بعد از اینکه حضرت یوسف(علیه السلام) خواب دو زندانی را تعبیر کرد وفرمود یکی از شما به زودی آزاد خواهید شد و ساقی پادشاه میشود... وقتی موعد آزادی آن شخص رسید ، حضرت یوسف (علیه السلام) به او فرمودند که وقتی پیش سلطان رفتی ، داستان مرا برایش تعریف کن تا من آزاد شوم. البته زندانی به امر خدا فراموش کرد که این مطلب را به سلطان بگوید. جبرييل در زندان نزد حضرت يوسف آمد و گفت : اي يوسف چه كسي ترا زيباترين مردم قرار داد ؟ فرمود : پروردگار . گفت : چه كسي ترا نزد پدر محبوب ترين فرزندان قرار داد ؟ فرمود : خدايم . گفت : چه كسي كاروان را به سوي چاه كشانيد ؟ فرمود : خداي من . گفت : چه كسي سنگي كه اهل كاروان در چاه انداختند از تو باز داشت ؟ فرمود : خدا . گفت : چه كسي از چاه ترا نجات داد ؟ فرمود : خدايم . گفت : چه كسي ترا از كيد زنان نگه داشت . فرمود : خدايم . گفت اينك خداوند مي فرمايد : چه چيز ترا بر آن داشت كه به غير من نياز خود را باز گويي ، پس هفت سال در ميان زندان بمان (به جرم اينكه به ساقي سلطان اعتماد كردي و گفتي : مرا نزد سلطان ياد كن ) و در روايت ديگر دارد كه خداوند به وي وحي كرد : اي يوسف چه كسي آن رويا را به تو نماياند ؟ گفت : تو اي خدايم . فرمود : از مکر زن عزيز مصر چه كسي ترا نگه داشت ؟ عرض كرد : تو اي خدايم . فرمود : چرا به غير من استغاثه كردي و از من ياري نجستي ، اگر به من اعتماد مي كردي از زندان ترا آزاد مي كردم به خاطر اين اعتماد به خلق ، هفت سال بايد در زندان بماني . يوسف آن قدر در زندان ناله و گريه كرد كه اهل زندان به تنگ آمدند ، بنا شد يك روز گريه كند و يك روز آرام بگيرد .