افسوس کاسه تو ای دله ساده که حتی تک تک خنده هاتم گله داره من خوب میفهمم از غمه ظاهرت که حتی شک داری به مریمه باکره
افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست فریاد، که فریادرسی پیدا نیست بس لابه نمودیم و کس آواز نداد پیداست که در خانه کسی پیدا نیست
چه بگویم سحرت خیر؟توخودت صبح جهانی من شیدا چه بگویم؟که توهم این وهم آنی به که گویم که دل ازآتش هجرتوبسوخت؟ شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی که ندانی
یادم نمیاد که شب بود یا که صب بود دلم پر بود یادم نیس حالم چطور بود پای چشمم سیاه به رنگ نصف شب تو دلم آفتاب سر ظهر بود
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
زهره را دیدم همیزد چنگ دوش ای همه چون دوش ما شبهای چرخ جان من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهنای چرخ در فراق آفتاب جان ببین از شفق پرخون شده سیمای چرخ