1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شايد نفر بعدي من باشم..

شروع موضوع توسط ijtihad ‏19/12/12 در انجمن داستان

  1. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏13/12/12
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    15
    امتیاز دستاورد:
    0
    ساعت6:30،الهام 23 ساله با صداي آهنگ موبايلش از خواب بيدار مي‌شود.​
    ساعت6:40، وضو مي‌گيرد و نماز مي‌خواند.امروزبرخلاف روزهاي گذشته بعد از نماز صبح خوابش نمي‌گيرد براي همين چند آيه قران مي‌خواندو بعد از صرف صبحانه آماده مي‌شود كه به دانشگاه برود.​
    ساعت۷، لباسش را مي‌پوشد و بعد از آرايش خودش، از خانه خارج مي‌شود.​
    ساعت۷:۱۰، طبق معمول در ايستگاه اتوبوس،منتظراتوبوس است.​
    ساعت ۷:۲۰، الهام بر روي صندلي اتوبوس نشستهاست. چند ايستگاه بعد اتوبوس شلوغ مي‌شود​
    ساعت ۷:۲۷، زني ميانسال روبه‌روي الهامايستاده است الهام مي‌خواهد بلند شود و جايش را به آن زن دهد ولي با خود مي‌گويد:بي‌خيال من خسته‌ترم اين قديمي‌ها روغن حيواني خورده‌اند ولي ما شير خشك و پفك! پسطاقتش از من بيشتره بذار وايسته يه كم لاغر بشه!​
    ساعت9، به دانشگاه مي‌رسد سريع به سمت كلاسمي‌رود در راه طبق معمول به سرعت ادکلنش را از كيفش در‌مي‌آورد و به خود مي‌زند.​
    ساعت9:02 وارد كلاس مي‌شود همه دانشجويان سركلاس نشسته‌اند الهام طبق معمول بر روي صندلي آخر كلاس مي‌نشيند، پسرهاي كلاس يكچشمشان به استاد و يك چشماشان به الهام است. صداي پچ پچ پسرهاي كلاس، استاد راناراحت مي كند.​
    ساعت11 كلاس تمام مي‌شود يكي از پسرهاي كلاسبه سمت الهام مي‌رود و از او چند سئوال درسي مي‌پرسد. الهام هم جزوه درسي‌اش را بهاو مي‌دهد تا فردا برايش پس بياورد.​
    ساعت12 وقت نماز و ناهار است.​
    الهام مي‌خواهد برود نمازش را بخواند؛ تلفنهمراهش زنگ ميزند. دوستش پشت گوشي است او مي‌گويد:بيا بريم رستوارن نزديكدانشگاه.امروز ناهار مهمون مني.الهام مي‌گويد بذار نمازم رو بخوانم بعدش ميام. امادوستش مي‌گويد: يه ساعت بيشتر وقت نداريم نمازت را بذار بعداً بخون.​
    ساعت12:10 وقتي كه الهام از دانشگاه خارج مي‌شوداحساس مي‌كند كه پسرهاي دانشگاه به او نگاه مي‌كنند. الهام از اين نگاه ها چندانبدش نمي‌ايد.​
    ساعت16، وقتي كه كلاس‌هاي الهام تمام مي‌شودبراي اينكه زودتر به خانه برسد و فيلم مورد علاقه‌اش را ببيند، بجاي اتوبوس ازتاكسي استفاده ميكند.​
    ساعت16:10، پسري در وسط راه سوار تاكسي مي‌شودو در كنار الهام مي‌نشيد. آن پسر خودش را به الهام نزديك‌تر مي‌كند ولي الهام خودشرا جمع مي‌كند و كيفش را بين خود و آن پسر مي‌گذارد.​
    ساعت16:30، الهام خدا خدا مي‌كند كه سريعتربه خانه برسد.​
    بالاخره الهام از ماشين پياده مي شود تا برايرفتن به خانه به آن طرف خيابان برود​
    الهام در حال رد شدن از خيابان است كه تلفنهمراهش زنگ مي‌خورد. الهام يك لحظه حواسش پرت مي‌شود.​
    ساعت16:40، الهام با ماشيني تصادف مي‌كند.​
    ساعت17:30، الهام در بيمارستان است.​
    ساعت18،الهام مي‌ميرد.​
    *نكير به منكر مي‌گويد پرونده الهام هم بستهشد.​
    از اين ثانيه به بعد ديگه وقتش دست خودش نيستبايد دقيق حساب كنيم.الهام از 24 ساعت آخري كه در اختيار داشته 19 ساعت و 18 دقيقهكار بيهوده، 4ساعت و 42 دقيقه و 13ثانيه كار شيطان پسند، و يك ساعت كار خداپسندانهانجام داده.​
    بايد پرونده 8280 روزي كه الهام در اين 2۳سال عمر كرده را دقيق حساب كنيم.​
    منكر به نكبر ميگه: همزمان با الهام 20 نفرهمسن او از دنيا رفتند.​
    اي كاش همسالان الهام مي‌دانستند كه در هرثانيه 17 جوان بدون هيچ بيماري و توسط حادثه از دنيا مي روند.​
    شايد نفر بعدي من يا شما باشيم...​
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.