1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان کوتاه خدا

شروع موضوع توسط Stalin ‏19/12/12 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/11
    ارسال ها:
    15,730
    تشکر شده:
    8,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    در تعطيلات کريسمس در يک بعد از ظهر سرد زمستاني پسر شش هفت ساله اي جلو ويترين مغازه اي ايستاده بود.او کفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بود.زن جواني از آنجا مي گذشت.همين که چشمش به پسرک افتاد آرزو و اشتياق را در چشم هاي آبي او خواند.دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برايش کفش و يک دست لباس گرمکن خريد.

    آن ها بيرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:حالا بهخانه برگرد اميدوارم تعطيلات شادي داشته باشي.
    پسرک سرش را بالا گرفت نگاهي به زن کرد گفت:شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم.من فقط يکي از بندگان او هستم.