1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش +زندگینامه

شروع موضوع توسط ᙢØhâmmaℭ ‏20/3/13 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    یک تاکسی...

    یک تاکسی می خواهم
    برای بردن
    مسافر.
    یک تاکسی می خواهم
    برای گپی از نزدیک
    با مسافر.
    یک تاکسی می خواهم
    _ بگذار راستش را بگویم_
    برای جستن تو
    در میان مسافران.
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    در موجاموج...

    در موجاموج این شهر
    در هیاهوی پر از ازدحام
    تاکسی جزیره ای است سرشار از نعمت
    جای رابینسون کرزوو خالی!
     
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    زندگی...

    زندگی
    درست مثل یک تاکسی است.
    مسافران
    تک تک پیاده می شوند از آن
    تنها تفاوت این تاکسی
    با تاکسی های دیگر
    پایده کردن مسافران است
    در جایی که نمی خواهند!
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    روز بخیر محبوب من



    تو...

    تو آسوده بر ساحل نشسته ای
    و دریا
    چون پیشخدمتی مهربان
    پاهایت را می شوید
    و من
    زیر سایبانی زرد
    به گیسوی تو می اندیشم
    آن را
    خواهند برید
    و در ادامه داستان
    تو در آشپزخانه ای دور
    میان ظرف های کثیف گم می شوی.
    پایان تمام داستان ها غم انگیز است.


    خواب...


    خواب
    طعم عسل داشت
    در بعد از ظهرهایی که
    آسمان
    کمی بالاتر از درخت کاج بود
    با این همه
    ما به ایستگاه رفتیم
    تا دور شدن را
    از قطارها یاد بگیریم
    سرانجام
    از من و تو
    تنها خرگوشی سفید
    میان کومه های یونجه به خواب رفت.


    روزی...

    روزی به رنگ دریا
    و تو که زیبای تمام دریاهایی.
    چقدر دوستت دارم
    هراس از فردا
    هراس از ساحل های دل انگیز تابستان
    زنی با کلاهی حصیری
    ترانه ای می خواند
    که معنی آن
    بهانه هایی است
    که هرگز نگرفته ایم!


    من...

    من ابر شدم
    گفته بودی که خورشیدی
    یادت هست
    تا زیباتر بتابی
    چقدر گریستم؟


    جایی...

    جایی میان رویاهایم بودی
    کنار کندوهای عسل
    در دشت های نزدیک
    و من هر روز
    با خرگوشی در بغل از آنجا می گذشتم.
    سرانجام پیدا شدی
    با قطاری که از راهی دور می آمد
    اما مرا نشناختی
    من خرگوشم را گم کرده بودم
    و حضور سیگاری
    میان انگشتانم
    تو را به قهوه خانه هایی می برد
    که در نخستین باران ها
    خراب شده بودند.
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    [HR][/HR] هر گاه...


    هر گاه که می آیی
    خانه ام ویران می شود
    صدای قدم هایت
    تنها توفان ها را بیدار می کند
    دیگر نیا
    دوستت نمی دارم
    ماه ، پشت درختان کاج می رود
    و تو
    با همین شعر تمام می شوی.

    امشب تمام قماربازان می بازند.



    بچه که...


    بچه که بودم
    تو برای من
    بادکنک بودی
    و بعد
    گل سرخی زیبا
    در گلدان خانه
    سرانجام تو کلمه
    و من شاعر شدم
    می دانم
    فردا
    تو قطاری مهربان خواهی شد
    و مرا از اینجا خواهی برد.


    می دانم...

    می دانم
    تو خواهی رفت
    قایق کوچکت را
    به آب خواهی انداخت
    و مارمولکی مبهوت
    بر شن ها
    - که حیرانی من است -
    ساحلی را غم انگیز خواهد کرد.
    *
    تو عروس دریا می شوی
    و من
    داماد دهکده ای تاریک.


    پشت میز...



    پشت نخستین میزی که
    برایم چیده بودی
    همه چیز را باختم
    دیگر، دوستت نخواهم داشت
    مثل قصه ای که شنیده ام
    شعری که گفته ام
    فراموشت خواهم کرد
    ترانه باشی
    لال می شوم
    و اگر نان
    می میرم
    با این همه
    با این همه
    امیدوارم تو هرگز این شعر را نخوانی.


    عشق...


    عشق یا اعتماد
    نمی دانم
    چیزی میان ما گم شد
    که هرگز
    آن را نیافتیم
    پس مرا فراموش کن
    مثل مرد قصه های مادربزرگ
    که وجود نداشت
    اما برای زنش
    گوزن شکار می کرد.


    بی آن که...

    بی آن که تو را بیابم
    گم شدم
    کسی فانوس به راهم نیاویخته بود.
    مرا که بجویی
    باران ها را نشانت می دهند و
    پیر می شوند رهگذران.
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    از دهکده هایی...


    از دهکده هایی که گذشتیم
    چیزی ندیدیم
    جز اسب هایی هراسان
    که در باد شیهه می کشیدند.

    این عشق
    ناتمام می ماند.

    ما از قطار پیاده می شویم
    سوزنبانانی که
    خواب تو را می بینند
    هرگز بیدار نمی شوند.


    تو...

    تو نیستی
    اما من برایت چای میریزم
    دیروز هم
    نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم
    دوست داری بخند
    دوست داری گریه کن
    و یا دوست داری
    مثل آینه مبهوت باش
    مبهوت ِ من و دنیای کوچکم
    دیگر چه فرقی می کند
    باشی یا نباشی
    من با تو زندگی می کنم.


    بیهوده...

    بیهوده برایت شعر می گفتم
    بیهوده برایت دامن گلدار می خریدم
    بیهوده...
    مثل آینه نگاه می کردی.
    مثل صندلی؛ می ایستادی
    و مثل میز...
    همان بهتر که گریختم
    تو جزو اشیاء شده بودی.


    چشمک...

    چشمک زدی و
    دور شدی
    و من دنبال تو راه افتادم.
    کاش به خانه ات می رفتی
    که میان قصه و رویا بود.
    و یا به موزه
    و یا به تئاتر
    اما راه به کتابخانه ها بردی
    لعنت بر تو!
    من ، حالا
    سالهاست کتاب ها را ورق می زنم و
    تو را نمی یابم.


    باید...

    باید
    جایی ایستگاهی باشد
    و تو باشی
    با دسته گلی در دست و
    چشم به راه من.

    باید
    خداوند با من باشد
    وگرنه
    می مردم بی تو
    در این خیابان پرت
    هیچ چراغی روشن نیست.


    از ترانه های مرده شوی برای پسرش

    1
    پاکی مثل آب
    و تنومندی مثل درخت گردو
    دوستت دارم پسرم!
    زبانم لال
    اگر قرار باشد
    تو را بشویم
    با آب طلا می شویم
    گنجت می خواهم
    در خاک های شهر

    2
    دستکش هایم تاریک شده اند
    این جنازه ها را
    از کجا می آورند؟
    از کدام شب؟!
    آب بریز پسرم!
    بیش تر آب بریز
    می خواهم
    سیاهی را از تن جهان بشویم.
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    چون...

    چون جوبارهای کوچک
    در نخستین ایستگاه ها
    از پا درآمدیم.
    من هیچ،
    حیف از تو که دریا را ندیدی.


    اسب هایی...

    اسب هایی بیرون قهوه خانه
    و ما که
    آخرین فنجان قهوه را می نوشیم.
    جاده ها
    ما را می خوانند
    یادمان باشد
    وقت رفتن
    شانه هامان را جا بگذاریم.

    یاران
    برای غربت خود
    گریه خواهند کرد.


    کلاهی...

    کلاهی بر شن های ساحل
    نمی تواند مال فرشته ای باشد
    و هیچ کس نیز
    دلفینی را
    با کلاه ندیده است

    و یا...
    من فکر می کنم
    مال مردی ست شاعر
    که دریا را
    در پنداشته است

    دری
    به یک میهمانی خصوصی.


    صدای سوت ِ ترن ها...

    نشسته بین من و تو هزار اقیانوس
    شکسته می شود امشب شکوه یک فانوس
    تو از حقارت ایوان من شدی دلتنگ
    من از طراوت گل های تو شدم مایوس
    ببین، هنوز نوازنده ای نخوابیده ست
    سرود عشق من و تو تمام شد افسوس
    صدای سوت ترن های صبح می آید
    مرا ببوس عزیزم! مرا دوباره ببوس!
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    [HR][/HR] کنسرت در جهنم

    نیامدنش را...


    نیامدنش را باور نمی کنم
    غیر ممکن است
    او نیامده باشد
    حتما، حالا

    زیر باران مانده است

    و ناامید و خسته
    در خیابان ها قدم می زند

    من به باز بودن درها مشکوکم.


    اگر...

    اگر قرار بود
    هر سقفی فرو بریزد
    آسمان ، باید
    خیلی وقت پیش فرو می ریخت

    اگر قرار بود
    باد نایستد
    ما که همه بر باد شده بودیم

    نگران هیچ چیز نباش
    تو هنوز زیبایی
    و من هنوز می توانم شعر بنویسم.


    هر چیز...

    اگر باد
    با کلاه شاپو
    در خیابان ها راه برود
    چیز جالبی نخواهد بود
    اگر کوه ها
    بخواهند دره ها را پر کنند
    مسخره است

    هر چیز و هر کس
    در جای خود زیباست
    تو به گل ها آب بده
    من می روم
    برای تو نان بیاورم.


    نگران...

    نگران هیچ کس نیستم
    حتی

    تو که چمدانت را بسته ای

    دیگر می دانم
    خورشید
    برای همیشه غروب نمی کند
    و سنجاب ها
    تنها برای پایین آمدن
    از درخت بالا می روند.


    کاش...

    کاش می شد
    تمام شعرها را نوشت
    مثلا اینکه
    من به تو فقط عادت کرده ام
    و تو
    همیشه دروغ می گویی
    کاش می شد
    از رودخانه ها گذشت و
    خیس نشد.


    بارانی...

    بارانی مورب
    در نیمروزی آفتابی.
    هیچ اتفاقی نیفتاده است
    تنها تو رفته ای
    اما من
    قسم می خورم که این باران
    بارانی معمولی نیست

    حتما
    جایی دور
    دریایی را به باد داده اند.


    ابر خاطره ها...

    بارانی که روی این شهر می بارد
    یک شب
    روی استانبول نیز خواهد بارید
    همین طور روی لندن
    پراگ
    و یا باکو

    هر کجا باشی
    یک شب
    به یاد نخستین دیدار
    دل تو نیز خواهد شکست
    مثل دل من
    زیر بارانی که از ابر خاطره ها می بارد.
     
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    چه سرنوشت...

    قطاری که
    از بین من و تو می گذرد
    کش آمده است
    انگار
    تمام واگن های جهان را
    به آن بسته اند
    چه سرنوشت شومی !
    حرف هایی که قرار بود
    به هم بزنیم
    از یاد برده ایم
    و گل ها در دست هایمان خشکیده اند.


    در خواب هایم...

    گاه
    بوی گل سرخ به مشامم می رسد
    گاه
    جیغی را می شنوم
    که می تواند
    از دیوارهای آهنی بگذرد
    گاه
    چشم هایم را
    در جیب هایم پیدا می کنم
    خواب هایم مرا تعبیر کنید
    در خواب هایم
    زنی زندانی شده است.


    عاقبت...

    عاقبت او پیروز شد
    چون
    با صداقتش با من جنگیده بود
    باقی
    قصه ی مغلوب شدن من است
    خسته و شکسته به خانه که آمدم
    قایم شدم پشت فنجان چای و
    دود سیگار
    و خاموش کلنجار رفتم
    با کلمات خیس و دروغین
    سربازهای شکست خورده
    هرگز با صدای بلند آواز نمی خوانند.


    قول بده...


    قول بده که خواهی آمد
    اما هرگز نیا
    اگر بیایی
    همه چیز خراب می شود
    دیگر نمی توانم
    این گونه با اشتیاق
    به دریا و جاده خیره شوم.
    من خو کرده ام
    به این انتظار
    به این پرسه زدن ها
    در اسکله و ایستگاه
    اگربیایی
    من چشم به راه چه کسی بمانم؟


    نسیم...

    نسیم
    ولگردی است به نام تو
    که گاه
    شیرین می شود بر عرشه ی کشتی ها

    باد منم
    با طوفانی بر لب و
    تپانچه ای خیالی بر کمر

    عشق دانایی است
    و شعر
    حرف هایی که باید گفته شوند
    با این همه
    من از تو و
    کوچه های باریک لندن چیزی نمی دانم
    جز آنکه
    نسیمی در آنجاها
    با آرایش زنانه می گردد.


    پایان...

    در ادامه ی
    تمام سیگار هایی که خاکستر شدند
    شعرهایی که ناتمام ماندند
    تو زاده شدی
    زیبا و اندوهگین

    و من
    دوستت داشتم
    اما افسوس
    تو تلخی پایان تمام قصه ها بودی.
     
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏12/9/12
    ارسال ها:
    3,341
    تشکر شده:
    4,030
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : اشعار رسول یونـــان ; شــاعر آرامش

    ماه...

    تو ماه را
    بیش تر از همه دوست می داشتی
    و حالا
    ماه هر شب
    تو را به یاد من می آورد
    می خواهم فراموشت کنم
    اما این ماه
    با هیچ دستمالی
    از پنجره ها پاک نمی شود.


    از هر جاده ای...

    از هر جاده ای که آمده ام
    نفرینش می کنم
    از هر پلی که گذشته ام
    شکسته باد
    عجیب است پل ها و جاده ها
    انسان را
    به ساحلی می رسانند
    کهک تا چشم کار می کند
    دریاست
    و عجیب تر اینکه
    تنها ماه می تواند
    از آب های خروشان بگذرد و
    غرق نشود.


    دوستی با...

    کوهستان هایی خاموش
    با دره های عمیق شبانگاهی
    بیابان های هراس
    دریاهای عاصی
    بادهای سرد
    بادهای سیاه...
    و فراموش شدن انسان
    هنگامی که ریل ها
    از تونل های تاریک می گذرند
    کاش از جهان چیزی نمی دانستم
    و باز بزرگترین راز من
    دوستی با مورچه ایسبز بود
    که هرگز
    از دست های من بالا نرفت.


    این شهر...

    این شهر
    شهر قصه های مادربزرگ نیست
    که آرام و زیبا باشد
    آسمانش را
    هرگز آبی ندیده ام
    من از اینجا خواهم رفت
    و فرقی هم نمی کند
    که فانوسی داشته باشم یا نه
    کسی که می گریزد
    از گم شدن نمی ترسد.


    کاش...

    کاش
    چشم به راه کسی بودم
    آن وقت
    نه این آینه
    غبارآلود بود
    و نه این
    گل های شمعدانی می خشکیدند
    کنار کسالت عقربه ها
    دراز کشیدم و
    بیدار نمی شوم
    و خورشید
    در پشت پنجره یرقان گرفته است.


    می خندم...

    می خندم به باد
    که اغلب بی موقع می وزد
    می خندم به ابر
    که اغلب بی موقع می بارد
    به صاعقه نیز می خندم
    که فقط می تواند
    چوپان ها را خاکستر کند
    و می خندم به ...
    تا شاد زندگی کنم
    من می خندم
    اما دنیا غم انگیز است
    واقعا غم انگیز است.


    راز...

    نه ماندم
    نه گریختم
    زندانی آزادی بودم
    با شعری بر لب و
    گل سرخی در دست
    تا جهان را زیبا ببینم
    عاشق شدم
    اما انگار
    عشق ورزیدن بیهوده بود
    و راز چیرگی بر رنج ها
    تنها خوابیدن
    کنار رودخانه ای بود
    که از تابلوهای نقاشی می گذشت.


    نه...

    نه امپراطورم
    و نه ستاره ای در مشت دارم
    اما خودم رات
    با کسی که خیلی خوشبخت است
    اشتباه گرفته ام
    و به جای او نفس می کشم
    راه می روم
    غذا می خورم
    می خوابم و ..
    چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!