حق مارو هیچکس نخورده... چون این دهه به هیچ کس اجازه نمیده حقشو بخوره دهه خواریم نیست این میتونه یه حس شخصی باشه فقط دورمون یه دوره تحت فشار بوده. همینم باعث شده از بقیه دهه ها متمایز تر بشیم همه ام خیلی حال میکنن یه دوست دهه 60 داشته باشن بچه های هیچ دوره ای مثل دهه 60 ایا نمیشن، خاص و با معرفت :bucktooth:
داشتم فکر میکردم مردم چرا توی جنگ این همه بچه رو به دنیا دعوت کردند؟ نسل ما دهه شصتی ها .. اصلا تصمیمی پشت بچه دار شدنشان بوده؟ هیچ به آینده ی بچه فکر کردند؟ ما دهه شصتی ها قبل از هر چیز پایه ی هرم جمعیت رو کلفت کردیم و داریم همین طوری ازش بالا میریم . حالا نمیخوام از مصائب زندگیمون بگم که هیچ جاش به آدم نرفته .. فقط دارم فکر میکنم چرا؟ من درک میکنم کسی که میخواسته بره جبهه، ازدواج کنه. درک میکنم که دخترهای آن زمان با جبهه ایها ازدواج کردند، چون جنگ مرد رو میسازه. ولی جدی درک نمیکنم، وقتی هر لحظه ممکنه خبر مرگ پدر بچه ات را بیارن، وقتی شهرها بمباران میشن و هی باید فرار کنی توی پناهگاه. وقتی جنگ وضعیت معیشتی رو به هم ریخته! دیگر بچه به دنیا آوردنتون چیه ؟ اون هم این همه!
ما دهه شصتیها خلق و خویمان عجیب است اصلا، یک حال و هوایی داریم که نه بزرگترهایمان دارند و نه این تازه جوانهای بعدمان. بیخود و بیجهت به داشتهها و نداشتههایمان عادت میکنیم، به در و دیوار دور و برمان دل میبندیم. به راهی که میرویم، به ماشینی که سوارش میشویم، به آدمهایی که همیشه یکطوری هستند در مسیر همیشگیمان و ما حتی نمیشناسیمشان. ما انگار از قواعد روانشناسی هم استثنا هستیم، این دکترهای شیک که همه چیز را قشنگ میبینند، به همه میگویند که تکرار روزها و اتفاقات بیماریآور است؛ اینها نمیفهمند که ما از به هم خوردن عادتهایمان غصهدار و بیمار میشویم. فکر نکنم از ما آدمهای اط لا ع ات ی و امنیتی در بیاید، 2 روز که با هم بنشینیم میشویم یار غار هم، از آن غارها که بیرونش را پرخطر میبینیم و فکر میکنیم، اگر هوای هم را نداشته باشیم خطر یارهامان را میبلعد. هرچه باشد ما نوزادان و کودکان دوران جنگیم، که لالایی که نشنیدهایم هیچ، با صدای آژیر قرمز از خواب پریدهایم. خیلیهامان با استرس و اضطراب مادری به دنیا آمدهایم که مردش یا نبوده اصلا در این دنیا و یا اگر بوده در بیابانهای جنوب و غرب شب را صبح میکرده. حالا ما مرام همان سالها را آوردهایم به این سالها، انگار هنوز هم کنج پناهگاه منتظر انفجاریم که بازگردیم که اگر خانهای خراب شده بود، بیخانهای نماند که تنها باشد. یک خانه که خراب میشد، یک محله بیسامان میشد. عادت این روزیها را نداشتیم، که خدا را شکر کنیم این آوارگی سهم ما نبود. شاید چون کودک بودیم، دیوار همسایگی را طور دیگری معنا میکردیم، که اگر دیوار همسایهمان خراب شود خودمان را خانه خراب میدانستیم. ما بیتفاوت نبودهایم هیچ وقت، ما جنسمان اینطور است که کاری که ربطی هم ندارد بهمان را بگیریم دستمان و تا کار را درنیاوردهایم کنار نکشیم. هرچند که این روزها خیلی همجنس عادتهای قدیمی ما نیست، ما هنوز با عادتهایمان زنده ایم، خیلی وقتها شد که خواستند ترکمان دهند؛ ایستادیم، نگذاشتیم. گاهی اما زورشان خیلی زیاد بود، مکار هم بودند، به عادتمان، به وابستگیمان، به ترس از بلعیده شدن عزیزانمان ساکتمان کردند و ترکمان دادند. ما هم دلمان شکست، با دهان بسته وابستگیهامان را گذاشتهایم و رفتهایم و آواره خاطرات شدیم. خاطره بازی میکنیم، به خیال اینکه همین بازی، ما را میبرد به دوران عادتهایمان که دوستشان داریم. به روزهای دوری که ایستادیم و زانوهایمان را خم نکردیم.
مرسی اقا مجید ...خصوصا از اون تیرکمونه ...چقدر به دادشیم التماس میکردم به منم بده به قوطیا بزنم..یادش بخیر...
دیره ولی بزار بگم یک لحظه فکر کن زمان هشت سال دفاع مقدس جمعیت کم بود فکر کن هر خانواده یکی یا دوتا بچه داشت اونوقت به نظرت هیچ خانواده ای حاضر میشدم تنها بچشو فدا کنه صدرصد نمیزاشت اونوقت الان انقدر راحت زندگی نمیکردیم میدونی چرا چون کشورمون دست یه مشت عرب بود که فقط دنبال عیاشین و تنها کاری که با دخترا میکنن لذت بردن ازشونو یه مرد ایرانی نمیتونه ببینه ناموسش آبروش جیگر گوشش داره اینجوری تو کثافت کاری غرق میشه اونم چی به اجبار یا مثلا امریکاییا میومدن مثل دوره شاه زور میگفتن به مردم مردم نه آزادی داشتم نه جرئت انجام دادن کاریو اگه یه حرفیو میزدی باید دعا میکردی کسی نشنوه چون یه مشت کافر از خدا بیخبر یه سازمان مثل ساواک تاسیس میکردن و شکنجه میکردن مردمو چه بی گناه چه با گناه چه زن چه مرد چه بچه چه بزرگ حتی صد پله بدتر میشد