1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

يکي بود يکي نبود ...

شروع موضوع توسط Stalin ‏29/12/12 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    روزي روزگاري گرگي بود لاغر و استخوني و به قول خودمون مردني، آخه بيچاره تو جنگلي زندگي مي کرد که پر از سگ هاي شکاري بود . سگهايي که خيلي خوب از اموال صاحباشون حفاظت ميکردند، حتي خيلي خوب از اموالي که مال صاحباشون هم نبود حفاظت ميکردند. اينجوري بود که هيچ غذايي گير گرگ بيچاره و بدبخت نمي اومد، نه پرنده اي، نه چرنده اي، نه خزنده اي، نه رونده اي، نه ...

    يه روز که گرگه توي جنگل نشسته بود و از فرط بيکاري به صداي قار و قور شکمش گوش ميداد و احتمالا به اين دور و زمونه ناسازگار (توي دلش البته) فحش و ناسزا ميگفت، وسط جنگل يه سگ چاق و تپل مپل رو ديد. يه لحظه پيش خودش فکر کرد: خوبه برم رمز موفقيتش رو بپرسم.

    آروم آروم به طرف سگه حرکت کرد و سر حرف رو باهاش باز کرد ( و البته اين نکته رو هم بايد بگم که سگه و گرگه هر دوشون پسر بودند پس هيچ نکته منکراتي در اينجا وجود نداره.)

    خلاصه گرگه يه جوري سر حرف رو با سگه باز کرد. احتمالا اولش يه کم در مورد وضع هوا صحبت کردند و بعد هم از مشکلات سياسي و اقتصادي جامعه و خلاصه بحث رو به اونجايي رسوند که بتونه ازش بپرسه: تو چطوري اينقدر تپل شدي ولي من از لاغري پوست شکمم داره به کمرم ميچسبه؟

    سگه بادي به غب غب انداخت و گفت: خوب تو هم ميتوني مثل من باشي، کاري نداره، بيا با من بريم مزرعه ما، خودم پارتيت ميشم تا صاحبم استخدامت کنه، اونوقت سيل غذاست که برات سرازير ميشه.

    گرگه هم تا اسم استخدام و اشتغال تمام وقت و حق خوراک و مسکن و عائله مندي و بيمه رو شنيد آب از لک و لوچش راه افتاد و به دنبال سگه به راه افتاد. سگه از جلو و گرگه از عقب. همينطور که ميرفتن يه دفعه چشم گرگه افتاد به پشت کله سگه، ديد که يه کم از مو هاي گردن سگه ريخته.

    گفت: دادا پس کلت چي شده، نکنه کچلي گرفته باشي ما هم وا بگيريم ( وا چقدر گرگه زود پسر خاله شد.) سگه گفت: درست صحبت کن، درست صحبت کن، مواظب درست صحبت کردنت باش، هيچي نشده به تو هم هيچ ربطي نداره. حالا از گرگه اصرار و از سگه انکار. آخرش سگه به حرف اومد و گفت اين اثر قلاده است. گرگه گفت قلاده ديگه چه صيغه ايه ؟

    گفت: روزها اون رو دور گردنمون ميبندند ولي شبها بازش ميکنن و ما مي ميتونيم هرجا خواستيم بريم.
    گرگه گفت: يعني شما آزاد نيستيد که هر جايي که دوست دارين برين؟
    سگه گفت: چرا ............ هان.......... يه جورايي نه.

    گرگه هم از همونجا مسيرش رو 180 درجه تغيير داد و برگشت طرف جنگل و گفت اون شکم سير و تپل ارزوني خودتون، من که نخواستم و بعد هم دمش رو گذاشت رو کولش و برگشت توي جنگل.

    خوب حالا نتيجه هاي اخلاقي اين قصه:

    1-کساني که آزاد زندگي کردند هرگز زير بار ظلم و بند نميرن.

    2- گاهي به دست آوردن رفاه بيشتر اونقدر ارزش نداره که باعث بشه آزاديهات رو از دست بدي.

    3- خيلي ها هستند که براي اينکه شکمشون رو پر کنن آزاديشون رو ميفروشن.

    4- آخه از کي تا حالا گرگ به خودش جرئت داده که بياد راست راست با سگ حرف بزنه؟

    5- اصلا سگه اون وقت روز توي جنگل چي کار ميکرده؟

    6- به نظر شما اگر گرگه حرفهاي سگه رو گوش ميداد و باهاش به مزرعه ميرفت، صاحب سگه تا چشمش به گرگه مي افتاد، تفنگ رو بر نميداشت و دخل گرگه رو نمي آورد؟