پاسخ : معجزات پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله سخن گفتن گرگ با پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) و چوپان.... رسول خدا (ص) روزی نشسته بودند ناگاه چوپانی که به خود میلرزید و تعجب تمام وجودش را فرا گرفته بود وارد شد از دور که پیغمبر اکرم او را دیدند به اصحاب فرمودند: این شخص امر عجیبی را مشاهده کرده و برای شما خبر اورده است وقتی چوپان نزدیک شد رسول خدا به او فرمود: حادثه ای که تو را پریشان کرده برای ما نقل کن عرض کردای رسول خدا مطب بسیار عجیبی است! در میان گوسفندانم بودم که گرگی آمد و گوسفندی را برداشت! فلاخن (سنگ انداز) را به طرف او پرتاب کردم و گوسفند را از او گرفتم! دوباره به گوسفندان حمله کرد! یکی از آنها را برداشت من هم فلاخن رابه طرف او پرتاب کردم و باز پس گرفتم این عمل چهار بار تکرار شد. مرتبه پنجم با گرگ ماده اش امد و من دفاع کردم. ناگاه برنشیمنگاهش نشست وب ه زبان ما شروع به سخن گفتن کرد و گفت: آیاحیا نمیکنی بین من و روزی من که خدا برایم قرار داده مانع میشوی؟ من چگونه گرسنگی خود را برطرف کنم؟ با خود گفتم: چقدر عجیب است این حیوان به لغت آدمی صحبت میکند! گرگ گفت:می خواهی ترا از مطلب عجیب تری با خبر کنم! محمد (ص) فرستاده ی پروردگار عالمیان درمیان مردم است به آنها اخبار گذشتگان را که به وقوع پیوسته و آنچه هنوز واقع نشده میگوید و یهود با آینکه می دانند او راست می گوید و در آسمان خوانده اند که اواز همه را راستگوته آنهاست و آنها را از مرض جهان وضلات می رهاند وای بر تو ای چوپان بهاو ایمان بیاور تا از عذاب الهی ایمن گردی! گفتم:به خدا قسم از کلام تو و از این که مانع روزی تو شدم خجالت می کشم حالا تو و این گوسفندان هر چقدر می خواهی از آنها بخور مانع نخواهم شد گرگ گفت:خدا شکر خداوند را بجای آورد چون تو از کسانی هستی که به آیات و نشانه های قدرت پروردگار عبرت گرفته و تسلیم امراو می شوی ولی بدبخت و گمراه کسانی هستند که نشانه های قدرت پروردگار را در مورد محمد (ص) و برادرش علی ابن ابی طالب (ع) مشاهد میکنند شجاعت و فدا کاری علی علیه سلام درمورد اسلام که هیچکس اندازه ی او نکرده و سخن پیامبر را که دستور ولایتش را داده و می گوید از دشمنانش بیزاری جویید و هیچ عملی اگر چه بسیار زیاد باشد در صورت مخالفت با علی نمیپذیرد ملی بازهم او دمستی و با دوستانش دشمنی می کنند این عجیب ترو شگفت انگیز تر است از کار تو که مرا منع کرد یچوپان گفت: به گرگ گفتم: چنین چیزهایی می شود؟ گفت:بلی ازآ نها بزرگتر آنکه او را به زودی و به ناحق و ناروا می کشند و اولاد او را به قتل می رسانند و حرمت ایشان را حفظ نمی کنند و با این وصف خود را مسلمان می دانند و سر انجام کار خداوند ما طایفه گرگ ها را مامورریت می دهد اینها را در دوزخ پاره پاره کنیم و لذت ما را دراین قرار می دهد که آنها را شکنجه کنیم چوپان گفت: اگر محافظت از این گوسفندان که بعضی مال من و بعضی امانت است نبود به دنبال محمد (ص) می رفتم تا او را ببینم! گرگ گفت:ای بنده خدا تو برو و گوسفندانت را به من بسپار تا برایت حفظ کنم گفتم:چگونه به امانت داری تو اطمینان کنم؟ گفتم: ای بنده خدا کسی کم زبان مرا گویا کرده و بر این ها امین قرار می دهد! آیا من به پیامبر اسلام محمد (ص) و وحی او علی (ع) ایمان نیاورده ام؟ تو دنبال کار خود برو من از اینها مراقبت می کنم! زیرا من خدمت گزار پیامبر (ص) و دوست دار علی علیه سلام هستم. ای پیامبر خدا اکنون گوسفندانم را نزد این گرگ و ماده ی او رها کردم و آمدم! پیامبر به چهرها نگاهی کرد و دید بعضی خوشحالند و با تصدیق نگاه می کنند و بعضی با شک و تکذیب چهره درهم کشیده اند و بعضی از منافقین به بعضی دیگر مخفیانه میگویند این توطئه است تا ما را فریب دهند. رسول خدا تبسمی نمود و فرمود: اگر شما شک دارید من یقین دارم. سپس فرمود: این چوپان حاضر است! با او به سوی گله بشتابید ! آن دو گرگ را مشاهده کنید! اگر دیدید با ما صحبت کردند و گوسفندان او را چوپانی کردند گفتار چوپان را تصدیق کنید! وگرنه هر کس به عقیده ی خود باشد. دراین هنگام رسولبه همراه عده ای از مهاجرین و انصار به راه افتاد وقتی به گله رسیدند چوپان گفت: این گوسفندان من هستند. منافقین فوراً گفتند پس دو گرگ کجاهستند؟ وقتی نزدیک شدند دو گرگ را دیدند که اطراف گوسفندان می چرخند و هر چه را که بخواهید آزاری به گوسفندان دور می کنند رسول خدا فرمود: آیا دوست دارید بفهمید که مقصود این گرگ کسی غیر از من نبود؟ گفتند بله یا رسول الله. فرمود اطراف مرا احاطه کنید تا ان دو گرگ مرا نبینند پس اطراف آن حضرت را گرفتند آنگاه به چوپان فرمود:به این دو گرگ بگو آن محمد(ص)که تو از آن نام بردی در میان اینها کدام است ؟ و چوپان چنین کرد! گرگ به طرف آنها آمد و یکایک آنها را بررسی کرده و کنار میزد تا به رسول خدا رسید گرگ ماده ام به دنبال او رسید. وقتی آن حضرت را یافتند گفتند: درود بر تو ای فرستاده ی پروردگار جهانیان وای سرور مخلوقات.....آنگاه به عنوان احترام دو گونه ی خود را برزمین گذاشته و به خاک مالیدند و گفتند:ما این چوپان را به طرف شما فرستادیم و از جریان شما با خبر کردیم. رسول خدا نگاهی به منافقین کردند و فرمودند: آنها که کافرند از این امر راه فراری ندارند! بعد روبه آن دو گرگ با صدای بلند فرمودند: محمد را برای این جمعیت معرفی کردید اکنون علی که از او نام برده اید را به ما نشان دهید؟ آن دو گرگ به جستجو پرداختند تا به علی علیه السلام رسیدند همینکه او را مشاهده کردند خود را به خاک افکندند و به عنوان تواضع گونههای خود را به خاک مالیدند و گفتند: درود برتو ای صاحب بخشش وجوان مردی ای کسی که کتاب های آسمانی گذشته را داناست وجانشین محمد مصطفی است ای کسی که با دوستی تو دوستانت به سعادت می رسند و دشمنانت بدبخت گمراهند ای کسی که سرور اهل بیت پیامبر و بزرگ آنها هستی....اصحاب رسول خدا گفتند : ما گمان نمی کردیم علی ابن ابی طالب چنین موقعیتی در میان درندگان داشته باشد! و این گونه او را احترام کنند! رسول خدا فرمود اگر موقعیت او را در نظر موجودات دیگری که در خشکی و در یاو در آسمان ها و زمین هستند و آنها که در حجاب ها و کرسی اند مشاهده کنید چه خواهید گفت؟ برگرفته از کتاب فضائل اهل بیت جلد ۱{به نقل ازکتاب تفسیر امام حسن عسکری}
پاسخ : معجزات پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله معجزه ای که در غدیرخم اتفاق افتاد پس از ماجراى غدير خم، شخصى (جابر بن نضر يا حارث بن نعمان) به پيامبر گفت: ما را به پذيرش توحيد و رسالت خويش و انجام نماز و روزه و حج و زكات دستور دادى و ما قبول كرديم، اما به اين اكتفا نكرده و پسر عموى خود (على) را بر ما برترى دادى و گفتى هركس من مولاى او هستم على مولاى اوست. آيا اين سخن از خود تو است يا از خداست. حضرت فرمود: به خدا سوگند اين امر از سوى خدواند است سائل در حالى كه به سوى را حلهاش باز مىگشت گفت: پروردگارا اگر فرموده پيامبر حق است سنگى از آسمان فرو فرست يا عذابى نازل كن. هنوز به راحلهاش نرسيده بود كه سنگى از آسمان بر او اصابت كرد و او را كشت.
پاسخ : معجزات پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله معجزه پیامبراسلام حضرت محمد(ص)درمنزل جابرموقع تقسیم غذا... جابر بن عبدالله انصاری می گوید : در جنگ خندق همان طور که من و چند نفر دیگر مشغول کندن قستمی از خندق بودیم به سنگ بزرگی رسیدیم که شکستن آن ممکن نبود و کلنگ در آن اثر نمی کرد. اصحاب، مرا خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند. من دیدم پیامبر از شدت گرسنگی سنگ بر شکم مبارک بسته و از شدت خستگی به پشت خوابیده است عرض کردم به سنگ بزرگی رسیده ایم. پیامبر فوراً برخاست، کمی آب روی صخره پاشید و با کلنگ یک ضربه در وسط آن زد. برقی از سنگ جهید، سپس ضربه دوم را زد و برق دیگری جهید و با ضربه سوم، آن سنگ عظیم شکست. من در منزلم گوسفندی داشتم و یک من جو. رفتم به همسرم گفتم: « رسول خدا را دیدم که از شدت گرسنگی سنگ بر شکم مبارک خود بسته بود. این گوسفند را سر ببر و غذایی درست کن و با جوها نان بپز تا من رسول خدا را برای ناهار دعوت کنم.» بعد نزد رسول خدا رفتم و ایشان را دعوت کردم. رسول خدا فرمود: « با هر کس که دوست دارم بیایم یا به تنهایی؟» خجالت کشیدم بگویم به تنهایی. خیال کردم مقصود پیامبر، علی علیه السلام است و می خواهد او را هم همراه خود بیاورد؛ لذا عرض کردم:« بله، با هر کس که دوست دارید تشریف بیاورید.» بعد از آماده شدن غذا، رفتم به رسول خدا خبر دادم که تشریف بیاورد. در این هنگام پیامبر بالای خندق ایستاد و با صدای بسیار بلند فرمود: «ای مسلمین، دعوت جابر به ناهار را اجابت کنید.» همهی مهاجرین و انصار از خندق بیرون آمدند و همراه رسول خدا به راه افتادند. رسول خدا به هر کس در راه می رسید، می فرمود: « دعوت جابر را اجابت کن.» من به سوی خانه دویدم و به عیالم گفتم رسول خدا همهی مسلمانها را به خانه ما دعوت کرد. عیالم گفت:« آیا به رسول خدا گفته ای ما چقدر غذا درست کرده ایم؟» گفتم:« بله.» عیالم مرا تسلی داد و گفت:« پیامبر، خود بهتر می داند که چه می کند.» رسول خدا و علی علیه السلام وارد شدند و دستور دادند مسلمانها خارج از منزل بنشیند. سپس نگاهی به تنور نان و نگاهی به دیگ غذا کرد و به عیالم فرمود تو از تنور نان بده. پیامبر با علی علیه السلام نانها را در کاسه بزرگی خرد می کردند و مسلمانها ده نفر ده نفر می آمدند و غذایشان را میگرفتند. پیامبر به من می فرمود:« ای جابر کِتف گوسفند بده.» عیالم هر چه نان درمی آورد باز وقتی بر سر تنور می رفت می دید جای آن نان دیگری است. من هم سه کتف از دیگ درآوردم. اما باز رسول خدا میفرمود:« کتف بده.» گفتم:« یا رسول الله، مگر یک گوسفند چند کتف دارد؟ من تا به حال به جای دو کتف سه تا داده ام.» رسول خدا فرمود:« اگر ساکت بودی همه کتف می خوردند.» به هرحال همگی مسلمین خوردند و سیر شدند ولی تنور همچنان پر از نان بود و دیگ پر از غذا، و ما چندین روز از آن میخوردیم. منابع: بحار الانوار، ج 18، ص 32