1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

♥ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ♥

شروع موضوع توسط para3to ‏3/3/13 در انجمن اخبار و اطلاعیه

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.
  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏24/1/11
    ارسال ها:
    2,464
    تشکر شده:
    1,317
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    دانشجو
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    یکم فقط فکر کنی میفهمی ها ااا :cool0027:چه توقعی دارم من ها
    یکم دقت کنی می فهمی زلزله اذربایجان که شب قدرم بود
     
    5 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/3/12
    ارسال ها:
    434
    تشکر شده:
    1,105
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانشیدن
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    نمیدونم...شاید واقعا به قول دوست اذریمون امسال نحس بود...نمیگم خوبی نداشت واسه من ولی بدیاش خیلی بزرگ بود.
    شهریور ماه بود که یهوبابام زنگ زد و یه چیزی به مامانم گفت و اونم سریع اماده شد و به ما گفت اماده شیم,ازش پرسیدیم چی شده که گفت عمو علیتون تصادف کرده و جفت دستاش شکسته;رفتیم بیمارستان و بعد از کلی سر و کله زدن با نگهبان رفتیم تو.معلوم شد تو تاکسی بوده که از بغل یکی میزنه بهشون .مچ دست راستش خرد شده بود وباید براش میله میزاشتن.بازوی چپشم شکسته بود.خلاصه دو روز بعد با سلام و صلوات اوردیمش خونه.تا دو ماه وضعش اونجوری بود و خواهرا و برادراش کمکش میکردن.هنوزم که هنوزه نمیتونه مث سابق از دستش استفاده کنه.
    دومین اتفاق که همین چند وقت پیش افتاد خیلی بدتر بود.پنج شنبه شب بود(19/11/1391) و یکی از عمه هام از تهران اومده بود بابل.یکی از عمو هام مارو واسه شام دعوت کرده بود خونش.خوش وخرم داشتیم اماده میشدیم که مامانم به این نتیجه رسید که بابام دیر کرده .بهش زنگ زد,اولش بابام فقط گفت الان وقت ندارمو قطع کرد اما وقتی دوباره مامانم بهش زنگ زد گفت که عمه فاطی,عم[SIZE=4]ه[/SIZE] بزرگم,تصادف کرده و[SIZE=4] جفت پاهاش شکسته.مامانم زنگ زد به یکی [SIZE=4]از دختراش که ظاهرا خبر نداشتن و وقتی فهمیدن بلافاصله قطع کردنو هر چی زنگ ز[SIZE=4]دیم جوا[SIZE=4]ب ندادن.سریع رفتیم اونجا و تو راه [SIZE=4]فهمیدیم که رفتن بیمارستان.رسیدیم اونجا.فقط بچه ها اونجا بودنو مامانمم رفته بود بیمارستا[SIZE=4]ن.ع[SIZE=4]مم سه تا دختر داشت.کوچیک[SIZE=4]رو ک[SIZE=4]ه دوم راهنماییه به زور فرستادن خونه.اون همش گریه میکرد ولی ما عین خیالمون نبود.میگفتیم اینم مث علی خوب میشه دیگه!یه ساعت بعد زنگ زدنو گفتن شکستگی استخونش رگ اصلی رون[SIZE=4]شو قطع کرده و خونریزی داخلی داره و میخوان عملش کنن.بچه ها با مینا,دختر عمم,[SIZE=4]رفت[SIZE=4]یم طبقه ی بالا.[SIZE=4]اونجا مینا هی بیتابی میکردو [SIZE=4]خواهرمم داشت با تلفن حرف میز[SIZE=4]د.ت[SIZE=4]موم ک[SIZE=4]ه شد اوم[SIZE=4]د جلومو پشت به مینا گفت:مریم یه چیزی میگم اروم باش.باش[SIZE=4]ه؟منم خیلی خونسرد گفتم: باشه.
    با لبخونی ب[SIZE=4]ه[SIZE=4]م گف[SIZE=4]ت:[SIZE=5]عم[SIZE=5]ه تموم کرد.[SIZE=4]باورم نمیشد.خشک شدم.عمم...مرده بود؟!؟!؟!یهو از پایین جیغ عمم بلند شد که زنعموم[SIZE=4]و[/SIZE] صدا میکرد[SIZE=4] و میگفت بیا پای[SIZE=4]ین.می[SIZE=4]نا رم بالاخره بردن.و[SIZE=4]قتی رفت و [SIZE=4]خواهرم یهو با صدای بلند گفت که چی شده تازه اشکم در اومد.هممون زجه میزدیم.[SIZE=4]چار تا بچه بی[SIZE=4]شتر نبودیم اما صدای گریمون ک[SIZE=4]ل خونه رو برداشته بود.خیلی سخت بود,اصلا با[SIZE=4]ورم نمیشد.انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا اون بمیره.[SIZE=4]خونش دقی[SIZE=4]قا روبروی خونه ی مادربزرگمو اونور خط بود.سر پیچ بود و خطرنا[SIZE=4]ک.[SIZE=4]اون همیشه وامیستاد تا[SIZE=4] شوهرش با ماشین بیاد و ببردشون اما [SIZE=4]این با[SIZE=4]ر لج کرد و خودش تنها رفت.پدر بزرگم ک[SIZE=4]ه به خاطر پادرد هیچ وقت نماز جماعت نم[SIZE=4]یر[/SIZE]فت ,رفت و ن[SIZE=4]موند تا جلوی دخترشو بگیره.[SIZE=4]وقتی داشت از خیابون رد [SIZE=4]میشد نزدی[SIZE=4]ک بود ماشین بخوره به می[SIZE=4]نا که اونو هل داد و خودش رفت زیر ماشی[SIZE=4]ن.میبینین چه مظلوم مرد؟؟؟؟اون بهترین عمم بود [SIZE=4].بین اون شیش تا هیچ[SIZE=4]کی مث اون نب[SIZE=4]ود.شوخ بود.میخندید و میخندوند و نمیذاشت غم تو دلمون بمونه.
    بالاخره بقیه اومدن[SIZE=4],اما چه اومدنی...هیچ وقت گریه ی بابامو ندیده بودم .اما اون شب گریه میکرد و میگفت:به من ب[SIZE=4]خ[SIZE=4]ندید.مسخرم کنید.من خواهرمو رسوندم بیمارستان اما دکتر[SIZE=4]ی نیوردم که بتونه جلوی م[SIZE=4]رگشو بگیره.دیگه از دایی کوروش حساب نبرین.[SIZE=4]اون نتو[SIZE=4]نست خواهرشو نجات بده چه جوری میخواد تنبیهتون کنه؟
    اون شب تا ساعت سه اونجا بودیم و گریه[SIZE=4] میکردیم.فرداش تشییع جنازه بود.جسدشو اوردن تا تو خونه بشورن.وقتی ا[SIZE=4]وردن[SIZE=4]ش فقط صدای جیغ و زجه و مویه میومد.[/SIZE][/SIZE]وقتی برای خداحافظی رفتم پیشش باورم نشد که خودشه...صورت سبزه اش سفید سفید شده بود و لباش کبود.[SIZE=4]بردیمش ارامگاهو پیش دخترش دفنش کردیم.اخه میدونی[SIZE=4]د,اولین بچش که اسمش م[SIZE=4]عصومه بود تو 4 سالگ[SIZE=4]ی از بال[SIZE=4]ای [SIZE=4]تلر افتاد پایینو مرد.تم[SIZE=4]ام عمرش یاد اون بود و براش گریه میکرد.اخرشم تو 43 سالگی رفت پیشش.جوون بود[SIZE=4],نه؟؟؟دفنش کردیمو برگشت[SIZE=4]یم.هر وقت یادش م[SIZE=4]یفتادم [SIZE=4]میزدم زیر گریه.اخه اون که چیزیش نبود,پ[SIZE=4]س چه جوری مرد؟چرا[SIZE=4]؟؟سومش رفتیم مسجد دختراش و خواهرش نوازش خوانی ی[SIZE=4]ا اصطلاحا نواجش(نوعی نوحه خونی به یاد مرده)راه انداخته بودن.اشک هممون در اومده بود و تمومی نداشت.بالا خره گذشت و ر[SIZE=4]سید به هفتم.از صبح اونجا بودم اما چه بودنی...هر حلوا یا خرمایی رو که میدی[SIZE=4]دم باخودم میگفتم:مال عممه؟عمه ی من؟فاطمه؟باورم نمیشد.ه[SIZE=4]مش فکر میکردم دو روز دیگه دوباره همه جمع میشیم و [SIZE=4]اون میاد تو واز همون دم در شروع میکنه به اح[SIZE=4]والپرسی و شوخی.اما نیومد,نمیاد [SIZE=4]و [SIZE=4]صد درصد[SIZE=4]م نخواهد امد.هنوزم که یادش میفتم گریم میگیره.خیلی مظلوم بود.همه جا بود و هیچ کس فکر نمیکرد که بره.همه[SIZE=4] ساله [SIZE=4]برای نذرش ,برای [SIZE=4]حض[SIZE=4]رت فاطمه سمنو میپخت اما حالا کو که بپزه؟هان,حالا کو؟میبینید[SIZE=4]...[/SIZE]سال نود و یک عممو گرفت و یک خاطره ی بد برام گذاشت که همه ی خاطرات خوبمو کمرنگ میکنه...
    جمعه ی هفته ی بعد(25/12/91)چهلمشه.اگه میتونید برای شادی روحش صلوات بفرستید تا یکم ارامش بگ[SIZE=4]یره.
    [/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE]


     
    10 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,234
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    خدارحمت شون کنه واقعا ناراحت شدم
    ولی چه میشه کرد دنیا همینه
     
    9 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏6/12/12
    ارسال ها:
    3,663
    تشکر شده:
    11,283
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    واقعا تکون دهنده بود..

    ایشالا غم اخرتون باشه..
     
    8 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏10/8/11
    ارسال ها:
    2,363
    تشکر شده:
    14,251
    امتیاز دستاورد:
    133
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    اللهم صل علی محمد و ال محمد
    روحشون قرین شادی و رحمت :sadsmiley:
     
    7 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  6. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏4/2/13
    ارسال ها:
    5
    تشکر شده:
    23
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    طراح داخلی ساختمان
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    استان آذربایجان شرقی ----شهرستان اهر
     
    5 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/8/11
    ارسال ها:
    3,711
    تشکر شده:
    4,792
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    مدرس زبان فرانسه
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    من یه کم فکر می کنم بعدا خاطره می نویسم
     
    4 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏5/6/12
    ارسال ها:
    6,441
    تشکر شده:
    8,402
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    حب اهل بیت اگه لایق بدونن
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    سلام دوستان گلم .خاطره که نمیشه گفت ولی خب یه واقعیت تلخ دو هفته پیش که داشتم فکر میکردم یه خونه تکونی حسابی خونمون احتیاج داشت منم باخودم گفتم تنهایی وبدون کمک کسی میتونم کارای نظافت خونه رو امسال انجام بدهم منم از اشپزخونه شروع کردم روز اول درحالیکه کل اشپزخونه وکابینتها رو اب برداشته بود از رو پله افتادم که اسیب زیادی ندیدم با خستگی بسیار روز دوم مشغول تمیز کردن شیشه کابینتها شدم که شیشه کابیت از جا دراومد و برا اینکه بتونم جلو شکستنش رو بگیرم با هردو تا دستام اونم نگه داشتم که دیدم سوزش عجیبی تو دست راست بعدم دست چپم هست دیدم که خون همه جارو برداشته واقعا دست راستم عمیق بریده بود خلاصه چند روز دیگه تنهایی وسایل خونه رو جابجا کردم شبش خیلی خسته بودم مهمون هم داشتیم که بعداز اتمام کارا خوابیدم صبح هرکاری کردم نتونستم حتی بلند بشم از درد کمر حس کردم فلج شدم که با گریه و زاری همه بیدار شدن منو به بیمارستان بردند که دکتر بهم خبر تکان دهنده ای داد که من قبلا دیسک کمر خفیف داشتم و با این کارا متاسفانه شدید شده و باید هرچی سریعتر جراحی کنم حالا موندم تعطیلات عید رو چه کنیم که با این حال من که نمیتونم بیشتراز ده مین بشینم برنامه مسافرت خونواده بهم میخوره و دلم براشون میسوزه تازه باید تا بعداز نوروز همینجوری درد بکشم تا بلکه جراحی بشم .موفق باشید دوستان خوبم و براتون ارزوی سال پراز برکت و شادی و سلامتی رودارم
     
    11 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/8/11
    ارسال ها:
    3,711
    تشکر شده:
    4,792
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    مدرس زبان فرانسه
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    اینجا چرا همه خاطره های بد نوشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    خاطره ی من مربوط می شه به اردیبهشت پارسال که رفتم مکه
    اولین بار که کعبه رو دیدم خیلی هیجان زده شده بودم.اینکه این همه ادم با لباس یک شکل با یک ایده بدون هیچ فکر بد همه دارن یه کار انجام می دن.یک دعا می خونن.با فرهنگ ها و زبان های مختلف .از کشورهای مختلف.برام خیلی جالب و قشنگ بود.
    توی کاروانمون حدود 10 تا خانوم و آقای مسن بودن که نمی تونستن اعمال رو خودشون انجام بدن.فردای روزی که خودمون اعمال رو انجام دادیم, از طرف کاروان اونها رو بردیم و با ویلچر.البته اکثرا پسرهای گروه این کار رو انجام دادن اما یه خانوم رو من تا یه جاهایی بردم و خیلی خوب بود
    چون تنها خانومی که همراه پسرها بود با خانوم ها و اقاهای مسن, من برای همه ی خانوم ها موها و ناخن هاشون رو بعد اعمال گرفتم.خیلی حس خوبی داشتم.خیلی خیلی لذت بخش بود برام.
    کلا سفر مکه رو به همه 1 بار توصیه می کنم.حالا اگه بیشتر شد که فبها.
     
    5 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,234
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : ❤ مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم ❤

    حج واجب رفتی ؟ طاووس! یا عمره ؟
     
    5 نفر از این پست تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.