...

    به این بی قوارگی
    به این پریشانی
    هیچ کس تا حالا
    سیاره ای ندیده است
    که ما...
    گورستان ها از باغ ها بزرگ ترند
    آه!
    این چه دنیای ست
    برای ما تدارک دیده اند؟!
    لوله ی تانک
    از کره ی زمین بیرون زده است.


    شبی...

    شبی بی پایان
    و تیرهایی ناپیدا
    که بادبان ها را سوراخ می کنند
    با این همه
    از صخره های شناور نیز
    نمی ترسیم
    ما در دریا غرق نمی شویم
    دریا می شویم.


    غربت...

    غربت، تاریکی، رنج
    و باد که گستاخ می وزد
    قهرمانان
    از پشت خنجر می خورند
    اسب های سفید را
    مارها می گزند
    و مظلومان
    همچنان چشم به راه می مانند
    قصه ها
    آن گونه که باید
    به پایان نمی رسند...
    تازه می فهمم
    که چرا
    همیشه در آخر قصه ها
    خود مادربزرگ می میرد!


    کرکره ها...

    کرکره ها پایین آمده اند
    و ماه
    روی بلندترین دیوار شهر
    به منقار کلاغی مغموم
    گیر کرده است
    شب شومی است
    اما زندگی
    هنوز جریان دارد
    سگی
    در کوچه های تاریک
    بیهوده پرسه می زند.


    به زندگی...

    به زندگی چنگ می زنم
    تا نیفتم
    زیر پایم تهی ست
    انگار از لبه ی بامی آویزانم
    در عبور از روزهای سخت
    زخمی شده ام
    و این خون
    بند نمی آید
    امروز یا فردا
    مرگ
    با چمدانی پر از مورچه
    از راه می رسد.
     
  3. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,112
    تشکر شده:
    84,755
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    رسول یونان


    دلم برای تو تنگ شده است
    اما نمی‌دانم چه کار کنم
    مثل پرنده‌ای لالم
    که می‌خواهد آواز بخواند و نمی‌تواند.
    به هوای دیدنت
    در قاب پنجره‌ها قد می‌کشم
    نیستی
    فرو می‌ریزم
    مثل فواره‌ای بر سر خودم
    زیر آوار خودم می‌مانم در گوشه‌ی اتاق
    ای انار ترک خورده بر فراز درخت
    من دستی کوتاهم
    من پرنده‌ای بی بالم
    ای آسمان دور‌دست...
    اندوه‌ها در من شعله‌ور است
    و ابرها در من در حال بارش
    نیمی آتشم
    نیمی باران
    اما بارانم‌، آتشم را خاموش نمی‌کند
    من تو را دوباره کی خواهم دید؟
    ای پرنده‌ی مسافر...!
     
    Omidane و m naizar از این پست تشکر کرده اند.