درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست نکند میل دل من به تماشای چمن که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست محرم
چون قصه ی آن صخره که از صحبت دریا جز سیلی امواج نبرده است نصیبی . . آیینهی تاریخ تو را درد شکسته است اما تو نه تاریخشناسی نه طبیبی!
هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد؟ هر دیده کجا لایق دیدار تو باشد؟ مستان دل اغیار چه لازم که درین عهد. هر جای که قلبی است به بازار تو باشد بازار قبلی : قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست از خانه برون آمد و بازار بیاراست در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست خانه
ای موج سر به صخره ی ساحل بزن برو عمریست آب از سر دریا گذشته است خانه صاحب نظران میبری پرده پرهیزکنان میدری گر تو پری چهره نپوشی نقاب توبه صوفی به زیان آوری دریا
بندگی هیچ نکردیم و طمع می داریم که خداوندی از آن سیرت و اخلاق آید گر همه صورت خوبان جهان جمع کنند روی زیبای تو دیباچه اوراق آید صورت