پاسخ : مجموع داستان [HR][/HR] زیبایی رایگان است [SIZE=+0]مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است .او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را میگیری؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است [/SIZE]
پاسخ : مجموع داستان حكایت خورشید و باد [SIZE=+0]روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری میكرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟ دیدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت. باد گفت كه من میتوانم كت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع كن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی كه داشت به زیر كت این مرد می كوبید، در این هنگام مرد كه دید نزدیك است كتش را از دست بدهد، دكمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبید. باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید كرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی. خورشید گفت تلاشم را می كنم و شروع كرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ كت خود داشت دید كه ناگهان هوا تغییر كرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت كرد. با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید كه دیگر نیازی به اینكه كت را به تن داشته باشد نیست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی كت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید كه خورشید پر عشق و محبت كه بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او كه می خواست به زور كاری را به انجام برساند قویتر است.[/SIZE]
پاسخ : مجموع داستان به اندازه فاصله زانو تا زمین! [SIZE=+0]روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند: " فاصله بین دچار یك مشكل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشكل چقدراست؟" استاد اندكی تامل كرد و گفت: "فاصله مشكل یك فرد و راه نجات او از آن مشكل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!" آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است كه باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشكل راه حلی پیدا كرد. با یك جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشكلی حل نمی شود. " دومی كمی فكر كرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است كه بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت." آندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: " وقتی یك انسان دچار مشكل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است كه فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی كائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توكل برای هیچ مشكلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم... فاصله بین مشكلی كه یك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است كه برآن ایستاده است!" [/SIZE][SIZE=+0] [/SIZE]
پاسخ : مجموع داستان تاثیر عشق [SIZE=+0]روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمیدانست دستهایش را کجا بگذارد، که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است. عشق چنان عظیم است که در تصور نمیگنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرفهای دلتان را بیان کنید. [/SIZE]
پاسخ : مجموع داستان خانم نظافتچی [SIZE=+0] در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم، نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟ سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟! من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود. پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟ استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد. من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد! [/SIZE]
پاسخ : مجموع داستان [HR][/HR] پدر دوست دارم [SIZE=+0]مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد . مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد . وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ... و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود : ( دوستت دارم پدر ! ) روز بعد مرد خودكشی كرد . عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند . یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن . مشكل دنیای امروزی این است كه انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است كه چیزها دوست داشته می شوند .[/SIZE]
پاسخ : مجموع داستان هرگز با خودت قهر نکن [SIZE=+0]ه شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمیاش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت. مقابش ایستاد؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه میکنی دوست قدیمی؟ !! شاگرد لبخند تلخی زد و شانههایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درسهای شما را نداشتم استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمدهاید تا به من چه بگویید؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو میدانم. آمدهام تا درس امروزت را بدهم و بروم. شاگردِ مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟ !! شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست . درس امروز این است : هرگز با خودت قهر مکن . هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی. و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی. به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بیاعتنا میشوی و هر نوع بیحرمتی به جسم و روح خودت را میپذیری . همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده . تکرار میکنم: خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر میکنی ... درس امروز من همین است . شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکدهاش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمیاش وارد مدرسه شده و سراغش را میگیرد. شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است . شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :اکنون که با خودت آشتی کردهای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی . به هیچکس اجازه نده تو را با یادآوری گذشتهات وادار به سرافکندگی کند . همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن . هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند . خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع میکنی. درس امروزت همین است ! گرچه گذر زمان فرصت عشق ورزیدن را دریغ نمیکند؛ اما مرگ را استثنایی نیست. [/SIZE]
پاسخ : مجموع داستان آخرین اتوبوس [SIZE=+0]با دستمال مچاله ای که تو دستاش بود پیشونی عرق کرده اش رو خشک کرد، لکه زردرنگی نشون از کرم پودری بود که حالا دیگه با عرق کردن صورتش از جای جای اون پایین می اومد ... ده دقیقه ای میشد که تو ایستگاه منتظر اتوبوس واحد بود چشمش به تیتر روزنامه پهن شده در کنار دکه روزنامه فروشی افتاد : " شرایط جدید استخدامی کشور..." خنده تلخ زیر لبش نشون از تمسخر نوشته روزنامه میداد لا اقل دو ماه بود که دنبال کار میگشت ...امروز هم مثل هر روز از صبح تا حالا مشغول پر کردن فرم های استخدام در شرکت های مختلف بود... و جواب مثل همیشه یکسان : " تشریف ببرید ما باهاتون تماس می گیریم...." اما دریغ از یک تماس ... با دست مو های وز شده اش رو به زیر روسری داد ....صدای چند دختر که راجع به انتخاب رشته دانشگاه بلند بلند حرف میزدند توجهش رو جلب کرد ... یاد روزهایی افتاد که با چه ذوق و شوقی تو دانشگاه و با دوستاش تمام فکر و ذکرشون پاس کردن ناپلئونی واحد ها و خندیدن به تیپ جدید پسر های همکلاسیشون بود ،پسرهایی که حتی یک بار هم دنبالشون نرفته بود ، وحالا نمی دونست کار درستی کرده یا نه ، شاید هم بهتر بود تو همون دانشگاه مثل سمانه مخ یکی از اون پولداراشو میزد ، و حالا خیالش راحت بود، اونهمه پسر مایه دار بالاخره یکی اش نصیب ما می شد مرتضی ، بهزاد یا شاید هم اون پسره ، مهرداد... اما اون فقط به این فکر می کرد که واحد ها رو تند تند پاس کنه و لیسانسشو بگیره و به این خیال باشه که در جشن فارغ التحصیلی اش چه تیپی بزنه و چه کسایی رو دعوت کنه ... جشن .. آه ! جشنی که هر گز گرفته نشد .تمام آرزو هاش یک ماه قبل از اتمام تحصیلاتش به باد رفت همون موقع که زن عموش تو اون بعد از ظهر گرم زنگ زد خونشون :" مریم جون بابات تو اداره حالش بهم خورده الان هم تو بیمارستان امام بستریه" .... دکتر بخش سی سی یو کلمه متاسفم رو جلوی چشمهای بهت زده اش فقط یک یار با صدای آروم گفت... نزدیکهای چهلم باباش بود که امتحانات آخرین ترم دانشگاه رو هم داد و همه تلاششو کرد که لا اقل اونها رو نیافته . و از اون به بعد بود که احساسی رو که هیچ و قت درکش نکرده بود رو چشید ، مسئولیت سنگین خانواده و نگاه های مادر ... داداش سعید که هنوز بچه است و مینا هم که تمام فکر وذکرش به اینه که مامان کی تنهاش بزاره و یه راست بره سر تلفن .. تمام امید مامان که حالا بعد از پدر شکسته تر از همیشه شده .. به اون بود ...کاش یه رشته دیگه رفته بود ...شاید اینجوری زودتر کار پیدا میکرد ...مثل اینکه هیچ جا تو این شهربه لیسانس منابع طبیعی نیازی ندارند .... چقدر راجع به منابع طبیعی و اهمیت حفظ محیط زیست و روشهای کمپوست زباله خونده بود....اما اینا میگن : زبان چقدر بلدی ؟ روابط عمومیت چه جوریه ؟ منشیگری چی ؟ میتونی؟ از همون نگاه اولشون معلومه چه جور منشی میخوان .... آفتاب داغ تابستون بهش اجازه نمیده بیش از این تو خاطراتش باشه .... دیگه گرما داشت زیادی اعصابشو خورد میکرد ... تازه وقتی به این فکر میکرد که امروز هم مثل بقیه روزها از هیچ شرکتی جواب قطعی راجع به کار نشنیده بیشتر کلافه میشد.... صدای بلند یه موتور اونو از خاطراتش دور کرد و به خود آورد ..موتوری فاصله اش داشت با او کم میشد ، با سرعتی که موتور داشت سریع خودشو عقب کشید ...اما موتوری بیشتر به اون نزدیک شد و تو یه لحظه کیفشو از رو دوشش کشید ، جیغ بلندی کشید ، با تمام قدرت بند کیف رو نگه داشت تا مانع موتور سوار بشه ...اما دیگه دیر شده بود .... هنوز تو بهت و حیرت بود که صدای تصادف شد یدی اونو به خودش آورد ... پرایدی که از کوچه بغلی و ورود ممنوع کوچه رو اومده بود با موتوری که کیف اون رو قاپیده بود تصادف کرد....به بالای سر موتوری که رسید مردم دور موتور سوار رو که با کلاه ایمنی روی سرش و دستهای خونیش کمی گیج به نظر میرسید گرفته بودند .... و کیف پاره شده دختر که روی زمین ولو شده و تمام محتوای اون خلاصه می شد در یک رژ لب ، چند تا مداد ابرو ، یک آینه کو چک ، چند تا کاغذ و دو سه تا دویست تومنی له شده در اون میون خود نمایی میکرد ...صدای یه نفر که با موبایلش با پلیس 110 تماس میگرفت در میون اون همهمه شنیده میشد ... دخترک با دستهای لرزان و چشمهایی پر از اشک مشغول جمع کردن وسایلش از روی زمین بود .. و تو دلش به پسرک که از لحظه تصادف تنها و تنها از پشت کلاه ایمنیش بهت زده به صورت دخترک نگاه میکرد ، فحش میداد . یه دفعه تمام بد بختی هاش جلوی چشمش اومد ، نگاه مداوم پسرک اعصابش رو بیشتر خورد کرد ، یک لحظه کنترلش رو از دست داد مثل دیوونه ها فریاد زد : "همینو می خواستی ؟ بیا ! همش مال تو فقط همینه ...چی می خواستی ؟ چی فکر کردی ؟ بعد پنج سال درس خوندن دو ماهه دارم دنبال کار می گردم ... اینم تمام زندگیمه بیا ببر ! کثافت ! قیافه من کجاش شبیه مایه دار هاست که اومدی سراغ من ..." که دیگه بغض امونش نداد ... صدای آژیر الگانس پلیس تنها علتی بود که تونست نگاه پسر موتور سوار رو از صورت دخترک جدا کنه ... پلیس با عجله مردم رو متفرق می کنه یکی از مأمور ها به سمت موتور سوار می آید ... اتوبوسی آرام آرام به ایستگاه نزدیک می شود ..پسرک با بی اعتنایی به پلیس کلاه ایمنی را در می آورد و با لبخندی تلخ به سمت مأمور می رود ... اتوبوس وارد ایستگاه می شود ... و دخترک همچنان بهت زده با یک کیف پاره به نور سرخ الگانس پلیس نگاه می کند ... هنوز باورش نمی شود ... مهرداد ! آره خودش بود ...مهرداد نیازی هم کلاسی دوران دانشگاه ... و حالا دیگر اتوبوس پر از مسافر به سوی ایستگاه بعدی حرکت می کند ... و دخترک تنها کسی است که در ایستگاه خالی ایستاده ...بهت زده و پریشون [/SIZE][SIZE=+0] [/SIZE]
پاسخ : مجموع داستان خرگوشهایی كه همه فتنه ها زیر سر آنها بود [SIZE=+0]تا آنجا كه كوچك ترین فرزند خانواده به یاد می آورد، خانواده ای بود از خرگوش ها كه كنار دسته ای از گرگ ها زندگی می كردند. گرگ ها اعلام كردند كه از طرز زندگی خرگوش ها ناراضی اند. (گرگ ها عاشق و دیوانه طرز زندگی خودشان بودند، چون كه تنها طرز زندگی، همین طرزی بود كه آنها زندگی می كردند.) یك شب، زلزله آمد و چند گرگ را به كشتن داد و گناه را به گردن خرگوش ها انداختند، زیرا همه می دانند كه خرگوش ها با پاهای عقبی خود زمین را می كنند و باعث وقوع زمین لرزه می شوند. شبی دیگر باز صاعقه یكی دیگر از گرگ ها را كشت و این بار هم خرگوش ها را مقصر دانستند، زیرا همه می دانند كه این كاهوخورها هستند كه صاعقه و رعد و برق راه می اندازند .گرگ ها تهدید كردند كه اگر خرگوش ها رفتارشان را عوض نكنند، آنها را متمدن خواهند كرد و خرگوش ها تصمیم گرفتند پا به فرار بگذارند و به جزیره ای متروك پناه ببرند. اما حیوان های دیگر كه فرسنگ ها دور از آنها به سر می بردند ملامتشان كردند و گفتند: «شما باید سر جای خود بمانید و شجاعت به خرج بدهید. این دنیا، دنیای فراری ها نیست. اگر گرگ ها به شما حمله كردند ما به احتمال قوی به كمك تان خواهیم آمد.» این بود كه خرگوش ها همچنان به زندگی در كنار گرگ ها ادامه دادند و یك روز، سیل سهمناكی آمد و شمار زیادی از گرگ ها را در خود غرق كرد. تقصیر را باز به گردن خرگوش ها انداختند، زیرا همه می دانند كه این جوندگان هویج اند با آن گوش های درازشان كه سیل راه می اندازند. گرگ ها، برای خیر و صلاح خود خرگوش ها به آنها یورش بردند و برای محافظت از جانِ خود آنها، در غار تاریكی زندانیشان كردند. وقتی چند هفته ای گذشت و از خرگوش ها خط و خبری نشد، حیوان های دیگر بر آن شدند بپرسند چه بلایی سرخرگوش ها آمده است. گرگ ها پاسخ دادند كه خرگوش ها را خورده اند و حالا كه خورده شده اند، موضوع صرفاً یك امر داخلی است. اما حیوان های دیگر هشدار دادند كه اگر آنها دلیلی برای نابودی خرگوش ها ارائه ندهند، به احتمال، علیه گرگ ها متحد می شوند. این طور شد كه گرگ ها دلیلی ارائه دادند و گفتند: «خرگوش ها در نظر داشتند فرار كنند، و همان طور كه می دانید، این دنیا، دنیای فراری ها نیست.» نتیجه اخلاقی: به سوی نزدیك ترین جزیره متروك، بدو، خوش خوشك قدم نزن[/SIZE]
پاسخ : مجموع داستان خانواده ای كه از هم پاشید [SIZE=+0]در جزیره ای دورافتاده در دامنه های صاف خلیج بارنتوك، خانواده ای ماهیگیر زندگی می كردند به نام پروت. هفت نفری می شدند و تنها ساكنان جزیره بودند. با كنسرو و ذرت و كنسرو گوجه فرنگی، قورمه گوشت اردك، نان تمام گندم، گوشت لاك پشت، برنجك، خرچنگ، پنیر، زیتون درشت و مربای خانگی انگور روزگار می گذراندند. بابا پروت هم گه گاه [...] و همه لبی تر می كردند.افراد خانواده پروت جزیره را دوست داشتند و با میل آنجا را برای زندگی انتخاب كرده بودند. زمستان ها كه كار و بار چندانی نبود، مثل بسیاری از خرس ها، شبانه روز می خوابیدند. تابستان ها، صدف خوراكی صید می كردند و با روشن كردن چند گردونه آتش، روز چهارم ژوئیه را گرامی می داشتند. هرگز سابقه نداشت كه كسی از خانواده پروت به آپاندیس حاد مبتلا شده باشد و وقتی یكی از پروت ها، دردی در پهلویش حس می كرد، هرگز به این فكر نمی افتاد كه درد در پهلوی راست است یا در پهلوی چپ و همین طور منتظر می ماند تا درد خوب شود و خوب هم می شد. یك زمستان بسیار سخت، خلیج بارنتوك سراسر یخ بست و خانواده پروت در جزیره تك و تنها ماندند. نه می توانستند با قایق به مركز ایالت بروند، چون لایه های یخ ضخامت زیادی داشت و نه قادر بودند تا آن سوی ساحل روی یخ قدم بردارند، چون لایه های یخ بسیار نامطمئن و خطرناك بودند. اما از آنجا كه هیچ یك از پروت ها با آن سوی ساحل كاری نداشت، به جز البته دریافت نامه های پستی (كه تماماً نامه های معمولی و غیرسفارشی بود) بود و نبود یخبندان فرق چندانی نمی كرد. در خانه ماندند، خودشان را گرم كردند و غذای سیری خوردند، و وقتی كار واجب تری نبود كه بكنند، نشستند و به بازی یك قل و دوقل مشغول شدند. زمستان به آرامی می گذشت اگر البته بنده خدایی در مركز، به یاد نمی آورد كه پروت ها، آنجا در یخ و یخبندان خلیج گرفتار آمده اند. این خبر دهان به دهان گشت و در سراسر ایالت پخش شد و عاقبت به گوش رئیس پلیس ایالت رسید كه او هم فی الفور به خبرگزاری «پاته» و ارتش ایالات متحده خبر داد. ارتش اول از همه به آنجا رسید، با سه هواپیمای بمب افكن از پایگاه لنگلی كه با ارتفاع كم روی جزیره به پرواز درآمدند و بسته هایی از برگه خشك زردآلو و گرداله های كوچك گوشت و سبزی نمك سود روی جزیره ریختند كه پروت ها آنها را خیلی هم دوست نداشتند. بعد هواپیمای گروه فیلمبرداری خبری رسید كه كوچك تر از هواپیماهای بمب افكن بود و مجهز به چوب های اسكی و روی منطقه ای پوشیده از برف در مرز شمالی جزیره فرود آمد. در این اثنا، سرگرد بالك، رئیس پلیس ایالتی كه با خبر شده بود یكی از بچه های پروت آپاندیس دارد و باید برای او كاری كرد، ترتیباتی داد تا گروهی همراه چند سگ آزموده با هواپیما از لاكونیا در ایالت نیوهمپشایر به محل اعزام شود و همچنین ترتیباتی داد تا جوخه ای از افراد پلیس به محل بروند بلكه بتوانند برای عبور از یخبندان و باز كردن راهی به جزیره چاره ای بیندیشند. غروب ریزش برف آغاز شد، و در طول شب، سه تن از گروه نجات در فاصله نیم مایلی از ساحل جانشان را از دست دادند چون سعی می كردند از یك قطعه یخ به روی قطعه ای دیگر بپرند. هواپیمایی كه سگ های سورتمه را حمل می كرد، دیگر به آسمان نیوانگلند جنوبی رسیده بود كه بال هایش منجمد شد و تا خلبان خواست برای فرودی اجباری چرخی بزند، تكه استخوان درشتی كه یكی از سگ ها با خود آورده بود، در حفره جعبه تقسیم كنترل مركزی فرو رفت و هواپیما شیرجه ای سراشیبی زد و به پهلوی یك نیروگاه اصابت كرد و خلبان و همه سگ ها در دم كشته شدند و والتر رینگ استد، پلاك ? از شماره ???? خیابان گاردن ویو، استنفورد، كانكتیكات به طرز مهلكی زخمی شد. چیزی به نیمه شب نمانده بود كه خبر آپاندیس به خانه خود پروت ها رسید، وقتی كه یك هلی كوپتر از نوع اتوجیرو از سرویس خبرگزاری بین المللی هرست، در دل توفان فرود آمد و خبرنگاران به جناب پروت خبر دادند كه پسر بزرگش، چارلز مریض است و لازم است او را برای یك عمل اضطراری به بالتیمور ببرند. خانم پروت مخالفت كرد اما چارلز گفت كه بله، پهلویش قدری درد می كند و ماجرا با سوار شدن او بر اتوجیرو فیصله یافت. بیست دقیقه بعد هواپیمای دیگری رسید كه یك جراح، دو پرستار آزموده، و آقایی از شركت خبرپراكنی ملی را آورد، و پسر دوم پروت، چستر را در آشپزخانه منزل پروت با پخش جزئیات آن از شبكه آبی رنگ، تحت یك عمل جراحی اختصاصی قرار دادند. این جوان در همان روزهای اول بعد از بیماری، بر اثر خوردن برگه های خشك زردآلو به رحمت ایزدی پیوست، اما چارلز، آن پسر دیگر، بعد از یك دوره نقاهت طولانی بهبود یافت و در روزهای گرم اول فصل بهار به جزیره برگشت.چارلز متوجه شد كه در جزیره دگرگونی های زیادی رخ داده است. خانه به كلی ویران شده بود، در سومین و آخرین شب عملیات نجات، وقتی كه فشفشه منوری از یكی از هواپیماهایی كه قصد بازگشت داشته، فرو می افتد و در درون سطل زباله ای كه در ایوان خانه بوده جا می گیرد و خانه به آتش كشیده می شود. بعد از آتش سوزی، جناب پروت، گویا خانواده اش را به یك پناهگاه فوری و اضطراری می برد كه گویندگان رادیو در آنجا برپا كرده بودند و آنها در آنجا تحت شرایط سخت زندگی می كنند تا شبی كه همه اعضای خانواده بر اثر نوشیدن محلولی آمیخته با ده درصد اسیدكربولیك كه جراح از خود به جا گذاشته بود و بابا پروت آن را به جای الكل طبی اشتباه گرفته بود، همگی یكسره نیست و نابود می شوند.خلیج بارنتوك از دید چارلز جای متفاوتی به نظر می رسید و پس از آن كه مراسم تدفین آبرومندانه ای برای افراد فامیل برگزار كرد، جزیره آبا و اجدادی اش را ترك گفت و رفت تا در مركز ایالت به زندگی اش ادامه دهد. [/SIZE][SIZE=+0] [/SIZE]