داريوش هخامنشى پسر ويشتاسب، از بزرگان پارس، دوم اكتبر، (دهم و يا شايد شانزدهم ماه مهر و نخستين روز از جشن هاى مهرگان) در سال ۵۲۲ پيش از ميلاد شاه ايران شد. اين براى تاريخ پرفراز و نشيب اين سرزمين كهنسال يك نقطه عطف حساس بود. ايران باستان در شادمانى هلهله وار جشن ميتراكانه (همان جشن مهرگان) مى درخشيد. جشنى كهن كه از منظر ملى و دينى براى جامعه ايران باستان، اهميت چشمگيرى داشت. اين جشن متعلق به ايزد مهر يا ميثره (ميترا) بود. خداى عهد و پيمان، خداى راستى. ايرانيان براى راستى ارزش فراوان قايل بودند. پرتوى كه از ايزد مهر بر سرزمين كهنسال ايران مى تابيد، فروغ زندگى بخش و روزنه نگاه به آينده بود. روزهاى ميانى هفتمين ماه سال، كه نام مهر را به يدك مى كشيد، روز هاى برگزارى پرشكوه جشن مهرگان بود كه پس از نوروز، مهم ترين عيد باستان محسوب مى شد. طبيعت رنگارنگ پاييزى به استقبال شكوه تازه اى مى رفت. برداشت محصول نزديك بود و شادى بى كرانه! بايد اين نظر را پذيرفت كه جشن هاى ايران باستان، هر كدام تعبيرى از تحول طبيعت بودند و اين تحول، گره اى ناگسستنى با پيشه اصلى مردم يعنى كشاورزى داشت كه شغل موروثى و ديرين اقوام آريايى حتى پيش از مهاجرت بود: «نام ماه ها آنگونه كه در كتيبه هاى هخامنشى باقى است، نشان مى دهد كه در نزد اين دسته از آريا ها، فعاليت هاى كشاورزى و نياز هاى ناشى از آن با مراسم دينى مربوط بوده است و اين همه نقش مهمى در زندگى عامه داشته اند. از بعضى قراين برمى آيد كه ايرانى هاى شرقى مخصوصاً از وقتى كه در مرحله زندگى ده نشينى و كشاورزى پيش رفته اند، در آنچه به جشن ها و نيايش ها مربوط است به مسئله تغيير فصل توجه خاص مى ورزيده اند. جشن هاى پاييز كه به شادى تاثير خجسته خورشيد در تابستان، افزودن حاصل و پروردن دام بود، به ميترا خداوند دشت ها و رمه ها، پروردگار خورشيد ارتباط داشت و مهرگان خوانده مى شد.» (زرين كوب - تاريخ مردم ايران _ انتشارات امير كبير - ص۱۲۶) آرى آويختن به مهر، شادى را افزون مى كرد. شادى مهربانى طبيعت و ملايمت پرتو هاى خورشيد كه بر گندمزار مى تابيد و اميد به آينده را در باور كشاورز مى كاشت. جشن مهرگان پاسداشت اين سخاوت طبيعت بود و البته پاسداشت الهه مهر... «مهر، فرشته عهد و ميثاق و فروغ در ايران باستان بود، كه او را فرشته مهر و دوستى و عهد و پيمان و مظهر فروغ و روشنايى مى پنداشتند. در نظر آنان مهر واسطه اى بود بين فروغ پديد آمده و فروغ ازلى و به عبارت ديگر واسطه بين آفريدگار و آفريدگان و چون مظهر نور بود بعد ها به معنى خورشيد هم استعمال مى شد. علاوه بر اين مهر نماينده جنگاورى و دليرى براى حمايت از صلح، صفا، دوستى و پيمان بود.» (دكتر محمدجعفر ياحقى - فرهنگ اساطير و اشارات داستانى در ادبيات فارسى _ انتشارات سروش - ص۴۵۴) ايرانيان بر اين باور پاى مى فشردند كه همين ايزد مهر است كه فر كيانى را به پادشاهان مى سپارد. حكاكى مهر بر ديواره كتيبه هاى بازمانده از شاهان با دو بال افراشته، نشانگر صحت اين باور است. شايد از نگاه ايرانيان مهر فرستاده و نماينده اهورامزدا بود. به هر حال، داريوش كبير در همهمه شادمانه همين روزها بود كه بر اريكه پادشاهى تكيه زد و سرفصل تازه اى را در تاريخ باستانى اين سرزمين باز گشود. اين تقارن ظاهراً خود برخاسته از باور هاى اساطيرى بوده است. ماه مهر علاوه بر آنكه شادمانى برداشت محصول نيكوست، شادمانى سپردن سرافرازى يك سرزمين به مردى است كه فره ايزدى را در مشت دارد. «در ماوراى ارزش جهان شناسى، جشن هاى نوروز و مهرگان، از ارزش سياسى نيز برخوردار بودند. آنها نشان دهنده دو مرحله اساطيرى استقرار پادشاهى ايرانى هستند. به عبارت ديگر دو حالت از فرمانروايى را نشان مى دهند. در روز نوروز است كه جمشيدشاه كمال مطلوب به آسمان صعود مى كند و از آنجا عنوان شاهى را همراه مى آورد. پس از اين كه ضحاك ستمگر، اين پادشاهى را غصب مى كند، فريدون در روز مهرگان يعنى در روز مهر از ماه مهر بر او پيروز مى شود. به نظر مى رسد اين جشن، يك جشن شاهانه بوده است.» ( ماريان موله - ايران باستان - ترجمه ژاله آموزگار - انتشارات توس - ص۹۵) داريوش هم همچون فريدون در ميانه خجستگى اين روز هاى شادمانه به قدرت مى رسد: به روز خجسته سر مهر ماه به سر بر نهاد آن كيانى كلاه بفرمود تا آتش افروختند همه عنبر و زعفران سوختند از نگاه بازمانده هاى باستانى، داريوش هماره حامى راستى و مهر بود. شايد بتوان او را پاسدار فرشته مهر برشمرد. همان بازمانده هاى تاريخى حكايت مى كنند كه سلطنت داريوش، طليعه شادمانى ها براى سرزمين ايران بود. قوم آريايى در پناه آغوش ستبر امپراتورى هخامنشيان، كه با دم نيكوى كوروش كبير، حيات يافته بود و به عنوان قدرتى مسامحه جو و نيك خصال، در جهان آن روزگار پرآوازه شده بود، به روزهاى سرافرازى مى انديشيد. داريوش سرزمين را از آشفتگى و التهاب رهانيده بود. گئومات مغ را بردياى دروغين خوانده بود و از سرير پوشالى قدرت به زير افكنده و اكنون براى اثبات حقانيتش كتيبه ها مى نوشت. ابتكار اين كتيبه نگارى را هم بايد به نام او ثبت كرد. اين اقدام او را بايد خدمتى بزرگ به تاريخ نگارى دانست. • دشوارى پادشاهى و پنجه ساييدن بر مشروعيت كوروش قدرت مدارى شگرف داريوش، پسر والى باختر را در خواب ديده بود. انگار به او هم الهام شده بود كه پادشاهى قدرتمند در حال بال و پر گشودن است، پرواز لابد نزديك خواهد بود. درباره اصل و نسب داريوش بايد گفت او يك امير زاده بود. فرزند ويشتاسب كه حاكميت بر باكتريا را از كوروش كبير دريافته بود. اين سرزمين به همراه سغد، مرو، هرات و خوارزم در فاصله ميان دو نبرد سرنوشت ساز كوروش با سرزمين ليديه و بابل باستانى، فتح شده بود. ويشتاسب به يكى از شاخه هاى فرعى خاندان هخامنشى تعلق داشت. در قوانين ايرانى تعلق به خاندان شاهى يكى از شروط چندگانه اى بود كه يك پادشاه واقعى بايد بر آن چنگ مى ساييد. داريوش براى پر كردن شكاف ها و زدودن ابهامات با آتوسا، دختر كوروش، پيمان ازدواج بست تا بيش از پيش بر مشروعيت پادشاهى خود پاى بفشارد. بى گمان به قدرت رسيدن مردى از شاخه فرعى خاندان شاهى، نيازمند ملزومات ديگرى بوده است. داريوش، قبل از به قدرت رسيدن مى كوشد بر اين ملزومات پنجه بياويزد. او در هنگامه اى به قدرت مى رسد كه سرزمين ايران در تشنج برخاسته از مرگ ناگهانى كمبوجيه و هرج و مرج حاكميت گئومات مغ دست و پا مى زد. او در راس گروه هفت نفره اى ايستاد كه مى كوشيدند اين مدعى تازه سلطنت را به زير كشند. داريوش در كتيبه معروف خود به نام بيستون، مبارزه با اين مدعى جاه طلب را مهم ترين اقدام خود مى انگارد: «مغ مردى به نام گئوماتا به دروغ خود را برديا پسر كوروش و برادر كمبوجيه خواند... و من او را شناختم... » داريوش در واقع با نوشتن اين كتيبه «خاطره موفقيت خود را پايدار كرد، بدين معنى كه دستور داد بر روى تپه اى مرتفع كه در كنار جاده كرمانشاه به همدان واقع است، در حدود چهل متر بالاى زمين، لوحه اى برجسته و عريض حجارى كنند. در اين لوحه، پادشاه تحت حمايت مرحمت آميز خداى بزرگ اهورامزدا كه به شكل نيم تنه قرص خورشيد بالدار تجلى مى كند ديده مى شود. در پى پادشاه، دو نگهبان مسلح هستند و داريوش با پاى خود بردياى دروغين را كه بر زمين افتاده است، مى كوبد.» ( گيرشمن - ايران از آغاز تا اسلام - انتشارات معين - ص۱۶۹) داريوش به نيكى مى دانست به چنگ آوردن قدرت پادشاهى در سرزمين پهناورى چون ايران آن روزگار تا چه پايه دشوار است و چه بهاى سنگينى مى ستاند. او خود را براى پرداختن هر بهايى آماده كرده بود. آن روز كه امپراتورى هخامنشى به دست داريوش رسيد، هنوز نظم و ثبات راستين خود را پيدا نكرده بود. نبرد هاى پياپى با سرزمين هاى ديگر و تاخت و تاز هاى تكرارشونده، پادشاهى را حتى فرسوده كرده بود. غيبت هاى طولانى پادشاهان، قلمرو داخلى هخامنشيان را در مواقع بحرانى به سرزمينى پاره پاره تبديل كرده بود. ساتراپ هاى محلى هر يك در انديشه استقلال غوطه مى خوردند و وسوسه قدرت طلبى برمى انگيختشان. داريوش براى فرو نشاندن اين آتش نو خاسته، نوزده نبرد داخلى را فرماندهى كرد. مردى از عيلام برخاسته بود و خود را از تبار پادشاهان كهن شان مى دانست و ادعاى سرورى داشت. آشوب ناشى از اين خيزش سرزمين عيلام را در مى نورديد. در همسايگى عيلام و در سرزمين ماد مرد ديگرى ادعا مى كرد از بازماندگان هوخشتره مادى است. در پارس يزداته برخاسته بود و خلاصه كلام در جاى جاى ايران زمين مدعى تازه اى با دست خالى و سرى پرسودا مى خواست ناخنكى به قدرت فرسوده بزند و اين گونه بود كه مدام به آشوب ها دامن زده مى شد و داريوش مردانه و نستوه مى ايستاد. ظاهراً داريوش بر اساس افسانه ها با شيهه اسبش به قدرت رسيد. آن گروه هفت نفره احياكننده امپراتورى، هر يك براى اداره اين سرزمين گسترده باورى در ذهن داشت. رسيدن به توافق به راستى دشوار بود. تا اين كه انتخاب را به شيهه اسب سپردند. اسب داريوش زود تر از اسب هاى ديگر شيهه كشيد و داريوش را به تخت شاهى نشاند. ظاهراً داريوش اين پادشاهى نوخاسته را مديون مهتر اسبش بود كه اسب را براى چنين جلوه گرى آماده كرده بود و تعليم داده بود. • بازآفرينى يك امپراتورى پهناور در حين فرو خواباندن شورش ها و زدودن لكه ها از قلمرو پادشاهى بود كه داريوش دريافت امپراتورى هخامنشى نيازمند تشكيلات ادارى سازمان يافته ترى است. انسجام بخشيدن به اين تشكيلات نيرومند خود از مهم ترين اقدامات و دستاورد هاى نخستين پادشاهى داريوش بود. پربيراه نيست كه مولفه در كتاب ايران باستان خود، در آستانه پادشاهى داريوش مى نويسد: «شاهنشاهى پارس روز هاى زيبايى براى زيستن در پيش دارد.» داريوش نخستين تختگاه بزرگ سلسله هخامنشى را در شوش باستان بنا مى نهد و بدان نام آپادانه مى دهد، شاه جوان خود در كتيبه اى ماجراى بناى اين پايتخت نوظهور را شرح مى دهد: «اين كاخى است كه من در شوش بنا كرده ام. تزئينات آن از راه دور آورده شده، چندان خاك كنده شد كه من به بستر آن رسيده ام. پس از آنكه زمين حفر شد، آن را با ريگ درشت انباشته اند كاخ بر روى اين ريگ ها بنا شده... اين جا در شوش دستور ساختن ساختمان باشكوهى داده شد و آن به طرزى عالى تحقق يافت. اهورامزدا مرا حمايت كناد و همچنين پدرم ويشتاسب و مملكت مرا.» كاخ سلطنتى شكوهمند شوش با دستان هنرمند مردمى از ملل مختلف بنيان نهاده مى شود. البته در معمارى اين بنا برترى با آميزه اى از هنر ايرانى و بابلى است. مصالح اين بنا هم از نقاط گوناگون فراهم گرديد. چوب سدر از لبنان، سنگ لاجورد از خوارزم، طلا از سارد و بلخ و عاج از حبشه و هند. اينها همه هويت شاهنشاهى را برملا مى كرد. گيرشمن بر اين باور است كه بناى كاخ شوش، تصوير واقعى شاهنشاهى هخامنشى را باز مى تاباند و البته «آنچه كه پادشاه مقتدر از ملل خواستار بود: «زيستن براى او، كار كردن براى او، انجام دادن كوچك ترين خواهش هاى او، مردن براى او.» ( گيرشمن _ همان - ص ۱۹۴). كاخ پرعظمت به گونه اى بازتاب گستردگى قلمرو امپراتورى در اين زمانه هم بود. وسعت قلمرو هخامنشيان شگفت انگيز بود. امپراتورى همچون چتر بزرگى بر مجموعه سرزمين هاى ميان رود سند در شرق و درياى مديترانه در غرب سايه افكنده بود و پادشاهى داريوش نقطه اوج اين سلطنت بود و البته بازمانده هاى تاريخى به كرات نشان داده است كه هر اوجى، فرودى در پس خود دارد. داريوش تقريباً تنها شاهى بود كه توانايى كنترل اين قلمرو پهناور را داشت بى آنكه حتى تكه اى از اين پازل پهناور را گم كند. درست پس از سركوبى شورش هاى داخلى بود كه داريوش دستان خود را سايبان پيشانى كرد و كوشيد واليان ليديه و مصر را كه گمان مى كرد در انديشه سوءظنند بيش از پيش مطيع خود كند. داريوش آن هنگام كه دريافت مصر در انديشه جدايى طلبى است خود عازم آن سرزمين دوردست شد. اقدام جالب داريوش در اين سفر جبران بدنامى بود كه از سوى سلف پريشان حالش، كمبوجيه، در مصر شكل گرفته بود. وى «در ورود به ممفيس در عزادارى گاو آپيس كه مقارن همان ايام مرده بود شركت كرد و جايزه اى هنگفت وعده داد به كسى كه يك آپيس جديد پيدا كند. به علاوه داريوش پاره اى معابد خدايان مصرى را تعمير كرد. كاهن بزرگ سائيس را كه در شوش همچون تبعيدى مى زيست بازخواند و فرمان داد تا خرابى هاى سپاه كمبوجيه را مرمت كند و چنان خود را در دل مصرى ها جا كرد كه آنها او را همچون يك فرعون خويش نيايش كردند و در يك كتيبه مصرى اين آنتريوش ( داريوش) را زاده خدايان خويش شمردند.» ( دكتر زرين كوب - تاريخ مردم ايران - ص ۱۳۱) و در همين سفر بود كه داريوش رود نيل را به درياى احمر گره زد و اين اقدام مهم را به نام خود در تاريخ ثبت كرد. اينجاست كه درمى يابى آن رگه هاى پررنگ غرورآميز كه در لابه لاى كتيبه هاى داريوش كاملاً مشهود است، واقعيتى برخاسته از عظمت و اقتدار پادشاهى اوست. غرور و جبروتى كه همواره در برابر نام بلند پروردگار باستانى، اهورامزدا، ترك مى خورد، مى شكند و فرو مى ريزد. داريوش خود را گماشته اهورامزدا مى داند و هر پيروزى اى كه به چنگ مى آورد به لطف و مدد او گره اش مى زند. داريوش به نيكى درمى يابد كه اداره پهنه پهناور امپراتورى جز با توسل و تمسك به قانون محكم شدنى نيست. قانون، راستى و همان چيزى كه باز تو را به ياد ايزد مهر و جشن شادمانه مهرگان مى اندازد. ارتش در زمان داريوش خود از نمونه هاى برجسته تبعيت از قانونى سراسرى بود. ارتشى نيرومند و مجهز، حتى داريوش در بازگشت از مصر، پادگانى در آن سرزمين از خود به جا گذاشت و سپاهى آبديده در آن پادگان مستقر كرد. تشكيل سپاه جاويدان كه يونانيان آن را سپاه بى مرگ خوانده اند يكى ديگر از اين نشانه هاست. تقسيم سرزمين به بيست ساتراپى تحت لواى قوانين مدون و يكپارچه گام ديگرى در همين راستا بود. نظام ماليات گيرى پرورده داريوش كاملاً اصولى و اخلاقى بود. او از برزگران بر اساس توليد و ميزان محصولشان ماليات مى گرفت و نه بر اساس پهنه مزارعشان و البته مرغوبيت زمين و حاصلخيزى خاك هم در ميزان ماليات تفاوت عمده اى محسوب مى شد. به اين ترتيب بود كه كشاورزان كم تر متضرر مى شدند و در نتيجه كشاورزى شكوفنده تر از پيش به جلو مى تاخت. داريوش براى صحت اجراى اين قوانين، سازمان جاسوسى پيچيده و منظمى ترتيب مى دهد كه به نام باستانى «اسپزگان و گاوشگان» معروف است. اسپزگان به معناى آنكه دزدانه يا مخفيانه مى نگرد و گاوشگان به معناى آنكه استراق سمع مى كند. همين تشكيلات مقدمه ايجاد يك نظام پستى هدفمند به نام پيك بود كه شهرتى بى مانند در تمام دنياى آن روزگار داشت. در كنار همه اينها شكفتگى كشاورزى باعث شد كه داريوش براى اولين بار در تاريخ به انديشه ضرب سكه بيفتد. سكه هايى كه اين شاه قدرتمند ضرب كرده است به نام دريك معروفند. دريك به تجارت و بازرگانى نوپاى هخامنشى قدرت و شكفتگى بخشاييد. دستاورد اين بالندگى، نگاه دوباره شاهنشاه ايران به بازسازى و بنا نهادن راه هاى بازرگانى بود. داريوش چند گام از روزگار خود هم جلو بود. او كوشيد به ضرورت راه هاى دريايى بينديشد. اسكولاكس، دريانورد يونانى، در همين دوره و به دستور همين پادشاه مامور شد كه به تحقيق در سواحل دريا هاى شرقى قلمرو دست بزند. ظاهراً دريانورد گماشته شاه، از مجموعه اين تحقيقات كتابى تاليف كرد كه امروز اصل آن از ميان رفته است اما از ميان برخى كتب يونانى مى توان رد پايش را پيدا كرد. اين نشانگر اهميت ماجرا از نگاه داريوش هخامنشى است. عظمت امپراتورى در حكاكى هاى ديواره هاى تخت جمشيد كاملاً پررنگ و برجسته است. نقش برجسته آورندگان خراج و هدايا و نقوش سربازان و نيروهاى پاسدار قصر، آجر هاى لعابى با نقش شير كه همواره در ايران باستان سمبل سنتى قدرت بى نظير بوده است، همه و همه بازتاب برجسته قدرت شگرف اين شاه نوخاسته است. اما با همه اين برجستگى ها باز برخى از مورخان حاكميت داريوش را مخدوش مى انگارند. هرودوت كه به پدر تاريخ معروف است، هماره در نوشته هايش بر اين باور تاكيد مى كند كه داريوش با تكيه بر نيرنگ بر تخت شاهى نشسته است. اما تاريخ نشان مى دهد كه داريوش در طول پادشاهى خود با تلاشى ستودنى مى كوشد ثابت كند كه به راستى شايسته اين منزلت بادآورده بوده است. مهم ترين عملى كه مى توانست به سلطنت داريوش، شاه سى وسه ساله قدرتمند، مشروعيت بيشترى ببخشايد، پا نهادن بر جا پاى سلف پيروزمندش، كوروش كبير بود. به هيچ شكلى نمى شد عظمت و جبروت كوروش را زدود، كوروشى كه كم كم و با مرور زمان داشت جامه افسانه مانند اساطيرگونه اى هم به تن مى كرد و در واقع همچون ملاك و معيارى براى سنجش محبوبيت و عظمت شاهان بعدى مى درخشيد. شايد تلاش داريوش جهت تسامح دينى را بتوان شگردى براى نزديك تر شدنش به چهره اسطوره اى كوروش قلمداد كرد. • ايمان مذهبى، تسامح دينى، دو كفه برابر ترازو حاكميت هاى فراوانى در طول سده ها، صفحه هاى تاريخ را به نام خود و تبارشان سياه كرده اند اما بعيد است كه حاكميتى بدون تسامح و مدارا توانسته باشد قلمرو وسيعى برساخته و نامى ماندگار از خود به جا نهد. اداره يك سرزمين پهناور كه بى گمان آميخته اى از ملل گونه گون با مذاهب، باور ها، عقايد و نگره هاى متفاوت است، مستلزم نگاه تساهل مآبانه است. همان نگره اى كه در طول حاكميت كوروش كبير به خوبى نمود دارد و نام او را از اين جهت بيش از هر مشخصه ديگرى زنده نگه داشته است. نگاهى به وقايع دوران سلطنت داريوش نشان مى دهد كه او هم به ضرورت اين آزادانديشى پى برده است. داريوش خود از ايمان مذهبى بالايى لبريز است. تكرار نام پروردگار تحت عنوان اهورامزدا در كتيبه هاى داريوش از ميزان اين ايمان حكايت دارد. البته داريوش گاه خود را هم تا سرحد خدايى به اوج مى رساند تا نشان دهد كه تا چه پايه پيرو آموزه هاى پروردگارش است. «داريوش در كتيبه اى در شوش اعلان مى دارد كه او درست مانند خدا عمل مى كند، زيرا همانند خدا، جهان را به اعتلا (فرشه) مى رساند: به لطف اهورامزدا اين كار را انجام دادم. آنچه كرده ام در نظر همه جهان عالى مى نمايد.» (جان هينلز - شناخت اساطير ايران - ترجمه ژاله آموزگار. احمد تفضلى _ نشر چشمه - ص ۱۵۵) در واقع چنين به نظر مى رسد كه داريوش افسار ماديان حكومت را به اعتقادات مذهبى خود سپرده است و به پيش مى راند شايد بتوان داريوش را مذهبى ترين شاه ايران باستان لقب داد كه پيوسته در كتيبه هايش به نقش اوراد الهى اشارات پراكنده دارد. «خداى بزرگ است اهورامزدا، آنكه زمين را آفريد، آنكه آسمان را باز آفريد، آنكه انسان را آفريد، آنكه شادى را براى انسان آفريد، آنكه من، داريوش را شاه كرد، شاهى از شاهان بسيار، سرور بسيارى از مردم، اهورامزدا كه اين زمين را پرآشوب ديد، آن را به من ارزانى داشت و مرا شاه كرد. من شاهم. به لطف اهورامزدا، من آن را آرام كردم... اين است آنچه من انجام داده ام. همه آنها را من به خواست اهورامزدا انجام دادم. اهورامزدا يارى ام كرد تا اين كار را انجام دهم.» اما داريوش در پس اين اعتقاد سترگ مذهبى خود، به خوبى و به درايت مى داند كه تسلط بر ملل گوناگون نيازمند تسامح است. درست است كه دين زردشتى، يگانه دين معتبر و رسمى سراسر امپراتورى است اما بايد به باور هاى ديگر هم بها داد. «هر چند داريوش تنها از اهورامزدا نام مى برد، ولى به طور كلى ديگر ايزدانى كه هستند و همه ايزدان را هم فرا مى خواند و در اين قاعده باستانى، واژه قديمى بگه را به جاى يزته رايج در اوستا به كار برده است. اين ديگر ايزدان كه وى آشكارا آنها را از نظر راست كيشى مرسوم، ايزدان كهتر مى داند، زير دستان اهورامزداى آفريدگارند.» (مرى بويس - زردشتيان باور ها و آداب دينى آنها - ترجمه عسكر بهرامى - نشر ققنوس - ص ۸۳) «لوحه هايى هم به زبان عيلامى از تخت جمشيد يافت شده اند كه نشان مى دهند داريوش در حقيقت به رعاياى ايرانى خويش كه بر ايشان غلبه كرده بود، اجازه داد ايزدان نياكانشان را و نيز اهورامزدا را بپرستند و حتى براى اين منظور از خزانه خويش هدايايى هم به ايشان داد. وى بدين وسيله در مورد باور ها و آداب دينى ايرانى، همان تسامحى را روا داشت كه سلف وى يعنى كوروش روا داشته بود.» (همان _ص ۸۳) قبلاً به سياست تسامح جويانه داريوش در سفرش به مصر اشاره مفصلى كرده ايم كه خود گواه روشنى بر سياست دينى داريوش در پيروى از كوروش است. وفادارى به همين سياست است كه باعث شد يونانيان حتى در جنگ و به ويژه در نبرد ماراتن، احترام داريوش را فراموش نكنند. به اين ترتيب بود كه «در عصر او شمار زيادى از اقوام و ملل در كنار يكديگر رشد نمودند و هنر و مواريث فرهنگى آنها در هم آميخت و مواريث هنرى آسياى صغير و تمدن هاى اژه اى نيز در هنر هخامنشيان آميخته و پايگاهى يافتند.» (دكتر اردشير خداديان _ هخامنشى ها - نشر به ديد - ص۱۳۳) شاه قدرتمند هخامنشى نهايتاً پس از ۳۶ سال سلطنت درخشان، قدرت را به جانشين خود خشايارشا مى سپارد. اما آيا امپراتورى همان جلوه پرشكوه گذشته اش را در مشت خواهد فشرد؟!...