دل بازهم بهانه ی رفتن گرفت و باز تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم اما دلم برای همان هیچ کس گرفت
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
اگر از دیدهی کوتهنظران افتادیم نیست غم، صحبت صاحبنظری ما را بس در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان "قدسی"! از گفتهی شیوا، اثری ما را بس..
اگر از دیدهی کوتهنظران افتادیم نیست غم، صحبت صاحبنظری ما را بس در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان "قدسی"! از گفتهی شیوا، اثری ما را بس..
آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت که سراپای بسوزند من بی سر و پا را چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم محرم ما نبود دیده کوته نظران دل چون آینه اهل صفا می شکنند که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران .. شهریار
ای شهریار نغمه که با چتر زرفشان دستانسرای عشق و خداوند چامهای از من ترا به طبع گرانمایه، صد درود ز آنرو که در بسیط سخنی، پیش جامهای عشق