"حجاج بن يوسف ثقفي" در زنداني كردن و به قتل رساندن سادات به قدري سفاك و بي رحم بود كه وقتي از مسجد جامع خارج شد صداي ضجه و ناله جمعيت كثيري را شنيد ، پرسيد : اين ناله ها از كيست ؟ گفتند : صداي زندانيان است كه از حرارت آفتاب مي نالند . گفت : به آنها بگوييد "اخسيوا" یعنی: دور شويد و سخن نگوييد(كه اين عبارت در زبان عربي براي راندن سگ هم استعمال مي شود .) زندانيان او 120 مرد و 20 زن بودند و زندان همه يكي بود و سقف نداشت و هرگاه آنها با دست خود يا وسيله اي سايبان تهيه مي كرند ، زندانبانان آنها را با سنگ مي زدند . خوراكشان نان جو مخلوط با ريگ بود آبي تلخ به ايشان مي دادند و گاهي خمير نان حجاج را از خون سادات و نيكان درست میکردند، و از اين خوردن هم لذت مي برد . اين ملعون هميشه افسوس مي خورد و مي گفت : كاش در كربلاء بودم تا در كشتن امام حسين عليه السلام و يارانش شريك مي بودم ! ! خدا عذابشو روز افزون کنه...