نامزدي (The Betrothal) حمزه موسوي پور گيوم آپولينر (Guillaume Apollinaire) تولد 1880، مرگ 1918 ميلادي آپولينر دوست و حامي نقاشان سبک کوبيسم بود. فرم و تجارب شعري او با به کار گيري ضرب آهنگ و استفاده از علايم نقطه گذاري و طراحي حروف و کلمات شکل گرفته است. قبلاً اين پديده در تجربه هاي برگرفته از کارت پستال هاي زمان جنگ اول جهاني به کار رفته است. شعر نامزدي به نقاش معروف، پيکاسو اهدا شده است. اين شعر در اصل، هشت بند بوده که فقط بندهاي نخست و سوم و چهارم و ششم در ترجمه ي انتشارات پنگوئن در سال 1965 از متن فرانسوي چاپ «گاليمار» (Gallimard) به انگليسي ترجمه شده است. گفتني است که شعر در خلال ناکام ترين ايام زندگي آپولينر، پس از دستگيري و آزادي او از زندان نوشته شده است. نکته ي آخر، اين که اوليور برنارد، شعر را از فرانسه به انگليسي برگردانده و اين ترجمه ها از انگليسي به فارسي برگشته. ................................................................................ .................................................. بهار، عاشقان پيمان شکن را به پريشاني مي خواند و پرهاي آبي را مجال مي دهد که زماني دراز در پيچ و تاب باشند لرزان در کنار درختان سرو، جايي که اشيان پرندگان آبي است. در بامداد قديسه اي گل هاي نسترن را مي چيند فردا مي آيد و گل هاي شب بو را مي چيند تا در آشيان کبوتران جاي دهد آن کبوتر نرينه اي که در شامگاه به روح القدس مي ماند. دختران، اين دير رسيدگان، به ليموزاران عاشق شده اند آنسان که ما و دگران عشق مي ورزيم آبادي هاي دوردست چون پلک دخترکان نورسيده، آبي است در ميان درختان ليمو، قلب هايشان اينک آونگ مي شود. هرگز براي خود احساس ترحمي ندارم و نمي توانم شکنجه ي اين سکوت را بازگويم همه ي واژگاني که مي بايست يک بار بگويم، به ستاره بدل شده اند اسطوره اي هست که مي کوشد راه خود را با زور تا امتداد چشمانم ببرد و آورنده ي خورشيدها! من ميان دو سحابي مي سوزم اينک به دجالان الهيات هوشمندي چه کرده ام وقتي مردگان عادت دارند، براي ستايش من بازگردند. و منتظر پايان دنيا باشم. اما اکنون پايان خودم به سويم مي آيد و چونان توفاني مي غرد. جسارت خود را متمرکز کرده ام که به عقب بنگرم به لاشه هاي روزهايم گذرگاهم را به هم مي ريزند و من بر آن ها ماتم مي گيرم. بعضي از آن ها در کليساهاي ايتاليايي مي پوسند يا آن ديگر در ليموزار کوچک. شکوفه مي کنند و ميوه مي دهند در همان زمان و در تمام فصل ها. روزهاي ديگر گريستند، پيش از آن که در ميکده ها بميرند جايي که گل هاي شعله ور پراکنده شدند، در ديدگان زني دورگه که شعر را ابداع کرد و گل آذين هاي برقي، هنوز شکوفايند در باغ خاطره ي من. در انتها، دروغ ها ديگر مرا نمي ترسانند در آن جا يک ماهي هست که مثل تخم مرغ سرخ کرده، برشته مي شود. اين گردن بند قطرات آب براي دختر غرق شده است و اين دسته گل گلهاي ساعتي من است که با لطافت در جلوي دو تاج خار قرار دارند. خيابان ها با باران لحظه هاي پيش خيس است فرشتگان کوشا در خانه ام کار مي کنند ماه و اندوه پنهان خواهند بود. در تمام روز مقدس در تمام روز مقدس قدم زده ام و سرود خوانده ام و زني خم شده از پنجره اش مرا مدتي طولاني زير نظر داشت آن گاه که آواز خوان دور شدم.