پاسخ : مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم سلام دوستای عزیزم..تصمیم گرفتم خاطره عقد و عروسی داداشمو واستون تعریف کنم یکم دور هم بخندیم..:happy0199: 15دی ماه بود که مامانم و داداشم(اقا داماد)از چابهار راه افتادن به سمت کرمانشاه..صبح روز رفتنشون یه فیلم هندی شد که بیا و ببین.:happy0199:.مامانم میگفت بدون تو خوش نمیگذره و..خلاصه راه افتادن و رفتن کرمانشا یه هفته اونجا بودن که مامانم زنگ زد..گفت عقد و عروسی با همه و روز یکشنبه اول ربیع الاوله..شوکه شدم..اخه مگه میشه تنها خواهرداماد تو مراسم نباشه؟!:ashamed0005:تو همین فکرا بودم که یهو دوباره مامانم زنگ زد گفت با خانوم درخشانی(مدیر مدرسمون..چون من توی امنحانای ترم بودم)صحبت کردم که اخرین امتحانتو ندی و بیایی کرمانشا منم که داشتم میمردم از خوشالی:shad: گفتم نه نمیشه که..مگه الکیه کلی زحمت کشیدم..خلاصه از مامانم اصرار از من انکار..اخرش به زور!:laughingsmiley:قبول کردم بیام.. اخرین امتحانم دقیقا روز عروسی داداشم بود..که کنسل شد خلاصه کنم براتون منو داداشم که مونده بودیم چابهار بلیط گرفتیم واسه تهران توی هواپیما چشمتون روز بد نبینه بوی غذاش حالمو بهم میزد..:sadsmiley:داشتم میمردم..خلبان محترم هم با اون طرز خلبانیش قلبمونو اورد توی دهنمون..:ketab:موقع پیاده شدن من و داداشم اخرین نفرا بودیم که به کمک خلبان گفتم به خلبانتون بگین مث راننده ای میمونه که پارک کردن بلد نیست!!:happy0044::happy0199:خلاصه از تهران رفتیم کرمانشا باز این یکی خلبانه بهتر بود.. توی راه مسموم شدم و وقتی رسیدم خونه عموم تا یه روز نتونستم هیچی بخورم..:afsorde:خلاصه روز بعد رفتیم خیاطی برای لباسام خیاط محترمش سیگاری بود..لباسم بوی سیگار گرفته بود بدجور.:gerye:.ولی خوب دوخته شده بود..و چون دقیقا 2 ساعت قبل مراسم به دستم رسید نتونستم بشورمش..یه عطر کامل روش خالی کردم رفتم توی تالار.:happy0199:.منم که اصن رقصیدن بلد نیستم..همینجوری راه میرفتم توی دسته ای که من بودم تا شعاع یه کیلومتری همه رقصشون بهم خورد..:thumbsupsmileyanim:هیشکی کنار من دووم نمیاورد..منم چند دقیقه بیتر راه نرفتم(نرقصیدم)اومدم نشستم کنار داداشم و زن داداشم..:ashamed0005: خلاصه مراسم توی تالار تموم شدو با اقوام درجه یک رفتیم خونه عموم اونجا هم دوباره بزن بکوب داشتن ولی اخرش عموم دلش واسه پسرعموم تنگ شد(یه ساله که ازدواج کرده و رفته کانادا)شرو کرد به شیخانه خوندن(یا همون مولودی خونی)خلاصه بعد از اون همه بزن و بکوب و خنده وشادی اخرش اشکمونم در اومد..دیگه تقریبا ساعتای سه شب بود که همه رفتن خوابیدن و ماهم روز بعد ظهرش حرکت کردیم به سمت چابهار..فک کنین همه این اتفاقا توی سه روز افتاد!!:rolleyessmileyanim: خلاصه..خداروشکر به خوبی و خوشی تموم شد و جای شما خالی بود خیلی...:love0038: ببخشید طولانی شد..امیدوارم خوشتون اومده باشه:ghalb:
پاسخ : مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم :khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande: :khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande: :khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande: :khande::khande::khande::khande::khande::khande::khande: :khande::khande::khande::khande::khande::khande: :khande::khande::khande::khande::khande: :khande::khande::khande::khande: :khande::khande::khande: :khande::khande: :khande:
پاسخ : مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم آهان :confused0075: خاطره نی ولی تو خاطرم هس.:blinksmiley: :ashamed0005::ashamed0001::ashamed0001: اولی باری که تو این انجمن اومدمو البته خیلی چَنوَق پیش عضو شده بودم خوپ :blinksmiley:کجا بودم!؟:mat:یاتم اومد:happy0044: :riz481:بامداد یه روز به یاد ماندنی..(ساعت 2 3 4 یا 4/5 ):negah:یه تاپیکی گذاشتمو:gij:c2::soali:اسمشم درخواست چنتا بازی ..بوc::khande2::mat:بعدشم دیدم یکی اونوقتِ صبح اومت جواپ مارو دادو :happy0199::confused0075:البته جواپ که نه :khande2: اومت به مَ خوش اومد گفتو :love0041:دمش ولرمو :tongue0013::confused0075::cool0027:باعث خیلی چیزا شدو:laughingsmiley::gol:اسمشم لوع میدم تا همه بسناسنش:nafaskesh:آواتارش یه بازیگر بو ..حالتش مهربون بو...اسمشممم ..خخشششششششششششششششششششششششششششششششش. I'm sorry. signal is error
پاسخ : مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم vaghan mamnon ke ein mosabegharo gozashti parasto jan vali gozashte talkhi daram mer30:sadsmiley:
پاسخ : مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم حالا که پرستو یک کیلو پسته جایزه گذاشته ازکره ماه هم که شده خاطره پیدا می کنم.پرستو(نزنی زیر قولت) .........الکی نیست که یک کیلو پسته وااااااای:smilingsmiley:
پاسخ : مسابقه خاطره نویسی سال 91 تاپ فروم بازم معرفت رخساره وفائزه جون ....عه عه می خوای جایزه بدی بازم شرکت نمیکنن .چطوره جایزه زورکی بهتون بدم.....زمان ازدست ندین دیگه ...خاطره چه تلخ چه شیرین بنویسین دیگه ..مثلا تحصیل کرده هستین همتون هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..یعنی دو خط هم نمیتونین بنویسین؟؟؟؟؟