این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشان چون بیوهای جامه سیه در خاک رفته شوی او شب فعل و دستان میکند او عیش پنهان میکند نی چشم بندد چشم او کژ مینهد ابروی او
کیست آن فتنه که با تیر و کمان میگذرد وان چه تیرست که در جوشن جان میگذرد آن نه شخصی که جهانیست پر از لطف و کمال عمر ضایع مکن ای دل که جهان میگذرد
فتنه وقتی افتاد فتنهای در شام هر کس از گوشهای فرا رفتند روستازادگان دانشمند به وزیری پادشا رفتند پسران وزیر ناقص عقل به گدایی به روستا رفتند
گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد گدایی در میخانه طرفه اکسیریست گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد سحر
در ميخانه ببستند خدايا مپسند که در خانه تزوير و ريا بگشايند حافظ اين خرقه که داري تو ببيني فردا که چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانهایست که تغییر میکنند می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
نگار مِی فروشم عشوه ای داد که ایمن گشتم از مکر زمانه ز ساقیّ کمان ابرو شنیدم که این تیر ملامت را نشانه حافظ