پيام مسيحى و جهان بينى جديد 2 آزادى واقعى، رهايى از قيد انگيزههاى آنى است؛ آزاديى است كه در برابر خواستهها و فشارهاىدم به دم انگيزهها تاب مىآورد.چنين آزاديى فقط در صورتى به دست مىآيد كه سلوك و رفتارآدمى را انگيزهاى تعيين كند كه از زمان حال فراتر رود، انگيزهاى كه نامش قانون است.آزادى،اطاعت از قانونى است كه اعتبارش مشخص شده است و مورد قبول است و انسان سلطه آن را بروجود خود باز مىشناسد.اين قانون فقط و فقط مىتواند قانونى باشد كه منشأ و پايه عقلى آن درماوراست و مىتوان آن را قانون معنوى يا به زبان مسيحى قانون خداوند ناميد. فلسفه يونان باستان و مسيحيت، انديشه آزاديى را كه قانون معين ساخته است يعنى اطاعتآزاد يا آزادى مطيعانه را به خوبى مىشناختند.به هر تقدير در اعصار جديد اين مفهوم آزادى ازميان رفت و رويكردى موهوم يعنى آزادى خودكامگى ذهنى جايگزين آن شد، انديشهاى كه تنبه هنجار و يا قانونى ماورايى نمىدهد.از پى چنين انديشهاى، نسبى گرايى رايج مىشود كهتكاليف اخلاقى و حقايق مطلق را به رسميت نمىشناسد.پايان راه چنين تحولى نيهيليسماست. دلايل متعددى بر اين تحول مترتب است.نخست، تحول علم و تكنولوژى است كه موجباين توهم مىشود كه آدمى ارباب جهان و زندگى خود است.دومين دليل، نسبى گرايى تاريخىاست كه زاييده جنبش رمانتيك است.نسبىگرايى تاريخى بر اين عقيده است كه خرد حقايقابدى و يا مطلق را درك نمىكند بلكه تابع تحول تاريخى است.به عبارت ديگر هر حقيقتى فقطبراى زمان و نژاد يا فرهنگى معين داراى اعتبار نسبى است و از اينروست كه در نهايت جستجوىحقيقت بىمعناست . دليلى ديگر نيز براى تبديل آزادى اصيل و واقعى به آزادى ذهنى وجود دارد.اساسيترينسبب ابتلا به هيبت، رويارويى با آزادى و ميل به ايمن بودن است.آزادى واقعى حقيقتا آزاديىقانونمند است نه آزاديى توأم با امنيت.اين آزادى از پى مسئوليت و تصميمگيرى به دست مىآيدو از اينرو آزادى در ناامنى است.آزادى خودكامگى ذهنى خود را به اين سبب ايمن مىداند كهنسبت به قدرتى متعالى متعهد و مسئول نيست چرا كه با در دست داشتن علم و تكنولوژى خودرا ارباب جهان مىپندارد.آزادى ذهنى زاييده آرزوى ايمن بودن است؛ در واقع هيبتى است كههنگام رويارويى با آزادى اصيل و واقعى ايجاد مىشود. اينك كلام خداوند است كه انسان را به آزادى اصيل، به اطاعت آزاد فرا مىخواند، و تكليفاسطورهزدايى چيزى بيش از اين نيست كه فراخوانى كلام خداوند را روشن سازد.اسطورهزدايى،متون مقدس را تفسير مىكند تا براى مفاهيم اسطورهاى معناى عميقترى بيابد و كلام خداوند را از چنگال جهان بينىهاى گذشته آزاد سازد. از اين رو به خطا دست به اعتراض مىزنند و مىگويند اسطورهزدايى پيام مسيحى را عقلانىمىكند و آن را حاصل تفكر عقلانى بشر مىداند و سر خدا را نابود مىسازد.حاشا كه چنينباشد، بر عكس اسطوره زدايى معناى سر خداوندى را روشن و آشكار مىسازد.فهم ناپذيرىخداوند در قلمرو تفكر نظرى نهفته نيست بلكه در قلمرو وجود شخصى نهفته است.ايمان درپى يافتن آن نيست كه خداوند به خودى خود چه نوع وجودى است بلكه فعل او با آدمى همانسرى است كه ايمان به كشف آن علاقه دارد.اين سر براى تفكر سر نيست بلكه ارادههاى طبيعى وآرزوهاى آدميان آن را سر مىدانند. كلام خداوند سرى نيست كه سد راه فهم من شود، بر عكس من بى آنكه كلام خداوند راحقيقتا بفهمم قادر نيستم آن را باور كنم، ولى فهميدن به معناى تبيين عقلانى نيست.براى مثالمىتوانم معناى دوستى و عشق و ايمان و وفادارى را بفهمم و دقيقا با درك و فهمى اصيل وواقعى بدانم كه دوستى و عشق و ايمان و وفادارى كه شخصا مرا شادمان مىكنند اسرارى هستندكه قادر به كشف آنها نيستم ولى شاكرانه آنها را مىپذيرم، چرا كه من آنها را با يارى تفكر عقلانىو تحليلهاى روانشناختى و انسان شناختى درك نمىكنم، بلكه فقط آمادگى فارغ البال براىروياروييهاى شخصى مرا قادر به درك اين مفاهيم مىكند.با اين آمادگى مىتوانم اين مفاهيم رابه شيوهاى معين قبل از اينكه از آنها بهرهمند شوم درك كنم چرا كه وجود شخصى من محتاجآنهاست.سپس آنها را در حال جستجو و طلبشان درك مىكنم.با وجود اين بر آورده شدنتمناهاى من و آمدن دوستى به ديدارم واقعيتى است كه جزو اسرار باقى مىماند. به شيوهاى مشابه مىتوانم معناى لطف خداوند را بفهمم، يعنى تا هنگامى كه شامل حالمن نشده است در طلبش باشم و هنگامى كه شامل حال من شد شاكرانه آن را بپذيرم.اين سرهمواره سر به مهر باقى خواهد ماند كه لطف شامل حال من مىشود و خداى رحمان، خداى مناست؛ و اين نه بدان سبب است كه خداوند به شيوهاى غير عقلانى عمل مىكند و روند طبيعىوقايع را بر هم مىزند بلكه به اين سبب است كه نمىتوان درك كرد كه خداوند به عنوان خداوندرحمان با كلامش با من روبرو شود
كودكی كه در آتش نسوخت! كودكی كه در آتش نسوخت! در زمان حضرت عیسى(علیهالسلام)، زنى صالح و عابد، زندگی می كرد. وی وقتی زمان نماز فرا مىرسید، هر كارى كه داشت رها و به نماز مشغول مىشد. روزى هنگام پختن نان، مؤذّن بانگ نماز فرا داد. زن نان پختن را رها كرد و به نماز مشغول شد؛ چون به نماز ایستاد، در وى وسوسه كرد كه: «تا تو از نماز فارغ شوى، نانها همه میسوزند.» زن به دل جواب داد: اگر همه نانها بسوزد بهتر است كه روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد. بار دیگر شیطان وسوسه كرد كه: پسرت در تنور افتاد و سوخت، زن در دل جواب داد: اگر خداى متعال قضا را بر این قرار داده كه من در حین نماز و پسرم به آتش دنیا بسوزد؛ من به قضاى خداى تعالى راضى هستم و از نماز فارغ نمىشوم كه خداوند خود، فرزندم را از آتش نگاه دارد. شوهر زن به خانه آمد، زن را در حال نماز دید، و نانها را در حالی كه نسوخته بودند در تنور دید. و فرزندش را دید كه در آتش بازى می كند و یك تار مویش نیز نسوخته است، و به قدرت خداوند، آتش بر وى بوستان گشته است. چون نماز زن تمام شد، شوهر دست وى گرفت و نزدیك تنور آورد و در تنور نگریست، فرزند را به سلامت دید و نانها را نیز نسوخته دید. مرد در عجب ماند و خدا را شكر كرد، و زن نیز سجده شكر كرد. مرد، به همراه فرزندش به نزد حضرت عیسى(علیهالسلام) رفت و جریان را به حضرت گفت. حضرت عیسى گفت: برو از زنت بپرس كه چه معاملهای با خدا كرده است و چه رازی با خدا دارد؟ چرا كه اگر مردی این كرامات را داشت به وی وحی میشد. شوهر نزد زن آمد و از راز این جریان پرسید. زن گفت: - كار آخرت را در مقابل كار دنیا جلو انداختم. - هرگز بدون طهارت نبودم. - چون وقت نماز میشد همه كارها را رها میكردم و مشغول نماز میشدم. - هر كس به من جفا میكرد و دشنام میداد، كینهای از وى به دل نمیگرفتم و به او پاسخی نمیدادم و به خدا واگذار میكردم. - به قضاى الهی راضى بودم. - فرمان خدا را تعظیم داشته و اطاعت میكردم. - بر مردم رحم داشتم . - نماز شب و نماز ظهر را ترك نكردم. حضرت عیسى(علیهالسلام) فرمود: اگر این زن مرد بود پیامبر میشد.(كنایه از این كه این اعمال، كارهای پیامبران است.) مسئله نسوختن طفل در تنور آتش، مسئلهاى است كه دو بار قرآن مجید بر آن شهادت داده است، یكى حضرت ابراهیم(علیهالسلام) در زمان نمرود و دیگر در مورد حضرت موسى(علیهالسلام) در دوران كودكى در عصر فرعون. مسلم است كه هر كس با تمام وجود تسلیم خداوند شود، خداوند هر مشكلى را برایش سهل و آسان و هر چیزى را به فرمان او در میآورد. چنانچه فرمودهاند: «اَلْعَبُودِیَّةُ جُوْهَرَةٌ كُنْهُهَ الرُّبُوبِیَّةُ؛ بندگى، حقیقتى است كه در ذات آن مالكیت بر هر چیز نهفته است.» برگرفته از عرفان اسلامی (شرح جامع مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه)، ج 2، حسین انصاریان.